ب
بسمه تعالی
موضوع: «همبستگی اجتماعی؛ راهی برای رشد فرهنگ دینی و پیشگیری از آسیبهای اجتماعی»
آیت الله سید محمد علی ایازی
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
قبل از اینکه این جلسه برگزار بشود، به دوستان عرض کردم که هدفم در این جلسه، این نیست که خودم زیاد حرف بزنم بلکه خواستم دوستان این نوشته را مطالعه بکنند و بر اساس آن، نظراتشان را ابراز بدارند. به این جهت، امیدوارم که دوستان آن را مطالعه کرده باشند و من فقط یک توضیح اجمالی و کلی از اصل بحث، عرض خواهم کرد و بعد در خدمت دوستان خواهم بود که نظراتشان را بفرمایند.
سؤال اولیهای که به صورت کلی، هدف اصلی از تشکیل این جلسات است، این است که در یک وضعیت خاص اجتماعی، فرهنگی و دینی هستیم و سؤال این است که چه باید کرد؟ این سؤال تقریباً از اول بحث ما در برگزاری این جلسات بوده است. سؤال دوم این است که: ما این جلسات را برگزار میکنیم و سخنرانیها را میگذاریم، خروجی این جلسات و بحثها چیست؟ ما چه خروجیای برای این کار، متصور هستیم؟ یعنی بالأخره وقتی آخر سال شد و یک سال از این جلسات گذشت، چهکار کردیم و به چه نتیجهای رسیدهایم؟ این سؤالی است که تقریباً مسأله و دغدغه دوستان است.
شما نیز میدانید که با وضعیتی امروزی، و جلساتی که در گذشته، از دوستان بیرون از اعضا دعوت کردهاید -و از وضعیت دینداری، سخن گفتهاند و یا شرائط اجتماعی را به صورت میدانی، توصیف و ترسیم کردهاند-، هدف این بوده که هم شما مقداری از وضعیت را به صورت علمی، در اختیار داشته باشید و هر کدام که در جامعه هستید، کمابیش از وضعیت آن، آگاهید ولی کسانی که به صورت میدانی کار کردهاند، به شکل علمی به شما میگویند که وضعیت جامعه ما چیست. بر این اساس، یک طرح را مطرح کردم و آن، این است که یکی از چالشهای جدی امروز ما درباره جامعه، آسیبهای اجتماعی است که به حوزه دین و دینداری هم کشیده شده و کسانی که دغدغهمند دین و دینداری در آینده کشور هستند، باید فکری برای این وضعیت بکنند. برای ارائه آمارها و ارقام موجود در حوزه آسیبهای اجتماعی، کارهای میدانی بسیاری شده و مسأله نزاعها، دعواها، خشونتها، طلاقها و مشکلات فرهنگیای که امروز به شکلی، حالت ضدیت با دین، پیدا کرده، نمونههای کوچکی از آسیبهای اجتماعی است که پیرامون آنها بحث میشود.
در حوزه آسیبهای اجتماعی و به عبارت دیگر و در مقابل آن، «کنترلهای اجتماعی» -که به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، جامعه را خودمدار و خویشتندار میکند، نه اینکه حکومتی از آنها جلوگیری کند (که این، مرحله پایانی است)، بلکه مهم این است که جامعه از درون خود به وضعیتی برسد که حالت خویشتنداری در آن، ایجاد بشود- در حوزه علوم اجتماعی، عالمان بسیاری بهخصوص، جامعهشناسانی مانند آقای «دورکیم» پیرامون آن کار کردهاند؛ گفتهاند؛ پیشنهاد دادهاند و بهصراحت هم تأکید کردهاند که اگر بخواهیم در حوزه کنترل اجتماعی، کار کنیم، از جاهایی که میتواند نقش بسیار بارزی بازی کند، بحث اعتقاد و ایمان است که در جوامع، همیشه نقش اصلی را دارد و میتواند مؤثر باشد. البته آنها در جامعههای شهری یا صنعتی، از قانون میگویند اما قانون هم بخشهایی از این کنترلها را میتواند ایجاد کند، اما اگر عوامل دیگری پدید نیاید، کنترل حاصل نمیشود. آقای «دورکیم» بسیار بر این امر، تکیه میکند و چند کتاب و مقالات فراوانی هم در این زمینه نوشته و آن را «همبستگی اجتماعی» مینامد. من از این همبستگی اجتماعی، گریزی به همبستگی دینی زندم؛ یعنی بحث اعتقادی را با بحث دیگری تلفیق کردهام و آن را «همبستگی دینی» تبدیل کردهام.
سخن من در این حوزه، تقریباً و به طور خلاصه چنین است که: همبستگیهای دینی اگر بخواهند ایجاد بشوند، اولا باید مشخص باشد که چه نوع از همبستگیهای دینی میتواند به کنترل اجتماعی و جلوگیری از آسیبهای اجتماعی بینجامد. دو طرح و روش در این زمینه، ارائه شده است:
1) همبستگیهای دینی شعائری (نه شعاری): بدین معنا که بتوانیم کانونها و نهادهایی را ترویج و تبلیغ کنیم و آنها عملاً کار را انجام میدهند. این کاری است که میتوان گفت حکومت در این سالها از آن، استفاده میکرده؛ مثل تشویق به مراسم اعتکاف، اربعین، جاماندگان از اربعین، زیارت، پیادهروی و از این دست امور. این امور میتوانند کنترل بکنند.
