بسمالله الرحمن الرحیم
بحثی که در جلسات قبل در محضر شما عزیزان داشتیم عنوانش بود حقوق انسان در قرآن و بعد از بیان مقدماتی در جلسات گذشته راجع به حق حیات و اهمیت آن از نگاه قرآن ما صحبت کردیم. امروز در ادامة آن بحثهایی که داشتیم به یکی از حقوق انسانی که تحت عنوان حق کرامت انسانی یا حق مکرم بودن انسان هست، میخواهیم بپردازیم؛ یعنی انسان بعد از اینکه یک حقی دارد و دیگران که باید این حق را رعایت کنند آن هم توجه به اصل حیات و زندگانی او است و نه خودش مجاز است خودکشی کند و نه دیگران مجاز هستند که جان او را بگیرند؛ بعد از حق حیات شاید بشود بگوییم مهمترین حق، حق کرامت است؛ یعنی اول انسان حق وجود دارد بعد حق منزلت و از آیات قرآن کریم این گونه استفاده میشود که انسان بماهو انسان مکرم قرار داده شده باکرامت قرار داده شده؛ انسان باید که دیگران انسان را بماهو انسان مورد کرامت قرار بدهند و این کرامت یک امری است که اعطای الهی است و تبدیل به حقی است برای هر انسانی.
البته راجع به اینکه کرامت در دو سطح مطرح میشود یکی کرامت ذاتی و یکی کرامت اکتسابی میشود که این کلیت را در آغاز با عنوان پیشفرض در نظر گرفت که انسان میتواند که این حق کرامتش را و لزوم مکرم بودنش را در اثر ایمان و عمل صالح، در اثر مراتب در حقیقت تقوا بالا ببرد؛ لذا قرآن کریم در سورة حجرات میفرماید که إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ (الحجرات ۱۳) یعنی کرامت درجهبندی دارد درجات والای کرامت با درجات والای تقوا همساز است هر چه تقوا بیشتر کرامت انسانی هم بیشتر میشود؛ اما آن چیزی که اینجا بهعنوان حق انسان مطرح است آن چیزی است که اینجا اسمش را کرامت ذاتی میگذاریم و انسان ذاتاً حق مکرم بودن و حق موردتوجه قرار گرفتهشدن را دارد. برای اینکه این بحث را یک مقدار بتوانیم در قرآن پیگیری کنیم بد نیست خود این مکرم بودن یا اصل واژة «کرم و کرَمَ» را در لغت پیگیری مختصری بکنیم و بعد شاخههایی که ما را به کرامت میرساند موردتوجه قرار بدهیم فخر الدین طریحی می نویسد: کریم به معنای منعم است یکی کسی که تمام که رفتارش احسان وانعام به دیگری است بدون آنکه نفعی داشته باشد. برخی گفته اند کریم کسی است که اعطا وبخشش می کند بدون چشم داشت ومطالبه معنای سوم کریم این که یسیر را قبول می کند وکثیر اعطا می کند. واختلف في معنى الكريم، فقيل هو المنعم الذي كل أفعاله إحسان وانعام لا يجربه نفعا ولا يدفع به ضرا، وقيل هو الذي يعطى ما عليه وما ليس عليه ولا يطلب ماله، وقيل هو الذي يقبل اليسير ويعطي الكثير ومن كرمه سبحانه أنه لم يرض بالعفو عن السيئات حتى يبدلها بالحسنات...
