و الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین، محمد. أَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
در شب تاسوعای حسینی بسیار خرسندم که این توفیق به من عطا شد که بتوانم یکی از مباحث نظری را به مناسبت این ایام، خدمت عزیزان محترم عرضه بدارم. این بحث من شاید از جهتی چالشبرانگیز باشد و نیازمند آن است که دوستان بیشتر دربارۀ آن تأمل کنند. من برای این موضوع وقت بسیاری گذاشتهام و آثار و آراء فقها و محققان مختلفی را دیدهام. مسئلۀ من با عنوان «منطق نهضت حسینی»، طبعاً یکی از چالشبرانگیزترین مباحث خواهد بود. اولاً میخواهم عنوان «منطق» را تعریفی بکنم؛ زیرا اصطلاحی است که در اینجا برای این کلمه به کار رفته است. ابتدا آن را و ترکیبش را توضیح دهم و سابقۀ این اصطلاح را بگویم و سپس بیان کنم که مسئله و چالش آن چیست.
«منطق» را صرفنظر از معنای لغوی، در اینجا میتوان دو معنا و مفهوم برای آن در نظر گرفت: یکی منطق به معنای وسیلۀ تفهیم و تفاهم برای مخاطب. وقتی میگویند شخصی ناطق است، یعنی در حال القای معنایی است که برای مخاطب خود در نظر دارد. معنای دومی که شاید برای این کلمه وجود دارد، از معنای منطق یعنی روش تفهیم و روش استدلال برای بیان است.
مرحوم استاد شهید مطهری در جلد بیستم «مجموعه آثار»، به مناسبت رسالۀ امر به معروف و نهی از منکر، چنین تعبیری دارند: «منطق امر به معروف و منطق نهی از منکر». ایشان تعبیر به «منطق» میکنند و بیشتر، وقتی از منطق صحبت میکنند، ناظر به این جهت است که ما وقتی میخواهیم دربارۀ یک تکلیف و یک دستور، به روش تحقق آن توجه کنیم، برای تحقق آن دستور میخواهیم ببینیم که چه راه و روشی برای انجامش وجود دارد. لذا مرحوم مطهری بحث مفصلی در باب امر به معروف و نهی از منکر دارد با این مضمون که ما اگر بخواهیم امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه تحقق ببخشیم، باید ببینیم که راه انجام آن کار چیست. ایشان میگوید آن کار، گاهی به موعظه و حرف و تبلیغ نیست. خود ایشان مثالی میزند و داستانی را از یکی از ایالتهای آمریکا ذکر میکند و میگوید که مثلاً در آنجا، در شهری قماربازی رواج پیدا کرده بود و شهرداری به فکر افتاد که برای مبارزه با قماربازی زنان که اشکال و عیب بسیاری برایشان ایجاد کرده بود، چه باید بکند. کلیسا گفت بیایید تبلیغ کنیم، دیگران گفتند بیاییم بیلبورد بزنیم و کارهایی از این دست انجام دهیم؛ اما گروهی از جامعهشناسان گرد هم آمدند و گفتند که نه، ببینیم ریشۀ رواج قماربازی در این جامعه چیست. معلوم شد که مشکل، بیکاری این خانمهاست. منطق آن، میگوید منطق نهی از منکر و مبارزه با قماربازی این نیست که تبلیغ کنی، حرف بزنی، قانون وضع کنی، آییننامه و لایحه ارائه دهی؛ این کارها را انجام دهی. باید ببینیم مشکل کجاست و آن مشکل را برطرف کنیم. آقای مطهری از آن به «منطق» تعبیر میکند.
تعبیری را نیز از مرحوم شهید بهشتی در مجموعۀ «مکتب قرآن» ایشان دیدم. آنجا بحثی را مطرح میکند و باز ایشان هم از تعبیر «منطق» استفاده میکند و میگوید: «ببینید، اینکه فقهای ما در باب امر به معروف و نهی از منکر، شرط اثربخشی را مطرح کردهاند، یعنی باید منطق داشته باشد. اگر کاری در امر به معروف و نهی از منکر انجام دهیم و محقق نشود، یعنی منطق ندارد.» بنابراین مشخص شد وقتی من از «منطق نهضت حسینی» صحبت میکنم، میخواهم این مطلب را بیان کنم که آیا نهضت حسینی یک غایت و یک هدف روشن و تبیینشده برای مخاطب دارد یا ندارد؟ موضوع این است.
اگر چنین مسئلهای مطرح شد که ما دنبال منطق آن بودیم، حال این بحث مطرح است. میدانید که در میان آثار و تألیفاتی که دربارۀ نهضت امام حسین (ع) و حادثۀ کربلا تقریباً از قرن دوم نوشته شده است، میتوان گفت سیزده قرن گذشته در یک سو قرار میگیرد و قرن اخیر در سوی دیگر. اکثر آثار و تألیفاتی که در حوزۀ «وقعة الطف» یا «وقعة کربلا» در گذشته نوشته شده، بیشتر جنبۀ گزارشی و تاریخی داشتهاند و برخی از آنها جنبۀ کارکردی داشته است؛ مثلاً کتابهایی مانند «طریقالبکاء» یا «بیتالاحزان»؛ یعنی کتابهایی بودهاند که جنبۀ گریاندن و ایجاد حزن داشتهاند. مرحوم سید بن طاووس که کتاب «لهوف» را نوشته، در مقدمۀ آن میگوید که من این کتاب را نوشتم من کتابی دربارۀ امام حسین نوشتم و بیان کردم اما بدانید که من این کتاب را برای زائرانی مینویسم که میخواهند وقتی به آنجا مشرف شدند، عزاداری کنند و کتابی دمدستشان باشد که آن را بخوانند. بعدها این کتاب بهعنوان یک منبع تاریخی شناخته شد؛ در حالی که کتابی بود که مرحوم سید بن طاووس آن را بهعنوان خلاصهای نوشته بود تا زائران امام حسین (ع) در مسافرت از آن استفاده کنند.
