واقعیتش این است که من این را ضایعه میدانم ضایعهای تقریباً از دورة صفویه و غلبة اخباریون در فقه ما ایجاد شد؛ ما در فقهای گذشته وقتی نگاه میکردیم میدیدیم وقتی که میخواستند در استنباط حرف میزدند اول میرفتند به سراغ قرآن ببینند چیست یا حالا به سراغ حدیث میروند یا به سراغ اصل میروند که ببینیم اصل عملی چیست؟

جایگاه قرآن در فقه اجتماعی
آیت الله سید محمد علی ایازی
واقعیتش این است که من این را ضایعه میدانم ضایعهای تقریباً از دورة صفویه و غلبة اخباریون در فقه ما ایجاد شد؛ ما در فقهای گذشته وقتی نگاه میکردیم میدیدیم وقتی که میخواستند در استنباط حرف میزدند اول میرفتند به سراغ قرآن ببینند چیست یا حالا به سراغ حدیث میروند یا به سراغ اصل میروند که ببینیم اصل عملی چیست؟
ه گزارش روابط عمومی موسسه پژوهشی- فرهنگی به مناسبت ماه مبارک رمضان جلسات علمی در موسسه فهیم با حضور اساتید حوزه ودانشگاه در موسسه فهیم برگذار شد یکی از سخنرانان شب های ماه مبارک رمضان ،جناب آیت الله سید محمد علی ایازی بود که سخنرانی ماه رمضان خود را تحت عنوان« جایگاه قرآن درفقه اجتماعی» ارائه نمود که متن کامل سخنرانی حضرت استاد خدمت مخا طبان و پژوهشگران فقه وحقوق ومحققان علوم قرآنی تقدیم می گردد:
بسمالله الرحمن الرحیم
بحثی که اعلام شده جایگاه قرآن در فقه اجتماعی است. من فقط از منظر این جلسه دربارة خود جایگاه قرآن صحبت میکنم شاید اگر فرصتی بشود راجع به فقه اجتماعی یک جای مستقلی دارد که نیازمند تبیین مفهومی و تفهمی است که آن را چون فرصت نیست بهوقت دیگری موکول میکنم. دربارة جایگاه قرآن ابتدائاً این نکته را عرض کنم که وقتی ما صحبت از جایگاه قرآن میکنیم تبیین نوعی نگرش تأثیرگذار در استنباط در فقه را مدنظر قرار دادهایم و از دو جهت قابلتوجه است 1. از التزام به اصالت و منبعیت این کتاب هست؛ یعنی اصالت منبعیت این کتاب در استنباط است طبعاً وقتی که داریم اصالت صحبت میکنیم منظورمان این است که قرآن تبعی نیست جزئی است ترکیب هم نیست این سه تا مسئله رقبایی دارد؛ یعنی اینکه ما داریم صحبت میکنیم دربارة منبعیت؛ سه تا جریان را مورد هدف قرار دادهایم 1. کسانی که قائل به عدم حجیت ظواهر قرآن هستند؛ مانند اخباریون 2.کسانی که قائلاند قرآن حجیت مستقل ندارد حجیت جمعی دارد بهصراحت آقای میرزا مهدی اصفهانی در این مجموعة رسائلی که نوشته است و بهعنوان رسائل قرآن شناخت منتشر شده میگوید قرآن حجیت جمعی دارد؛ یعنی خودش مستقلا حجت نیست پس گروه اول اخباریون هستند دوم این گروهی هستند که بهعنوان مکتب تفکیک نامبردار شدهاند و سوم کسانی که قرآن را با حدیث در یک عرض قرار میدهند میگویند قرآن و حدیث یعنی گویی اینها رابطة عرضی دارند نه رابطة طولی منظور ما از قرآن وقتی که اینجا صحبت میکنیم؛ یعنی اینکه آن خودش بالاست منابع دیگر در طول قرآن هستند نه اینکه در عرض قرآن باشند. پس معلوم باشد که ما داریم وقتی دربارة جایگاه قرآن صحبت میکنیم رقبای این نظریه این سه گروه هستند البته در دورة معاصر یعنی در این صدسال اخیر یک جریان دیگری هم به وجود