میگوید اگر کرم را وصف خدا بدانیم کرامت الهی که خداوند این کرامت را به او منتصب است؛ یعنی خداوند اهل احسان و انعام ظاهری است؛ مثلاً عند ربی غنی کریم یعنی محسن؛ یعنی منعم یعنی متظاهر. این وقتی که میگوییم که خداوند کریم است؛ ولی اگر میگوییم انسان کریم است «إذا وصف به الانسان فهو اسم للاخلاق و الافعال المحبوبة التي تبجر منه» کرامت انسانی یعنی انسان اخلاق و افعال محموده که از او ظاهر میشود دارد و انسان کریم به تعبیری کسی است که این اخلاق محموده را دارد و ایشان میگوید الکرم کالحریه إلّا أن الحریه قد تقال في المحاسن الصغیرةو الکبیره » میگوید وقتی میگوییم انسان حر و آزاده این حریت برای کسانی که کارهای خوب نیک دارند یا کارهای بزرگ نیک به هر دو گفته میشود؛ ولی احسان گفته نمیشود مگر کسی محاسن زیادی دارد کمن ینفق المال في تجهیز الجیش فیسبیلالله کرامت برای کسی به طور خاص بهعنوان وصف گفته میشود که یک لشکری را در راه خدا تجهیز میکند یا یک سختی را تحمل میکند که مثلاً یک قومی را از نابودی و از کشتهشدن نجات میدهد و باز ذکر میکنند کل شیء شرف في باب فانه یوصف بالکرم هر چیزی که خیلی شریف و مهم و خیلی بزرگ در مجموعة خودش باشد این را کریم میگویند. این هم یک نکتهای در کتابهای لغت است که میگویند طلا کریم چون در میان همة سنگها از همه وصف شرافت بیشتری دارد و وقتی کرامت انسان یا انسان کریم میگوییم؛ یعنی این چیزی است که در میان اصناف و انواع موجودات شرافت بیشتری دارد.
باز ایشان میگوید اکرام و تکریم که در آیه داریم کرمنا آدم یکرم تکریما یا واژة اکرام که آن هم یک صیغة مزیدی است از کرم عن یوصل إلی الانسان اکراما تکریم هم آنجا میگویند یک اکرامی به انسان برسد او نفع لایلحقه في ؟؟ یعنی انسانی که مکرم است یعنی یک نفعی دارد که کنارش پستی نیست چیزی که به او میدهند امر شریف و کریمی باشد و یکی دو مورد هم دارد؛ یعنی خداوند اینها را کرام قرار داده در مجموع شاید این طور بشود حساب کرد که واژة کرامت وقتی برای چیزی به کار میرود؛ یعنی اینکه از میان همة اوصافی که برای ابرار و جود دارد از همه بالاتر است اگر اکرام میگوییم؛ یعنی خداوند یک چیزی میدهد که از همه مطلوبتر است در آن خلاصه مشهور به پستی و ضعف نیست یک امر اینطوری لذا مثلاً شاید گفت که کرامت انسانی در آن بخش کرامت ذاتی یعنی بالاخره به همه انسانها چیزی داده شده که این چیزی که انسان دارد خیلی شریف است از همة چیزی که به دیگر موجودات داده شده بهتر است مشهور به نفس و ضعف نیست این اجمالاً من یک معنی لغوی را آوردم.
اما آن چیزی که میشود بحث کرد میشود گفت که در قرآن کریم زمینههایی است که میشود بر اساس آن زمینهها بگوییم انسان مکرم است و کرامت انسانی بما اینکه انسان است که ما اسمش را کرامت ذاتی میگذاریم بر اساس بعضی از چیزهایی که به انسان داده شده میشود انسان آن را استفاده کند همانطور که عرض کردم کرامت یعنی شرافت یعنی چیزی که از همة اقران بالاتر است و مشهور به نفس نیست و مواردی که در لغت راغب آوردم.
اولین که خداوند متعال انسان را گونهای خلقتش را توصیف میکند که بهترین خلقت است بالاخره این همه موجودات، جمادات، نباتات، حیوانات، انسان، ملائکه، اصناف مختلف مخلوقات الهی هستند؛ اما دربارة هیچکدام تعبیرهایی که در خلقت انسان بهکاررفته شده و نوع خلقت انسان نیامده است و این نشانگر این است که انسان در خلقت کریم است در خلقت شریف است خلقتش با دیگر موجودات متفاوت است این آیات را ببینید که من آوردم؛ مثلاً به ابلیس خطا میشود قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ) یعنی انسان با دودست خدا خلق شده خدا که دست ندارد اگر بخواهیم یک مقداری بهظاهر توجه کنیم و بگوییم یک نوع تشبیهی است بالاخره موجودات دیگر خلق شدهاند بر اساس قوانینی که در خلقت وجود دارد بر اساس مدبرات امر و چیزهایی که است؛ اما خداوند بیدی یعنی به دودست من خلق شده.