2) همبستگیهای بنیادین: این نوع همبستگیها چندان به امور ظاهری نمیپردازد و نافی شعائریها هم نیست، اما معتقد است که آنها در اولویت نیستند و اگر میخواهید حالت خویشتنداری را در جامعه، پدید بیاورید، باید این نوع همبستگیها را تأیید و ترویج کنید.
در این مقاله، پنج دلیل آوردهام که همبستگیهای بنیادین، اهمیت دارد و ادلهاش را هم ذکر کردهام که برخی از آنها عبارتند از:
- بسامد بیشتر در ادله؛
- تأکید بسیاری بر آنها و اهمیت آنها شده است؛ مانند روایت «لَا تَنْظُرُوا إِلَى كَثْرَةِ صَلَاتِهِمْ وَ صِيَامِهِمْ وَ كَثْرَةِ الْحَجِّ وَ الزَّكَاةِ وَ كَثْرَةِ الْمَعْرُوفِ وَ طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّيْل»؛
- ذات و خصلت همبستگیهای بنیادین است که اولاً به نهاد انسان، ارتباط مییابند و ثانیاً حالت تظاهر و دوروئی در آنها کمتر میشود و ثالثاً از هویتسازیهای کاذب، جلوگیری میکند؛ یعنی اگر در تعلیمات، آموزشها و برنامهها انجام بگیرند، از آن نوع ریاکاریها و تظاهرها مانع میشود و با فرقهسازیها مخالفت میکند.
در اینجا ابتدا گفتهام که همبستگیهای بنیادین اولویت دارد و اگر قصد ترویج و برنامهریزی داریم، باید به سمت همبستگیهای بنیادین، حرکت کنیم. اگر چنین چیزی محقق گردید، سخن پایانی من این است که این نوع همبستگیها به طور مشخص، چه چیزهایی هستند؛ لذا حدود شش مورد را در مقاله، مطرح کردهام و ادله خود را بر جنبه بنیادین و تأثیرگذاری آنها بر شمردهام. مسلماً در قدم نخست، ترویج ایمان به خدا و معنویت، است و آنگاه تکیه بر مسائل اخلاقی و سپس یک سری از مناسباتی که زمینههای پیوند جامعه را افزایش میدهد.
این خلاصه چیزی بوده که در این مقاله آوردهام. امیدوارم که مطلب من در این زمینه، رسا باشد و گرنه، باید دوستان مطالعه کنند و در مورد آن به بحث و گفتوگو بنشینیم.
سؤال: من از شما قدردانی میکنم. من مقاله را یک بار خواندهام و امیدوارم سؤالاتم به شکلی باشد که مقاله را بهدرستی، دریافت کرده باشم. فهم من این بود که حضرتعالی دین را کانون همبستگی قرار میدهید در حالی که در جامعه امروزی که با آن روبهرو هستیم، بخش بسیاری، دین را به عنوان کانون همبستگی، قبول ندارند. از طرفی هم برخی از خود دینمداران نیز نمیپذیرند که دین را عنصر همبستگی قرار بدهیم؛ یعنی دایره شمولیتش همه شهروندان را در بر نمیگیرد.
نکته دیگر این است که صورتمسألهای که با آن مواجه هستیم، چیزی نیست که شما در مقاله، ترسیم کردهاید، بلکه به نظر میرسد ما با صورتمسألهای روبهرو هستیم که ثروت، قدرت و شأن و منزلت اجتماعی داریم و تا زمانی که این سه، عادلانه توزیع نشود، هر کاری انجام بدهیم، همبستگی ایجاد نخواهد شد؛ درست مثل پدری که ده فرزند دارد و میان فرزندانش تفاوت و تبعیض قائل است و در نهایت میگوید که ما یک خانوادهایم. ما نمیتوانیم با تمسک به شعار و مانند آن، جامعه را گرد هم بیاوریم. تا زمانی که قدرت، ثروت و شأن و منزلت اجتماعی، عادلانه توزیع نشود، این توصیهها کمک چندانی نمیکنند.
استاد ایازی: جدا از وجود عدهای که ممکن است جنبه ضددین داشته باشند، این نوع محورهایی که در حوزه همیستگی دینی، مطرح شدهاند، چیزهایی نیستند که با کسانی که حتی دین را انتخاب نمیکنند، در تعارض باشد؛ یعنی متأسفانه چیزی که امروز در جامعه ما پدید آمده، نوعی از دینداری است که در اصطکاک با حوزه خصوصی و اجتماعی مردم، قرار دارد. این است که الآن میگوییم اصولا وقتی از جایگاه یک مبلغ و دغدغهمند دینی، سخن میگوییم، میخواهیم مسؤولیت خود را در دوره حال، انجام بدهیم و کاری به وضعیت حکومت نداریم؛ چون آن به دست ما نیست تا بخواهیم کاری انجام بدهیم، بلکه ما با همین وضعیت داریم کار میکنیم. لذا اولاً نمیخواهیم کارهای مستقیم برای این امر انجام بدهیم و تابلو بزنیم ولی مسلما اگر یک نوع دینداری را ارائه بدهید که با خواستههای طبیعی مردم، ضدیت و تعارض نداشته باشد، قطعاً اشکالی به وجود نمیآورد. مرحوم مطهری در کتاب «علل گرایش به مادیگری» به طرح مسأله علل پیدایش ضدیت با دین در غرب میپردازد و از «ویل دورانت» و چند نفر دیگر، مطالبی را نقد میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که: عمده آن چیزی که موجب ضدیت مردم با دین در دوره خودشان شد، معارضه کلیسا با خواستههای طبیعی و خواست اراده مردم بود، والا بسیاری تلاش کردند که این دو را از هم جدا کنند تا خواستهای طبیعی، حقوق اولیه و کرامت مردم، تأمین گردد اما عملاً آنها این کار را نکردند. آنگاه میگوید: این چیزی که میگوییم، اختصاص به مسیحیت و کلیسا ندارد بلکه ممکن است در آینده، روحانیت ما نیز چنین مشکلی پیدا بکند. آنچه الآن به عنوان نوعی از دینداری، تعریف میکنیم، چیزی نیست که با خواستههای طبیعی و حقوق مردم، تعارض بکند بلکه آنچه در این نوشته و گفته داریم و طرحش را ریختهایم، این جهت است.
