یکشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۵

امام صادق (ع) و حرکت فرهنگی تشیع؛ گذر از مکتب قدرت به مکتب حجت

سخنرانی علمی امام صادق (ع) و حرکت فرهنگی تشیع

امام صادق (ع) و حرکت فرهنگی تشیع؛ گذر از مکتب قدرت به مکتب حجت

سخنرانی علمی

امام صادق (ع) و حرکت فرهنگی تشیع

سخنران: استاد مسعود ادیب

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الصلاة و السلام علی سیدنا و نبیینا و حبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا ابی القاسم مصطفی محمد و علی آله الطییبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

هدیه به روان مطهر و مقدس امام صادق علیه السلام، صلوات بر محمد و آل محمد بفرستید.

از نعمت های خداوند و مواهب حضرتش این است که به توفیق دیدار اساتید و سروران خودم را پیدا می کنم و این اجازه را هم می دهند که بنده با صدای بلند در محضرشان فکر کنم و انشاءالله بنده را تصحیح خواهند فرمود.

یک روایتی معروفی از ابان بن تغلب است که ایشان در معرفی تشیع می فرماید که شیعه آنهایی هستند که وقتی مردم در تفسیر و فهم پیغمبر صلوات الله علیه و آله دچار اختلاف می شوند قول علی را انتخاب می کنند، و وقتی در فهم و تفسیر قول علی علیه السلام اختلاف می کنند، قول جعفر بن محمد علیه السلام را انتخاب و اختیار می کنند. امیدوارم در این فرصت اندکی که وقت شما را می گیرم بتوانم توضیحی مختصری درباره این دو جمله به عرض برسانم.

اولا این را عرض کنم که رسول خدا صلوات الله علیه و آله با توجه به شخصیت جامع و سعه وجودشان و با توجه به تغییر بنیادینی که در جامعه آن روز ایجاد کردند و همه هوشمندان می فهمیدند که این حرکت به چه جاهایی خوبی و به چه فرصت های مغتنمی ختم خواهد شد، بر گرد وجود مبارک خودشان طیف های گوناگونی ازافراد را داشتند. آنهایی که خیلی باهوش تر بودند غیر از آنهایی که از سر ایمان و اخلاص به رسول خدا گرویدند، آن افراد با هوش و زرنگی که می فهمیدند آینده دارد این حرکت، از سالهای گاهی حتی اول و دوم مخصوصا سال ششم و بعد سالهای اندکی پیش از هجرت و خصوصا بعد از هجرت تا برسد به عام الوفود همه آمدند دور پیغمبر پیوستند، طبیعتا گرد چنین شخصیتی وسیعی گروه های مختلف ، دسته جات مختلف شکل می گیرند که گاه براساس ویژگی های فکری، گاه براساس تبار نسبی، گاه براساس تبار اجتماعی اینها متمایز می شوند.

یکی از گروه های که در همان روزگار گرد وجود مبارک خاتم پیامبران شکل گرفتند، کسانی هستند که از همان زمان به عنوان شیعه علی علیه السلام شناخته می شدند، بنابراین چنانکه بهتر از من می دانید، شیعة علیٍ محصول دوران های متأخر یا چنانکه حالا بعدا کسانی خواستند از عنوان سبئیه به اینها استفاده کنند نیست، شیعه علی یعنی آن گروه همفکر علی علیه السلام که از زمان خود پیغمبر شکل گرفت.

حالا از همین اول برای اینکه که با صدای بلند داریم فکر می کنیم با صدای بلند حرف های تلخ و ناهنجار را هم بزنم، خیلی ربطی هم به اینکه ما حالا هستیم لزوما ندارد، یک وقتی جسارت تلقی نشود. اینکه ما الآن هستیم یک ملغمه ای است معلوم نیست که از کجا آمده است. ولی به هرحال شیعه علی یک گروه متمایزی از اصحاب پیغمبرند که از قضا برعکس اکثر گروه های آن روز پیوندی نسبی هم ندارند، درست است که جماعتی از بنی هاشم با اینها همراهی می کنند، حتی با پیغمبر و آن جماعت هم لزوما همه از سر اعتقاد نیستند، خود امیر المؤمنین درباره همراهی بنی هاشم در شعب می فرماید که «مؤمن نا یبتغی بذلک الاجر و کافرنا یدافع عن الاصل» یعنی حتی کفار بنی هاشم هم همراهی کردند با پیغمبر با امیر المؤمنین هم همین طور است؛ یعنی یک جماعتی از بنی هاشم نه از سر اعتقاد به علی، بلکه از سر تعصب نسبی و قومی با علی علیه السلام همراهند، ولی در عین حال شیعه علی اتفاقا اکثرشان از قبایل گمنام، از افراد بدون حسب و نسب اجتماعی درخشان هستند، افرادی هستند یکی از ایران آمده یکی از یمن آمده و حلیف است دستش به جایی بند نیست، اینها می شوند شیعه علی.

تمایز اینها با دیگران چیست؟ ما در زمان پیغمبر خیلی شاید متوجه این تمایز نشویم، اگر کسی داده های تاریخی کافی را جمع کند،از همان زمان هم این تمایز را می تواند تشخیص بدهد، ولی این تمایز بعدا در دوران خلفا و در دوران کوتاه امیر المؤمنین علیه السلام که به اندازه یک دوره ریاست جمهوری بیشتر خلافت نکردند، خیلی خوب خودش را نشان می دهد و دو مدرسه و دو مکتب را در جهان اسلام رقم می زند، مدرسه ای که امروز اکثریت مسلمانان که شامل حال بنده و جنابعالی هم می شود تابع آن هستیم و آن مدرسه قدرت است و ما به عنوان مدرسه خلفا می شناسیم اگرچه اسمش را چیزهای دیگر بگذاریم و مدرسه ای که اقلیت قلیلی در طول تاریخ با آن همراه بودند و آن مدرسه حجت است که ما آن را به عنوان مدرسه اهلبیت یا مدرسه علی علیه السلام می شناسیم.