آیة دیگر دربارة انسان گفته (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ) انسان را در بهترین اعتدال و بهترین ساختار خلق کردیم که در بعضی از آیات هم مفسران میگویند که تفاوت انسان حتی در ذیل آیة کرامت بعضیها گفتهاند وجوه کرامت انسان این است که انسان احسن تقویم بهترین خلاصه ساختار بدنی را دارد بهترین قوام را دارد و مثلاً اشاره میکند که همة موجودات برای غذاخوردن سر به کاسه فرومیبرند انسان غذا را با دست میگیرد و به دهان میآورد و موارد مختلف از استوای قامت و نوع تفاوتهایی که وجود دارد؛ ولی قرآن بهطورکلی میگوید (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ) احسن چیست؟ صیغة افعل تفصیل است؛ یعنی بهترین معنا که میکنیم پس انسان کریم است؛ چون خلقتش در احسن تقویم است به دودست خداوند خلق شده است.
یا در سورة مبارکه غافر میفرماید (اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاء بِنَاء وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ) خداوند شما را در بهترین صورت قرار داده است. بعد البته دارد (وَرَزَقَكُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ) حالا این تبارک را بعداً هم یک اشارهای کردیم. قرآن کریم دربارة انسان دو بار این تبارکالله را میگوید؛ یعنی گویا بعد که انسان را خلق کرد و این شرایط پیش آمد میگوید بارکالله به خدایی که چنین موجودی خلق کرده است.
دوباره باز در باب خلقت داریم در سورة حجر (فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ) وقتی که من انسان را مستوی قرار دادم و بعد میگوید و نفخت فیه من روحی حالا اینها بحثهای مفصلی دارد که خداوند از روح خودش دمیده؛ مثلاً از خداوند کم شده به انسان اضافه شده یا نه؟ حقیقت معنایش بحثهای تفسیری زیادی دارد؛ ولی لااقل این مقدار استفاده میشود که انسان یک نوع سنخیتی با پروردگار عالم پیدا میکند که روح الهی در انسان دمیده شده است این در هیچ مورد دیگری وجود ندارد خلق به دست خداوند نفحة روح الهی و البته بعداً میگوید که وقتی انسان کامل شد امر به این میشود که نسبت به انسان سجده کنید. قرآن کریم دربارة خلقت انسان بهصراحت ذکر میکند که ما انسان را خلق کردیم وقتی کامل شد در سورة مؤمنین میگوید (ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ) همهی اینها موارد خلقت جسم است که نطفه علقه میشود علقه مضغه میشود، مضغه استخوان پوشانده میشود بعد گوشت بعد میگوید ثم انشاناه خلقا آخر میتواند به آن دمیدن روح الهی متناسب باشد ظاهرا این خلق آخر خلقی است که بعد از جسم به روح میرسد بعد میفرماید فتبارک الله احسن الخالقین یا در آیهی قبلی که گفتیم میگوید تبارک رب العالمین برای خلقت هیچ موجوددیگری این تعبیرات بلند وجود ندارد گاهی اوقات تبارک الذي وجود دارد دربارهی خلقتهای مجموعهی آسمان و زمین ولی این تعبیر و به قول معروف تبارک الله به طور خاص در مورد انسان است. اینها آیاتی است که از آن استفاده میشود که همه این را میبینید اختصاصی به انسان مؤمن و متقی ندارد خلقت انسان است که از آن اینطوری یاد میکند لذا شاید بشود گفت یکی از مواردی که در باب انسان زمینهی مکرم بودنش را فراهم کرده خلقت ویژهی انسان است از نگاه قرآن انسان موجودی است که در خلقت با دیگر موجودات متفاوت است دربارهی نه جمادات نه حیوانات نه مثلاً آسمان و زمین نه حتی ملائکه این مقدار خداوند مایه نگذاشته که از روح خودش بدمد او را به دست خودش بگوید خلق کردم بعد نشئهی دیگری را برایش مطرح کند اینها نشان گر این است که خمیرمایهی خلقت انسان با کرامت همراه است.