در مورد مسأله توزیع عادلانه قدرت، ثروت و شأن اجتماعی هم باید گفت که این امور به دست ما نیست و ما در مورد آنها نمیتوانیم کاری بکنیم و قصد ورود به آن حوزهها هم نداریم؛ اما باید بدانیم که بهتعبیر قرآن «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»، هر کس باید بداند در این وضعیت دشوار، چگونه به وظیفه خود عمل بکند.
سؤال: در خلال مطالعه این مقاله، نکتهای به ذهنم رسید که نمیدانم باید آن را به عنوان یک پرسش، مطرح کرد یا حاشیه بر این مقاله. بخشی از مناسک و رفتارهای دینی در طول زمان در جوامع دینی، در تعامل بین مردم با متولیان دین، شکل گرفته است و این رفتارها مثل یک قطار و غلطک که آرامآرام حرکت میکند، از یک سو وارد جامعه دینی میشود و چه بسا با مرور ایام، از سوی دیگر خارج میشود؛ یعنی چنین نیست که همیشه یک رفتار واحد در طول مثلاً صد سال یا دویست سال، به عنوان معیار دینی همواره حفظ بشود. در جامعه خودمان نیز میتوان مثالهای متعدد زد؛ یعنی واقعاً رفتار دینی ما از دوره پهلوی اول تا به امروز، تغییرات جدی کرده و پیشتر از آن نیز همین وضعیت وجود دارد. حتی در نظر بگیرید که در انتخاب مرجعیت، تا قبل از وضعیتی که در طی دو یا سه دهه اخیر، شکل گرفته، بخش بزرگی از کار به دوش مردم بود و آنان بودند که کسی را به عنوان مرجع انتخاب میکردند. عرضم این است که به نظر میرسد این تعامل در امروز، کمرنگتر شده یعنی بیشتر، یکسویه گردیده و نهاد متولیان دین؛ بهخصوص روحانیت و تا حد زیادی هم جنبه سیاسی و حاکمیتی پیدا کرده، دائماً چیزهایی را برای مردم به رسمیت میشناسد و به عنوان دین باید پذیرفته بشود، اما این خودبهخود، انسجام اجتماعی را سست میکند. جا داشت که این موضوع نیز در این مقاله بیاید؛ یعنی وقتی که این رفتارها به صورت دوسویه، انتخاب نمیشود و مردم در تعیین این هنجارهای دینی، خود را مؤثر نمیبینند بلکه فقط به آنان گفته میشود که در فلان مراسم، شرکت کنید، تأثیر چندانی ندارد. مثلاً یکی از علل پررنگتر شدن مراسم شعائری، همین است که طیف حزب اللهی و طرفدار نظام، خود را در شکلدهی آنها دخیل میبینند، ولی وقتی به صورت دیکته به یک طیف از جامعه بگوییم که پوشش شما باید اینگونه باشد و الا عمل «الف» یا «ب» را در مورد شما اعمال میکنیم، منجر به سست شدن این انسجام میشود.
این مطلب، حاصل پژوهشهای اخلاقی-اجتماعی است که متأسفانه حوزه روانشناسی اخلاق و جامعهشناسی اخلاق، انجام دادهاند و بنده هم خواندهام و ترجمه کردهام.
استاد ایازی: بله، اینکه شما میفرمایید آن هم باید اضافه بشود، خودش یک بحث است اما آنچه الآن با آن، درگیری هستیم، اموری است که میتواند حتی مخالفان را در این جهت، به مجموعه ما بیاورد. مثلاً شکی نیست که معتقد به حجاب دینی هستیم، اما وقتی که از حقّ مخالف، دفاع میکنیم یا اگر به یک اقلیت، ظلم میشود و از آن، دفاع میکنیم، عملاً یک نوع همبستگی را ترویج میکنیم که او را با خود، همراه و شریک میسازیم. اینکه ما آن کارهارا انجام بدهیم که جنبهای داشته باشد، این روش همبستگیهای بنیادین، عملاً به گونه دیگری رقم میزند؛ یعنی اگر فرض کنید که مظلوم واقع شده و بیدلیل، آبروی او را میبرند، وقتی که جامعه از او دفاع بکند، عملاً خودش را همراه با آنان میسازد و آنان را ملتزم میگرداند.
زمانی، یکی از روزنامهنگاران معروف کشور که شخصیت مذهبی و چارچوبداری است، میگفت: من نزد آقای «احمد شاملو» رفته بودم که وضعیت فکری مشخصی داشت. پای او را قطع کرده بودند و من هم به عیادت او رفته بودم. وقتی به آنجا رفتم، اولین جملهای که شاملو به من گفت، این بود: من با اسلامی که شما میگویید، اصلاً زاویه ندارم بلکه با آن موافقم و حرفی ندارم که با آن همراهی بکنم. بلکه من با اسلامی که میخواهد همه چیز را دیکته کند، مخالفم.