کتابهایی که در این پنجاهشصت سال اخیر نوشته شده، بسیار فراوان و متنوع و شامل دیدگاههای مختلفی است. این دوست عزیزمان، جناب آقای محمد اسفندیاری، کتابی دارد به نام «عاشوراشناسی». ایشان کتابی نوشته با عنوان «اهدافشناسی عاشورا» و نظریات مختلفی را که در باب عاشورا مطرح شده، در آنجا بیان کرده و هفت نظریه را آورده است. در این هفت نظریهای که مطرح میکند، سه مورد از آنها نظریاتی تحلیلی و مربوط به دورۀ معاصر است: ۱. عدم بیعت و اعتراض به حکومت یا به تعبیر دیگر، امر به معروف و نهی از منکر؛ ۲. مسئلۀ تشکیل حکومت؛ ۳. نوعی شهادت سیاسی. شهادت سیاسی یعنی چه؟ یعنی شهادت سیاسی که میتوان گفت نمونۀ بسیار برجستۀ آن در کتاب «شهادت» دکتر شریعتی است که آنجا میگوید امام حسین اینکه گفت «ان الله قد شاء ان یرانی قتیلا»، میخواست با شهادت خود، نوعی اعتراض را تبیین بکند که این «شهادت سیاسی» با سه قسم دیگری که برشمردهاند، یعنی «شهادت فداکارانه»، «شهادت عارفانه» و «شهادت تکلیفی»، بسیار متفاوت است.

مبحثی که امشب میخواهم دربارۀ آن صحبت کنم و دوست دارم از عزیزان خودم هم در تأمل به این بحث توجه کنند و استفاده کنم، این است که من نمیخواهم آن سه نظریه را که افرادی مثل آقای صالحی نجفآبادی در کتاب خودشان، «شهید جاوید»، مطرح کردند، یا نظریۀ کسانی که مثل آقای مطهری در کتاب «حماسۀ حسینی» مطرحش کردند، یا «درسی که حسین به انسانها آموخت» که مرحوم هاشمینژاد مطرحش کرد، وصل کنم.
اصلاً بحث من امشب آن نیست. بحث من دربارۀ پدیدهای است که به نظر من بسیار بحثبرانگیز است و آن، مسئلۀ «شهادت بما هو شهادت» است؛ یعنی تقدس بخشیدن به شهادت، فارغ از اهداف و نتایج آن. یعنی کاری به این ندارد که این شهادت، امری هست یا نیست. یکی از دوستانی که با مرحوم شیخ عبدالکریم حقشناس در تهران ارتباط نزدیکی داشت، میگفت که طلبهای بود که با ایشان خیلی مأنوس بود و در ایام جنگ، مرتب خدمت ایشان میآمد. آن طلبه اتفاقاً زحمتکش و بافضل هم بود. میگفت: «آقا شما دعا کنید که من شهید بشوم.» [میپرسیدند:] «چرا شهید شوی؟ دلم میخواهد شهید شوم. تو درس بخوان، حاضر شو، خدمت کن. شهید شویم یعنی چه؟» میگفت: «نه آقا، من دوست دارم.» [آقای حقشناس] میگفت: «آخر ببین، تو دعا کن که اسلام پیروز شود، دشمن شکست بخورد؛ این کار را انجام بده. شهید شدن یعنی چه؟» میگفت: «نه آقا، من میخواهم شهید شوم»
و این برای آقای حقشناس بسیار عجیبوغریب بود. میگفت: «آقا، یعنی چه این شهید...؟» ما در فرهنگ بعد از جنگ، این فرهنگ را داشتیم. بعدها تبدیل شد به «مکتب شهادت»؛ معنایی از مکتب شهادت پیدا کرد که حتی با علم به شکست و با علم به غلط بودن نتیجه، باز تکیه میکردند که «شهادت» است و یک مطلوبیت برای این امر پیدا میکرد. از نظر برخی کسان و محققان، این یک انحراف فکری در تصویری است که برای این عنوان ارائه میشود. ما مکتب به این معنا نداریم که چنین اتفاقی باشد، ولی بر این جهت بسیار تکیه میشد. میگفت این بندۀ خدا آنقدر اصرار و اصرار کرد که آقای حقشناس به او گفت: «خیلی اصرار داری، برو چهل روز زیارت عاشورا بخوان.» میگفت که او شروع کرد به خواندن و خواندن و بعد هم به جبهه رفت و مدام زنگ میزد که: «آقا پس چه شد؟ من شهید نشدم!» میگفت که روز آخر که شد، یک خمپاره آمد جلوی سنگرش و کشته شد. از نظر خودش شهید شد. یعنی اینکه من این را شهادت نمینامم که کسی بدون اینکه کاری بکند، در خانهاش بنشیند و بگوید شهید شدم. این یک تفسیر عجیبوغریب و جدید است.