نکتة دیگر اینکه در ادامة خلقت انسان یک چیزی دارد تحت عنوان اختیار باز این مسالهی اختیار برای دیگر موجودات مطرح نشده انسان موجودی مختار است که این در آیات متعددی پرداخته شده؛ مثلاً در سورة انسان میگوید (إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا) ما راه را نشان دادیم ولی این انسان است که میتواند اختیار کند میخواهد شاکر باشد که در حقیقت به اقتضای خلقت جواب مثبت بدهد چون کسیکه در این راه حق وراه صحیح برود میشود انسان شاکر میخواهد هم کفران کند. اینکه کسی کفران کند بعدا روز قیامت مورد عذاب قرار میگیرد بحث دیگری است و روشن است کسانی که جزء کافرین هستند و ملحدین هستند در آیات مختلف قرآن عذاب و احیانا عاقبت خوشی برای آنها ؟؟ نشده و عذاب برایشان ذکر شده اما این آیه و آیهی بعد (وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاء فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْيَكْفُرْ) حق از جانب پروردگارتان است و هر کسی میخواهد ایمان بیاورد و هر کسی میخواهد کافر بشود اختیار انسان است پیامبر این طور نیست که مردم را مجبور به ایمان بکند قرار است این طور باشد و آیات بسیار متعددی در قرآن وجود دارد که به پیامبر میفرماید تو زحمت بیخود به خودت نده که اینها حتما بیایند مؤمن بشوند اینها اختیار دارند تو فقط ابلاغ کن از آیات متعددی که هست یکی دو تا نیست حتی در سورهی مبارکه کهف است که میگوید (لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ) تو گویا خودت را به زحمت میاندازی که اینها مؤمن نمیشوند که بعد میگوید ما این زمین و آسمان را زینت قرار دادیم تا اینکه ببینیم امتحان کنیم لازم نیست همه ایمان بیاورند این در سورهی کهف است یا (لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ) گویا تو فرض کن خیلی به زحمت میافتی که اینها ایمان نمیآورند ولی قرآن کریم میخواهد بگوید این طور نیست که قرار باشد که اینها را با زور ما مؤمن کنیم لذا میگوید (إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّن السَّمَاء آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِينَ) اگر ما میخواستیم میتوانستیم از آسمان نشانهای بفرستیم که اینها همه خاضع بشوند ولی قرار نیست اینها باید با همین روشی که وجوددارد و با همین آیههایی که اجمالا اطمینان بخش است و به ندای درون پاسخ بدهند بیایند ایمان بیاورند.
این اختیار در باب انسان بالاخره امر روشنی است و این هم یکی از شاخصههای در حقیقت رسیدن به مکرم بودن است این آیه دیگر هم اجمالاً شاید بد نیست موردتوجه قرار بگیرد که مورد اختلاف است در تفسیرش ولی در سورة مبارکه بقره دارد (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) میگوید اکراهی در دین نیست رشد و غی از هم روشن شده است.