مدرسه قدرت همان قاعده الحق لمن غلبی را که از قبل وجود داشته در تمام جنگل های دنیا هم پذیرفته شده بوده است را آن را اسلامیزه کرده در مبنای اسلامی خودش درآورده و براساس آن بعد از پیامبر هر کس نسبت به اسلام حرفی داشت، نسبت به نبوت حرفی داشت، ادعای نبوت داشت به علاوه مسلمانانی که زیربار زکات نمی رفتند به علاوه ای مسلمانان زکات بدهی که حاضر نبودند زکات را به مدینه بفرستند به اضافه مسلمانان بدهی حاضر به ارسال زکات به مدینه ای که می گفتند چرا خلیفه ابوبکر شده است همه و همه هرکس را هرگونه اعتراضی داشت یکجا به عنوان رده کوبید و قلع و قمع کرد و خیلی هم موفق این کار را انجام داد، بعد هم که دید خیلی شیرین است شروع کرد به فتوحات و جهان را گرفت، جهان متمدن آن روز را گرفت و تمدن عظیمی را برپا کرد و الی یوم هذا، البته از قرون دوازدهم، سیزدهم کم کم با رکود مواجه شد، این رکود اوجش در سقوط یا انحلال حکومت عثمانی خودش را نشان می دهد، ولی اخیرا از سی چهل سال پیش از پنجاه شصت سال پیش یواش یواش آرزوی احیا و بعد هم تلاش برای احیای آن تمدن از سر گرفته شده است، همه اینها به نظر می آید که در چارچوب مکتب خلفا قابل تفسیر است،از خلافت بعد از پیامبر تا خلافت اسلامی عراق و شام.

اما مکتب اهلبیت یا مدرسه اهلبیت مبنایش قدرت نبود، مبنای تعقل بود و محاسبه بود و اقناع بود و اتمام حجت. لذا مولا می فرماید که طفقت ارتئی بین ان اصول بید جذاء أو اصبر علی طخیة عمیاء ... فرایت الصبر علی هاتا احجی» صبر خردمندانه تر بود. من هم فکر کردم محاسبه کردم ببینم چه می دهم و چه می ستانم می توانستم قدرت را به دست بگیرم ولی با مخاطره انداختن سرمایه هایی که در محاسبات علی علیه السلام آن مخاطرات بجا نبود، سر پرشور بی حساب مقتضای مکتب اهل بیت علیهم السلام نیست.

تا اینجای کار را همه شما بهتر از من می دانستید و بقیه اش را هم البته می دانید من درس پس می دهم خدمت سروران خودم. تا اینجای کار توضیح دهنده إذا اختلف الناس عن رسول الله اخذوا بقول علی علیه السلام است اما واقعیتش این است که بعد از علی علیه السلام هم لا اقل بعد از شهادت سیدالشهدا هم در عالم تشیع هم اختلف الناس عن علی، اینجور نیست که مکتب تشیع به عنوان یک مجموعه ای منسجم بی اختلاف همینجوری دست به دست آمده به دست ما رسیده است اصلا اینطور نیست.

تا عاشورای سال 61 کم و بیش متحد و منسجم اند شیعیان به دلیل شخصیت بسیار نافذ و بارز امامین همامین دو ریحانه پیامبر امام حسن و امام حسین یعنی بعد از امیر المؤمنین شخصیت آنها به گونه ای است که حتی کسانی که معترض به پاره ای تصمیم گیری های امامان بودند از قلمرو حجیت آنها خارج نمی شدند، در یک موردی است که امام حسن علیه السلام در بصره با یکی از اصحاب شان برخورد می کنند او از در می آمد میگوید آمدم دیدم امام حسن در جایی نشسته عده ای دوروبرش هستند رفتم گفتم السلام علیک یا مذل المؤمنین، امام جواب من را داد بعد که یک کم خلوت شد به من گفت تو چرا با من اینجوری حرف می زنی؟ گفتم تو چرا مثلا کوتاه آمدی تا پسر هند جگرخوار ... حالا عین تعابیر را نقل نمی کنم نقل به مضمون می کنم چون جزئیات در خاطرم نیست ... تا پسر هند جگرخواره بر ما مسلط بشود .. خلاصه گلایه کردم. بعد در مکالمه اش با امام چند بار بأبی أنت و أمی می گوید جعلت فداک می گوید؛ یعنی هنوز مرید امام است و دلبسته امام است اگرچه معترض است شخصیت امام جوری است که حتی معترضینش هم هنوز پایبند او هستند دلبسته او هستند و سید الشهدا هم همین طور. با عاشورای سال 61 یک اتفاق بسیار مهمی در شیعه رقم خورد و آن این است که ائمه اهلبیت و نه همه شیعیان به این نتیجه رسیدند که پیگیری اهداف رسالت از طریق به دست آوردن قدرت با انسداد مواجه شده است، دیگر امکان پذیر نیست این راه دیگر به جایی نخواهد رسید.

در جامعه زمان پیامبر و حتی بعد خلفا زمان امیر المؤمنین طبیعتا حاکم جامعه، ریش سفید جامعه، زعیم جامعه، مرجع پاسخگویی به سوالات فکری و دینی جامعه هم بود، اتفاقا مشکل اصلی اهلبیت و عترت طاهره با خلافت خلفا همین بود که آنها خودشان را به عنوان خلیفه رسول الله معرفی می کردند. من خیال می کنم که جناب ابوبکر اگر خودش را شاه حجاز، امیر حجاز یک چنین چیزی اسم گذاشته بود، شاید اینقدر نگران کننده نبود که خودش را خلیفه رسول الله نامید. نفر بعد را هم باز می گفتند خلیفة خلیفة رسول الله تا اینکه عدی بن حاتم از عراق رفت تا یک گزارشی ببرد، رفت وارد مسجد شد، دید که خلیفه خلیفه رسول الله نیست، پرسید أین امیر المؤمنین؟ آنکه مخاطب بود گفت: چه گفتی؟ گفت گفتم امیر المؤمنین کجاست، گفت چه جالب امیر المؤمنین رفت پیش عمر گفت: السلام یا امیر المؤمنین، عمر گفت: چه می گویید؟ گفت امیر المؤمنین. گفت آری راست می گویید، حرف بدی هم نیست شما مؤمنین هستید من هم امیر شما هستم بهتر است از خلیفه خلیفه رسول الله است، شد امیر المؤمنین. مشکل این بود که ادعای امارت مؤمنین و خلافت رسول الله در کار باشد و اگر شاه حجاز باشد مشکل ندارد، شاه حجاز باشد حالا یک وقتی یکی دیگر بود حالا هم یکی دیگر باشد. البته حجاز هیچ وقت شاه نداشته است ولی جاهای دیگر شاههای دیگر داشته حالا هم این داشته باشد.