حالا، در این زمینه، این قصه از خود مرحوم سید بن طاووس شروع شده که ایشان گاهی تعبیر میکند و دربارۀ امام حسین چون امام حسین این مسئله را بسیار مطرح میکند وقتی مسئلۀ شهادت را مطرح میکند، بر علم امام حسین نسبت به شهادت بسیار تکیه میکند. من میخواهم از اینجا بگویم که سه مسئله با هم اشتباه نشود: یکی بحث «علم به شهادت» را داریم. اینکه امام حسین (ع) علم به شهادت داشته باشد؛ من کاری به بحث حدیثی و کلامی قصه ندارم، به این خاطر که روایاتی که در باب شهادت رسیده، کسانی که از محققین روی آن کار کردهاند، آمده و گفتهاند که آقا، بخش زیادی از این روایات، جعلی و ساختۀ بنیامیه است برای توجیه جنایتی که در قصۀ عاشورا داشتند. میخواستند تخفیف بدهند؛ میخواستند بگویند این یک امر مقدس الهی بوده و اتفاق افتاده است؛ ما وسیله بودهایم و آنچه را خدا میخواسته، همان را انجام دادهایم. ما کار خاصی نکردیم؛ ما همان چیزی را که پیغمبر خبرش را داده بود، انجامش دادیم. روایاتش را بسیار بررسی کردهاند. حالا من راجع به آن روایات بحثی ندارم و اصلاً نمیخواهم وارد آن شوم و نقدی هم نسبت به آنها ندارم. آقای صالحی نجفآبادی هم در همین کتاب «شهید جاوید» آوردهاند و دیگران هم آمده و آن را نقد کردهاند. من بحثی ندارم. ولی آن چیزی که هست، این است که باید تفکیک کرد بین «علم به شهادت» و اینکه کسی «تکلیف به شهادت» داشته باشد. این دو حرف متفاوت است. بین علم به شهادت و یک عنوان دیگر هم هست: «نتیجۀ شهادت»؛ اینکه شهادت یک سری آثار و نتایج معنوی و روحی بعد از خود بر جای بگذارد. این هم محل بحث من نیست. شاید حرفهایی که افرادی مثل آقای دکتر شریعتی در کتاب «شهادت» میزنند، بیشتر به نتیجه پس از شهادت» ناظر است و میخواهد از آن استفاده کند. کسان دیگری هم که در باب شهادت امام حسین صحبت کرده و دربارۀ نتایج این قیام و نهضت سخن گفتهاند، شاید نظرشان به این بحث باشد. این هم محل بحث من نیست. محل بحث این است که آیا «شهادت بما هو شهادت»، جدا از مطلوبیتش و نتایج و آثارش، خودش مطلوبیت ذاتی دارد یا ندارد؟
چالش قصه هم دو سه مورد است که باید به این چالشها توجه کنیم. آن چیست که چالش قصه را ایجاد میکند؟
گویا مرحوم سید بن طاووس در همین «لهوف»، در دو جا این مسئله را مطرح میکند. از این جهت است که فقیهانی مانند علامه حلی، مرحوم صاحب جواهر، مرحوم شهید و برخی دیگر به این جهت توجه داشتهاند. میخواستند بگویند که این آیۀ شریفه که میفرماید: «وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ» اینکه کسی خود را به کشتن بدهد و به هلاکت بیندازد دربارۀ امام حسین چه میشود؟
اگر امام حسین میدانستند و علم داشتند و حرکت میکردند، آیا انجام این کار درست است یا درست نیست؟

برخیها مثل صاحب جواهر به اینجا که میرسند، یا خود مرحوم سید بن طاووس وقتی مطرح میکند، میگویند که درست است که اینجا «وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ» هست، اما شاید آیۀ دیگری هم باشد. میگوید که آیۀ دیگر هم داریم که «فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ» (خودتان را بکشید)با اینکه علم داشته؛ چون تمام «لهوف» را که نگاه کنید، همهاش برای این است که شواهدی بیاورد که امام میدانسته، بنابراین با آگاهی، همۀ مقدمات را خودش فراهم کرده که برود و شهید بشود. اینگونه درست کرده است؛ یعنی تمام ابزار و مقدمات را فراهم کرده تا شهید بشود.
«خودتان را بکشید»، دربارۀ «فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ» در میان مفسرین اختلاف است. آیا «أَنفُسَكُمْ» به معنای این است که خودتان را بکشید یا اینکه نفْس خود را بکشید؟ این معنایش نیست؟ یا اینکه شما بیایید و آن کسانی را که گوسالهپرست بودند، بکشید؟ این اختلاف در تفاسیر وجود دارد. اتفاقاً آن معنای اولش که به معنای این باشد که «فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ» یعنی نفْس خود را بکشید، با «فَتَابَ عَلَيْكُمْ» بهتر میخواند؛ چون معنا ندارد که بعد از این کشتن، باز دو مرتبه توبه کنند و بعد هم خدا توبهشان را قبول بکند. پس معلوم میشود که بحث در حیاتشان بوده که اینها توبه بکنند و بعد هم توبهشان مورد قبول قرار بگیرد.
