یکشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۵

حق نداریم ایمان را در حوزه اضطرار قرار دهیم اجبار و اکراه برای دعوت به ایمان نتیجه ای ندارد

آیت الله محمد سروش محلاتی به گزارش سایت اندیشه ما» به نقل از شفقنا، متن سخنرانی آیت الله محمد سروش محلاتی با موضوع «ناسازگاری ایمان و اکراه» در جلسه دوم از سلسله نشست های علمی «قدرت

حق نداریم ایمان را در حوزه اضطرار قرار دهیم اجبار و اکراه برای دعوت به ایمان نتیجه ای ندارد

حق نداریم ایمان را در حوزه اضطرار قرار دهیم اجبار و اکراه برای دعوت به ایمان نتیجه ای ندارد

آیت الله محمد سروش محلاتی

به گزارش سایت اندیشه ما» به نقل  از شفقنا، متن سخنرانی آیت الله محمد سروش محلاتی با موضوع «ناسازگاری ایمان و اکراه» در جلسه دوم از سلسله نشست های علمی «قدرت در نهج البلاغه» که در کانون توحید برگزار می شود، به شرح زیر است:

اولین پرسشی که درباره مساله قدرت مطرح می شود، این است که نسبت بین دین و قدرت چیست؟ به تعبیر دیگر دین در چه قلمروی می تواند از قدرت استفاده کند و قدرت را به خدمت خود بگیرد و به عنوان ابزار برای رسیدن به اهداف خود از آن استفاده کند؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید پرسش را به صورت کامل توضیح داد و آن را تجزیه و تحلیل کرد. یعنی ابتدا باید معلوم شود مقصود از به کارگیری قدرت و نقش آن در قلمرو دین چیست؟ از همین رو باید این سوال کلی را به موضوعات جزئی تری تبدیل کرد.

اولین موضوع جزئی این است که می توان از قدرت و ثروت برای وادار کردن به قبول اسلام و ایمان استفاده کرد. نقش دوم این است که از قدرت و ثروت برای وادار کردن افراد به انجام فرائض دینی استفاده شود. مرحله سوم کاربرد قدرت، برای استقرار نظام دینی و تشکیل حکومت اسلامی است. چهارمین مساله نیز این است که آیا استفاده از زور و قدرت برای دوام، استمرار و حفظ حکومت دینی جایز است؟

البته مسائل دیگری را نیز می توان در حوزه دین مطرح کرد ولی این چهار مرحله و مساله اهم موضوعات مطرح شده در این موضوع است. در عین حال در این مباحث به ترتیب به این موضوعات پرداخته می شود و نباید توقع داشت که در زمان پرداختن به موضوع اول، مساله سوم یا چهارم نیز مطرح شود.

امیرالمؤمنین (ع) در خطبه قاصعه این مطلب را بیان فرمودند که چرا دست انبیاء از بهره مندی از ثروت و قدرت کوتاه بوده است؟ پاسخ حضرت به این پرسش این است که اگر انبیاء از قدرت و ثروت بهره ای داشتند در این صورت گرایش انسانها به ایشان و قبول دعوت آنها از اخلاص کافی برخوردار نبود و خلوص خود را از دست می داد. در چنین شرایطی پیوستن مردم به انبیاء یا از ترس بود یا به طمع رسیدن به منافع مادی بود. در نتیجه ایمان مردم یک ایمان واقعی و بر اساس تشخیص و اراده نبود و ارزش خود را از دست می داد. صد البته که چنین ایمانی نمی تواند مبنای سعادت انسان و در عالم آخرت دارای پاداش الهی باشد. در این صورت نظام نبوت به هم می خورَدَ.

کلام امیرالمؤمنین (ع) در این باره این بود که:

ولَوْ کَانَتِ الْأنْبِیاَءُ أَهلَْ قُوَّهٍ لََا ترَُامُ وَ عِزَّهٍ لََا تُضََا ممُ وَ ملُْ ککٍ تُمَدُّ نحْوَهُ أعَْناَقُ الرِّجَاَ للِ وَ تشَُ ددُّ إِلَیْهِ عُقدَُ الرِّحَالِ لکََانَ ذلَِکَ أَهوَْنَ عَلََى الْخلَْقِ فِیِ الاِعتِْبَارِ وَ أَبْعَدَ لهَمُْ فِِی الِاسْتِکبَْارِ  ووَ لَآمَنُُوا عَ ننْ رَهْبهٍَ قاَهِرَ ههٍ لهَُ ممْ أَ ووْ رغَْبَ ههٍ مَائلَِ ههٍ بهِِ ممْ فَکاَنتَِ النِّیاَّتُ مشُْترََکهًَ  ووَ الحَْسنَََا تتُ مُقْتَسَمَ ههً 1

کانون

اگر انبیا داراى قدرتى بودند که کسى را توان معارضه با آنان نبود، و داراى عزّّتى که مغلوب کسى نمى شدند، و شوکتشان به گونه اى بود که گردن هاى مردان به سوى آن کشیده مى شد و مردم براى تماشاى بزرگى و سطوتشان بار سفر مى بستند، این وضع در پندگیرى مردم از آنان آسانتر و از گردنکشى در برابر آنان دورتر بود، و به خاطر ترسى که از عظمت ظاهر انبیا برمى داشتند، یا به خاطر رغبتى که به ثروت آنان پیدا مى کردند ایمان مى آوردند، آن هنگام قصدها خالص نبود، و خوبی ها به طمع دنیا و آخرت انجام مى گرفت.

پس اگر انبیاء از حشمت و مُُکنت برخوردار بودند، کارشان آسانتر بود، زیرا مردم به صورت طبیعی و به خاطر استفاده از قدرت و ثروت به آنها روی می آوردند و کمتر استکبار می ورزیدند، اما خداوند اراده کرده که مردم با میل و رغبت قلبی و با نیت صادق به او ایمان بیاورند و از همین رو انبیاء را صاحب قدرت و ثروت ننموده است.

«وَ لَکِنَّ اللَّهَ سبُحْاَنَهُ أَرَادَ أَنْ یکَوُنَ الِاتبِّاَعُ لرِسُُلهِِ وَ التصَّْدیِقُ بکُِتُبِهِ وَ الخْشُوُعُ لِوجَهِْهِ  ووَ الِاستِْکَانَ ههُ لِأَمرِهِ وَ الِاستِْسْلاَمُ لِطَاعَتِهِ أُمُوراً لَهُ خَاصَّهً لََا تَشُوبُهَاَ مِنْ غَیْرِهَاَ شَائِبهٌَ».

ولى خداوند پاک اراده فرمود که پیروى از انبیائش، و تصدیق کتابهایش، و خشوع در پیشگاهش، و تسلیم در برابر فرمانش، و گردن نهادن به طاعتش امورى باشد خاصّ او، و نیّتّ دیگرى با آن حقایق نیامیزد، یعنی خداوند در حالی که می توانست ثروت و قدرت را در اختیار انبیاء بگذارد، این کار را انجام نداد تا مردم بدون توجه به این جاذبه های بیرونی دین را بپذیرند و معلوم شود که چه کسانی واقعا اسلام را بنا بر باور و اعتقاد و اخلاص پذیرفته اند و پذیرش آنها برای رسیدن به متاع دنیا و کسب موقعیت نبوده است. این فرمایش امیرالمؤمنین (ع) نسبت به اصل موضوع دینداری و ایمان است. متأسفانه به توضیح این مطلب اساسی و زیربنایی در شروح نهج البلاغه پرداخته نشده است، گواینکه موضوع استفاده از مظاهر دنیوی برای گذشتگان و حتی شارحان دوره اخیر نهج البلاغه، مسئله مورد توجهی نبوده است.