تا شهادت امام حسین آرزوی شیعه این بود که بتواند با کسب قدرت آب رفته را به جوی برگرداند. اگرچه سرنخ هایی جدایی منصب امامت از منصب امارت را هم خود امیر المؤمنین در بیست و پنج سال خانه نشینی و هم واضح تر و روشن تر از آن امام مجتبی در بازگشت از عراق به مدینه به جامعه نشان دادند به قول بعضی ها هجرت ثالثه. هجرت اولی هجرت رسول خدا از مکه به مدینه، هجرت ثانیه هجرت مولا امیر المؤمنین از مدینه به کوفه و هجرت ثالثه بازگشت امام حسن مجتبی از کوفه به مدینه. خیلی این بازگشت معنا دارد فقط اینجوری نیست که الحمد لله کار ما تمام شد برویم خانه، امام حسن مجتبی نشان دادند که اصل در اسلام امامت است نه امارت و حضرت وقتی امارت را ممتنع دیدند، امامت را ادامه دادند. در جریان دعوت از سید الشهدا این آرزویی که دوباره بشود در خلأ یک سیاستمدار کارکشته، کهنه، نیرنگ بازی مثل معاویه امارت و امامت را با هم جمع کرد، این آرزو غلیان کرد و این غلیان به شهادت سید الشهدا منتهی شد، البته نامه نویسان این آروز را داشتند من خیال می کنم، سید الشهدا برنامه ها و اهداف مفصل تر و دیگری داشت که آن در جای خودش باید توضیح داده بشود.

بعد از سید الشهدا بهتر از من می دانید که شیعیان به شاخه های مختلف تقسیم شدند، آن شاخه ای که ما امروز ادعای انتساب آن را داریم و به عنوان امامیه می شناسیم و مظهر و سمبلش امام سجاد علیه السلام است در موردش گفته شده است که مردم متفرق شدند، فقط سه نفر ماندند و در بعضی جاها گفته شده است که فقط پنج نفر ماندند: یحیی بن ام طویل که برادر رضاعی امام سجاد است، ابو خالد کابلی و محمد بن معطم بن جبیر مثلا یا حالا اضافه کرده اند سعید بن جبیر یا کسانی دیگر نهایتا پنج تا هفت تا ده تا بگو پنجاه تا. ضعیف ترین جریان به لحاظ قدرت اجتماعی این جریان است قوی ترین جریان، جریان حماسی انتقام خواهی و خونخواهی سید الشهدا است که مرکزش هم عراق است و قهرمانش هم مختار ابو عبید ثقفی است و در این میان البته یک جایگاه ویژه ای هم جناب محمد حنفیه دارد، که حالا بنده که به دلیل بضاعت مزجات نمی توانم اظهار نظری بکنم، ظاهرا آنهایی هم که خیلی اهل تحقیق هستند هنوز نمی توانند یک حرفی قاطع به ما بزنند که محمد حنفیه آیا خودش را امام و حجت خدا می دانسته یا نمی دانسته، ولی به اسم او در عراق کارها کردند و بعد فرزندان او چه حسن که یکی از مؤسسین مرجئه است و چه ابو هاشم که ادعای میراث امامت از پدرش را دارد و عملا شیعه به شیعه فاطمی و حنفی تقسیم می شود. حالا اگر کیسانیه را هم یک کم در آن ابهام داریم و واقعا نمی دانم کیسانیه از مختار ناشی می شود از صائب بن مالک یا از ابوعبیده، نمی دانیم از کجا آمده ولی به هرحال یک جریانی به نام شیعه حنفیه درست می شود.

محمد حنفیه رضوان الله تعالی علیه خیلی آدم مهمی است، آدم بزرگی است، عالم است، عالم برجسته ای اهلبیت حساب می شود حالا اتباعش که او را حتی اعلم از حسنین علیهما السلام هم ادعا می کردند یا در طول تاریخ اینجور ادعای درباره اش شده است. بعضی گفته اند حتی واصل بن عطا پیش او شاگردی کرده است جریان معتزله از او شروع می شود جریان مرجئه جوری دیگری از او شروع می شود، خیلی مهم است محمد حنفیه، ولی واقعا ما از نظر تاریخی برای ما روشن نیست که خود ایشان رضوان الله تعالی علیه چه برداشتی از خودش داشته و چه ادعایی داشته ولی یک جریان درست می شود به هرحال در تاریخ جریان کیسانیه یا به تعبیری حنفیه که مع الاسف این جریان بعدا بنی العباس مصادره می کنند فقط خلاصه و کوتاه بگویم چون به مسأله امام صادق خیلی مربوط می شود بعد از اینکه ابوهاشم از شام برمی گردد در حمیمه که مقر بنی العباس بوده از دنیا می رود حالا مریض بوده، گفته اند در شام مسمومش کردند، یک وصیتی هم می نویسد به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس که بعد از من این امر را پیگیری کنید، حالا این امر یعنی مبارزه با بنی امیه یعنی امامت یعنی هرچه شما تفسیر کنید و پسر بزرگ محمد بن علی بن عبدالله بن عباس یعنی ابراهیم که بعد از این ابراهیم امام خوانده می شود، جانشین ابوهاشم می شود بعد از کشته شدن او هم بنا به وصیت خودش ابوالعباس سفاح جانشین او می شود که سفاح بالاخره موفق می شود با کمک ابو مسلم خراسانی در جنگ حران، بنی امیه را تمام کند.