میدانید در این آیه تفاسیر متعددی است شاید ده تا تفسیر نسبت به این آیة شریفه از تفاسیر متأخر و متقدم پیدا کردهام؛ اما دو تا تفسیر خیلی مشهورتر است خصوصاً در میان متأخرین یکی اینکه میگویند (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) اکراه در دین نیست؛ چون که دین یک امر قلبی است دین یعنی ایمان و امکان اکراه نیست ممکن نیست شما الان یک عدهای را حبس کنید بگویید شما باید اعتقاد پیدا کنید بگویید الان روز است اینها را هر چه هم بزنید اعتقاد پیدا نمیکنند میتوانی بگویی که شما اعلام کنید همه بنویسید و امضا کنید؛ ولی دین یک امر قلبی است و میگویند این لا اکراه في الدین یعنی امر قلبی را نمیشود اکراه کرد امکانش نیست اگر این معنا باشد این ربطی به بحث اختیار ندارد و ربطی به بحث آزادی عقیده ندارد بهقولمعروف گویا خداوند در این آیه میخواهد بگوید اکراه نکنید فایده ندارد که مرحوم علامه طباطبایی در حقیقت این معنا را در اینجا پذیرفتهاند. مرحوم علامه طباطبایی میگویند اجبار و اکراه را انسانی حکیم و مربی عاقل در جایی میکند که راهی برای بیان حق در آن وجود ندارد؛ اما امور مهمی که وجه خیر و شر در آن معلوم شده است نیازی بهاکراه ندارد و چون دین رشد است و رشد در تبعیت دین است و غی در ترک و دوری از آن است؛ بنابراین موجبی و ملزمی برای اینکه کسی به دین اکراه شود نیست و این همینطوری که عرض کردم این بر اساس این است که بگوییم حقیقت دین آن امر قلبی است ایشان میفرمایند؛ چون دین در حقیقت اجبار و اکراه جایی است که راهی برای بیان حق وجود ندارد؛ ولی این امور مهم این طور است. این تعبیر که ایشان دارد که حالا فکر کنم بعد نیست متن عربیاش را بیاوریم؛ چون در بیان ایشان اشکالی به ذهنم میرسد. اینها در حقیقت، حقیقت دین را امر قلبی میگیرند. میفرمایند که نفی الدین الاجباری لما انّ الدین و هو سلسلة من المعارف العلمیه التي تتبها اخری عملیه انها اعتقادات والاعتقاد و الایمان من الامور قلبیه التي لایحکم فيه الاکراه و الاجبار فان الاکراه انما یوثر في الاعمال الظاهری و اما الاعتقادات القلبیه فانه علل اسباب الاخری قلبیه من ؟؟ و من المحال ؟؟ جهل إلّا ایشان در حقیقت نکتهای که ذکر میکنند میگویند که دین امر قلبی است و اکراه بردار نیست
شاید یک کسی این طور بگوید امور قلبی خودش اختیاربردار نیست اما گاهی اوقات میشود در مقدماتش اثر گذاشت یعنی فرض کنید یک کسی است میگوید من هر چه تلاش کردم به خدا نرسیدم خیلیها نظرشان برمی گردد یعنی مقدمات رسیدن به یک حکمی برایشان عوض میشود لذا امور قلبی اگر بگوییم که اختیاری نیست به این معنا که نمیشود روی آن تأثیر گذاشت نه تأثیر مستقیم نمیشود گذاشت ولی تأثیر غیرمستقیم میشود گذاشت. حالا مقصودم این است که مرحوم علامه طباطبایی در این آیه میگویند اعتقاد قلبی اسبابی دارد که از سنخ اعتقاد است و من المحال و میگوید یا این قضیه اخباری است یا میخواهد بگوید امر قلبی نمیشود زوری انجام داد این امر تکوینی است؛ لذا شما اکراه در دین نکنید و یا این اگر انشا است؛ چون نباید اکراه کرد؛ چون امر غیراختیاری است امر قلبی است اعتقاد است این دیدگاهی که مرحوم علامه طباطبایی دارند و خیلیهای دیگر برای همین دیدید گاهی اوقات میگویند لا اکراه في الدین چه ربطی به آزادی عقیده و اختیار انسان دارد این میخواهد بگوید امر قلبی را نمیشود اجبار کرد ولیامر خارجی را که اشکال ندارد یک کسی مسلمان شده یا مثلاً فرض کنید بر اساس دیدگاه جهاد ابتدایی ما میرویم میجنگیم یا به یک سریها میگوییم ایمان بیاورید یا مثلاً شما را میکشیم میگوید ایمان میآوریم. الان کارهایی که صورت میگیرد اگر بخشی بگویند این منافی لااکراه في الدین است میگویند لااکراه في الدین مربوط به عقیده است دین یعنی امر قلبی و عقیده را نمیشود اکراه کرد.