اکراه ناپذیری ایمان

اولین نکته مورد توجه در اینجا این است که اساساً ایمان امری اکراه ناپذیر است و مناسبتی بین ایمان و قدرت وجود ندارد. ایمان باور و پذیرفتن است که یک امر درونی می باشد. اعمال قدرت در حوزه باطن انسان موجب پذیرفتن و قبول کردن امری نمی شود. ممکن است دانشمندی که مدعی حرکت زمین است را با زور مجبور به قبول زبانی کرد تا نظر خودش را پس بگیرد، اما آیا این اعتقاد از دل او نیز زدوده می شود؟

طبق آنچه در منابع دینی وجود دارد، ایمان یک امر قلبی است و آیه شریفه قرآن نیز همین مطلب را تأیید می کند:

قالَتِ الْأعَرْابُ آمَنََّّا قلُْ لَمْ تؤُْمنُِوُا وَ لکِنْ قُولُُوا أسَلْمَْْنا وَ لَمََّّا یَدخُْلِ الْإیمانُ فی قُلُوبکُِمْ ووَ إِنْ تطُیعُُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهرَسُولَهُ لا یَلتِْکمُْ مِنْ أَعْمالکُِمأَعْمالِکُمْ شَیئْاً إِنَّ اللَّهَ غَفوُرٌ رََحیم 2

عربهاى [صحرانشین] گفتند:« ایمان آوردیم. اى پیامبر بگو: ایمان نیاورده اید و لیکن بگوئید اسلام آوردیم، و حال آنکه هنوز ایمان وارد دلهایتان نشده است؛ و اگر از خدا و فرستاده اش اطاعت کنید، هیچ چیز از پاداش کارهایتان را از شما کم نمى کند؛ چرا که خدا بسیار آمرزنده و مهرورز است.

در آیه فوق به این مطلب اشاره شده است که ایمان باید در قلب اتفاق بیفتد و تا در دل انسان جای نگیرد تنها اقرار زبانی است و نمی توان به آن ایمان اطلاق نمود. آیا ایمان می تواند به وسیله زور و اکراه از زبان به قلب راه پیدا کند؟ در روایت معروفی از امام باقر(ع) آمده است که:

هَلِ الدِّینُ إِلَّاَّ الْحُبُ3

دین نوعی عشق ورزیدن است و محبت پایه و اساس آن است. نمی توان با هیچ زور و زحمتی عشق و علاقه را در دل کسی وارد کرد. نمی توان کسی را تنبیه و مجازات کرد تا کس دیگری را دوست داشته باشد. در این موارد نه تنها اعمال قدرت و تنبیه و مجازات تأثیری ندارند، بلکه به عکس موجب ایجاد تنفر هم می شود. از همین رو نظر برخی بزرگان مانند مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر آیه «لا إکِرْاهَ فِیِ الدِِّّین» این است که آیه واقعیتی را بیان فرموده است. زیرا دین به معنای ایمان ذاتاً اکراه ناپذیر است4. در واقع اگر آیه میگوید برای دین اکراه نکنید به این دلیل است که اصلا اکراه در امر ایمان امکان ندارد. در واقع این آیه اکراه در دین را نهی نکرده است، بلکه امکان آن را نفی کرده است.

نفی جبر در ایمان

ممکن است این مساله به ذهن انسان برسد که ابزار اکراه بر ایمان برای انبیاء و دیگر مبلغان دین وجود ندارد اما برای خدا که چنین امکانی وجود دارد. یعنی خداوند انسان مجبور به ایمان بیافریند به طوری که انسان نتواند غیر مؤمن باشد. یعنی همه انسانها مؤمن خلق شوند و خداوند اختیار را از انسان سلب نماید. در این صورت هرچه خدا اراده کند همان اتفاق می افتد. مانند شکل ظاهری و قالب طبیعی خلقت انسان، خداوند فکر و اندیشه انسان را نیز می توانست در قالبی خلق کند که همگان مؤمن باشند. در پاسخ باید گفت کمال انسان در این است که انسان مسیر تکامل را با انتخاب و اختیار خود طی کند. اگر بنا شود انسان مجبور به ایمان باشد کمال اتفاق نمی افتد. زیرا آنچه را که خداوند مستقیما به انسان می دهد نشانه کمال نیست. مثلا انسانها که شکل ظاهری متفاوتی دارند، نشانه کمال برخی نسبت به برخی دیًگر است؟ در نتیجه اگر خداوند ایمان را به انسان افاضه نماید و از اختیار انسان خارج شود به طور طبیعی نمی تواند موجبات ثواب الهی را ایجاد کند. همچنین نمی تواند منشأ عِِقاب الهی باشد.

اکراه در تضاد با مشیّتّ الهی

باید توجه داشت که استفاده از زور و اکراه برای ایمان نه تنها با دینداری در تضاد است بلکه با اراده الهی در سیستم و نظام آفرینش در تضاد است. در واقع کسی که با استفاده از زور و اکراه مردم را وادار به ایمان می کند، در خلاف مسیر خلقت حرکت می کند. قرآن نیز به این مهم اشاره نموده است:

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشرَکُُوا وَ ما جَعَلْناکَ عَلَیهْمِْ حَفیظاً وَ ما أَنتَْ عَلیَْهمِْ بِوََکیلٍ5

و اگر (بر فرض) خدا مى خواست، (آنان) شرک نمى ورزیدند؛ و تو را بر آنان نگهبان قرار نداده ایم؛ و تو حمایتگر آنان نیستى

اگر اراده خداوند اینگونه بود که کسی شرک نورزد، همین اتفاق می افتاد. در حقیقت این مشیت تکوینی است. در مشیت تشریعی خداوند انسان را راهنمایی فرموده و دستور داد که انسان شرک نورزد. «إِنَّ الشرِّکَْ لَظلُْمٌ عَظَیم» 6پس در مقام تشریع خداوند انسان را راهنمایی کرده و در عین حال در مقام تکوین اختیار را از انسان سلب نکرده است. پس شرک ورزیدن مشرکین در برابر اراده الهی نیست. بلکه اراده خداوند همین است که انسان اختیار داشته باشد تا بین شرک و ایمان انتخاب کند. حال باید معلوم شود که بین اراده الهی و تکلیف انسانها چه ارتباطی وجود دارد؟ زیرا ممکن است کسی بگوید علیرغم اینکه خداوند انسان را مجبور نیافریده ولی ما وظیفه داریم که انسانها را مجبور کنیم که ایمان بیاورند. یعنی خدا بر حسب جایگاه خدایی خود انسانها را مجبور نیافریده ولی ما بر اساس وظیفه خود در حوزه تکلیف انسانی باید از اجبار استفاده کنیم! اما در این آیه نسبت به ارتباط اراده الهی و تکلیف بشری تذکر داده شده است همانگونه که خداوند اختیار انسان را در تکوین سرشته است، شما نیز باید آن را بپذیرید. ابتدای آیه به عدم اجبار در مقام تکوین اشاره شده است «وَ لوَْ شاءَ اللَّهُ ما أشَرَکُُوا» و در ادامه نیز به پیامبر متذکر می شود که تو هم نباید از زور و قدرت استفاده کنی و به زور آنها را به ایمان مجبور کنی «و ما جَعلَنْاکَ عَلیْهِمْ حَفیظاً» باید توجه داشت که خطاب این آیه به پیامبر اکرم (ص) است که بالاترین مسئولیت را دَر هدایت انسانها دارد. وقتی تکلیف پیامبر در عدم استفاده از زور و قدرت مشخص شود، تکلیف بقیه مردم عالََم مشخص است! دیگر هیچ کس نمیتواند ادعا کند که رسالتی بالاتر از رسالت پیامبر دارد. گو این که خداوند فرموده است که من از انسان سلب اختیار نکردهام، پس ای پیامبر تو نیز همین گونه رفتار کن و طبق نظام آفرینش از مردم سلب اختیار نکن!