حرف ما این است که اگر بتوانیم مجموعههایی را قرار بدهیم که زمینه همبستگیهای اجتماعی را تنظیم میکند، عملاً آن کار که شما هم میگویید، در ضمن آن، شکل میگیرد.
سؤال: یکی از عواملی که همبستگی اجتماعی، کم شده، مشکلات دینداری است و ما میگوییم باید دین، ایمان دینی و معنویت را افزایش بدهیم تا همبستگی اجتماعی بیشتر بشود. الآن شما به این نکته اشاره کردید که مراقب باشیم که چه اسلامی را معرفی میکنیم. اگر بخواهیم انضمامیتر بحث کنیم، چه اتفاقی میافتد؟ الآن میبینیم که اصطلاح خیلی قشنگ «امر به معروف و نهی از منکر»، چقدر دستمالی شده و در جاهای ناروایی به کار میرود؛ آیا میتوانیم هیچ … بزنیم یا کاری بکنیم که بگوییم مثلاً معنای امر به معروف و نهی از منکر، این نیست بلکه چیز دیگری است؛ مثلاً همان طور که شهید مطهری در پنجاه سال پیش، فریاد زد و ما عملاً هیچ کاری دیگری نکردیم. فکر میکنم بیش از توصیههای ایجابیای که شما میفرمایید، باید مراقب احتمالات و کاربستهای سلبی باشیم و به چیزهایی که نمیخواهیم دین و ایمان دینی باشد و به شکلهایی که نمیخواهیم دین با آنها معرفی شود، توجه داشته باشیم. چه اقدامات انضمانیای برای این میشود انجام داد؟
استاد ایازی: من باز هم در اینجا به مرحوم شهید مطهری، ارجاع میدهم. در مورد «اسلام رحمانی» مقالهای مینوشتم و فکر کردم که این مسأله از چه زمانی مطرح شد و چه کسی این دغدغه را پیدا کرد؟ در ذهن خودم همین نکته شما بود که این میتواند یک جنبه ایجابی داشته باشد اما عملاً خود، سلب یک چیز دیگر بود؛ چون برخی چیزها مفهومی خنثی دارند اما برخی از مفاهیم، خودشان معنادارند و جهت میدهند. دیدم مرحوم مطهری، اولین کسی است که مسأله «اسلام رحمانی» را مطرح میکند و گوئیا برایش این مسأله بوده که در مقابل این اسلام، جریانی هست که به دنبال خشونت، تندی و بگیروببند است و اگر به یاد داشته باشید، ایشان دو مصاحبه انجام دادند که به صورت کتاب «پیرامون جمهوری اسلامی» در دو جلد، منتشر شده است و توصیه میکنم این کتاب را بخوانید. ایشان در جلسات اول، مطرح میکند، توصیه به جوانان و کسانی است که غیرت دینی دارند و میگوید: بدانند که اسلام را اینگونه نمیتوان معرفی کرد.
مرحوم شهید بهشتی نیز همین تعبیر را به کار برده است و بنابر این نمیخواهم بگویم که به چیزهای سلبی، توجه نداشته باشیم؛ چون در فرهنگ آموزههای دینی ما «لا اله الا الله» آمده که هم شامل ایجاب است و هم سلب؛ منتها قهراً وقتی در مواجهه با یک جامعه متکثر که دیدگاههای متفاوت دارد، میگوییم مراد ما از اسلام، اسلام رحمانی است نه چیز دیگر، عملاً این نوع جهت را پدید میآورد.
متأسفانه همان طور که ایشان فرمودند، ما الآن منفعلانه برخورد میکنیم؛ یعنی به مخاطب، القا میکنیم که اگر چیزی را نفی کردیم، همه باید آن را نفی کنند اما جنبه ابجابی آن را ارائه نمیدهیم، و این یک عمل انفعالی است در حالی که اگر چیزی را نفی کردیم، جنبه اثباتی آن را هم یادآور شویم، از این وضعیت، خارج میشویم. راه این نیز برخورد فعال در جامعه دینی است؛ یعنی یکی از کارهایی که مجموعههای ما میخواهد انجام بدهد، یک برخود واقعاً فعال و ارائه یک مدل از اسلام است که معنا و مفهومش در تعارض با رفتارهایی قرار دارد که گمان میکنیم به جای خدمت به دین و دینداری، در جهت ضدیت با آن، حرکت میکند.