اینها می گویند که امامت که محور اصلی اش تشیع قدرت است،این تشیع الگوی اصلی خلفا را ادامه می دهد، ولی به جای اینکه در محور این الگو یک شخصی مثل جناب ابوبکر و جناب عمر بنشیند مولا امیر المؤمنین یا حسنین علیهما السلام یا جناب محمد حنفیه یا جناب ابوهاشم یا خلفای عباسی را می نشناند، جریان بنی العباس جریان شیعی است عنایت بفرمایید جریان بنی العباس سنی نیست به آن معنی که الآن در ذهن ما است، جریان شیعی است یک بخشی از تشیع است، لااقل تا محمد المهدی خلیفه سوم.

می گویند خلافت از امیر المؤمنین به حسنین و بعد از امام حسین به محمد حنفیه و ابوهاشم و بعد هم به ابراهیم امام و ابوالعباس سفاح و منصور رسیده است، مهدی دید که اینجوری رقیب دارد بنی حسن معارضند، آمدند براساس قانون تعصیب گفتند: که ارث پیغمبر و خلافتش به عمویش می رسد، از عمویش هم به عبدالله عباس، حالا چرا عبدالله عباس؟ فضل بن عباس که بزرگ تر است قاعدتا باید به او برسد، دیگر حالا آنها باید جواب بدهند. عبد الله و محمد و علی و محمد و ابراهیم و سفاح و منصور و تا آخر.

پس یک جریان شیعه، جریانی است که بعد از عاشورا هم همچنان مطالبه قدرت می کند و ما امروز به یک معنا ذهنیت مان با این جریان بیشتر از همه همراه است. اگر از ما بپرسند که فرق شما با اهل سنت چیست؟ می گوید که آنها قائلند به اینکه بعد از پیغمبر ابوبکر است و ما قائلیم که بعد از پیغمبر امیر المؤمنین است، اینها در محور مقایسه با هم قرار نمی گیرند. ما معتقدیم بعد از پیغمبر همه چیز باید در دست امیر المؤمنین بوده یک کودتا سرنوشت کار را عوض کرده است، ولی قرار بر این نبوده که امیر المؤمنین یک چیزی معادل خلیفه باشد، اصل یک ماجرای دیگر است اینها بعدا در دراز مدت و در طول تفاوت های شان را خودشان نشان می دهد. این یک جریانی است که در درون شیعه وجود دارد که حالا راجع به آن توضیحات بیشتری را باید عرض کنم.

یک جریان مهم دیگر شیعه که این هم باز معطوف به قدرت است جریان زیدیه است. جناب زید کم و بیش هم سن و سال امام صادق علیه السلام است، حدود بیست سال از برادر بزرگترش حضرت باقر العلوم جوان تر است. ایشان هم سر پرشوری دارد، حق طلب است، دلش می خواهد از طریق به دست آوردن قدرت، آب رفته اسلام را به جوی برگرداند، موفق نمی شود. میدانید ایشان را بعد از شهادتش می برند در یک وضع عجیب و غریبی دفن می کنند، دشمنان جایش را به دست می آورند، جنازه ایشان را بیرون می آورند، چهار سال در کناسه کوفه بر دار نگه میدارند تا می خشکد، بعد هم می سوزانند و خاکسترش را هم در رودخانه می ریزند. پسر ایشان یحیی باز کم و بیش همین مسیر را ادامه می دهد، او هم می آید در خراسان به شهادت می رسد.

ولی اینها سرمایه می شود برای حرکت سیاسی تشیعی که این حرکت سیاسی از سویی معترض است به غصب خلافت از اول، از سویی معترض است به حکومت بنی امیه، به دلیل ظلم بنی امیه، به دلیل بی اعتنایی بنی امیه به دین، به دلیل تبعیض نژادی شدیدی که در بنی امیه رواج دارد. این سرمایه عظیم سیاسی و اجتماعی وقتی مواجهه می شود با دوران ضعف بنی امیه به شدت فعال می شود. می دانید بنی امیه آخرین دوره قدرت شان دوره هشام بن عبدالملک مروان است. امام صادق علیه السلام متولد سال83 است، دوران حکومت خود عبدالملک مروان، عبدالملک در سال 86، یعنی 3سالگی امام صادق از دنیا رفته، قدرت می رسد به ولید بن عبدالملک که تا سال 96، ده سال ولید حکومت می کند و سال 94 یا 95 امام سجاد از دنیا می رود.

بعد از ولید، سلیمان بن عبدالملک هم سه سالی تا 99 حکومت می کند. به وصیت سلیمان بن عبدالملک قدرت می رسد به عمر بن عبدالعزیز که بهترین خلیفه اموی است. ظاهرا خودشان، سرش را زیر آب می کنند و قدرت بعد از سلیمان می رسد به یزید بن عبدالملک، آن هم چهار سال از سال 101 تا 105 حکومت می کند، از سال 105 تا 125، بیست سال قدرت در اختیار هشام بن عبدالملک است. در این مدت است که امام باقر از دنیا می رود و امامت امام صادق در 27 سالگی آغاز می شود و یکی از طولانی ترین دورانهای امامت است که از 27 سالگی تقریبا تا 65 سالگی امام صادق حدود 34 سال دوران امامت شان بوده است.