کلمه «حفیظ» در این آیه مربوط به مسأله ایمان است. خداوند خطاب به پیامبر می فرماید تو مسئول حفظ ایمان مردم نیستی. آری در مسائل اجتماعی پیامبر را می توان به عنوان حاکم اسلامی، حافظ جان و مال مردم معرفی نمود اما در اینجا که سخن درباره ایمان است خداوند پیامبر را حفیظ دین و ایمان مردم نمی داند. در ادامه آیه آمده است «ومَا أنَتْأَنْتَ عَلیَهْم بِوَکیلٍ» خداوند خیلی صریح به پیامبر می فرماید تو وکیل مردم نیستی که بخواهی از طرف آنها تصیم بگیری!

مردم بْاید خودشان درباره ایمانشان، تصمیم بگیرند ودر حوزه ایمان مردم حتی پیامبر هم تصمیم گیرنده نیست.

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل این آیه فرموده اند که یک بحث هدایت مطرح است به معنای ارائه طریق و راه نشان دادن که این مرحله برای همه انسانها وجود دارد. «الهدایه بمعنى إراءه الطریق تعمّ الجمیع» در واقع خداوند آدرس هدایت و سعادت را داده است. و این هدایت برای همه انسانهاست. بعد از ارائه طریق و نشان دادن آدرس، خود انسان باید انتخاب کند و مسیر  را طی نماید. البته اگر انسان مسیر هدایت را انتخاب کند، از الطاف الهی نیز برخوردار میشود. در ادامه آمده است که:

«فمن تعرض لهذه النفحه الإلهیه و لم یقطع طریق وصولها إلیه بالفسق و الکفر و العناد شملته و أحیته بأطیب الحیاه؛ هرکس این مسیر هدایت را انتخاب کرد و آن را بدون آلودگی به فسق و کفر و عناد طی کرد، به حیات طیبه می رسد.»

بعد مرحوم علامه در ادامه می فرماید:

«و لولا جریان المشیه الإلهیه على هذه السنه بطل نظام الأسباب و قانون العلیه و المعلولیه

اگر غیر از این باشد که خداوند ارائه طریق کند و انسان را برای پیمودن مسیر سعادت و شقاوت آزاد بگذارد، نظام اسباب و مسببات، نظام علت و معلول مخدوش خواهد شد». زیرا قانون علیت می گوید هرکس در هر مسیری حرکت کرد باید به همان نتیجه برسد. سپس ایشان بعد از بیان این مقدمات می فرماید اگر مشرکین مضطر بر ایمان شوند و ناچار شدند که مؤمن شوند، اولا اختیار از مشرک گرفته می شود و ثانیاً ایمان باید در خلقت و تکوین همه انسانها وجود داشته باشد. اگر اینگونه شود در نتًیجه همه انسانها در قرب و کرامت و نزدیکی به حق تعالی مساوی می شوند:

«و هذا کما أن الله سبحانه لو اضطر المشرکین على الإیمان و خرج بذلک النوع الإنسانی عن منشعب طریقی الإیمان و الکفر، و سقط الاختیار الموهوب له و لازم بحسب الخلقه الإیمان و تساوى الجمیع فی القرب و الکرامه»

در شرایط جبری دعوت انبیاء اثری نخواهد داشت و نظام نبوت باطل خواهد شد. علاوه بر آن نظام تربیت نیز باطل می شود، زیرا تربیت در جایی اثر دارد که انسانها دارای استعدادهایی باشند که امکان شکوفا شدن و شکوفا نشدن وجود داشته باشد و مربی تلاش می کند تا این استعدادها شکوفا شوند. اگر خداوند انسانها را با جبر و اکراه مؤمن آفریده باشد، نظام تربیت باطل می شود و نیازی به مربّّی وجود ندارد و همه انسانها خودساخته خواهند بود! همچنین تفاوتهای انسانها نیز از بین می رود و قهراً همه انسانها یک جور و یک حالت خلق می شوند.

کان لازم ذلک بطلان نظام الدعوه و لغو التربیه و التکمیل، و ارتفع الاختلاف بین الدرجات، و أدى ذلک إلى بطلان اختلاف الاستعدادات و الأعمال و الأحوال و الملکات

از نظر مرحوم علامه طباطبایی اگر کسی پندارَدَ که می توان انسان را با زور و اجبار و اکراه مؤمن نمود، به این مساله توجه ندارد که با این اتفاق کل نظام انسانی در ابعاد مختلف باطل می شود.

و انقلب بذلک النظام الإنسانی و ما یحیط به و یعمل فیه من نظام الوجود إلى نظام آخر لا خبر فیه عن إنسان أو ما یشعر به فافهم ذلک.7

در واقع به کار بردن زور و اکراه در ایمان مردم منجر به دگرگونی نظام انسانی شده و نظام دیگری برپا میشود که در آن خبری از انسان و انسانیت نیست. جان کلام همین است که در صورت اجبار و اکراه به ایمان، انسان، دیگر انسان نخواهد بود و هویت انسانی از او گرفته می شود. انسان موجودی است که همه کمالاتش در پرتو اختیار حاصل می شود. به طور کلی «خلیفه الله» انسان است و امتیاز انسان نسبت به سایر مخلوقات در همین اختیار و مختار بودن اوست. مگر نه اینکه سایر موجودات به صورت طبیعی و بدون اختیار به کمالات خود می رسند؟

البته این اجبار و اکراه و استفاده از زر و زور برای دعوت به ایمان فایده و نتیجه ای در بر نخواهد داشت. تاریخ هم نشان داده است که استفاده از زور چه برای دعوت به دین و چه برای جلوگیری از ایمان مردم، نتیجه معکوس داشته است.

پس با توجه به آیات قرآن که نشان می دهد مشیت الهی بر اجبار و اکراه انسان برای ایمان تعلق نگرفته، ما انسانها نیز حق نداریم ایمان را در حوزه اضطرار قرار دهیم. آیه دیگری که به همین مطلب اشاره دارد در سوره یونس آمده است:

«ولَوْ شاءَ رَبکَُّ لَآمَنَ مَنْ فِِی الْأَرْضِ کُلُّهمُْ جَمیعاً أَ فَأَنتَْ تُکْرهُِ الناَّسَ حَتََّّى یَکُونُُوا مُؤْمِِنین8 ؛ اى پیامبر، اگر پروردگار مى خواست تمام آنهایى که در روى زمین هستند همگى از روى اجبار ایمان مى آوردند، اما چنین ایمانى سودى ندارد. آیا تو مى خواهى مردم را به ایمان آوردن مجبور سازى؟»

باید توجه داشت که در این آیات، مساله از مشیت خدا آغاز می شود و سپس نتیجه گرفته می شود حال که خدا اینگونه نمی خواهد شما نیز نباید برخلاف اراده خدا عمل کنید. در این آیه خداوند به پیامبر گرامی اسلام(ص) خطاب می کند که  اگر خدا می خواست تمام انسانهای روی زمین ایمان می آوردند. پس حالا که برخی از مخلوقات ایمان ندارند معلوم می شود که خداوند چنین اراده ای نداشته است. خدا از پیامبر(ص) اینطور سوال می کند که ای پیامبر تو می خواهی مردم را به اجبار مؤمن کنی؟ اگر بنا بر ایمان اجباری بود خودم این کار را انجام می دادم9.

این ارتباط صدر و ذیل آیه بسیار عجیب است! خداوند به پیامبر می فرماید من نخواستم اختیار را از انسانها بگیرم، حال تو می خواهی از آنها سلب اختیار کنی؟! اگر کسی بخواهد با اجبار دیگران را به ایمان وادار کند، در واقع با اراده خدا مخالفت نموده و با مشیت الهی مبارزه می کند. آیه دیگری که به این مطلب پرداخته است این است که:

قُلْ فَللَِّهِ الحْجُهَُّ الْبالِغهَُ فلََوْ شاءَ لَهَداکمُْ أَجْمََعینَ 10

بگو: پس فقط دلیل رسا براى خداست. و اگر (بر فرض خدا) مى خواست، حتماً همه شما را (به اجبار) راهنمایى مى کرد.