این معنای تفسیری اتفاقاً بیشتر و بهتر است. حال ما به این کاری نداریم. ولی مرحوم سید بن طاووس به این جهت توجه داشته و میگفته این آیه هم هست که پس باید بکشیم. یعنی توجه داشته. بعضی وقتها این صحبت را میکند و میگوید: «آقا، سرّ است. وقتی سرّ است، ما نمیدانیم. ما چه کار داریم امام حسین برای چه کاری این کار را کرده؟» برخی حتی این تعبیر را کرده و گفتهاند: «مگر حضرت ابراهیم وقتی حضرت اسماعیل را ذبح میکرد، میدانست برای چیست؟ مگر فایدهاش برایش روشن بود؟ مگر شما دنبال نتیجه بودید؟» این حرف وجود دارد و لذا دنبال این بحث هستند که یک جوری این مسئلۀ شهادت را نوعی «فدا» معنا بکنند؛ نوعی که کسی با علم به این جهت [اقدام میکند]. حالا من دربارۀ حضرت ابراهیم و آن قصهای که «إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»، یک مقالۀ مفصل نوشتهام و آنجا بحث کردهام. حرف مرحوم امام را آوردهام، حرف مرحوم ابنعربی را آوردهام، حرفهای مفسرین را آوردهام که داستان آن آیه و معنای قصه چیست؛ که حالا از آن جهت بگذریم و نمیخواهم وارد آن بحث شوم.
اما نکتۀ اساسی این است که افرادی مثل سید بن طاووس و یا مثل مرحوم علامه حلی و دیگرانی که میخواستند برای مسئلۀ شهادت یک قداست مستقل، صرفنظر از نتایج و آثارش، قائل شوند. چون مرحوم شیخ طوسی به همین مناسبت وقتی در تفسیر آیه به اینجا میرسد، میگوید: «آیا درست است که امام کاری بکند که خود را به کشتن بدهد، در حالی که در حیات است و میتواند خدمت بکند و میتواند حضور داشته باشد؟» (تطبیق به امام حسین نکنیمها). میگوید: «آیا چنین کاری میتوانیم بکنیم؟» میگوید: «نه، جایز نیست.» یعنی دنبال نتیجه و غایت هستند. متوجه هستید چه میخواهم بگویم؟ یعنی منظورم این است که شما برای شهادت، مانند یک نماز یا روزه یا حج، یک دستور و یک تکلیف میشناسید؛ ولی در احکام اجتماعی مثل امر به معروف و نهی از منکر، باید دنبال نتیجه و منطقش باشید. دقت کنید!
یعنی باید دنبال این باشید که آیا این شهادت، عملی در جهت مفید بودن قصه هست یا نیست؟ و اگر شما بدانید کاری که دارید میکنید، یک کار غلط و شکستخورده است معنا ندارد که شما چنین کاری را بخواهید انجام دهید. بدانید که این هست یا نیست. این است که حتی مرحوم طبرسی نیز در تفسیر همین آیه میگوید که امام اینگونه نیست که بدون توجه به نتیجه و کارش بخواهد اقدام بکند.
حالا در زمان ما، این مسئله بسیار حساستر و جدیتر است که شما مثلاً بیایید بگویید: «آقا شهادت است، مکتب شهادت است. ما با شهادت میخواهیم پیش ببریم و افتخار کنیم.» شما فکر بکنید که این شهادت آخرش چیست؟ نتیجهاش چیست؟ چه چیزی را بر جای میگذارد؟ این حرفی است که اصلاً موضوع بحث برای این منطق ماست. ما مسئلهای داریم و آن مسئله این است که شخصیتهایی مثل آیتالله سیستانی در کتاب «اختلاف الحدیث» خود، در آن جلد دومی که در چاپ جدید آمده، بحثی را به مناسبت «ملاکات احکام و روش استکشاف آن» مطرح میکنند. آنجا میگوید که ما دربارۀ احکام تعبدی، دنبال کشف ملاک نیستیم، اما در احکام اجتماعی نمیتوانیم بگوییم که کاری به ملاکش و به نتیجهاش نداریم. مثلاً میدانیم که این امر به معروف و نهی از منکر، نتیجۀ خلاف میدهد و اثر منفی میگذارد، بعد بگوییم: «بَلَغَ مَا بَلَغَ، ما کاری به نتیجه نداریم. ما وظیفهمان را انجام میدهیم.» آن چیزی که در بحث «شهادت تکلیفی» مطرح میشود. امر به معروف و نهی از منکر اگر ملاکی دارد، شما باید تابع ملاکش باشید. اگر شما فتوایی بدهید که باعث نفرت و ایجاد انزجار میشود، شما نمیتوانید بگویید: «ما باز هم کاری به این نفرت نداریم.» حالا این را در باب احکام بحث کنیم. اگر شما بیایید بگویید امام حسین (ع) شهادتش را میداند و حرکت و اقدام میکند، ولی کاری به این جهتش ندارد که کارش چه نتیجهای میدهد.