بعد از هشام بن عبدالملک بنی امیه دیگر روی قدرت به خودشان نمی بینند، به شدت متزلزل اند. من تاریخ ها را بخوانم: 125 تا 126 ولید بن یزید سر کار می آید که –عذر می خواهم از محضرتان- مزخرف ترین انسان تاریخ است یعنی اصلا فکر نمی کنم هیچ امتی، ملتی و آدمی به این رجس و نجس بودن به عنوان پادشاه، خلیفه، رئیس هرچه بگوییم در تاریخ خودشان داشته باشند، اصلا به نحوی جنون آمیزی این آدم پلید است. یعنی یزید بن معاویه پیش این پیغمبر حساب می شود، اینقدر این آدم پلید است. یک سال بیشتر هم تقریبا حکومت نمی کند، بعدش علیه او یک کودتایی یزید بن ولید می کند که این بد نبوده این هم آدم خوبی بوده الناقص و الاشج اعدلا بنى مروان، این را یزید ناقص می گویند، چون اولین کاری که کرد حقوق ارتشی ها را کم کرد، به او می گفتند: یزید ناقص، این عبارت الناقص و الاشج اعدلا بنی مروان، منظور از اشج هم عمر بن عبدالعزیز است، این هم کمتر از یک سال حکومت می کند. کودتای بعدی برادرش ابراهیم بن ولید او هم یک سال و اندی حکومت می کند، آنقدر اوضاع آشفته است که خود بنی امیه جمع می شوند یک آدم دورتری از حلقه قدرت به نام مروان بن محمد را سر کار می آورند که از 127 تا 132 یک پنج سالی هم این بنده خدا بوده، نهایتا هم موفق به جمع کردن نمی شود در جنگ حرّان جنگ را می بازد به ابو مسلم خراسانی.

حالا این هم خارج از بحث ما است، ولی برای تلطیف خاطر و برای شناختن بی اعتباری دنیا می گویند در همین جنگ حرّان گروه مروان بن محمد که معروف بود به مروان حمار گروه منسجمی بود، داشتند مقاومت می کردند، این مروان در اثنای جنگ –عذر می خواهم- نیاز به دستشویی پیدا کرد رفت یک گوشه ای سرش را سبک کند، طول کشید ملت فکر کردند که خلیفه کشته شده متفرق شدند و تمام شد و شکست خوردند و مروان هم کشته شد معروف شد که دولة ببولة. البته بقیه دولت ها هم خیلی بیشتر ببولة شاید استحکام ندارند، ولی به هرحال این دولة ببولة محصول این مروان بن محمد بی نوا است.

در این دوران آشفته است از بعد هشام بن عبدالملک در سال 125 که قیام های عمومی مردم اوج می گیرد و خصوصا با گرایشات شیعی شعار همه این است که می خواهیم خلافت را به حق به اهلش برگردانیم، حالا اینکه اهلش کیست تازه اول ماجرا است و اتفاقا سیاستمداران زرنگ بنی العباس این سه برادر: ابراهیم، سفاح و منصور که خیلی حواس شان هم جمع است، اسمی از خودشان وسط نمی آورند و می گویند: ما علیه بنی امیه می خواهیم بجنگیم تا قدرت برسد به الرضا من آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین .

دیگر داستان نیرگ بازی های اینها، کلاهی که سر عبدالله محض بی نوا رفت در ابواء، بیعت کردند با پسرش محمد نفس زکیه، امام صادق به عبدالله گفت: که شما خلیفه بشو نیستید، این پسر تان را به کشتن نده، معروف است که امام صادق هر وقت این محمد را می دید چشمانش پر اشک می شد، می گفت: که جانم به فدای این بچه که مظلومانه او را خواهند کشت، دلش به حالش می سوخت.

داستان نامه نوشتن ابوسلمه خلال همدانی به امام صادق و عبدالله محض و به قولی به عمر اشرف پسر امام سجاد، که آقا من می خواهم جهت قدرت را از بنی العباس به سمت شما برگردانم، بیایید تحویل بگیرید و امام صادق نامه را نگشوده، سوزاند و عبدالله محض خیلی خوشحال ذوق کرده فردا آمد خدمت امام و امام به او فرمود: اشتباه می کنی اینها آدم تو نیستند روزگار تو نیست، مگر تو ابو مسلم را به خراسان فرستادی، مگر تو ابو سلمه را گذاشتی، مگر اینها آدم های تو اند، چرا فکر می کنی که هلوی پوست کنده را می دهند تا تو در گلویت بگذاری به زبان عامیانه خودم عرض می کنم و پاسخ عبدالله محض که تو از روی حسد با من چنین سخن می گویی و این را همینجا داشته باشید، بارها امام در مقابل رفتارهای توهین آمیز عبدالله محض احترام او را حفظ می کند، یک جایی می فرماید: که تو بزرگ ما هستی تو شیخ بنی هاشم هستی ظاهرا به سال بزرگ تر از امام صادق علیه السلام است که حالا این را بعدا می گویم چه جایی ازش استفاده می کنیم.

یعنی در درون تشیع یک جریانی، جریان قدرت خواه سیاسی است که بعد از سیدالشهدا و رسیدن ائمه اهلبیت به اینکه این مسیر بسته است به هزار و یک دلیل که حالا جای بحثش نیست، اینها همان مسیر را ادامه می دهند، کیسانیه و زیدیه که البته کیسانیه بعدا توسط بنی العباس مصادره می شوند، زیدیه هم عملا قدرت و آب شان به آسیاب بنی العباس ریخته می شود تمام نیروی آنها را ابو مسلم خراسانی در قالب سیاه جامگان مصادره می کند به نفع بنی العباس و در تمام اینها از عنصر دین استفاده وافری می شود.

نکته مهم این است شما فکر نکنید ابو مسلم خراسانی رفته و گفته من یک سیاستمدارم و یک سردارم، نه خودش را دارای نیروی غیبی معرفی می کرد، یک گروهی به عنوان ابو مسلمیه شناخته می شوند در خراسان، ابو مسلم صاحب ادعا است، منصور صاحب ادعا است، منصور خلیفة الرحمن معرفی می شود، در آن واقعه ای که یوم الهاشمیه معروف است و کسی از منصور دفاع کرده در مدح او گفته می شود که تو چه بزرگواری که شمشیر گرفتی و در برابر دشمنان از خلیفة الرحمن دفاع کردی، یعنی در همه اینها بحث قدرت سیاسی نیست، بحث تبلور دین در قالب قدرت سیاسی است و این است که امام سجاد امر سیاسی را پیگیری نمی کند، این است که امام سجاد علیه السلام در امر سیاسی مداخله نمی کند، چون مداخله اش به معنای امضا کردن یک چنین ماجرایی است.