هدایت و اختیار

البته هدایت عامه و ارائه طریق برای همگان از طرف خدا صورت گرفته است. اما هدایت به معنای رسیدن به هدف در مشیت الهی نبوده و باید با اختیار انسان حاصل شود وگرنه خدا می توانست اختیار را از انسان بگیرد و جبراً او را در مسیر هدایت قرار دهد. زیرا حجت بالغه الهی بر اساس اختیار انسان است. مگر خدا کسی را که در انتخاب رنگ پوست خود اختیاری نداشته است، مورد مؤاخذه قرار می دهد؟ حجت الهی مبتنی بر حفظ اختیار است. اگر اختیار انسان سلب شود و هدایت به صورت جبری انجام پذیرد، حجت نیز از بین می رود و بساط نظام آفرینش انسان به هم می خورد.

در آیه 35 سوره انعام نیز به این مطلب پرداخته شده است:

«وَ إِنْ کانَ کبَُرَ علَیَْکَ إعِرْاضهُمُْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ  تَبْتَغیَِ نَفَقاً فِیِ الْأرَْضِ أوَْ سُلمَّاً فِیِ السمَّاءِ فتََأْتیِهَمُ بِآیَهٍ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَىَ الهُُْدى فََلا تَکوُنَنَّ مِنَ الْجاهِِلین

و اگر روىگردانىِ آنان بر تو سنگین است، پس اگر مى توانى رخنه اى در زمین، یا نردبانى در آسمان جستجو کنى. و نشانه اى (معجزه وار) براى آنان بیاورى (پس چنین کن!(و اگر (بر فرض) خدا مى خواست، حتماً آنان را بر هدایت جمع آورى مى کرد؛ پس هرگز از نادانان مباش».

در این آیه خدا خطاب به پیامبر می فرماید که اگر عدم ایمان مشرکین برای تو سنگین و گران و ناراحت کننده است، معجزات در زمین و آسمان برای ایشان بیاور تا ایمان بیاورند. اما در ادامه خداوند به این نکته اشاره می کند که نیازی به آوردن معجزه و کارهایی از این قبیل نیست. زیرا اگر خدا می خواست همه آنها را با جبر به ایمان وادار می کرد. به طوری که همه مردم گرداگرد هدایت و ایمان جمع می شدند و هیچ مخالفی نیز وجود نداشت. حال که خدا چنین اراده ای نداشته و نخواسته که مردم با اجبار ایمان بیاورند، اگر کسی بر خلاف آن عمل کرده و بخواهد دیگران را با اجبار و اکراه هدایت کند، در واقع در برابر مشیت و اراده الهی قرار گرفته است. واضح است که چنین عملی نشانه جهل بوده و خداوند خطاب به پیامبر اسلام (ص) او را از اینکه در زمره جاهلین باشد، نهی می کند. تعبیر آیه بسیار ظریف و دقیق است. زیرا هم شخص پیامبر مورد خطاب قرار گرفته است و هم این خطاب و نهی با تاکید فراوان بیان شده است که مبادا پیامبر(ص) درصدد اقدام جاهلانه برای ایمان غیر اختیاری مردم باشد! حتی معجزات الهی نیز باید در حد و اندازه ای باشند که موجب سلب اختیار نشوند و باعث نشود که مردم با اجبار ایمان بیاورند. در غیر این صورت نقض غرض نبوت اتفاق می افتد.

ممکن است برای کسی سوال مطرح شود که پس چرا در قرآن آمده است که خداوند کوه را بر سر بنی اسرائیل قرار داد؟!

وَإِذإِذْ أَخَذْنا میثاقَکُممیثاقَکُمْ وَرَفعَْْنا فَوْقَکمُُ الطُّورَ خُذُوُا ماآتَیْناکمُْ بِقُوََّّه واَذْکُرُوُا مافیهفیهِ لَعلََّکُملَعَلَّکُمْ تَتَّقُُون؛ و (یاد کنید) هنگامى را که از شما پیمان محکم گرفتیم؛ و (کوه) طور را بر فراز شما بر افراشتیم؛ (و به شما گفتیم:) آنچه را به شما داده ایم، با توانمندى بگیرید و آنچه را در آن است به خاطر داشته باشید؛ تا شاید شما (خودتان را) حفظ کنید.

در پاسخ باید گفت ابتدای آیه می فرماید: «زمانی که ما از شما پیمان گرفتیم» از این جمله معلوم می شود قرار گرفتن کوه بالای سر قوم موسی(ع) به خاطر ایمان آوردن نبوده است. چون ایشان قبلا ایمان آورده بودند که خداوند با آنها پیمان بسته بوده است. همچنین در ادامه و در آیه بعد آمده است که:

ثُمَّ توَلَّیتْمُْ مِنْ بعَْدِ ذلِکِ11

سپس شما بعد از آن (پیمان)، روى برتافتید

پس مشخص می شود که این معجزه اثر اجبار و اکراه نداشته، زیرا آنها بعد از آن هم روی برگرداندند. اگر اثر اجبار داشت آنها نمی توانستند بعد از آن عصیان کنند.

حال این که اصلا ماهیت این معجزه چگونه بوده است و این که کوه بالای سر انسان قرار بگیرد به چه شکل ممکن است، با توجه به آنچه که در تفاسیر آمده است، دو گونه ذکر شده است. یک تفسیر این است که در واقع یک حادثه طبیعی مانند زلزله رخ داده و سنگهای بزرگ و عظیم از کوه با پایین پرتاب می شده است و تعبیر قرار گرفتن کوه بالای سر نیز به صورت کنایه به کار رفته است. تفسیر دیگر این است که واقعا کوه طور از جا کنده شده و گسترش پیدا کرده و مانند ابر بالای سر مردم قرار گرفته است.

در موضوع بحث ما تفاوتی نمی کند کدام یک از تفاسیر فوق صحیح باشد. هر کدام از این تفاسیر که صحیح باشد و این معجزه هر خصوصیاتی که داشته باشد، بنا به دلیل عقل و البته آیات قرآنی مورد اشاره، این معجزه نمی تواند ماهیت اجبار کننده داشته باشد. اصولی وجود دارند که باید در فهم آیات قرآن به کار گرفته شوند. یکی از این اصول که خود قرآن ارائه نموده این است که ایمان در شرایط اضطراری اتفاق نمی افتد و خداوند چنین ایمانی را نخواسته است. در آیه مربوط به قوم موسی که کوه بالای سرشان قرار گرفت، خود آیه نشان می دهد که این اتفاق برای ایمان نبوده، زیرا ایمان قبل از آن وجود داشته است. همچنین ماهیت اضطرار هم نداشته چون آیه می گوید که ایشان مخالفت ورزیده اند. پس آنچه مشخص است اینکه فضای آیه برای اجبار و اکراه به ایمان نبوده است.

آیه دیگری که می توان به آن اشاره کرده و بحث ایمان بدون اکراه و اجبار را از آن استدلال نمود این است که قرآن می فرماید:

تِلْکَ الرسُُّلُ فضَلَّْنْا بَعضْهَمُْ عَلَى بَعضٍْ منِهُْمْ مَنْ کلَمََّ اللَّهُ ووَ رفََعَ بَعضَْهمُْ دَرَجاتٍ وَ آتیَْْنا عیسََى ابْنابْنَ مَرْیمََ الْبیَِّناتِ وَ أَیدَّْناهُ برُِوحِ الْقُدُسالْقُدُسِ ووَ لَولَوْ شاءشاءَ اللَّهاللَّهُ مََا اقْتتََلاقْتَتَلَ الذَّینَ منِمِنْ بَعدِْه مِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتهْمُُ البْیَنِّاتُ وَ لکِنِ اخْتَلَفُُوا فَمِنهْمُْ مَنْ آمَنَ وَ مِنهْمُْ مَنْ کَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللهَّاللَّهُ مََا اقْتتَلَُُوا وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُرُید12

آن فرستادگان، برخى آنان را بر برخى دیگر رتبه ها دادیم؛ از آنان کسى بود که خدا [با او] سخن گفت؛ و درجات برخى از آنان را بالا برد؛ و به عیسى پسر مریم، دلیلهاى (معجزه آسا) دادیم؛ و بوسیله «روح پاک» تأییدش نمودیم؛ و اگر (بر فرض) خدا مى خواست، کسانى که پس از آنان بودند، بعد از دلایل روشنى که برایشان آمد، به پیکار با [یکدیگر] نمى پرداختند. ولیکن با هم اختلاف کردند؛ پس برخى از آنان کسانى بودند که ایمان آوردند، و برخى از آنان کسانى بودند که کفر ورزیدند؛ و اگر (بر فرض) خدا مى خواست، [با یکدیگر] پیکار نمى کردند؛ و لیکن خدا، آنچه را اراده مى کند، انجام مى دهد.