آمده که میشود آن را جریان چهارم شمرد که آن هم باز ما میخواهیم بگوییم آن نظریه را نداریم. آن نظریه یک جریانی است که در این صدسال اخیر شکل گرفت و نامبردار به قرانیون شدهاند آن قرانیون کسانی بودند که عمدتاً معتقد به نفی حدیث بودهاند این نظریهای که ما داریم بحث میکنیم یک حرفی هم نسبت به قرانیون هم دارد؛ یعنی ما جزء قرانیون خودمان را نمیشناسیم عموم کسانی که در حوزة فقه اجتماعی سخن گفتهاند معتقد به حدیث هستند و استفاده از حدیث را میکنند اما نمیگویند که حدیث در عرض قرآن کریم است و یک ظاهراً سوءتفاهمی ایجاد شده است مسئلة حدیث ثقلین؛ تصور شده است؛ چون حدیث ثقلین میگوید ما إن تمسکتم بهما یعنی این دو تا با یکدیگر در عرض هم هستند درحالیکه بحث تمسک با عرض و طول هیچچیزی ندارد که بیاید تفسیر کنیم منظور از تمسک یعنی اینکه حدیث در عرض قرآن کریم است. چرا؟ چون بهخاطر اینکه به لحاظ جایگاه اصلاً نمیتوانند اینها حدیث در عرض قرآن قرار بگیرد. چرا نمیتواند در عرض قرار بگیرد برای این نکتة اساسی و مهم که ما امروز با سنت طرف نیستیم که در حدیث ثقلین آمده است یا اهل بیتی یا سنتی که در نقلهای مختلف آمده هر کدامش چه سنتی باشد چه اهل بیتی باشد یا تعبیر دیگری به عترتی که آمده در این حدیث متواتر ما امروز اصلاً چیزی به نام سنت نداریم ما چیزی به نام حکایت از سنت داریم محکی از سنت داریم ما سنت نداریم ما حکایت از سنت داریم و چون بحث حکایت از سنت از نظر جایگاه در مرتبه خود قرآن است که قطعیالصدور است نیست پس بنابراین رتبهاش در مرتبة بعد از قرآن انجام میگیرد.
پس روشن شد که مسئله و موضوع ما این است که وقتی داریم صحبت از جایگاه قرآن میکنیم با چهار گروه دیگر رقیب در نظریه هستیم 1. قر آنیونی که منکر حدیث هستند جریان اخباریون هستند که حجیت ظواهر قرآن را آنهایی که به هر اندازه که هستند منکر هستند سوم جریانی که معتقد به این است که قرآن خودش حجیت مستقلی ندارد حجیت جمعی دارد مثل آقای میرزا مهدی اصفهانی اینها هم و جریان چهارم کسانی که حدیث یا به عبارت دیگری که یک نوع مغالطة رخداده است سنت را در عرض قرآن گرفتهاند این هم نیست پس ما وقتی صحبت از جایگاه میکنیم با این چهار جریان مواجه هستیم.
این نظریه دو جهت دارد که باید رویش تأمل بشود وقتی ما صحبت از این میکنیم قرآن کریم بهعنوان منبع اصلی هستند دو جهت باید قابلتوجه باشد 1. ازاینجهت که قرآن کریم آن چه در معارفش گفته شده است بهعنوان معارف ابدی و سرمدی و کتاب جاویدان هستند؛ یعنی وقتی که معارفشان را گفتهاند برای این گفتهاند که در مقام احکام و بیان شریعت میخواستهاند که حکم دائمی را بگویند این تبعاً اقتضایی که میآورد در مقام استنباط باید همة دلالتهای قرآنی مثل دلالت مطابقی، تضمنی، التزامی، اشاره، تنبیه، اقتضا و حتی آن چیزهایی که قرآن از خصوصیات بیانیاش دارد؛ مانند تقدیم، تأخیر، حصر همة آن ویژگیهایی که در حوزة بیان قابلاستناد و استدلال و موجب اطمینان میشود ما دیگر بحث اصولیاش را نمیکنیم آنها همهاش از نظر حوزههای گفتههای قرآن باید موردتوجه قرار بگیرد.