اما یک تفسیر دیگری هم از این آیة شریفه است که نه این لااکراه في الدین میخواهد بگوید که نباید در دین اکراه کرد چون انسان اختیار دارد در پذیرش دین یا در اعمال دینی؛ بر اساس این دیدگاه دین یک مجموعة اعتقاد و اعمال است دین اختصاص به عقاید ندارد و لا اکراه هم دارد انشا میکند و میگوید نباید انسانها را نه در اصل دین آوردن اجبار کنید که بگویید بیا بهزور مسلمان شو و بعد بیا بهزور اشهد انّ لا اله الله بگو یا اینکه بعداً هم بالاخره این طور نیست که شما نسبت به اعمال و رفتار مسلمانها اجبار کنید.
یک نکتهای که در نقد مرحوم علامه طباطبایی است و یک مقدار مورد توجه من است مرحوم علامه طباطبایی با اینکه آن دیدگاه را دارند یعنی میگویند دین امر قلبی است میگویند این بعدش که میگوید قد تبین رشد من الغی این دلیل این است که آن دین امر قلبی است میگویند آقا رشد و غی یعنی راه صحیح و راه باطل روشن شده چون راه صحیح و باطل روشن شده دیگر اکراهی در دین نیست ولی به ذهن من یک اشکالی که مرحوم علامه دارند این است که یک عدم امکان الزام بر دین است یکی عدم احتیاج به الزام بر دین است این دو تا خیلی با هم فرق میکند علامه با اینکه میگوید عدم امکان الزام به دین، چون رشد از غی معلوم شده احتیاجی نیست و این اشکال مهمی است.
آن دیدگاهی که من در ذهنم است که مناسب این آیة شریفه است اینکه این قدم تبین رشد من الغی میخورد با اینکه ما نیازی نداریم که اکراه کنیم نه اینکه امکان نداریم آن وقت اگر نیاز نداریم؛ یعنی امکان اکراه داریم؛ ولی چرا اکراه کنیم ما آمدیم دین را به مردم معرفی کردیم به آنها هم اختیار دادیم حجت هم بر آنها تمام است بقیهاش هم امتحان است روز قیامت هم از آن حساب میکشیم. این دو تا اختلاف جدی که و جود دارد بعضیها میگویند لا اکراه في الدین ربطی به آزادی عقیده ندارد میگویند این یک امر قلبی است و امکان ندارد شما به آنها اجبار کنید مرحوم علامه با اینکه دیدگاه را میپذیرند جالب است میگویند این قد تبین رشد من الغی تعلیلش است درحالیکه این تعلیل آن نیست اگر قرار باشد مراد این است که دین امر قلبی است و در آن اکراه راه ندارد باید اینطور میگفت لااکراه في الدین لانه لایمکن الاکراه في العقیده با یک عبارت قرآنی؛ ولی اینجا میگوید اکراه نکنید چون که راه غی و رشد روشن شده خب ما انسان را خلق کردیم به او اختیار دادیم دین را به او عرضه کردیم قد تبین رشد من الغی تمام بلاغ و حجت را مشخص کردیم حالا انسان است که میخواهد بپذیرد یا نپذیرد اگر نپذیرفت روز قیامت عقاب دارد کافرین عقاب دارند ولی میگوید شما اکراه نکنید معنایش آن میشود آن دینی که شما میگویید در اینجا اختصاص به عقیده به معنی خاص ندارد که در آن امکان ندارد اجبارکردن اعم از آن میشود.