این آیه می فرماید وقتی انبیاء آمدند عده ای ایمان آوردند و عده ای هم ایمان نیاوردند. همین موضوع سبب درگیری و اختلاف بین مردم می شد. سپس خداوند می فرماید اگر ما اراده می کردیم هیچ درگیری بین مردم پیش نمی آمد و مردم یک دست مؤمن می شدند. ولی خداوند چنین اراده ای نداشت و البته هرچه که خدا اراده کرده باشد همان اتفاق می افتد. در همین حالت است که بغی اتفاق می افتد و انسانها نسبت به یکدیگر سرکشی و قتال می کنند. در این میان انبیاء تنها ارائه طریق می کنند. پس از آن مردم که گروهی مؤمن شده اند و گروهی کفر ورزیده اند، با یکدیگر مخالفت و درگیری پیدا می کنند. این صحنه را خداوند به همین شکل برای نظام آفرینش طراحی نموده است. زیرا وقتی «اختیار» باشد، اختلاف به وجود می آید و در نتیجه این اختلافات گاهی درگیری نیز به وجود می آید. اراده خدا هم بر این تعلق گرفته که این انتخاب و «اختیار» حفظ شود ولو این که چنین پیامدهایی داشته باشد. زیرا «اختیار» یک گوهر ارزشمند است که حفظ آن با چنین هزینه هایی نیز اهمیت دارد. البته در ذیل این آیات بیان و بررسی نظرات مفسرین نیز مفید است که به دلیل کم بودن فرصت، این مهم بر عهده خوانندگان گذاشته می شود.13

ارزش ایمان

اما در نهج البلاغه و در خطبه قاصعه، امیرالمؤمنین(ع) جمله دیگری نیز فرموده اند:

وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یَخْلُقَ آدمََ مِنْ نُورٍ یَخْطَفُ الأَْبصْاَرَ ضیَِاؤُهُ وَ یبَْهرَُ الْعُقُولَ رُوَاؤهُُ وَ طِِیببٍ یَأْخُذُ الْأنَْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعََل14

اگر خداوند مى خواست آدم را از نورى که روشنى اش دیده ها را برباید، و زیبایى آن خردها را مات و مبهوت کند، و از مادّّه خوشبویى که بوى خوشش نفسها را بگیرد بیافریند مى آفرید.

اگر خدا اراده می کرد که حضرت آدم به گونه ای خلق شود که دیگران با دیدن او سر فرود آورند و ایمان بیاورند، این کار را انجام می داد. اصلا اشکال مشرکین نیز همین بود که پیامبر اسلام «یَأْکلُُ الطَّعامَ وَ یَمْْشی فِِی الْأَسْْواق/ غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود» 15یعنی اگر پیامبری می آمد که عجیب الخلقه بود به راحتی می پذیرفتند و ایمان می آوردند. این کلام حضرت که با «لَوْ أَراَدَ اللَّهُ» بیان شده است و پیشتر نیز با همین لحن و آهنگ فرموده بودند «لَوْ أَرَادَ اللهُ سُبحانَهُ…» نشان می دهد که اگر خداوند می خواست همه مردم با ایمان شوند می توانست چنین کاری کند. ولی اراده خدا اینطور نبود زیرا خداوند نمی خواست انبیاء در شرایط غیر طبیعی باشند و انسانها در شرایط غیر طبیعی ایمان بیاورند. ارزش ایمان به این است که در شرایط طبیعی بدون اجبار و بدون اکراه و حتی بدون جاذبه های غیر عادی باشد. ولو این که این جاذبه ها به حد اجبار و اکراه نرسد. از همین رو امیرالمؤمنین(ع) فرمودند:

وَ لَوْ أَراَدَ اللَّهُ سبُحْاَنَهُ لأِنَبِْیاَئِهِ حَیْثُ بعََثهَمُْ أَنْ یَفْتَحَ لهَمُْ کنُوُزَ الذِّهبْاَنِ وَ معَاَدِنَ الْعِقْیَانِ  ووَ مَغَارِسَ الْجنَِانِ وَ أَنْ یَحْشرَُ مَعهَمُْ طیُُورَ السَّمَاءِ وَ وُحُوشَ الأَْرضَِینَ لَفَعلََ وَ لَوْ فَعَ ل لَسقَطََ الْبلَاَءُ  و بَطَلَ الجْزََاءُ وَ اضمَْحلَتَِّ الأْنَبْاَءُ وَ لَمََا وَجَبَ للِْقاَبلِیِنَ أجُُورُ الْمُبْتلََیْنَ وَ لََا اَستْحَ قَقَّ الْمُؤْمِنوُنََ ثَوَابَ المُْحسْنِِینَ وَ لَاَ لَزِمَتِ الْأَسمْاَءُ مَعاَنیِهََاَ 16

اگر خداوند پاک به وقت بعثت انبیاء خود مى خواست درب گنجهاى طلا، و معادن زر ناب، و باغهاى سرسبز را به روى آنان باز کند، و پرندگان آسمان، و جانوران زمین را همراه آنان نماید انجام مى داد، ولى در این صورت جایى براى امتحان باقى نم ىماند، و اجر و پاداش بى مورد مى شد، و اخبار آسمانى از بین مى رفت، و براى قبول کنندگان دعوت انبیا ثواب مبتلایان به رنج و سختى واجب نمى گشت، و نه اهل ایمان استحقاق مزدى همپایه نیکوکاران را داشتند، و براى اسماء و لغات مفهومى باقى نمى ماند.

اگر خدا چنین کاری می کرد الفاظ مؤمن، مسلمان، متقی، با ایمان و. .. معانی خود را از دست می دادند؛ زیرا در آن شرایط مؤمن کسی نبود که به خدا ایمان داشته باشد، بلکه مؤمن کسی بود که به خاطر رسیدن به مظاهر قدرت و ثروت ایمان آورده بود. در این فراز نهج البلاغه نیز حضرت همین را می فرماید که اگر خدا می خواست انبیاء را به شکلی مبعوث می کرد که همگان ایمان بیاورند. و اگر چنین می کرد:

وَ لَوْ فعََلَ لظَلََّتْ لَهُ الأَْعنَْاَق خاَضِعهَ وَ لَخَفتَّ البْلَوََْى فیِهِ عَلَىَ المَْلَائکَِهَ

و اگر بدین صورت مى آفرُید گردنًها در براِبرش خاضع، و آزمایش فرشتگان سهل و آسان مى شد، همه در برابر خدا تسلیم می شدند. ولی خداوند برای ایمان مردم به هیچ وجه از چنین ابزارهایی استفاده نکرده است. نه در خلقت انبیاء تفاوتی قرار داده است و نه معجزات ایشان را اضطرار آفرین نموده و نه پشتوانه قوی ثروت و قدرت در اختیار آنها قرار داده است. زیرا این موارد هویت انسانی انسان و اختیار او را ذائل نموده و از بین می برد.