وقتی مردم مدینه علیه یزید شوریدند به رهبری عبدالله بن حنظله، امام سجاد همراهی نکرد با شورش علیه یزید ملعون و حتی خانواده حاکم وقت مدینه مروان بن حکم را امان داد و گفتیم که وقتی امام سجاد کار را در دست گرفت سه نفر یا پنج نفر یا بگو 10 نفر در این جریان باقی مانده بودند، همه در جایی دیگر بودند. اما از سال 61 تا 94 یا 95 جریان عوض شد یک مسیری را امام سجاد علیه السلام شروع کرده، امام باقر علیه السلام ادامه داده، امام صادق از دو مزیت برخوردار است یکی طول عمر مبارک شان و طول دوران امامت شان شیخ الائمه است، 65 سال عمر کرده ایشان و امام هادی طولانی ترین دوران های امامت را دارند و یکی دیگر اینکه دوره ضعف حکومت مرکزی و انتقال قدرت است.

ما با این ذهنیتی که حالا داریم شاید حالا هم نداریم بیست سی سال پیش داشتیم توقع داشتیم تا تنور داغ است امام صادق نان قدرت اسلام و شیعه و خلافت حقه را بچسپاند، اما نمی چسپاند. حالا نهایتا می گفتیم تنور داغ نیست، وقتی می خواستیم توضیح بدهیم که چرا امام صادق این کار را نکرده می گفتیم نه، شرایط فراهم نبود. ولی به نظر می آید که قصه بیشتر از فراهم نبودن شرایط است، امام صادق یک منطقی را احیا کرده نه فقط خودش، پدرش و جد اطهرش امام زین العابدین یک منطقی را احیا کردند که به ما می گویند، نقطه عطف تشیع عاشورای سال 61 است و نشان می دهد تشیع بعد از عاشورای سال 61 فقط دیگر حرکت فرهنگی را دنبال می کند.

چرا؟ مسلما اگر همه شرایط فراهم بود ائمه علیهم السلام از انجام رسالت و وظیفه شان در عرصه سیاست و اجتماع کوتاهی نمی کردند، این که جای بحث ندارد، اما امام صادق برنامه ریزی برای یک رسالت درازمدت کرده است کما اینکه امیر المؤمنین هم همین کار را کردند، روزی که مردم رفتند در خانه امیر المؤمنین حضرت در سال 36 نکول کردند از قبول خلافت، چرا؟ تعارف می کردند مجامله می کردند.

حضرت وقتی داشت کار عثمان بالا می گرفت یا شاید حتی بعد از کشتن عثمان، رفت بیرون از مدینه در یک حایطی که بیرون مدینه داشت، برای اینکه در دعوای قدرت بعد از عثمان اصلا حضور نداشته باشند، رفتند آنجا سراغش و می دانید وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا، بکش بکش امام را آوردند تا به قدرت برسانند. چرا امیر المؤمنین نمی پذیرفت؟ چون می دانست آن کاری که به عنوان امام وظیفه اش است با کاری که به عنوان امیر این مردم از او می خواهند قابل جمع نیست، و وقتی مردم اصرار کردند و فضایی پیش آمد که به هزار و یک دلیل که حالا جای بحثش نیست، حضرت ناچار است بپذیرد به مردم گفت: که اگر بین امامت و امارت تعارض بشود، من اول امامم بعد امیرم و در این چهار سال و چند ماه امام امامت کرد.

در منطق امارت علی بن ابی طالب شکست خورد، در منطق امارت نتوانست قلمروش را حذف کند، نتوانست دشمن را از میدان به در بکند، نتوانست به حکومت خودش استمرار بدهد. اما در منطق امامت یک الگوی جاودانه باقی گذاشت که نه فقط شیعه، نه فقط مسلمان، هر انسانی بخواهد یک نمونه از قدرت صالح را و یک نمونه از حکومت آرمانی را مثال بزند، امامت علی بن ابی طالب برایش در چهار سال و چند ماه دوران خلافتش بهترین الگو است.

امام صادق وارد دعوای قدرت سیاسی نشد، چنانکه عبدالله بن حسن شد، چنانکه بچه هایش محمد و ابراهیم شدند، چنانکه زیدیه شدند، همین هم منصور را کلافه کرده بود می گفت: در گلویم گیر کرده است نه می توانم آن را در آورم نه فرو بدهم، ولی یک حرکتی را شروع کرد یک رفتاری را بروز داد که می ماند، امروز هم می شود آن حرکت را انجام داد.

اگر امام صادق علیه السلام یک حکومت خیلی موفق درست کرده بود که بیست سال، سی سال، چهل سال، پنجاه سال، صد سال، خودش، جانشینش، دو جانشینش، چقدر طول می کشید، بالاخره تمام می شد، اما میراث فکری و فرهنگی که بر جای گذاشته است، البته اگر ما آن را درست بفهمیم، اگر درست تفسیرش کنیم، همیشه می تواند راهگشایی و راهنمایی برای ما داشته باشد. این میراث گرانبهای امام صادق که البته خیلی بیشتر و بزرگ تر از آن است که بشود در یک جلسه و ده ها جلسه حتی توضیحش داد، اصول کلی اش چیست؟

قبل از اینکه این را عرض کنم این را فراموش کردم بگویم که در مقابل جریانهای کیسانیه و زیدیه که دو جریان عمده حکومت طلب در شیعه بودند، یک جریان هم جریان غلات در شیعه است، که اینها ظهور و بروز هایی مختلفی دارند. البته کیسانیه ترکیبی از غلو و حکومت طلبی است، زیدیه کمتر فضای غلو بر آنها حاکم است، ولی در کیسیانیه هر دو را با هم داریم.