نکتة دوم اساسیاش که خیلی شاید قسمت دومش موردتوجه است؛ چون قسمت اولش شاید ممکن است کسی مخالف نداشته باشد؛ اما این قسمت دومش ممکن است که کسانی مخالف باشد گفتههای قرآن نیست ناگفتههای قرآن هست؛ یعنی آن چیزهایی که قرآن نگفته است بر اساس توضیحی که بعداً خواهیم داد خود این نگفتهها معنادار و قابلاستناد هستند حالا برای اینکه ذهن شما از این نگفتهها خیلی برآشفته نشود یک مثال میزنم برای اینکه بحث را انجام بدهیم؛ مثلاً در قرآن کریم دربارة رجم حرف نزده است در حدیث آمده؛ ولی در قرآن رجم نیامده است در زمان عصر نزول مشکلی برای این نبوده که دربارة رجم و سنگسارکردن حرف بزند ولی نکرده است آیا این نکردنی که تعمد داشته یعنی نمیشود بگوییم چرا قرآن نگفته است یعنی میخواسته که نگوید وقتی که نمیخواسته بگوید این نگفتههای قرآن خودش مسئله است؛ مثلاً دربارة دیه «وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِا » نگفته است مثل دربارهی ارث که مثلاً تفصیل قائل شده بگوید ان کان مثلاً رجل کذا امراة فکذا بیان نکرده، این نه گفتن معنا دار است. دربارهی تفاوت قصاص مسلمان، با غیر مسلمان تفاوت ارث مسلمان با غیر مسلمان؛ یا دربارهی قضاوت زن با قضاوت مرد، دربارهی امارت زن با مرد هیچ کدام از این جهت تفصیل نداده نفس این نگفتهها هم در فقه اجتماعی معنادار و قابل استناد هستند یعنی در ادعای من بحثی را که این جانب میخواهم مطرح کنم معلوم بشود که من مدعیاتم چه چیزهایی است که بعد دارم درباره اش صحبت میکنم طبعا اگر ما اینجا این بحث را بکنیم روشن میشود که چرا مسالهی قرآن در فقه اجتماعی با این تفسیر معنای دیگری پیدا میکند زیرا عمدهی چالشهایی که امروز ما در حدیث و در فقه داریم ناشی از این جهت است که معمولا به قرآن به این معنا در باب گفتهها و نگفتههایش توجه نمیشود در حالی که اگر به ناگفتههای قرآن توجه بشود بالاخره امروز در نظر عقلا وقتی که مثلاً یک شخصیتی یک صحبتی میکند میگویند راجع به این مساله حرف زد و گفت ولی راجع به این قسمتش نگفت؛ این نگفتن را عقلا معنا میدهند. قرآن کریم که در باب وسائلش که محدودیت نداشته دربارهی این قدر مسائل را قرآن تکرار کرده دربارهی حضرت موسی قصصش را در بیش از 60-70 سوره آمده گفته بیش از داستان را از وسط و اول و آخر آمده بیش از چهل و خوردهای مورد بیان کرده خب دو تا مورد را کم نکرد همهی اینها را میگفت؛ بعضیها استدلالشان این است اگر همه را میگفت یا آمده اند گفته اند این سنت را به سنت احاله کرده است برای اینکه بگوید سنت خیلی مهم است. استدلالهای عجیب و غریبی در این باب کرده اند که وقتی ما داریم صحبت میکنیم از اینکه قرآن نگفته است این نگفتنها در فقه سنتی ما مورد توجه قرار نگرفته است در حالی که اگر این نکته توجه بشود خودش قهرا یک راه جدیدی را باز میکند.
اگر این مسئله را بگوییم میرسیم به یک مسئلة دیگر که آن مسئله چرا اهمیت بررسی دارد. چرا ما واقعاً باید یکبار دیگری به تعبیر برخی باید چشمها را شست و باید یکبار دیگر قرآن را از این منظر نگاه کرد؟ واقعیتش این است که من این را ضایعه میدانم ضایعهای تقریباً از دورة صفویه و غلبة اخباریون در فقه ما ایجاد شد؛ ما در فقهای گذشته وقتی نگاه میکردیم میدیدیم وقتی که میخواستند در استنباط حرف میزدند اول میرفتند به سراغ قرآن ببینند چیست یا حالا به سراغ حدیث میروند یا به سراغ اصل میروند که ببینیم اصل عملی چیست؟ یعنی شما اگر کتاب شیخ را نگاه کنید یا تبصره و کتابهای تذکره علامه را نگاه کنید میبینید یکطور است و این کتابهای متأخر ما بعد از جریان وحید بهبهانی میشود به گونه افکار اخباریگری بهصورت ناخودآگاه در ضمیر فقهای ما متأسفانه تأثیر گذاشته است مخالفت با اخباریون کردهاند؛ ولی خیلی جاها ناخودآگاه تحتتأثیر قرار گرفتهاند حالا من ممکن است که در طول صحبت خودم به مواردی اشاره کنم که چهطور یک چنین مشکلی ایجاد شده است؛ اما درهرحال اینکه مسئلهای بیتوجه شده این سخن من نیست سخن بسیاری از دغدغهمندان توجه به قرآن است من از آخرینشان که علامة طباطبایی است استفاده میکنم که ایشان در جلد 5 المیزان به مناسبتی صحبت میکند و حرف میزند میگوید امروز فقه ما طوری طرحریزیشده که یک فقیه از اول تا آخری که میآید وارد حوزه میشود؛ میشود طوری درس بخواند اجتهاد پیدا کند و آن احکام را استنباط کند و اصلاً به سراغ قرآن نرود همة این چیزها درسهای صرف و نحو و بیان و لغت و حدیث و رجال و درایه را بخواند؛ ولی آخرش که نگاه میکنید اصلاً به سراغش نرود قرآن هم اصلاً نخواند اصلاً مصحف هم نداشته باشد یکی از مراجعی که ما درس فقه خدمتشان میخواندیم قرآن هم بلد نبود میگفت همان آیهای که هست؛ یعنی وقتی میخواست دیگر آخرهای بحثش به آن استدلال کند میگفت همان آیهای که هست؛ یعنی آیه را هم نمیخواند که بگوید استناد کند ارزش دارد اندازة کلام یک فقیه که حرف میزند قرآن را هم آیه را بخواند و مضمونش را بحثوبررسی کند این حرفی است که علامه زده و برخی از قرآنپژوهان ما این نگرانی را بیان کردهاند و گفتهاند که حوزة فقه ما حوزة قرآنی نیست.