سؤال: من وقتی مقاله را خواندم و مخصوصاً به راهکارها توجه کردم … همسطحشان … مثلاً صلهرحم که شما طرحی درباره آن داشتید، به نظر میرسد که یک نتیجه است و پیش از آن اگر بخواهیم به عنوان یکی از عناصر همبستگی بنیادین، از صله بگوییم باید پیش از آن، درباره ازخودگذشتگی سخن به میان بیاوریم. وقتی که طبق تجربههای اخیر، در میان اقوام، دو نفر با یک همبستگی قبلی بسیار قوی، به علت یک نگرش سیاسی و حزبی یا رأی در انتخابات، همه گذشته خود را کنار میگذارند، نمیتوان گفت که صله یک راهکار همبستگی بنیادین است بلکه بعد از آن میآید که باورها و سلایق یکدیگر را بپذیریم. وقتی که اختلافات را ایجاد میکنیم، صله رحم، تحقق نخواهد یافت هر چند که اهمیت آن را تبلیغ میکنیم ولی به نظرم اسلام که صله را توصیه کرده، به خاطر مقدمه آن است که زدودن کینهها احترام به انتخابهای یکدیگر است یا اولویتها و انتخابهای سطحی مثل … خودمان ندهیم یا هزاران چیز دیگر. اینها نتیجه است و نمیتوان به عنوان یک … پراشتباه. به نظرم صله رحم یا آموزههای صلح … خداوند که در قرآن سفارش میکند، به این علت است که مقدمههای بسیار سنگین و سختی دارد که باید آنها را ایجاد کرد و الا صرف سفارش به صلح و صله رحم نمیتواند تا پیش از تحقق مقدمات آنها، اثربخش باشد بلکه همین توصیهها به شعار و کلیدواژهها و نصیحتهای بینتیجه میشود که تکرار هزارانباره آنها اثری ندارد. به هر حال، به نظر میرسد که مقدماتی لازم دارد و باید بنیادیتر، صحبت کرد.
استاد ایازی: شکی نیست که آنچه مطرح کردم، همه در یک سطح نیستند بلکه هر کدام، جایگاه خود را دارند، اما این بستگی به این دارد که صله رحم را با چه رویکردی، ترویج کنیم. اگر در قالب فرهنگ قرآن و سیره اهل بیت بخواهیم صله را مطرح کنیم، بدین معناست که رواداری را نیز همراه آن، مقداری ترویج میکنیم؛ چون عملاً از باب «کونوا دعاۀ الناس بغیر السنتکم» یکی از راهای ما این است که توصیه کنیم با کسانی که همسلیقه و همفکر شما نیستند نیز دیدوبازدید، و به آنها رسیدگی کنید. دقت کنید؛ آن حرف شما را سر جای خودش درست میدانم و نمیخواهم همه را در یک ردیف بدانم. چون بحث از بسامد به میان آمد، مثلاً در باب روایات صله رحم، نزدیک هفتاد و پنج روایت خیلی خوب داریم و این به جز پنج آیه قرآن است. صله رحمهایی که رخ میداده، اتفاقا بخش زیادی از آن از موارد اختلاف پدر با فرزند یا برادر با برادر یا خواهر با برادر بوده و یا حتی میان مشرک، کافر و اهل کتاب با مسلمان بوده که ترویج یک نوع به رسمیت شناختن فکر مخالف، تحمل و رواداری را به نمایش میگذارد و در این میان، بحثهای سیاسی و رویدادهای موسمی، جای خود دارد.
پس بحث ما در مثل صله رحم، با همان رویکرد کلی است که نباید آن را فراموش بکنیم که هدف از صله رحم به عنوان یک دستور دینی و ترویج آن، مسأله همبستگی است؛ یعنی باید به جایی و قالبی برسد. اگر الآن یک مقاله درباره صله رحم امروز، نوشته بشود، باید به این امر بپردازیم که باید چهکار کنیم و چگونه عمل نماییم و اصل اولی آن را بپذیریم که جزء همبستگیهای بنیادین هستند، آنگاه به سراغ روشهای عملی و ترویج کردن آن در جامعه برویم. هر یک از این موارد، خود هم بحث اجتماعی دارد و هم بحث اخلاقی.
سؤال: همبستگیهای اجتماعی، فارغ از همبستگی سیاسی، امکان دارد یا نه؟ … همبستگی اجتماعی با تعریفی که ارا ئه فرمودید، منجر به گرهخوردگی منافع و حیات انسانها به هم میشود و همه همبستگیهایی که بافته شده، در یک دستگاه سیاسی، رنده میشود. یعنی اگر از دل دیدگاه و نظریهای که میفرمایید، یک همبستگی سیاسی خارج بشود که بتواند ضمانت قانونی یا نهادی از قرائت شما بکند، میشود به این سمت، حرکت کرد اما اگر از همبستگی اجتماعیای صحبت کنیم که نخواهد به یک وفاق و همبستگی سیاسی برسد که ضامن این منافع افراد یک جامعه بشود، به چه دردی خواهد خورد با توجه به تجربه چهلساله از حکومتهای دینی که داریم، باز مردم به این سمت حرکت نمیکنند. شاید اگر بتوان از دل همبستگی اجتماعی، یک وفاق سیاسی در آورد، میشود بر آن تأکید کرد.