این هم یک توضیح مختصری باید عرض کنم، می دانید که بین النهرین یکی از مراکز عمده تفکر غنوسی بوده است، در طول تاریخ از قرن ها قبل از اسلام، حتی قبل از مسیحیت، تفکر غنوسی تفکری است که ثنویت اخلاقی را تفسیر جهان شناختی می دهد، یعنی اگر ما قائلیم به اینکه رفتار خوب و بد داریم، کار خوب و بد و زشت و زیبا داریم، آنها معتقدند جهان، جهان نور و ظلمت است یک دوگانه نور و ظلمت، حق و باطل، ماده و معنا، در جهان قائلند که همه خوبی ها و زیبایی ها، کمالات به جنبه نور و معنا برمی گردد و همه زشتی ها، پلشتی ها به جنبه ظلمت و ماده، هر امر مادی برای شان ظلمانی است و پلید است و هر امر غیر مادی نورانی است و مقدس است. این تقسیم ظاهرا از اینجا در آیین زردشت اثر گذاشته است، آیین توحیدی زردشت را ثنوی کرده است، مانویه از همین برآمده است و آن نگاه دوگانه مانویه محصول همین غنوسیه است. در مسیحیت اثر خودش را گذاشته و حتی در یک دوره هایی گرایش های غنوسی در مسیحیت بسیار بسیار رونق پیدا می کند و مگر می شود سرزمینی با این سابقه کهن با اسلام یک دفعه و یک شبه همه پیشینه ذهنی اش دگرگون بشود و کاملا توحید اسلامی بر همه وجودش حاکم بشود. نه خیر اینجور نیست. اتفاقا غنوسیه دیدند در بستر تشیع بهتر از هر جای دیگری می توانند به حرکت خودشان ادامه بدهند. چجور و چرا؟

اولا، امام شیعه نزدیک ترین شخصیت بنا به تعریف و فهم شیعه از امام، نزدیک ترین شخصیت به آن انسان آرمانی آسمانی غنوسیان است، که می توانند گرد او جمع بشوند و آن شخصیت فرهمند آسمانی خودشان را در او جستجو کنند.

ثانیا، شیعه آنها را میپذیرند یا چون ائمه شیعه متسامح و لین الحرکه هستند یا چون شیعیان اقلیت اند و نیرو نیاز دارند و استقبال می کنند، از هر که بیاید در را به روی کسی نمی بندند. ما همین حالا ببینید یک کسی این طرف عالم آن طرف عالم یک حرفی می زند، ما خوش مان می آید، ذوق زده می شویم، دعوتش می کنیم، تریبون به او می دهیم، می آید هر خزعبلی به ذهنش می رسد به زبان جاری می کند، احساس اقلیت می کنیم کمبود می کنیم و استفاده می کنیم. این تازگی ندارد همیشه بوده است.

و ثالثا اینکه چون در قدرت نیستند، طبیعتا با آنها با مدارای بیشتری رفتار می کنند. می دانید که بیشترین هواداران ائمه اهلبیت علیهم السلام جنوبی ها هستند و ایرانی ها، جنوبی ها یعنی اعراب جنوبی یمنی و ایرانی ها و در هر دوی اینها این زمینه ها وجود دارد، خصوصا در ایرانی ها. به هرحال، جریان غنوسیه تبدیل می شود به انواع و اقسام غلات در حرکت شیعی که امام صادق علیه السلام هوشمندانه ترین و دقیق ترین رفتار را در مقابل اینها هم دارند.

بگذارید یک، دو، سه تا اصل مهمی را که به گمانم اصول بنیادین رفتار امام صادق علیه السلام است عرض کنم و بیش از این مزاحم نشوم.

اولا، امام صادق براساس اتقان علمی سخن می گوید چیزی که امروز در میان ما شیعیان به کلی جایش خالی است، ما امروز پای منبر بسیاری از صاحبان عمامه که می نشینیم برای ما از خواب می گویند، از بزرگی چنین دیده، به او الهام شده، آن را در فلان مکاشفه دریافت کرده است، ادل دلیل بر لغویت قرآن همین است که ما از قرآن چیزی نمی گوییم، ادل دلیل بر بی خاصیت بودن سنت پیغمبر و اهلبیت پیغمبر این است که با خواب و رویا و آقای که گفته و بزرگی در فلان جا فرموده، می خواهیم مردم را ارشاد کنیم، این فضا فضایی است که در دوره امام صادق غوغا می کند، چه کیسانیه، چه غلات، حالا زیدیه کمتر در درون شیعه، ما اصلا کاری به جریانهای درون اهل سنت ندارم، ببینید از چه کرامات و چه حرفهایی عجیب و تفسیرهای من درآوردی، ولی امام صادق موظف می داند خودش را به التزام به سنت پیغمبر، التزام به کتاب خدا، می فرماید این چیزهایی که ما می گوییم اینها اصول علم عندنا نتوارثها كابرا عن كابر، ما برمبنای قرآن و سنت داریم حرف می زنیم، ما از خارج قرآن و سنت با شما سخن نمی گوییم. امام صادق این التزام را و ائمه بعدی و امام باقر همین طور یک جریانی است که در سفر حج یکی از فقهای بزرگ عامه با امام هادی علیه السلام همسفر می شود، در گرمای آفتاب امام زیر آفتاب می رود چتر یا سایه بان بالای سرش نمی گیرد، این بنده خدا با یک لحن تمسخرآمیز می گوید: آقا چرا اینقدر خودتان را اذیت می کنید، یک سایه بانی بگیرید بالای سرتان. امام هادی می گوید آری منم دلم می خواهد ولی چه کار کنم که پیغمبر فرموده این کار را نکن. آن عالم ساکت می شود، یکی می گوید چه گفت؟ می گوید با یک چوبی که –عذر می خواهم- اگر به سر سگ می زدند، کمتر از من داغون می شد به سر من زد، چون ملتزم می داند خودش را به محتوای دین، به مبنای دین، ما بخش مان در قالب دفاع از حکومت، بخشی مان در قالب روشنفکری و نواندیشی و حرفهای از این دست، یک دینی را خودمان دوست داریم اختراع کنیم، بسازیم، بازسازی کنیم. به نظر مان می آید که کتاب و سنت وافی به مقصود ما نیست، بهتر است خودمان یک فکری به حال خودمان بکنیم و انواع و اقسام کارهایی که داریم می کنیم و این مبنای امام صادق نیست، امام صادق مبنای علمی اش اولا، استناد به خدا و پیغمبر است، ثانیا معقولیت، نه حالا لزوما تبیین فلسفی برهانی معقولیت است به کارگیری فهم و درک و عقل انسانی در فهم کتاب و سنت است و ثالثا کارآمدی است، یک چیزی و حرفی که بتواند زندگی مردم را درست کند بهنجار کند، فهم شان را نتیجه بخش کند که حالا مثال های اینها انشاء الله در جای خودش بحث بشود.