در این زمینه، وقتی ما از منطق و استدلال و برهان صحبت میکنیم، قهراً کار دلیل عقلی و استدلال عقلی هم مطرح میشود. آقای طباطبایی در جلد پنجم «المیزان»، به مناسبتی بحثی را در باب جایگاه عقل مطرح میکند. میگوید که خداوند متعال در قرآن کریم، بیش از سیصد آیه در باب عقل و تعقل بحث کرده و عمدۀ این آیاتی که آمده، ناظر به عقل عملی است و عقل عملی هم باز بیشتر ناظر به رفتارهای ماست. میگوید حالا اگر شما اینجا خداوند وقتی یک تکلیفی را بیان میکند، نخواسته ابهامی بگذارد و بگوید که من از شما چیزی را میخواهم ولی شما نپرسید. یک تکلیف میکند، بگوییم: «نه، آقا سرّ است.» میگوید در باب نماز میتوانید بگویید: «آقا چرا نماز مغرب سه رکعت است؟» بگویید: من نمیدانم عیبی ندارد. ولی شما نمیتوانید در احکام اجتماعی، وقتی به چیزی مثل مبارزه میرسید، کسی بخواهد در مقابل دشمن بایستد، اسباب و سلاحش را نداشته باشد، امکاناتش را نداشته باشد، دشمن خود را مجهز کرده باشد، افراد و اشخاص آمده و همه دارند از او حمایت میکنند، ولی شما بیایید بگویید: «آقا من میایستم ولو اینکه کشته شوم، ولو کشور خراب شود، ولو نابود شود، همۀ اینها انجام شود، ولی من وظیفه دارم که بروم. حالا شهید میشویم دیگر، شهید شدن که خوب است!» معلوم شد بحث از کجا دارد میرود.

خب، در این زمینه، در حدی که اینجا بخواهم استنادات را بیاورم، این است که قرآن کریم به جز آیاتی که در باب عقل و تعقل بحث میکند و یا حتی مثلاً در جاهایی که میگوید چرا این خلاف را انجام دادید و میفرماید: «أَفَلَا يَعْقِلُونَ؟» (یعنی کارتان پشتوانه نداشته)، جاهایی هم هست که استدلال، استدلال عقلی دارد. یعنی میخواهد بیاید بگوید که این کاری که شما میکنید، آیا درست است و نتیجه میدهد یا نمیدهد؟ خب، بعضی وقتها جاهایی هست که داستانهایی را که نقل کرده، ممکن است راجع به انبیا نباشد. ملکۀ سبا تهدید شده و به او گفته شده است که ما الان میخواهیم بیاییم و به شما حمله کنیم. ملکۀ سبا، این خانم فهمیده، نیرو و قدرت خود را جمعآوری کرده و از آنها مشورت خواسته که چه باید بکنند. [مشاورانش گفتند:] «...أُولُو قُوَّةٍ وَأُولُو بَأْسٍ شَدِيدٍ...» (ما قدرتمندیم، ما ایستادهایم. ما را از جنگ نترسانید). اما ملکۀ سبا به آنها جواب میدهد و میگوید: «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً». یک استدلال دیگر میکند: این کار خرابی دارد، نابودی دارد، آثار زیانبخش دارد، آدمها را از بین میبرد. استدلال عقلی میکند و قرآن این را نقل میکند بدون اینکه آن را رد کند. یعنی میخواهد منطق مبارزه و جنگیدن را درست کند. ، برویم بنشینیم حرف بزنیم، مذاکره کنیم، صحبت کنیم، کاری کنیم جلوی آن را بگیریم، حتی هدیه بدهیم. این کارها را بکنیم، تطمیعشان بکنیم، کاری بکنیم که جلوی جنگ را بگیریم. آیات فراوانی هست که من شمارش کردهام. مثلاً در داستان منافقین در سورۀ حشر، به مناسبت قصۀ بنینضیر، آنجا که میرسد و آنها سرشان کلاه رفت و اینها را با نقشهای از جای خودشان بیرون کشیدند و آوردند آنجا گذاشتند، بعد اینجا میگوید که اینها سرشان کلاه رفت و در بازی میدان دشمن افتادند. بعد میفرماید: «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ». نه اینکه ناداناند، بلکه [میگوید] فکر نکردند که این سفرهای که برایشان پهن کردهاند، سفرۀ توطئه است و اینها در بازی دشمن قرار گرفتهاند. سرشان کلاه رفت، این حرفی است که وجود دارد.