پرسش و پاسخ

پرسش: آیا خداوند برای کافر شدن به انسانها اختیار داده است؟

پاسخ: اختیار دو معنا دارد. یکی اختیار تکوینی و دیگری اختیار تشریعی است. تشریعی آن است که خداوند در قانون گذاری ممنوع نموده است. مثلا فرموده «لا تَشربِِ الخمَرَ» پس نوشیدن شراب منع قانونی دارد. ولی منع طبیعی و تکوینی ندارد .یعنی کسی مجبور نشده و اگر بخواهد شرب خمر انجام دهد می تواند. یا در تشریع حکم شده که روزه بگیریم، اگر کسی نخواهد، روزه نمی گیرد!

بحث در این است که خداوند در تشریع با ارائه طریق، انتخاب را محدود می کند. اینجا اشکالی وارد نیست. آنچه اشکال ایجاد می کند استفاده از ابزار زور برای از بین بردن اختیار تکوینی است. به طوری که شخص قدرت بر معصیت کردن نداشته باشد و مجبور باشد که فعلی را انجام دهد.

خداوند در تشریع همه را دعوت به ایمان کرده و برای این کار ارائه طریق هم نموده است. اما آیا پیامبر (ص) مجاز است که مردم را وادار به ایمان کند و جلوی انتخاب انسان را بگیرد، به صورتی که هیچکس کافر نباشد؟ آیاتی که ذکر شد پاسخ این سوال را منفی می داند. به طوری که عملا نباید کسی را مجبور کرد که ایمان بیاورد. تنها می توان به صورت تبلیغی از مضرات و خطرات کفر و محاسن و منافع ایمان سخن گفت.

پرسش: آیا از صحبتهای شما می توان نتیجه گرفت که حکومت اسلامی به مسائل دینی مردم نباید ورود پیدا کند؟

پاسخ: آنچه که در این مباحث فعلا مطرح شده مربوط به ایمان است. اما در مقام عمل ممکن است محدودیتهایی وجود داشته باشد که باید ملاک آن بررسی شود. مثلا ممکن است جلوی عملی به صورت قهرآمیز گرفته شود، مانند این که در تمام جوامع سیاسی پلیس با برخی اعمال مقابله کرده و جلوی آزادی افراد را می گیرد. این مباحث فعلا در مرحله اول و اصل ایمان است. سایر موارد مربوط به نظام دینی می باشد که فعلا مورد نظر نیست.

بنابراین اصل ایمان اکراه پذیر نیست و نمی توان کسی را مجبور به ایمان کرد. همانطور که قبلا عنوان شد ایمان از مقوله محبت است و ممکن است اجبار و اکراه در آن تأثیر معکوس داشته باشد. زیرا هر چیزی را به زور به انسان بدهد محبتش از بین می رود.

پرسش: با توجه به موارد مطروحه منشأ و دلیل عذابهای جمعی چیست؟ چرا در برخی موارد خدا گفته یا ایمان بیاورید و یا عذاب می شوید؟

پاسخ: در واقع نفی ایمان یعنی ایمان نیاوردن چنین عذابی ندارد. ولی اگر کسی بغی داشته باشد و طغیان کند، عذاب خواهد داشت. البته این عذاب صرفا از جانب خداست و انسانها نمی توانند چنین عذابی را انجام دهند. مانند عذاب آخرت که اگر کسی ایمان نیاورد در عالم آخرت عذاب خواهد شد. مثلا حضرت نوح 950 سال تبلیغ کرده، در این مدت نیز نوح با کفار درگیر نشده، چون خداوند چنین وظیفه ای به او نداده است. حال بعد از 950 سال که تبلیغ صورت پذیرفت ولی در مقابل بغی و طغیان صورت گرفت، خداوند می خواهد پرونده این قوم را ببندد و آنها را دچار عذاب می کند. این مساله ربطی به موضوع هدایت ندارد و همچنین به انسانها نیز مربوط نمی شود. یعنی ما نمی توانیم قومی را به دلیل ایمان نیاوردن، دچار سیل یا زلزله نماییم.

پرسش: با توجه به اینکه معمولا انسانها نسبت به اجبار و اکراه مقاومت دارند، آیا تأثیر منفی اجبار بر دینداری بیشتر از تأثیر منفی اجبار بر بی دینی نیست؟ یعنی به نظر شما حکومتی که به زور مردم را به دینداری وادار می کند، در مقایسه با حکومتی که به زور می خواهد مردم را بیدین سازد، ضرر بیشتری به دین نمی زند؟

پاسخ: از لحاظ مبانی دینی نمی توان به این مساله پاسخ داد. از نظر مبانی دینی اجبار و اکراه و سلب اختیار جایز نیست. تفاوتی هم ندارد چه اجبار به دین و چه اجبار به عدم ایمان جایز نیست چون موجب سلب اختیار از انسان می شود. مثلا درباره ساحران فرعون در قرآن آمده که وقتی ایمان آوردند، مورد تهدید فرعون قرار گرفتند که زبان و دست و پای شما را می بُُرم! یعنی فرعون آنها را مجبور به کفر می کرد. اما نکته مطرح شده در سوال در واقع یک مساله جامعه شناختی است. که باید دانشمندان جامعه شناسی به آن پاسخ دهند. اگر جامعه شناسان بگویند تاثیرات منفی اجبار به دین داری بیش از تاثیرات منفی اجبار بر بی دینی است، ما نیز این مساله علمی را قبول می کنیم. اگر برعکس این را هم بگویند ما قبول می کنیم.

از نظر مبانی دینی هر دو طرف اجبار و اکراه، چه اکراه بر دین و چه اکراه به بی دینی، چون موجب سلب اختیار از انسان می شود، غیر قابل قبول است. اما به لحاظ تاثیرات منفی بنده هم با شما موافق هستم، هرچند در ای نباره مطالعه تخصصی ندارم، چون باید توجه داشت که اجبار به بی دینی به خود دین آسیب نمی زند. بلکه مردم سعی می کنند ولو در خفا دین خود را حفظ کنند. چه بسا در این شرایط علاقه به دین بیشتر شده و مردم در صدد حفظ دین خود باشند. ولی اگر اجبار به دین داری باشد، موجب نفرت از دین شده و به دین آسیب می رساند. با این مقایسه معلوم می شود که آسیب اجبار به دین بیش از آسیب اجبار بر بی دینی است. به بیان دیگر، چون انسان از اجبار نفرت دارد، لذا اگر اجبار از سوی دینداران باشد، موجب نفرت از دین می شود، ولی اگر اجبار از سوی بی دینها باشد نفرت از بی دینها پیدا می شود. حالت دوم در نهایت به سود دین تمام می شود، بر خلاف حالت اول!

پرسش: ظاهرا اینگونه آیات در قرآن تکرار شده اند که پیامبر از اکراه بر دینداری نهی می شود، دلیل این تکرار چیست؟ آیا پیامبر(ص) از اجبار استفاده کرده بود که چنین آیاتی نازل شده است؟

پاسخ: نسبت به این آیات دو نکته قابل توجه است. اول این که از آیات قرآن اینگونه استفاده می شود که پیامبر(ص) نسبت به کفر و شرک موجود در جامعه ناراحتی شدیدی داشت .«لَعَلکََّ باخِعٌ نَفْسِکََ أَلاَّ یَکُونُُوا مُؤِْمِِنین/ شاید تو بخاطر اینکهِ (مشرکان) مؤمن نمى شوند، خودت را هلاک کنى» 17یا این که «وَ إنْ کانَ کبَُرَ عَلَیکَْ إعْراضهُُمُ/ و اگر روىگردانى آنان بر تو سنگین است» 18 البته این برای انسان کمال است که وقتی می بیند کسی به بیراهه می رود ناراحت شود. این آیات تسکین دهنده پیامبر است که خدا می گوید خودت را ناراحت نکن و بیشتر از این از تو خواسته نشده است.

خدا می گوید اگر می خواستیم همه هدایت شوند خودمان این کار را می کردیم.