استاد ایازی: من چندان موافق نیستم که روی همبستگیهای سیاسی، تکیه کنیم. اولا به این اصل، معتقدم ما که الآن به اینجا رسیدهایم، در یک فرایند ذهنی و فکری رسیدهایم؛ یعنی حتی بسیاری از کسانی که امروز، سخن از این تغییرات و تحولات میگویند، قبلاً تصور و دیدگاهشان این نبوده بلکه تدریجا بعد از انقلاب، با فراز و نشیبها و اتفاقاتی که افتاده، به این نتیجه رسیدهاند که روشهای قبلی، غلط بوده. این واقعیت قصه است، اما اعتقادم این است که هر نوع تحولی برای آینده، از یک تحول فرهنگی و فکری بر میخیزد. ما تا نتوانیم در این زمینه به یک نوع استواری ذهنی در مجموعهای خودمان برسیم و ندانیم که چهکار باید بکنیم، این تحول قطعا اتفاق نمیافتد و اگر آن اتفاق بخواهد بیفتد و منجر به تحولات سیاسی بشود نیز باید شکلی از کار به وجود بیاید. در میان همین نیروهایی که در طرف مقابل قرار دارند و شما به آنها اشاره میکنید، بسیاریشان آرامآرام، تغییر یافتهاند و الآن کسانی را داریم که مقالاتی به مراتب، تندتر از آن چیزهایی که بیست یا بیست و پنج سال پیش مینوشتیم، مینویسند. پس ما در یک فرایند فرهنگی و فکری میتوانیم تحولات دیگر را هم رقم بزنیم. هدف ما کاری است که بتوانیم در یک کانون دینی و فرهنگی، زمینهای اصلاح فرهنگی و فکری را فراهم بکنیم که یکی از آن اصلاحات فرهنگی، این است که با هر عقیده سیاسی یا دینی باید به عقیده مقابل خودمان احترام بگذاریم و آن را به رسیمت بشناسیم. این است که در دستهای از آیات قرآن، مثل «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَىٰ وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا» که درباره اهل کتاب است و آیه «لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ»، به نظر من نکته اصلی و مهمش این است که بالأخره کسانی داریم که مثل ما فکر نمیکنند، باید با آنان چهکار کرد؟ امکانپذیر نیست همه، عقیده ما را قبول کنند پس راهش این است که اگر هم بخواهیم باب گفتوگو را باز کنیم، اولاً باید آنان را به رسمیت بشناسیم و یک تفکر برای همه ما به وجود بیاید که هر عقیده و فکری داریم، باید یک نوع آمادگی برای به رسمیت شناختن فکر مخالف را داشته باشیم تا زمینههای گفتوگو فراهم بشود. پس اگر میخواهیم تغییرات سیاسی یا همبستگیهای سیاسی محقق بشود، به جز یک حرکت فرهنگی و یک حرکت اصلاح ذهنی، آن را ممکن نمیکند. پس اولا باید خودمان بفهمیم که الآن در چه موقعیت ذهنی و فکری هستیم.
سؤال: من دو نکته در مورد این مقاله به ذهنم میرسد. یکی اینکه وارد کردن بحث دیدگاه «دورکیم» در این مقاله با توجه به تفاوت مبنای روشیای که او در بحثها دارد، شاید ما را دچار یک خطا بکند. در رویکرد جامعهشناسی دین، عملاً نگاه ما مبتنی بر فهم اتفاق خارجیای است که با آن مواجهیم، و با واقعیتها و حقیقتها کار نداریم در حالی که در سیر نگاههای دینی و دروندینی، معمولا حقیقت و واقعیت، مبنای مطالعاتمان قرار میگیرد. همین اتفاق باعث شده که در این مقاله، بخشی که دیدگاه «دورکیم» و انواع همبستگی مکانیکی و ارگانیکی در آن، مطرح میشود هم شرائط اجتماعهای مختلف را بررسی میکند ولی وقتی نوبت به همبستگی دینی میرسیم -که پیشنهاد حضرت عالی است- قرار است ارزشگذاری کنیم و بگوییم این درست است و این، غلط است در حالی که اصلاً «دورکیم» به دنبال ارزشگذاری نیست و اصلاً از نگاه او ارزشگذاری وجود ندارد. شاهد این ماجرا هم همین است که در همبستگی دینیای که پیشنهاد میدهید، تأکیدتان این است که همبستگی بنیادین، مهمتر از همبستگی شعائری است در حالی که با نگاه به مطالعات «دورکیم» میبینیم وقتی به دین مینگرد، اتفاقا اهمیت با شعائر است؛ یعنی همه مطالعه دین را روی شعائر، متمرکز میکند و اتفاقاً از نظر او -که قرار است ظاهر و بروز بیرونی ماجرا را ببیند- عملاً دین، همین بروز و شعائر است و چیزهایی که شما میگویید در ذهن افراد است، هر کسی یک فهم دارد و معلوم هم نیست که واقعاً چه ربط و نسبتی با هم دارند. از نظر او اینها اصلاً مهم نیست. همبستگی اجتماعی به این چسبهایی است که با شعائر و مناسکی که داریم و رویکردهایی که بین ما اتفاق میافتد، ما را به هم وصل میکند.
به همین علت، به نظر میرسد که اینجا یک غیرهمسطحی در این نوشته، رخ میدهد؛ چون یک بخش به «دورکیم» ارجاع داده میشود که اصلاً مدل مطالعهاش به شکل دیگر است و در یک بخش هم خود شما نکتهای را مطرح میکنید که مدل بحث، چیز دیگری میشود. به همین روی، عدم توازن در روند بحث اتفاق میافتد.