من با توجه به این جهت، میخواهم بگویم نهضت اباعبدالله الحسین (ع) شواهد منطقیِ درونی و بیرونی داشت که قابل استدلال و قابل دفاع است و چیزهایی هست که... نه اینکه بگوییم آن سرّ پنهان برای شهادت بود؛ نه، اینها نیست. شهادتش بود، اما اصل هدفش این نبود. من برای این جهت، سه استدلال دارم: یکی، سخنان و کلماتی است که امام حسین (ع) اصلاً قبل از فوت معاویه در مدینه بیان کرده، بعد از فوتش صحبت کرده، در راه مکه و کوفه صحبت کرده، در خود کربلا صحبت کرده است. اینها همهاش روشن است و پیام خود را استدلال میکند: «إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي، أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهَىٰ عَنِ الْمُنْكَرِ». آخر این چه سرّی است؟ روشن است. من میخواهم این کار را انجام دهم، میخواهم اصلاح انجام دهم. روشن است. من نمیخواهم بیعت کنم. میگوید: «مِثْلِي لَا يُبَايِعُ مِثْلَهُ». کسی مانند من با کسی مانند یزید هرگز بیعت نمیکند. خواری را در این شرایط نمیپذیرد. سخنان حضرت در این زمینه فراوان است: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُسًا فِي سُلْطَانٍ وَلَا الْتِمَاسًا مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ...» (ما برای دنیا نیامدیم، برای قدرت نیامدیم، برای کار دیگری نیامدیم). این از این. دیگر شما چون آنقدر در مجالس و کتابهایی که دربارۀ «کلمات الامام الحسین» نوشتهاند این خطبهها را شنیدهاید، من دیگر نمیخواهم در این جلسه آنها را یکییکی نقل کنم. ولی میخواستم بگویم این مسئله... تعبیری را مرحوم صاحب جواهر در همین جلد بیستویکمش دارد. اجازه بدهید عبارت صاحب جواهر را بخوانم. میگوید: «و ما وقع من الحسین فهو من الأسرار الربانیة و العلم المخزون و کیف لا یکون کذلک مع انحصار الطریق فی ذلک.» [نظر من این است که] امام حسین (ع) بسیار روشن و شفاف، موضع خود و هدف خود و منطقی را که از این حرکتش داشت، بیان کرد. این نکتۀ اول.
نکتۀ دوم این است که امام حسین (ع) در تمام این مسیر و در روز عاشورا، اصرارش بر پرهیز از جنگ است. کسی که برای شهادت میرود، دیگر پرهیز از جنگ ندارد. بارها و بارها خطابش به عمر سعد، به شمر و به دیگر لشکریان در آنجا، اصرارش بر این است که: «اجازه بدهید من برگردم، اجازه بدهید که من به راهی دیگر و مسیری دیگر بروم. من جنگ نمیکنم.» همۀ اصرارش این است. اگر بنای کسی بر این باشد که شهادت، خودش یک مطلوبیت ذاتی دارد و ما برویم شهید بشویم، دیگر مثل آن آقا طلبه نمیگوید: «دعا کن که من شهید بشوم»؛ خود حسین (ع) میگفت: «برویم شهید بشویم.» این منطق ندارد.
سوم، سه اتفاق در تاریخ و در «وقعة الطف» و در مقاتل نوشته شده است که امام حسین (ع) میتوانست یک جنگ پیشگیرانه را انجام دهد و آنجا امام این کار را نکرد. در آن منزلی که امام حسین (ع) [توسط حر] متوقف شد، به امام پیشنهاد کردند که: «آقا اینها لشکرشان تعدادشان کم است. ما اگر اینها را بزنیم، بگیریم و بکشیم، مسئله تمام میشود و میتوانیم بلند شویم و برگردیم و راحت شویم.» ولی امام (ع) فرمود: «مَا كُنْتُ لِأَبْدَأَهُمْ بِالْقِتَالِ» (من کسی نیستم که جنگ را آغاز کنم). قصۀ شمر که آمد آنجا، در همان مواجهۀ اول، برخی از اصحاب به امام پیشنهاد کردند که اگر این شمر را که آدم بسیار خبیثی هم هست بکشید، کارش را تمام کنید، شاید سرنوشت جنگ عوض شود. یکی از یاران حتی آماده شده بود که خودش این کار را بکند. حضرت فرمود: «نه.» [نکته دیگر] این بود که حرکت حضرت اصلاً یک حرکت مبارزۀ منفی در مقابل آنها بود، ولی آنها از ابتدا مقدمات را جوری چیده بودند که حضرت را به یک صحنه بکشانند و امام تمام تلاش خود را برای جلوگیری از این کار انجام داد. اگر اینگونه شد، من نکتۀ آخر را از اینجا استفاده کنم و بحثم را جمع کنم.
وآن نکته چیست؟ و آن این است که اگر این قصۀ مکتب شهادت، مال امام حسین (ع) است و مکتب شهادت ارزش دارد، آیا برای امام حسن مجتبی (ع) هم ارزش دارد؟ امام حسن مجتبی اگر بود، میگفت ما میرویم شهید میشویم؛ همین شهادت قداست دارد. چرا امام حسن این کار را نکرد؟
حتی کسانی از بزرگان آمدند و به ایشان تعبیر بسیار سنگینی کردند که تو مؤمنین را ذلیل کردی. حضرت فرمود بیایید بنشینیم و استدلال کرد؛ منطق آورد که آقا شرایط ما اینگونه است. اگر آن استدلالی که کسانی که میگویند «ما از جنگ نمیترسیم»، «ما مکتب شهادتیم» میکنند، درست باشد، قاعدتاً امام حسن مجتبی (ع) باید زودتر از همه پیشقدم میشد و این کار را انجام میداد، ولی نکرد. با کسی صلح کرد که یقیناً میدانست پیمانشکنی خواهد کرد. این کارها را میدانست، ولی در عین حال نمیخواست آن کار را بکند. اینکه ما تصور بکنیم روحیۀ امام حسن با روحیۀ امام حسین فرق دارد، نه، اینگونه نبوده است. اینها... ممکن است شما بیایید بگویید که شخصیت این دو یک جور نبود، ولی از نظر ایده و آرمان و تفکر و اندیشهای که داشتند، اینها همگی یک مجموعۀ مشترک بودند.