ویژگی دوم تسامح رفتاری و همزیستی مسالمت آمیز امام صادق است، عرض کردم به عبدالله حسن که بارها به امام اهانت کرده است می گوید: شما بزرگ ما هستید، همه شما شنیده اید که ابن ابی العوجا که زندیق است، ملحد است، کافر است و هرچه است آزادترین جایی که می تواند برود راحت حرفهایش را بزند، محضر امام صادق علیه السلام است. آدم ها به راحتی می آیند با ایشان گفتگو می کنند، با شاگردانش گاهی صدای شان در گفتگو با هم بلند می شود، در روایات است که می گوید: من با پدرم رفتم جمعی از اصحاب خدمت امام صادق بودند، سر فلان موضوع صدای شان بلند شد. شما الآن اینجا الحمدلله فضای درس خوب است، اینجا هنوز بسته نشده است، ولی در غیر فضای درسهای طلبگی جای دیگر، می توانید با بزرگان صدای تان را بلند کنید؟ این همزیستی مسالمت آمیز، این تسامح، این روح بزرگ، ما می نشینیم می گوییم امام صادق چهار هزار شاگرد داشت، حالا این هم تعبیر یک کمی فانتزی است و الا امام صادق چهار هزار نفر از ایشان روایت کردند، شاگرد به این معنا که نبودند، این چهار هزار نفر کیستند؟ همه شیعه خالص اند؟ ابدا اینجور نیست. آن طرفش را هم ببینید، چطور می شود که شیعیان غیر امامی، غیر شیعیان، غیر مسلمانان، راحت می روند پیش امام صادق و می شنوند و بعد نقل می کنند، چون آغوشش گشوده است به سمت اینها، ما آغوش مان گشوده به سمت بچه های خودمان است؟ به سمت مسلمانان خودمان به سمت دوستان خودمان است؟

ویژگی دیگر التزام عملی و اخلاقی امام صادق است. شما ببینید مالک بن انس راجع به امام صادق چه می گوید از دیانت امام صادق، از اخلاق امام صادق، از التزام معنوی امام صادق، اینها چیزهایی است که امام صادق را شاخص و برجسته می کند، بسیاری از بزرگان اهل سنت تعبیرهایی راجع به حضرت دارند که شاید برای ما عجیب باشد، امروز که از امام صادق اینطور حرف می زنند، کسانی که نسبت به شیعه دید منفی دارند، یک ابن ابی الحدید معتزلی داریم رضوان الله تعالی علیه که ما همه چیز را از اهل سنت می خواهیم از او پیدا می کنیم او هم که از خودمان است سنی است، ولی از خودمان است نه ابن ابی الحدید معتزلی، سنیانی که با شیعه موضع منفی دارند از امام صادق به عظمت یاد می کنند این مال فکر و اندیشه امام صادق است.

و نهایتا اولویت دادن به کار فرهنگی که من اشاره ای به آن کردم و دیگر توضیح بیشترش فکر می کنم در حوصله این زمان نیست.

عذرخواهی می کنم از اطاله.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.

یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.
دیدگاه شما پس از تأیید ناظر منتشر می‌شود.

مطالب مرتبط

امام موسی کاظم (ع) و نقاط عطف تاریخ امامت؛ از صلح امام حسن (ع) تا زندان هارون

توفیقی است که از جانب خداوند حاصل شده؛ از سویی به‌خاطر شادی بندگی خداوند و از سوی دیگر به دلیل غم و اندوه حاصل از یاد اهل‌بیت علیهم‌السلام. بابت این توفیق، خدا را شکر می‌کنم. لحظاتی را به یاد می‌آورم که بندگان الهی ارزش این فرصت‌ها را می‌شناختند و آن‌ها را از دست نمی‌دادند. پیش از آنکه به پرسش‌هایی که درباره سیره اهل‌بیت در ذهن دارم بپردازم، یادآوری می‌کنم که روزه در ماه رمضان به‌عنوان جشنی برای نزول قرآن در نظر گرفته شده است. این حکم الهی، در ماهی که قرآن در آن نازل شده، تشریع گردیده است. می‌توان با اطمینان گفت که فلسفه روزه‌داری، تجلیل از قرآن و گذران ماه نزول آن با عبادتی است که نتیجه‌اش تقواست. همین تقوا، زمینه ارتباط عمیق‌تر انسان با قرآن را فراهم می‌کند.

۷ آبان ۱۴۰۵

فدک و خطبه فدکیه؛ سه گفتمان شیعه، اهل سنت و مستشرقان

پیش از ورود به اصل بحث، پیشنهادی را مطرح می‌کنم که امید است به فضل الهی و همت شما عزیزان، به سنتی حسنه تبدیل و فراگیر شود. شایسته است با توجه به مقتضیات دینی، اجتماعی و سیاسی زمانه، گروهی از دغدغه‌مندان پیشگام شوند

۴ آبان ۱۴۰۵