از همین جا به نکته دوم اشاره میکنم و آن، این است که وقتی این مقاله را خواندم، این سؤال پیش آمد که قرن بیست و یک بودن با غیر قرن بیست و یک بودن، چه تأثیری در نوشته میتواند داشته باشد؟ یعنی تحولات اجتماعیای که رخ داده، فضای مجازیای که آمده و ارتباطات جدیدی که شکل گرفته، چه تغییری در این توصیههای دینی میتواند ایجاد کند؟ عملاً به ظاهر، چیزی که از مقاله فهمیدم، این است که از هزار و چهارصد سال پیش تا امروز، یک توصیه داریم و آن، این است که مثلاً روابط خانوادگیتان را محکم یا فلان مناسبات اجتماعی را تقویت کنید و صله رحم داشته باشید. واقعیت این است که امروزه، بسیاری از آنها یا فرو ریخته یا دچار مشکل شده؛ یعنی امروزه با روندهایی که اتفاق افتاده، بعضی از اینها دیگر یا معنای خودش را از دست داده یا اگر معنا دارد، چیزی متفاوت از چیزی است که در گذشته بوده. ما نمیتوانیم امروز، توصیهای بکنیم که برای همه زمانها باشد بلکه باید درباره شرائط امروز، صحبت کنیم که جامعه ما هم کمابیش، درگیر آن است که شامل شرائط دوره مدرنیته میشود و فضاهایی که ما به آن دچاریم، فضاهای چهار یا پنج دهه قبل نیست. به همین روی، با توصیه به درست کردن روابط خانوادگی، حل نمیشود؛ یعنی همین معضلی که جامعهشناسان و مجموعههای مختلف، درگیر آن شدهاند، همین است؛ بدین معنا که دیگر به ماجرا این گونه نگاه نمیکنند که اگر فقط ارتباطا خانوادگی را درست کنید، مشکل حل میشود، چراکه مسائل آن قدر پیچیده شده که شدنی و توصیهپذیر نیست. الآن اگر مثلاً به جامعه دینی بگویید که روابط خانوادگیشان را زیاد کنند، اصلاً امکانش هست. مثلاً در تهران، چقدر امکان این امر وجود دارد؟ عملاً فضا به سمتی میرود که امکان چنین ارتباطات به شکلهای سنتی نیست و ما نیاز داریم که اینها را در فضای جدید بخوانیم و راهکارهای جدید بدهیم؛ حتی اگر میخواهیم بگوییم به روابط خانوادگی باید اهتمام داشت، باید بگویید که در فضای جدید به چه معناست؟ این قسمت کارمان نیاز بسیاری به فعالیت بیشتر دارد.
به نظر میرسد که کلیت این توصیهها، کاری به پیش نمیبرد چون اینها چیزهایی است که همیشه در منابر و نوشتهها و جاهای دیگر گفتهایم و میگوییم، و این یک اتفاق همیشگی است، اما اکنون نیاز داریم که با فضای اینترنت، اینستاگرام، تلگرام، اتفاقات جدید، شهرهای بزرگی که روابط نمیتواند به آن صورت قبل در آنها شکل بگیرد و بسیاری مسائل دیگر، باید چهکار بکنیم؟ به نظرم نیاز داریم که به این قسمت کار هم توجه بکنیم. این از بخشهای کاربردی ماجرا میتواند باشد که امیدوارم در بحثهای تکمیلی شما به آنها نیز توجه بشود و نکاتتان را در موردش مطرح بکنید.
استاد ایازی: با اذعان به درستیِ پیشنهاد اخیر شما، که در بخش قبل هم دربارهاش گفتم که وقتی از مثلاً صله رحم میگوییم، باید آن را آبدیت کنیم و با مناسبات جدید و تحولاتی که در قرن بیستم و یکم، رخ داده، آن را شکل بدهیم و مثلاً بگوییم با توجه شکل زندگی که در شهرهای بزرگ، عوض شده، آن را به گونهای تعریف کنیم که بتواند شکل جدید پیدا کند و مثلاً از طریق همین شبکههای مجازی و ساختن کانالها با استفاده از ابزارها و تکنیکهای موجود، قابل تحقق باشد. باید در جزئیات آن، به صورت فنی، کار بشود تا از روشهای امروزی که برای نوعی همبستگیها، آموزشها و خودداریهایی که میتواند منجر به التزام بشود، استفاده میگردد، کار را به جلو ببریم. یکی از مشکلات جدی امروز ما این است که آمارهای بسیار تکاندهندهای از جدا شدن دختران از خانواده و زندگی در خانههای تکی داریم و این هم یک بخش است که میتوان آن را با جهات دیگر، اصلاح کرد.
به هر حال، در قسمت آخر، حرف شما را کاملا ًتأیید میکنم و منافاتی به سخن من ندارد؛ لذا این قسمت را رها میکنیم و به بخش اول سخن شما میرسم که بسیار مهم است. اولاً باید گفت وقتی که همبستگی دینی را قسیم همبستگی اجتماعی قرار دادم، معنایش این بود که قصد دارم در آن قسمت، فقط به همبستگیهای اجتماعی به معنای مورد تأکید آقای «دورکیم» بپردازم؛ چون آقای «هرشیک» که شاگرد و نقاد آقای «دورکیم» است، اولا اشکالاتی به او دارد از جمله اینکه روش دورکیم را در دوران کنونی، چندان کارآمد نمیداند. من هم سخنان او را در این زمینه، نقل کردهام.