این مقدمه را برای این جهت عرض کردم که روشن شود چه اهمیتی این بحث ما دارد که ما وقتی صحبت از مسئلة قرآن میکنیم روشن بشود که جا دارد که در حوزة فقه اجتماعی ما به این مسئله بپردازیم.
برای اینکه این مسئله روشن شود چند تا نکته را باید موردتوجه قرار بدهیم دررابطهبا مسئلة روایات تشریع و اصلاً اینکه تشریع است چند تا چیز را باید ما روشن کنیم.
1.آیا خداوند متعال غیر از خودش حق تشریع را به غیر داده است که ما بخواهیم به آن استناد کنیم یا نه؟ یکوقتی است که اینکه حدیث در مقام تفسیر هست یا حدیث در مقام تفصیل کلام الهی است این در حوزة تشریع قرار نمیگیرد وقتی تشریع قرار میگیرد که بخواهد یک حکمی را بگوید که در قرآن نیست یا بخواهد تخصیص و تقیید بزند کلام الهی را آنها را داریم بحث میکنیم معلوم بشود اختیار چنین تشریعی خداوند داده است یا نداده است و این منوط به این جهت است که ما اولاً مسئلة آن آیاتی که در باب« اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» آمده را به این معنا بگیریم که اطیعوا یعنی هر چه گناه هم بر خلاف آن آیاتی که میگوید فقط تشریع کننده خدا هستند بگوییم منظورش این است یا اینکه بگوییم اطیعوا اصلاً ربطی به این قصه ندارد و مدلولش این نیست.
دوم این است که این روایاتی که آمده است که آقایان فقها گفتهاند ناظر به ارادة جدی در مقابل ارادة استعمالی هستند ما اینها را در باب تخصیص و تقیید آیات بدانیم؛ چون مسئله این است که ما این همه روایاتی را که فقها ما استفادة تخصیص و تقیید کردهاند من تا جایی که تفحص کردهام نمیدانم فضلای گرام که جایی موردی را سراغ دارند که امام میفرماید این حرفی را که من میزنم از باب تخصیص آیه دارم میگویم از باب تقیید آیه را دارم میگویم که یک چنین چیزی باشد؛ اما فقها خیلی راحت آمدهاند دست و دلبازی کردهاند و گفتهاند که این روایات در حقیقت تصرف در ارادة استعمالی هست و دارد یک ارادة جدی را بیان میکنیم؛ ولی ما میدانیم که اگر وقتی از صحبت از ارادة جدی نسبت به ارادة استعمالی میکنیم این است که در صورتی است که اینها در یکطبقه باشند و إلّا از مشروعه بودنشان ثابت نشود یا اینکه جایگاه دلالتشان یا سندشان محل نباشد اصلاً نمیتواند این ارادة جدی ناظر به آن ارادة استعمالی باشد و إلّا دور پیش میآید حالا بعدها صحبت خواهیم کرد در باب روایات تفویض که آنجا بگوییم آیا آن روایاتی که گفته شده است تفویض است آیا در باب تشریع دلالت دارد یا ندارد؟
نکتة سومی را که باید از اینجا قابلتأمل است این است که بر فرض که روایاتی هستند که دارند حکمی را بیان میکنند؛ مثلاً فرض کنید این روایاتی که در باب رجم یا روایاتی که در باب تبیین تفاوت دیة زن و مرد را میکند یا تفاوت دیة اهل کتاب و غیرمسلمان بیان میکند فرض کن ثابت شود که این روایات جدایی از صحت انتصابش به ائمه (علیهمالسلام) که حالا آن بحث دیگری است این است که آیا ناظر به قضایای واقعه و خاص نیستند یعنی دارند یک حکم تشریعی را بیان میکنند و إلّا اگر احتمال داده شود مثل اینکه در برخی از روایات ما آمده است؛ مثلاً در بحث خمس پیامبر یک چیزی را فرمودهاند و امیرالمؤمنین یک حکم دیگر را گفتهاند یا در بحث خمس مثلاً امام یک چیز گفته آن امام دیگر یک چیز دیگری را مقابلش گفته است خب اینها را اگر به جنبههای احکام ولایی یا قضایای قضیة في الواقعه بگیریم این یک مسئلهی دیگری است. من باز برای اینکه این کلام از غربت در بیاید از حرف مرحوم شهید محمدباقر صدر استفاده میکنم. ایشان یک مقالهای دارند که «الاتجهات الحدیث للاجتهاد» دارد یک مقالة مفصلی در این دایرة المعارف آقای امین دربارة بحث اجتهاد دارد آنجا میگوید که با آن که من اکنون دربارة فهم اجتماعی نصوص بااحتیاط سخن میگویم باز ایمان دارم قاعدهای که استاد محقق ما مغنیه برای این موضوع وضع کرده است گرة بزرگی را در فقه میگشاید و آن گره این است که بسیاری از این احکامی که از طریق روایات آمدهاند در مقام بیان قانونگذاری نیستند و اینها بیشتر در مقام پاسخ پرسشهای مسائل منطقی هستند بهعبارتدیگر اینها روایات استفتائیه هستند و روایات استفتائیه معنا و مفهوم تشریعی ندارد. این حرف را در باب فقه اجتماعی در این مقالة خودش بیان میکند در نتیجه مسئلة سوم این است که ما وقتی دربارة حدیث صحبت میکنیم باید اصالت مرجعیت قرآن را باتوجهبه این سه تا نکته موردتوجه قرار بدهیم.