نکته دوم این که این خطاب آیات قرآن به شخص پیامبر است، اما این خطابها اختصاصی به شخص پیامبر ندارد. گو اینکه اصطلاحا به در گفته شده تا دیوار بشنود! در واقع مسلمانهای اعصار دیگر هم باید تکلیف خود را بدانند که در قبال هدایت انسانها چه مسئولیتی بر عهده دارند. و تا چه اندازه باید پیش روند. وقتی مساله برای پیامبر مشخص شد، حد و حدود آن برای سایر مسلمانها نیز تعیین می شود. پس الگویی که برای پیامبر(ص) ترسیم شده، عمومی و همیشگی است.

پرسش: چه تفاوتی وجود دارد بین این که خداوند بگوید اگر ایمان نیاورید به دوزخ می روید و این که حکومت بگوید اگر ایمان نیاورید به زندان می روید؟ شما زندان رفتن را مصداق اکراه می دانید و نفی می کنید ولی دوزخ را با آزادی ایمان منافی نمی دانید؟

پاسخ: در جلسه گذشته اشاره شد که آنچه در دوزخ وجود دارد نتیجه اعمال خود انسان است .إِنَّ الَّذینَ یَأْکلُُُونَ الأَمْوالَ الْیََتامى ظلُْماً إنَّإِ نَّماَّما یَأکُْلُونَ فی بُطُونِهِمْ ناراً. در حقیقت کسانى که اموال یتیمان را به ستم مى خورند، جز این نیست که آتشى در درونشان مى خورند.19 کسی که در دنیا مال مردم خواری کرد، در واقع در حال خوردن آتش است و در قیامت مشخص می شود که این خوردن، خوردن آتش بوده است. یعنی انسان واقعی تها را می بیند. این از محکمات قرآن است که «فمََنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًًّّا یرَهَُ/ پس کسى که هموزن ذره اى (کار)نیک انجام دهد آن را مى بیند. و کسى که هموزن ذره اى (کار) بد اِنجام دهد آن را مى بیند» 20در واقع در قیامت انسان خود این عمل خیر یا عمل شر را می بیند .« وَ وَجدَُوُا ما عمَلُ عَمِلُواُ حاضِرا/ و آنچه را انجام داده اند، حاضر مى یابند»21 در واقع در قیامت این ارتباط قراردادی موجود در دنیا بین عمل و جزا وجود ندارد و پیامبر آثار واقعی اعمال ما را به ما گوشزد می کند. آیا اگر پزشک به مردم بگوید که مواد مخدر چه آثاری بر جسم و جان انسان دارد، انسان را مجبور به ترک آن می کند؟ خیر! علاوه بر این مجازات جهنم بعد از زمان عمل اتفاق می افتد و اینطور نیست که خدا انسان را به جهنم ببرد تا بعد از آن مسیر هدایت را طی کند. یعنی خدا از ابزار مجازات و اجبار برای هدایت استفاده نمی کند. در دوزخ زمان عمل به پایان رسیده و انسان است و پیامد اعمال خودش! اما این که در نظام دنیا برای عدم ایمان مجازات تعیین شود ماهیتاً با عذاب الهی تفاوت دارد.

پرسش: آیا اختیار انسان برای کفر ورزیدن، محدود کردن اراده الهی نیست؟

پاسخ: این موضوع مربوط به ایمان نیست. برای انسان موحد در یک نگاه کلان تمام آنچه که در این صحنه جهان آفرینش اتفاق می افتد، خارج از حوزه اراده الهی نیست. زیرا بیشتر از یک مبدأ وجود ندارد. در واقع اگر موضوعی را نخواهیم به خدا نسبت دهیم باید یک مبدأ دیگر در نظر داشته باشیم تا به او نسبت دهیم. این همان ثنویت و شرک است. حتی خود شیطان هم بر اساس اذن الهی شیطنت می کند. با این معنا همه چیز دست خداست. اما این مطلب مستلزم جبر نیست. زیرا خداوندی که همه چیز را آفریده و همه مقدرات در اختیار اوست، همان خدا انسان را مختار آفریده است. پس اختیار انسان هم مظهر اراده الهی است.

رونمایی کتاب «حکمرانی شایسته»

آقای عمار کلانتری گفت: خوشبختانه مجموعه مباحثی که در همین جلسات صبح پنجشنبه ها از مهر سال 94 تا اردیبهشت سال 96 تحت عنوان بررسی نامه امیرالمؤمنین(ع) به مالک اشتر در 35 جلسه برگزار شد. حدود 4 الی 5 سال، روی منابع و متن آن زیر نظر خود حاج آقای سروش کار شد تا امروز به مرحله انتشار رسید. جای آقای دکتر امرالهی که کسالتی داشتند و جناب آقای حدادی که زحمت انتشار این اثر را کشیدند در این جمع خالی است. به هرحال از فرصت این جلسه برای رونمایی از این کتاب استفاده می کنیم. از جناب آقای مهندس بی طرف و جناب آقای کلانتری و جناب آقای اولیاء دعوت می کنم برای رونمایی از کتاب تشریف بیاورند.

آقای مهندس حمید کلانتری گفت: با عرض سلام و احترام خدمت همه دوستان عزیز و بزرگوار، وظیفه خودم می دانم که از همت بلند آیت الله سروش محلاتی صمیمانه سپاسگزاری داشته باشم که ایشان نزدیک به یک دهه است که لطف می کنند با تحمل سختی مسیر از قم تشریف می آورند و جمع دوستان از محضر ایشان استفاده می کنند. از جلساتی که تا به حال برگزار شده، نزدیک به 4 جلد کتاب منتشر شده با نامهای اسلام و مقتضیات زمان، که بحث با همین موضوع آغاز شد. و کتابهای دین و عدالت، دین و دنیا که در جلسات ماه مبارک رمضان که در همین کانون توحید برگزار می شد، متن سخنرانیها پیاده شد و با اشراف خود حاج آقا ویرایش و به زیور طبع آراسته شد و در اختیار دوستان قرار گرفت. الان هم برای همین کتاب حکمرانی شایسته زحمت فراوانی کشیده شده است و فکر می کنم یکی از مناسبترین کتابهایی که در تفسیر نامه امام به مالک اشتر نوشته شده همین کتاب باشد که پیشنهاد و توصیه می کنیم که این کتاب را تهیه و به دیگران نیز معرفی کنید تا از آن استفاده کنند. نسبت به همین جلسات هم تقاضا می کنیم که دوستان با افراد جوان مطرح کنند تا با توجه به فرصتی که حاج آقا می گذارند، بهتر و بیشتر بهره برداری شود. و ان شاالله در جلسات آینده از حضور جوانان بیشتر بهره مند شویم.

آقای مهندس بیطرف هم گفت: من هم تشکر ویژه دارم از آیت الله سروش محلاتی که لطف می کنند و در این جلسات افاضه می نمایند. این جلسات حقیقتا هم بهره دانشی و هم بهره ایمانی برای همه ما از جمله خود بنده دارد. من برای اینکه به خودم اثبات کنم این جلسات مفید است، وقتی ایشان می گفتند در جلسه بعدی این فراز نهج البلاغه را خواهیم خواند، بنده قبل از جلسه همان فراز را مطالعه می کردم و فهم خودم از آن را یادداشت می کردم و دوباره و چندباره تأمل می کردم. بعد وقتی در جلسه شرکت می کردم یادداشتها و فهم خودم را با فرمایشات حاج آقا مقایسه می کردم و واقعا غیر قابل قیاس بود. آن نکات ظریفی که ایشان از فحوای کلام مولا امیرالمؤمنین برای ما بیان می کردند حقیقتا چه برای زندگی خودمان و خانواده مان و زندگی اجتماعیمان آموزنده است. از ایشان نهایت سپاسگزاری را دارم. چاپ کتاب هم که محصول این جلسات بوده ،کار بسیار ارزشمندی است که از دست اندرکاران آن تشکر و سپاسگزاری میکنم.