پس یکی از فضاهای مکرم بودن انسان گفتیم مسئلة خلقت انسان است یکی مسئلة اختیار انسان است. یکی دیگر تسخیر عالم است به دست انسان؛ و این جالب است که خداوند گاهی اوقات نسبت به کل عالم گاهی اوقات نسبت به برخی از اجزای عالم مسئلة تسخیر عالم به دست انسان را بهعنوان یک امر اعطای الهی مطرح کرده این آیة شریفه سورة مبارکة ابراهیم آیة 32 (اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الأَنْهَارَ) پس انسان موجودی است که خداوند هم خودش را خلق کرده و هم به او اختیار داده تازه بهقولمعروف یک سرمایههای به تعبیری طبیعی برایش قرار داده است. (وَسَخَّر لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَآئِبَينَ وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ) خورشید و ماه و شب و روز همه در تسخیر انسان است (وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالْنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالْنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ) تسخیر انسان قرار داده لیل و نهار و شمس و قمر را تازه نجوم هم مسخرات بامره حالا البته شاید بگوییم که هنوز خیلی نجوم در تسخیر انسان نیست این مسخرات یعنی مسخرات به امر الهی هستند و برای انسان. اجمالاً از آیات استفاده میشود که این تسخیرها وجود دارد.
برای مکرم بودن دو سه مورد را ذکر کردم یک مورد دیگر که مکرم بودن انسان را میرساند این است که انسان خلیفة خداست جانشین خداست، این خیلی روشن است؛ مثلاً فرض کنید همة افرادی که در یک جمعی هستند؛ مثلاً تشبیه میکنیم رهبر این مجموعه میخواهد که کار را به دیگری واگذار کند یک نفر را انتخاب میکند میگوید من نیستم این جای من؛ یا اگر من هستم نمیخواهم خودم دستور بدهم این قائممقام من؛ حالا در عالم خلقت این همه موجودات وجود دارند از همین که عرض کردم جماد و نبات و حیوان و فرشته و انسان؛ انسان خلیفة خداست جانشین خداست در باب جانشینی واژة خلیفه میدانید در قرآن واژههای زیادی از خلیفه و جود دارد از ریشة خلف به ذهنم تعداد شاید بیش از ده مورد است که این واژه وجود دارد گاهی اوقات بهصورت خلف است که اسم است و گاهی اوقات بهصورت فعلی وجود دارد واژة خلائف در قرآن کریم متعدد آمده که خدا شما را جانشینان زمین قرارداد. دربارة اینکه این جانشینی، جانشین چه هست چند تا نظر وجود دارد بعضی از آیات خلافت از قبلیهاست مثل همین آیه (فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْنَاهُ وَمَن مَّعَهُ فِي الْفُلْكِ وَجَعَلْنَاهُمْ خَلاَئِفَ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُواْ) آن قبلیها رفتند اینها جانشین ماندند. البته بعضیها بازبین مثلاً آیة دیگر هم آیة یونس دارد (خَلاَئِفَ فِي الأَرْضِ مِن بَعْدِهِم) اینها بعضیهایش است که خلیفة از پیشیان است این به نظر ارزشی ندارد از جهت بحث ما، یک سری بودند رفتند حالا شما آمدید؛ اما از بعضی از آیات حتی همینجاهایی که است بالاخره این خلافت گاهی اوقات خلافت پیشینیان است البته مفسران گاهی اوقات میگویند خلافت جنیان است گاهی اوقات خلافت ملائکه میگویند؛ اما بعضی از آیات داریم که خلافتش تقریباً روشن است که خلافت الهی است؛ یعنی جانشینی خداوند است یکی از آنها در مورد حضرت داود است؛ اما نسبت به خود حضرت داود است تو را خلیفه قرار دادیم حکم به حق انجام بدهی فاحکم بعد از اینکه طرح میشود این یعنی که این خلافت الهی هست که زمینة حکم بین الناس بالحق است البته بعضیها مرحوم آقای مصباح کلا منکر بودند که دو نفر از این متأخرین یکی مرحوم آقای بهبودی که روحانی نبود؛ ولی فاضل بود ایشان هم خیلی اصرار داشت که بگوید ما اصلاً خلیفة الله نداریم آقای مصباح میگفتند ما خلیفة الله نداریم؛ ولی خیلیها به این میرسند که میگویند اینجا خلافت حضرت داود است و مفاد آیه هم این است که بعضیها فاحکم را قضا میدانند بعضیها فاحکم را جعل فرمانروایی میدانند؛ ولی بالاخره ظاهرش این است که با فای تفریع آن قبلش خلافت الهی است. علامه طباطبایی این طور فرمودهاند ظاهر خلافت، خلافت است الله و آن چه در آیة (وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً) با آن منطبق است . از شان خلافت است که خلیفه با اوصاف وکارهایش از کسیکه او را جانشینی کرده است حمایت کند پس خلیفة الله در زمین باید به اخلاق خدایی متخلق شود آن چه خدا را اراده میکند اراده نماید و انجام دهد و قضای الهی را به انجام رساند و از راه خدایی تجاوز نکند به همین جهت فحکم بین الناس و الحق را بر آن ؟؟ کرده است.