من چند تا پیشفرض را مطرح میخواهم بکنم که این پیشفرضها موردتوجه قرار بگیرد اولاً حرف من این است وقتی که دارم صحبت از منبعیت قرآن میکنم؛ یعنی اینکه معنایش این است که قرآن در مقام تفصیل و استنباط احکام محور اصلی این کتاب است معنایش این است که اگر قهراً قرآن چیزی را نخواسته بگوید و نگفته است این را ارجاع داده است به اعصار مختلف آینده که متناسب با شرایط و موقعیتهای مختلف آنجا عقلاً و اجتهادا از لحاظ اصول قرآن از آن استنباط بکند.
من یک مثال کوچک بزنم که امروزه از بحثهای چالشبرانگیز ماست به قول یکی از دوستان نوشته این مسئله هر سال که دعوا میشود عید فطر مسلمانها و شیعیان و موالیان اهلبیت (علیهمالسلام) را تبدیل به زهرمار میکند؛ یعنی این قدر دعوا و صحبت میکنند، مردم که یک ماه روزه گرفتند حالا دلشان میخواهد روز عید رفتوآمد بکنند هر کدام یکطور دعوا راه انداخته است یکی میگوید عید است یکی میگوید عید نیست. ریشهاش به نظر من این است که این فقه ما مشکلش این است که فقه قرآنی نیست. قرآن کریم میگوید کسی که وارد شهر شد ملاک را شهریت قرار میدهد موضوع شهر است حالا این شهر ممکن است ثابتشدنش، یک: از راه علم هیئت مطمئن ریاضی محاسبه بشود منجمینی اصلاً بیایند از نظر ریاضی میتوانند تا بیست میلیون سال دیگر هم بگویند الان ماه اینطوری است از لحاظ علمی قطعی ثابت شود.
دوم: از راه دستگاههای چشم مسلح ثابت شود که ببینند این است یا از چشم عادی به نظر میآید از هر طریقی که بتواند این شهر را شهر موضوع تکوینی است موضوع اعتباری نیست، مثل اینکه الان یک کسی بگوید اگر لیوان آب برای شما آوردند بخور این موضوعش یک امر واقعی عینی است شهر از نظر علمی اگر ثابت شود شهر است فقیه نباید دخالت در این بکند که شهر شد یا نشد اگر از جهت علمی موضوع ثابت شد دیگر نباید بگوید طبعاً اگر این طور شد این روایاتی که میگوید که «صموا للرویته و افطروا للرویته» همه طریق هستند حدیث در مرتبة بعد است که باید بشود و الا اگر در موضوع شهر خودش روشن شد دیگر احتیاجی به آن جهت نیست آنها هم که در آن زمان بوده؛ چون بهخاطر اینکه علم هیئت آنوقتها بهصورت علمی نبوده ظنی بوده؛ چون ظنی بوده گفته برو چشمیاش را انجام بده؛ اما اگر یک جایی علمی ثابت شد تابع آن میشود من دیدهام که مرحوم علامه سید محمدحسین فضلالله و برخی از فقهای دیگر همین مسئله را میگویند که تابع علم است اگر علم موضوعش ثابت شد دیگر معنا ندارد که در موضوعات دخالت کنید فقیه شأنش نیست که در موضوعات دخالت کند از نظر علمی میخواهد بگوید ماه تولد شد و وارد شد شهر تحقق پیدا کرد حق دارید بگویید روزهبگیر یا روزه نگیر.