آقای مهندس اولیاء هم گفت: ضمن عرض سپاسگزاری خدمت همه بزرگواران و دوستان که همت میکنند که این جلسات برگزار شود و جناب دکتر امر الهی که جایشان خالی است، به نظر من این زحمات زیادی که کشیده شده جای آن در حکمرانی جمهوری اسلامی که امروزه با چالشهای بسیاری مواجه شده است. و باید تلاش کنیم که این موضوع در دستور کار حکمرانان کشور و ناقدین حکمرانی کشور قرار بگیرد و ان شاالله به جایگاه شایسته ای برسیم و بایدها و نبایدهایی که تا به حال انجام داده ایم و یا نداده ایم و باید انجام دهیم مورد بررسی قرار بگیرد. استفاده از این معارف ضمن افزایش آگاهی مفید منجر به سیاست گذاریهای کلان در سطح بالای جامعه شود و امیدواریم این معارف به گوش مخاطبین اصلی آن برسد .

آقای سروش هم بیان کرد: تشکر می کنم از لطف و محبت همه دوستان گرامی. من هم خدا را سپاس می گویم و شاکر این نعمتی که در هه اخیر شامل حال بنده شد، هستم. این جلسات با برکت بود و هست. توفیقی بود برای طرح برخی از مباحث که بخشی از آن تدوین شده است. همه ما نسبت به نهج البلاغه شرمنده هستیم. هم در مقام فکر و اندیشه و هم در مقام عمل و رفتار شرمنده نهج البلاغه هستیم. هم در حوزه رفتارهای فردی و هم در حوزه رفتارهای اجتماعی و حکومتی هم در اخلاق و هم در سیاست و هم در خانواده  شرمنده هستیم. قبلا اشاره کرده ام که اگر غیر مسلمانی این نهج البلاغه را بخواند و بعد همان شخص زندگی و جامعه و رفتار ما را مورد مطالعه قرار دهد، خواهد دید فاصله بسیار زیادی بین ما و نهج البلاغه وجود دارد. حتی می توان گفت در تناقض با نهج البلاغه هستیم. امیدوارم این جلسات و گفتگوها ما را هم در مقام فهم و هم در مقام عمل به امیرالمؤمنین نزدیک کندو دائم هم به این فکر نباشیم که دیگران عمل نمی کنند. به هرحال هر کس باید به اندازه ظرفیت خودش و در حوزه اختیارات خودش به وظیفه خود عمل کند. البته باید طبق آیه «تَواصَوْْا بِالحَْقِّ وَ تَواصَوْْا باِلصبَّْرْ» دیگران را نیز دعوت به حق کرد ولی عمل نکردن دیگران برای ما موجب عذر نیست. آیا ما در حد خودمان نمونه هستیم؟ ان شاالله امیرالمؤمنین با الطاف خودش راههای نزدیک شدن و عمل کردن به این معارف را به روی ما بگشاید. و توفیقات الهی شامل همه ما باشد. من هم خوشحالم بایت این فرصت و طرح این مباحث، و هم خوشحالم بابت این ارتباط و آشنایی که در این سالها پیدا شده و ضرر دوران کرونا همین بود که فرصتی برای دیدار و ارتباط با دوستان هم نبود و این خیلی سخت ناگوار بود. به هرحال خدا را سپاسگزاریم که شرایط بهتر شده است. در مقدمه کتاب شان نزول کتاب هم آورده ام تا بماند. به هرحال این بخشی از تاریخ جامعه و فرهنگ ما است. خصوصا در شرایط سخت دهه اخیر که شرایط سیاسی سختی وجود داشت  اینجا محفل انسی بود تا در کنار کلام امیرالمؤمنین آرامش خاطری پیدا کنیم. امیدوارم به برکت امیرالمؤمنین و نهج البلاغه مشکلات از جامعه اسلامی ما رخت بر ببندد و ما یک زندگی و حکومت علوی را تجربه کنیم و بیانات امیرالمؤمنین در نهج البلاغه سرمشق زندگی ما و دولتمردان ما قرار بگیرد. به هرحال حضرت راه عبور از این مشکلات را در نهج البلاغه نشان داده اند. ما هم بارها این مطالب را خوانده ایم. امیدوارم تاثیر بپذیریم و عمل نماییم. شایسته بود این کتابها با قیمت ارزانی به دست مخاطب برسد ولی شرایط سخت و سنگین است و کار چاپ و انتشارات به طور کلی در کشور مختل شده است. از همین رو هزینه های کار بالا می رود و این ناخواسته است و مطلوب ما هم نیست.

1 نهج البلاغه، خطبه 192

2) سوره حجرات، آیه14.

3)  الکافی(ط-الإسلامیه)، ج8، ص80.

4) سید محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج2، ص343.

5)  سوره انعام، آیه107.

6) سوره لقمان، آیه13.

7) سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج7، ص312 و 313.

8) سوره یونس، آیه 99

9)  سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج7، ص64: «نباید از رویگردانی مردم، نگران باشی، این جهان دار امتحان و دعوت است و قبول دعوت باید از مسیر اختیار انجام شود. خداوند فقط ایمان اختیاری از مردم میخواهد و هیچ معجزهای که مردم را مجبور به ایمان کند، نیافریده، او اگر میخواست همه کفار مؤمن میشدند. پس در اثر اعراض آنها، جزع نداشته باش و از جاهلان به معارف الهی مباش.»

10) سوره بقره، آیه 63 و93.

11) همان، آیه64.

12) همان، آیه253.

13)  ر.ک: سید محمدحسین طباطبایی، المیزان، ج2، ص311.

14) نهج البلاغه، خطبه192.

15) سوره فرقان، آیه7.

16) نهج البلاغه، خطبه 192(این فراز در جلسه گذشته بررسی شد).

17)  سوره شعراء، آیه3.

18)  سوره انعام، آیه35 .

19) سوره نساء، آیه 10.

20)  سوره زلزله، آیه 7 و8.

21) سوره کهف، آیه 49.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.

یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.
دیدگاه شما پس از تأیید ناظر منتشر می‌شود.

مطالب مرتبط

امام خمینی و ابداع نظریه جمهوریت در فقه شیعه(1)

آیا حکومتی که بدون رضایت مردم شکل بگیرد و حکمران برخلاف رضای مردم قدرت را بدست بگیرد و خودش را تحمیل بکند این را بفرمایید ببینیم اسلام تایید میکند یا نه؟ امام خمینی و ابداع نظریه جمهوریت در فقه شیعه (1) آیت الله محمد سروش محلاتی به گزارش سایت اندیشه ما

۲۵ خرداد ۱۴۰۲

عنوان:مطهری و تفکری که حذف شد. بررسی مواضع و دیدگاه شهید مطهری

عنوان: عنوان:مطهری و تفکری که حذف شد. بررسی مواضع و دیدگاه شهید مطهری سخنران آیت‌الله محمد سروش محلاتی به گزارش روابط‌عمومی «سایت اندیشه ما» آیة الله محمد سروش محلاتی از اساتید درس خارج فقه حوزه علمیه قم به مناسبت سالگرد شهادت استاد مطهری سخنرانی لایو ارائه نمودند که گزیده سخنان ایشان تقدیم مخاطبان گرامی می‌گردد:

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲

رویت هلال یا تولد؟

آیت الله محمد سروش محلاتی به گزارش »سایت اندیشه ما» به نقل از شفقنا- استاد حوزه علمیه قم می گوید: «بین تولد و رؤیت، فرق و فاصله‌ای وجود دارد. وقتی‌ ماه از محاق بیرون می‌آید و از تحت‌ الشعاع خارج می‌شود، تا وقتی‌که قابلیت برای رؤیت پیدا کند، یک

۲۹ فروردین ۱۴۰۲

وقتی حکومت اسلامی تحقق پیدا کرد حاکمانی با رضایت مردم سری کار آمدند آیا در استمرار حکومت رضایت مندی مردم شرط است یانه؟

آیة الله محمد سروش محلاتی : «سایت اندیشه ما» استاد خارج حوزه علمیه قم در ادامه صحبت های هفته گذشته که تحت عنوان « قدرت درنهج البلاغه» روز پنجشنبه 6 بهمن

۸ بهمن ۱۴۰۱