این بالاخره اگر ما این خلافت را دربارة حضرت داود بپذیریم این معنایش این است که انسان بالاخره حالا این آیه البته نمیخواهم بگویم همة انسان یک زمینة مکرم بودن است؛ اما این آیه را که زمینه فراهم میشود که بالاخره خلافت الهی امکان ندارد که دربارة خلقت انسان که (وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) این بخشش روشن است که اینجا گرچه بعضیها گفته اند این مخصوص به حضرت آدم است اما اگر خود آیه را نگاه کنید کاملا مشخص است که مخصوص به حضرت آدم نیست چرا؟ میگوید این من حضرت آدم است؟ پس معلوم است خدا گفت من خلیفه قرار میدهم اینها اعتراض کردند که این خلیفهی شما میخواهد فساد کند فساد را که حضرت آدم نکرده؛ مرحوم علامه به این نکته اشاره کرده اند که بر خلاف کسانی که میگویند این مصداقش حضرت آدم است، نه فوقش استمرار میدهند که این مصداقش انبیا و اولیا هستند ولی ظاهر آیه این است که آنها اعتراض کردند و گفتند (قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) یعنی طبیعت انسان را یک موجود در حقیقت فسادانگیز و یا فساد آور و خونریز میدیدند.
بعدازاین آیه میگوید (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ) مرحوم آقای مصباح میگویند بسیاری از آیاتی که دربارهی خلافت انسان ؟؟ شده دال بر خلافت تکوینی انسانهایی از انسانهای دیگر است نه خلافت انسان از خداوند؛ البته تعبیر بسیار میگویند اما بالاخره آن طرفش را من ندیدم که بپذیرند.
درهرصورت آن چیزی که فعلاً تا اینجا من عرض کردم گفتم که انسان یکی از حقوقش این است که باید انسان بماهو انسان محترم و مکرم باشد این بهخاطر نحوة مواجههای است که خداوند متعال با او داشته که همانطور که عرض کردم انسان هم در اصل خلقتش ویژگیهای خاصی دارد که عرض کردیم بهترین خلقت را داشته اعطای اختیار داشته تسخیر عالم داشته و اعطای جانشینی تا انشاءالله بقیة بحث را بگذاریم برای جلسة آخرمان.
-ملائکه نه به مقام اعتراض بلکه ساختار انسان را متوجه شدند که این ساختار غیر از ملائکه است این ساختار وادار میشود خونریزی و شرها را متوجه میشوند اینکه خداوند میفرماید من میدانم و شما نمیدانید، اینها سؤال کردند نه در مقام اعتراض.
ما میخواهیم بگوییم ملائکه انسان بماهو انسان را دیدند به قول شما این ویژگیها را داشتند ولی دیدند خدا به آن اعطای جانشینی کرده گفتند که ما بهتر بودیم چرا به این جانشینی دادید؟ این معنایش این است که مگر ما بهتر نبودیم چرا جانشینی را به این انسان دادی ظاهرش اعتراض است.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.