اشکالی که ما امروز داریم که دعوا میکنند طریقت و موضوعیت دارد برای اینکه اینها به حدیث چسپیده اند اگر این حدیث را بدانند که در چه جایگاهی قرار دارد در حقیقت دارد تفصیل از آن شرع میکند؛ یعنی جزء الموضوع را دارد بیان میکند که آقا بدانید یکی از راههایی که در مقابل تظنی یا در مقابلش راههای محل اختلاف هستند رویت است یا اتفاقاً در برخی از روایات اگر آدم شاهد قبل و بعدش را نگاه کند میبیند که حکومتها میخواستند این مسئله ماه را خراب بکنند امام میفرمودند به حرفهای آنها خیلی گوش ندهید این ناظر به آن جهت است پس بنابراین قضایای خاصی است و إلّا ما باید برویم سراغ قرآن کریم.
نکتة دیگری که باید برای این درس، پیشفرض بگیریم این است که ما دربارة کلمات و اعمال پیامبر و ائمه (علیهمالسلام) چهار فرض را داریم، اولین یک فرض است که خیلی روشن است و آن مسئلة اعمال و اقوالی است که حوزة عملی شخصیشان هستند ما اینها را اصلاً محل بحث نداریم پیامبر در جزیرة العرب در شرایط گرما آنجا که بوده نعلین میپوشیده این معنایش این نیست که پس اینجا هم کسی در سیبری زندگی میکند باید نعلین بپوشد طبق سنت پیامبر؛ پیامبر از این غذا خوشش میآمده از آن غذا خوشش نمیآمده شما نمیتوانید بگویید که این چیزهایی هستند که مربوط به سیرة پیامبر و اسوه بودن پیامبر ناظر به این جهتش است. از این مسئله که بگذریم میرسیم به سه قسمت دیگر
1.احکامی که از سوی حقتعالی پیامبر دریافت میکرد چه به لفظ قرآن چه به لفظ اینکه میگفته اینها کلام الهی است ما داریم روایاتی را که مثلاً بهصورت قطعی ثابت شده است که خود پیامبر فرموده کلام الهی است.
2.دستة دوم آن چیزهایی که مربوط به شأن رهبری و مدیریت پیامبر هستند.
3.دستة سوم در فصل قضاوت و خصومت است که آن فصل خصومتها هم باز قضایی شخصیتر از قسمت دوم هستند. آقای طباطبایی (ره) در ذیل آیةإِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى آنجا در المیزان جلد نوزدهم میگوید که مدلول آیه دلیل بر این نیست که همة آن چه که پیامبر فرموده است وحی است میگوید این آیه به مناسبت حکم و موضوع فقط ناظر به آن نزول آیات است که دلالت دارد از این نمیشود کسی استفادة معصومیت و عصمت را در چیز دیگر از این آیه استفاده کند. میگوید ما وقتی میتوانیم استناد کنیم این است در نتیجه آن چه که میتواند مفهوم ابدیت و تشریع را از ناحیة پیامبر برای همیشه داشته باشیم آن قسم اول هستند والا آن اقسام مولوی و بحث قضاوت استفاده نمیشود از آن روایتی که آمده گفتهعَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنِ اَلْحَلاَلِ وَ اَلْحَرَامِ فَقَالَ حَلاَلُ مُحَمَّدٍ حَلاَلٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ لاَ يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لاَ يَجِيءُ غَيْرُهُ وَ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَا أَحَدٌ اِبْتَدَعَ بِدْعَةً إِلاَّ تَرَكَ بِهَا سُنَّةً ناظر به این دو قسم دیگر باشد.
پس اگر این چنین چیزی شد قهراً ما نمیتوانیم این چیزی را که ما در باب حدیث گفتیم چرا نمیتوانیم اینها را در عرض هم قرار بدهیم قرآن را با حدیث یا با سنت قرار بدهیم.نکتة دومی که ما باید در باب این جهت صحبت کنیم مسئلهی روایاتی است از ائمه (علیهم السلام) که شاید اینها مضمونش این باشد که اگر متواتر نباشد که نیست مستفیض هستند این روایات مستفیض همین نکاتی را که ما عرض کردیم بر آن دلالت دارد بهعنوان نمونه ما چند تا از این روایات را خدمت شما عرض میکنم که معلوم بشود که چیست. یکی از این روایاتی که شما در فقه زیاد شنیدید «اُسْكُتُوا عَمَّا سَكَتَ» یعنی همان قسم اول که پیامبر فرمودهاند یا بهعنوان قرآن یا بهعنوان کلام الهی متواتر ثابت شده است در یک روایت دیگر داردنهج، [نهج البلاغة] ، قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : إِنَّ اَللَّهَ اِفْتَرَضَ عَلَيْكُمْ فَرَائِضَ فَلاَ تُضَيِّعُوهَا وَ حَدَّ لَكُمْ حُدُوداً فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَ نَهَاكُمْ عَنْ أَشْيَاءَ فَلاَ تَنْتَهِكُوهَا وَ سَكَتَ لَكُمْ عَنْ أَشْيَاءَ وَ لَمْ يَدَعْهَا نِسْيَاناً فَلاَ تَتَكَلَّفُوهَا.