دربارۀ امام سجاد (ع) عجیب است. در این دعاهایی که از امام سجاد (ع) هست، بسیار جالب است. [در دعایی] عذرخواهی میکند و میگوید: «خدایا، من به کسانی که در حضور من به آنها ظلم شده، ظلم کردهام.» میگوید: «آقا ما الان در شرایطی هستیم که میبینم یک عده را میگیرند، یک عده را اذیت میکنند، و من نمیتوانم برایشان کاری بکنم.» خدایا! اگر مکتب شهادت باشد، باید برود آنجا و خود را به میدان بیندازد و هر کاری میخواهد بکند، بکند؛ ولی نمیکند. عبدالله بن حنظله در سال ۶۲، یعنی بعد از واقعۀ کربلا، خدمت امام سجاد (ع) میرسد و میگوید که ما تصمیم داریم در مدینه خونخواهی و قیامی بکنیم و در مقابل لشکر یزید بایستیم. حضرت میفرماید: «آنها آدمهای خونخواری هستند.» یعنی دارد محاسبه میکند؛ دارد منطق نشان میدهد که جنگ کجا باید باشد و کجا نباید باشد. میگوید: «اینها میآیند و همۀ شما را میزنند و از بین میبرند.» و دیدیم که آن اتفاق افتاد و آن حادثۀ تلخی که مسلم بن عقبه آمد و مدینه را غارت کرد و کشت و کشتار به وجود آورد، در اثر این بود که به حرف امام سجاد گوش ندادند و آن اتفاق رخ داد.

امام استدلال دارد؛ استدلال منطقی و علمی دارد. اگر این آقایانی که هی «مکتب شهادت، مکتب شهادت» میکنند، معنا و مفهوم کلامشان این است که ما باید برویم و فلان کار را بکنیم، اینها از پاپ کاتولیکتر شدهاند. این است که در اینجا، آن بحثی را که من میخواهم از این مجموعه نتیجهگیری کنم، این جهت است که نمیخواهم وارد بحثهای فنی این قصه و نگاههای متعددی که در میان فقهای ما وجود دارد و دربارۀ این حادثه نتوانستهاند درست ابعاد قصه را بررسی بکنند، بشوم. این بدآموزی و بدفهمی که دربارۀ مفهوم شهادت شده هم یک طرف. میخواهم بگویم که نه، امام حسین حسابشده عمل کرد. من نمیگویم امام حسین برای تشکیل حکومت بود که آقای صالحی و برخی از نظریهپردازان مطرح کردند ممکن است آن هم باشد من نمیخواهم بگویم که آن چیزی را که امام در اواخر صحبت میکرد، صحبت از مرگ میکرد: «إِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَمًا»؛ یا آنجایی که میگفت: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ» و مرگ را به گردنبندی که بر گردن دختر جوان آویزان شده تشبیه میکرد، اینها مال آن وقتی است که میخواست افراد خود را دیگر انتخاب بکند و فهمید که راه بسته است و هیچ چیزی نیست. پس باید اینها آماده باشند. تا آخر، تلاش و کوشش ایشان این بود که از جنگ پرهیز کند و نگذارد جنگ اتفاق بیفتد. این حرفی است که در این جهت وجود دارد. خب، صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
* پرسش آیت الله سید ضیا مرتضوی:
من میخواستم یک کلمه ذکر مصیبتی بکنم... بله، خواهش میکنم، خیلی استفاده کردیم. «مکتب شهادت برای شهادت»، درست است؟ شهادت در قیام امام حسین را کسانی مثل محقق ثانی یا صاحب جواهر... احکامی ذکر کردهاند. در «ذلت کشته شدن»، اگر راه دیگری باشد یا مثل جناب علامه که اشاره فرمودید، در شهید همراهی... بله، استحضار دارید مقتضای دو دسته دلیلی که ما داریم در شرایطی مثل شرایط امام حسین، این است که یک مسلمان چه کار باید بکند؟ ایشان مقتضای جمع بین دو دسته دلیل را تخییر میدانند، شرعی؛ و بنابراین در هر تغییری، خود مکلف یکی از دو طرف را انتخاب بکند. چون ایشان معتقد هستند که [از نظر] علامه حلی، شرایط امام حسین مثل شرایط امام حسن است؛ امام حسن صلح را انتخاب کرد. من البته این نظر را قبول ندارم، فقط دارم نقل میکنم. از نظر ایشان، و لابد از صحبتهای جنابعالی استفاده کردیم که قبول ندارید، ایشان نمیخواهند بفرمایند که امام حسین برای شهادت آمده است. چون دو سه مرتبه اشاره فرمودید که علامه مطرح کردهاند، اصلاً و ابداً. میفرمایند در شرایطی بود که این شرایط، شرایط «یک به دو» که در قرآن مطرح شده و باید ایستادگی بکنند، نیست؛ بلکه شرایطی است که میتوانست مثل امام حسن صلح بکند و میتوانست هم بایستد. این «میتوانستن» را به مقتضای جمع بین دو دسته دلیل، مرحوم علامه حلی فرمودند و شهید ثانی هم همراهی کردند. جناب صاحب جواهر که جنابعالی اشاره فرمودید و عبارت را هم خواندید، عرض کنم صاحب جواهر اتفاقاً بیشتر در راستای آن هدفی است که جنابعالی دارید. اگر کسی نظریۀ ایشان را تقویت بکند، به هدف جنابعالی بیشتر نزدیک است. اتفاقاً میخواهد جواب علامه حلی را بدهد و آن این است که هر کسی از ما مردم عادی و مکلفان، در شرایط امام حسین قرار بگیرد، باید صلح کند. حالا امام حسین چه میشود؟ قضیۀ امام حسین را اینجاست که شخصی میکند و میگوید سرّی و رمزی هست و [کار] امام حسین برای ما تکلیفی ایجاد نمیکند. صاحب جواهر نمیفرماید که امام حسین دنبال شهادت بود؛ اصلاً و ابداً چنین تعبیری ایشان نکردهاند. حاج آقا هم عبارتی که خواندند، چنین چیزی در آن نیست. تحلیل اولیۀ کتاب «جواهر» این است که ما نمیفهمیم چرا؛ بنابراین کار امام حسین از دایرۀ استنباط فقهی بیرون میرود. حالا اگر کسی هم دنبال اهداف و چیزهای دیگری برایش ذکر بکند، مثل صاحب ریاض و مثل محقق ثانی، آن «مضافاً الی» است؛ مضافاً اشاره به آن فرمایشات آن فقهای دیگر است. یعنی حالا اگر کشته هم شدند، فوایدی برایش مترتب بوده است. بنابراین اگر دنبال مؤید میگردید، این مؤید آن نگاه کلی جنابعالی است که کسی که در شرایط امام حسین است، طبق نظر ایشان باید صلح بکند؛ نباید خود را یا نیروهایش یا مملکتش را به کشتن بدهد و ضایعاتی به بار بیاورد. علامه حلی هم اصلاً این چیز را مطرح نفرمودهاند. هیچ فقیه دیگری من چون اینها را از جوانی مراجعه کردهام، عرض میکنم؛ و هیچکس حالا اگر یک وقت اینور و آنور در هیئتی، کسی مثلاً حالا یک وقت کسی جنبۀ تبلیغی آنها آن شهید عزیزی هم که شما تعبیر «کشته» کردید، آن بنده خدا هم که در خانهاش کشته نشد؛ بلند شد رفت جبهه، آنجا جهادش را انجام داده، حفظ جانش را هم انجام داده، اوامر فرماندهان را گوش کرده، حالا شهادت هم نصیبش شد. خیلی عذر میخواهم.
**پاسخ استاد ایازی ، من اولاً تشکر میکنم. درست است، فقهای ما خیلی صریح در این قسمت نگفتهاند، اما آن نکتهای که من میخواهم روی آن تکیه کنم، در آخر بحث این است که نظریات فقها هم چندان روشن و شفاف نیست. وقتی خود همین صاحب جواهر میگوید: «من الأسرار الربانیة و العلم المخزون»، یعنی اینکه ظاهراً برای خود صاحب جواهر هم چنین مسئلهای روشن نبوده است. کسان دیگری از فقها این تعبیر و شبیه این تعبیر را بیان کردهاند. حرف من این نیست
حرف من این است که چون ممکن است این عنوان مطرح و تکرار شود، من میخواهم یک تبیینی از مسئله بشود که یک وقتی تصور نشود این چیزی که به امام حسین استدلال میشود، بهعنوان مکتب شهادت و یا تعبیرات لغزندهای که ابهام دارد از این اقوال نقل میشود. من میخواهم جلوی این قصه را بگیرم و یک تبیینی از صورت مسئله بدهم. و نگاه من اصلاً نگاه فقهی در این ماجرا نبود.
میخواستم آن نکته را عرض بکنم که بله، امام حسین دنبال شهادت نبود اما علم به شهادت خودش داشت. بله، گفتم علم به شهادت یا نتیجهای که از شهادت گرفته میشود را نباید با بحث تکلیفی به شهادت، یعنی حدیثی که میگوید، [اشتباه گرفت]. حالا من کار ندارم درست است یا درست نیست، ولی میخواهم بگویم صورت مسئلهای که ما الان داریم این نیست که امام علمی داشته یا نداشته. داشته باشد هم باز منافاتی ندارد؛ اینکه کسی که علم به آن داشته باشد ولی حرکتش و انتخابش، کاری منطقی و عقلایی باشد. در این راستا روشن است که علم داشته باشد، ولی در عین حال تمام تلاش و مقدمات کارش را انجام دهد که این اتفاق نیفتد؛ این منافاتی با این جهت ندارد.
کسی نخواهد از آن قسمتش استفاده بکند و بگوید که خود مسئلۀ شهادت موضوعیت و مطلوبیت دارد. شهادت وقتی موضوعیت و مطلوبیت دارد که پشتش برای کار، یک هدفی مثل جنگیدن، سرکوب دشمنی، یک چیزی اینجوری، وجود داشته باشد و نتیجهبخش هم باشد. این را میخواستم عرض بکنم. در هر حال متشکرم، ممنونم




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.