میگوید خدا اگر نگفته نه اینکه فراموش کرده نه اینکه اهمال گذاشته شما میخواهید تکالیفی درست کنید برای شریعت که اینها را نگفته نمیخواسته بگوید این نکته را میگوید.
روایت دیگری میگوید خدا یک حدودی را در قرآن تعیین کرده گفته از این دیگر تجاوز نکنید یعنی چیزی به آن اضافه نکنید و کم نکنید بعد آنجا حضرت به آیهی (لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْيَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ) استناد میکند برای خودتان بیدلیل تکلیف درست نکنید.
این معنا اگر ما گرفتیم یعنی این است که خداوند متعال در این جهت عنایت داشته است.
یک روایاتی هم هست که آنجا میگوید که تعبیرش این است اجازه بدهید من در اینجا یک روایت دیگری بخوانم که اتفاقاً این روایت هم در مجامع حدیثیمان نقل شده و هم در منابع حدیثی اهلسنت ما أحل الله في كتابه فهو حلال، وما حرم فهو حرام، وما سكت عنه فهو عفو، فاقبلوا من الله عافيته، فإن الله لم يكن لينسى شيئاً، ثم تلا {وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا فراموش نکرده است و روایات دیگری که وقت هم نداریم میخواستم این جهت را بگویم.
حالا در اینجا لازم میدانم یک مسئلة دیگری را بگویم و آن هم این است که از گذشتههای دور تا امروز فقیهانی بودهاند که به این روایات و آن نظریهای که عرض کردم توجه داشتهاند از شیخ طوسی، سید مرتضی و دیگران که معتقد بودند که ما باید این چارچوب را حفظ کنیم به همین دلیل نسبت به نص قرآن و خبر تخصیص قرآن به خبر، تقیید قرآن به خبر حرف و اعتراض و نقد داشتند. من از معاصرین دو تا شخصیت را انتخاب کردهام یکی مرحوم علامه طباطبایی است و یکی آیتالله سیستانی است؛ علامه طباطبایی اینجا ترجمهاش را نقل کردهام که اینجا فرمودهاند: آن چه که سزاوار است در این مقام با آن توجه شود این است که دلایل فراوانی بر اکمال دین قبل از رحلت وجود دارد لازمة این اکمال آن است که کتاب و سنت شامل احکام میشود و از سوی دیگر در جای خود ثابت گردیده که امام وظیفهاش فقط بیان و تفسیر احکام است نه تشریع.
بعد ایشان در جواب سؤال این فردی که چرا به امامان نسبت مشرع بودن داده میشود نوشته این فقط به این اندازه دلالت میکند که آن چه امام نقل میکند همان چیزی را که پیامبر گفته و تفسیر آن چیزی است که نبی آورده است نه بیشتر است.
آیتالله سیستانی هم یککتابی ایشان دارد به نام تعارض الادله و اختلاف الحدیث این کتاب بسیار مهمی است و نکات خیلی جدی دارد یکی هم از حرفهایی که آقای سیستانی در اینجا دارد مسئلة حق تشریع است که ایشان منکر این حق تشریع ائمه (علیهم السلام) است میگوید: فلهم حق التشریع و الزام في حدود منطقة الفراغ و لکن هذا التشریع الخاص یعتبر في إلّا یکون موجب لتحلیل الحرام او تحلیل الحرام. یعنی میگوید آن نهی نیاید آن عمومات و تخصیصات را قرار بدهد فاذا کان الحکمه الخاص في حدود المنطقة الفراغ و المناسب للاحکام ولاییه و لایلزم من تشریعهای تحلیل الحرام او تحلیل الحلال و قد الزم به الائمه بلحاظ المصالح و المفاسد المتغیر و مناسب لشانهم بانهم ولاة امر میگوید این را به عنوان ولات امر گفته اند نه به عنوان مقام تشریع یعنی اینکه اگر شرایط موضوع تغییر پیدا کرد وظاهر کما هو المفروض فیکون من الحکم الجدیده و الحادث ابرازا او مبرزا فمثل ذلک یوجب الظهور أن الحکم المجهول من الائمه من القبیل الاحکام الموقت او اوالولایه یعنی از قبیل احکام موقته گرفته اند نه از این جهت.
بنابراین اگر این حرف را گفتیم قهرا معنای اینکه ما داریم در بحث جایگاه قرآن در تشریع صحبت میکنیم آن ادعایی را که داشتیم این است که قرآن در یک مرتبهای هست و حدیث در مرتبهی بعدیش قرار میگیرد و نه اینکه ما معتقد به استناد به حدیث هستیم ولی حدیثی که نخواهد قرآن را نفی کند و حدیثی که چه نفی بطنی و چه نفی تخصیصی و تقییدی نخواهد آن کار را بکند و از این جهت هم اینکه آن روایات عرض هم این معنایی را بیاورد که در کلیتش مطابق با قرآن باشد چون آن روایات عرض که میگوید عرضه کنید شامل حتی آن صورت تخصیص و تقیید هم میشود.
نکتهی بعدی اش هم این است که وقتی این حرف را زدیم دیگر یک سری آثار و توابع دارد یک لوازمی دارد وقتی که شما میخواهید اینجا انجام بدهید امروز آن چالشهایی که در فقه ما در حوزهی مسائل به خصوص حقوق انسان و مسائل جدید بهوجود میآید ارجاعش به مسالهی قرآن است و قهرا باید به سراغ آنجا حکم ابدی قرآن رفت.
من در این ادعای خودم آمدم شواهدی را ذکر کردم که چرا این مسالهی جایگاه قرآن یک چنین موقعیتی را در مقام تشریع در حوزهی فقه اجتماعی دارد؟ این شواهد من بخشی از آن از آیات قرآن کریم است و بخشی از آن مربوط به حدیث است مثلاً فرض کنید در آیاتی که مفسرین ما بحث کرده اند دربارهی آیات (قُلْ إِنِّي عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي وَكَذَّبْتُم بِهِ مَا عِندِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ) که میخواهد ثابت کند به اینکه فقط آن کسیکه حق تشریع دارد خداوند متعال است کسی دیگر حق تشریع ندارد. دراین زمینه فقهای ما با مفسرین ما آمده اند و صحبت کرده اند و گفته اند که چگونه این طور است؟
بحث دوم این است که آن روایاتی که در مقام آمده اند بحث احکام را کرده اند یک دسته از این روایات آمده اند تعیین قلمرو کرده اند این روایات هم هست مثلاً در روایتی میخوانیم رسول الله لم یکن لیحرم ما احل الله و یحلل ما حرم الله و لایغیر فرائض الله و احکامه؛ پیامبر که این کار را نمیخواهد بکند یک دستگاه جدیدی در مقابل خداوند قرار بدهد. در یک روایت دیگری دارد ولاتنقص سنة الفریضه فریضه را سنت نمیداند نقض بکند شما بیایید یک حکمی درست کنید در مقابل سنت یا در روایت دیگری دارد قد فوض إلّا نبی امر دینی و لم یفوض علیه تعدی حدوده یعنی اینکه تعدی حدودش کند از حدودی که خدا تعیین کرده از آنجا بخواهد خارج شود. در این زمینه من آمده ام اینجا روایات تفویض را بررسی کردم پنج تا احتمال که فقهای ما در این باب احتمال داده اند که معنای تفویض هست را بررسی کرده ام و گفته ام اینکه برخیها آمده اند گفته اند از این روایات تفویض استفاده نمیشود اینکه خداوند حکم خودش را به ائمه (علیهم السلام) داده باشد مدلول این روایات نیست. برخی از فقهای معاصر مثل آقای مکارم گفتهاند استثنائاً برخیها یکجاهای خاصی را به ائمه (علیهمالسلام) اجازه دادهاند برخیها هم گفتهاند دلالت بر تفویض دارد.
نکتة اساسی که من از این روایات دارم این است که اولاً اینهایی که آمدهاند گفتند حق تشریع را خداداده با صدر و ذیل خود این روایات نمیخواند بر فرض هم که باشد بهعنوان یک احتمال است کسی نمیتواند با یکمعنایی که چهارتا احتمال داده شده استناد کند بخواهد تمام آن آیاتی را که میگوید تشریع برای خداوند است را بخواهد تصرف کند بگوید ما هم حق تشریع داریم با این روایاتی که جای احتمال به معنای دیگر هم در آن وجود دارد. پس این جهت را ندارد و نهایتاً آن چیزی را که من در نهایت استفاده کردهام این است که ما اگر بخواهیم در باب نسبت میان قرآن و حدیث سخن بگوییم حدیث تا آن جایی که ناظر بهتفصیل و تفسیر احکام باشد قابلقبول است اگر جنبة ولایی داشته باشد و منطقة قضیه في الواقعه باشد و در یک جریان خاص باشد و یا در یک شرایط مصلحت باشد آن هم بحثی نداریم؛ اما اینکه شما بخواهید حکم الهی و آن چیزی که قرآن در عمومات و اطلاقاتش گفته بگذارید کنار بهخاطر این حدیث برای ابدیت این حرفی است که ما نمیتوانیم به آن وفادار باشیم.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.