نکته دوم این است که آقای «دورکیم» به همین مناسک شعائری، بیشتر توجه دارد؛ چون میزان پایبندی یک نفر به یک دین، از اعمال ظاهری او مثل نماز خواندن به دست میآید؛ لذا در استخراج آمار و ارقام، به همین شعائر، توجه میشود و طبیعی است که در حوزه مطالعات اجتماعی، مسائل قلبی و درونی افراد را نمیتوان اندازهگیری کرد. در سال 77 یا 78، در زمان وزارت آقای مهاجرانی، یک پیمایش در ایران و در وزارت ارشاد در رابطه با مسأله دینداری، برگزار شد که محصول آن، سه جلد کتاب دیدنی بود. من در همان دوره، یک مقاله نوشتم که در آن مجموعه، چاپ شد و به نقد پرداختم که شما از پارامترهایی برای استخراج آمار، استفاده کردید که الزاماً به معنای دینداری نیستند. حرفم در آنجا این بود که اگر میخواهیم همبستگیهای اجتماعی را اندازهگیری کنیم، به معنای خودش باید هر کشور و جامعهای بر اساس مسائل عمومی خودش تعریف بشود. در فرهنگی که در غرب، وجود دارد، وقتی از همبستگیهای اجتماعی سخن میگوییم و آقای «دورکیم» بر آن تأکید میکند، بر اساس فرهنگ وجامعه خود به تعریف میپردازد اما آقای «دورکیم» تکیه میکند و میگوید مهمترین همبستگیای که شکل میگیرد و بادوام است، جایی است که جنبه اعتقادی داشته باشد. اتفاقاً آقای «هرشیک» وقتی میخواهد جواب بدهد و پیشنهادها و نمونههایی را بیان میکند، از کلام آقای «دورکیم» استفاده میکند و مسائل اعتقادی را یادآور میشود.
نتیجه سخن، این است که درست است، من همبستگیهای دینی را غیراز همبستگیهای اجتماعی گرفتهام اما به یاد داشته باشید که در اول مقاله گفتهام این با همبستگیهایی اجتماعی مورد نظر آقای «دورکیم» در تعارض نیست بلکه عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی در جاهایی دارد و در جاهایی هم ندارد و بعد هم پیشنهاد دادیم. اتفاقاً دو آمار را برایتان مطرح میکنم که شاید برای شما جالب توجه باشد. صداوسیما در سال 1392، یک مطالعه تحقیقات میدانی درباره حوزه دینداری انجام داد و نتیجه عجیبی که به دست آوردند. این مطالعات در دو بازه زمانی 1376 تا 1385 و سال 1385 تا 1392، انجام گرفت و نشان داد که بیشترین آمار حوزه دینداری بر اساس مطالعات میدانی علوم اجتماعی صداوسیما، از سال 1376 تا سال 1384 بوده است. البته بیان نکردند که در این دو سال، چه اتفاقی افتاده و چه چیز جدیدی آمده، ولی بسیار معنادار است که بهرغم همه تبلیغاتی که انجام و گفته میشود در دوره اصلاحات، گرایش به دین و معنویت، کمتر شده، آمار و ارقام میگوید که رویکرد مردم به همان موضوعاتی مثل خواندن نماز، قرائت قرآن، شرکت در نماز جمعه و مراسم اجتماعی، در یک روند افزایشی قرار داشته و از سال 1384، روزبهروز، کاهش یافته و بدترین وضعیت آماری در سالهای 1388 و 1389، دیده میشود. میخواهم این را بگویم که یک نوع الگوی دینداری که میتوانیم به وجود بیاوریم، منافاتی با حرفهای آقای «دورکیم» ندارد و البته الگویی را ارائه میدهیم که متناسب با شرائط بومی و وضعیت فرهنگی کشور خود ماست.
یک مطلب ساده را عرض میکنم. من در ابتدای این مقاله نوشتهام یکی از مشکلاتی که امروز در مسائل روحانیت و دینداری داریم، این است که هیچ چیز در جای خود نیست. روحانیت که باید کار تبلیغ میکرده، نماز جماعت برپا میساخته و در جامعه و در کنار مردم حضور داشته باشد، جایگاه دیگری پیدا کرده است. با صرفنظر از حرفها و حواشی پیرامون این مسأله، اگر در قبل از انقلاب یا بیست سال پیش، شهرهای زیادی را میتوان مثال زد که ده استوانه روحانی قدرقدرت داشتیم که یک مجموعه از مردم خود را تحت پوشش قرار میداده. مثلاً در شهرهای تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، همدان و کرمانشاه، روحانیت مجموعهای بودند که نه همه مردم، بلکه بسیاری از مردم را گرد خود، جمع میکردند اما الآن هیچ یک از آنها وجود ندارند. در آن زمان، وقتی برای تبلیغ میرفتیم، در یک روستا یا یک شهر، میان افرادی که ما را دعوت میکردند، دعوا بود، اما امروز اگر یک روحانی بخواهد به منطقهای برود، دریغ از یک نفر که او را شب نزد خود نگاه دارد. چرا این طور شده؟ نگوییم که مقصر، حکومت یا نوع خاصی از دینداری است، من به یاد دارم که آیت الله گلپایگانی، پیش از انقلاب، وقتی افراد را اعزام میکرد، دو تا سه هزار نفر از بیت ایشان به تبلیغ، اعزام میشدند و همه ما به این سفر میرفتیم و در منطقه با حضور گرم مردم، روبهرو میشدیم و حتی مردم داوطلبانه به خدمت مرجع میرسیدند و درخواست روحانی میکردند، اما امروزه واقعاً این گونه است؟ جای آن نیست که بگویم چه اتفاقی افتاده، اما حرف ما این است که در این نوع از همبستگیهای اجتماعی -که یکی از عوامل آن میتواند افراد مبلغ و روحانیای باشد که در تعامل با مردم باشد و ایفای نقش کند- بخش زیادی از خودنگهداریهایی که در یک منطقه به وجود میآید، ناشی از ارتباط عاطفیای است که یک روحانی با مردم برقرار میکند. شاید دوستان تجربه داشته باشند که حضور یک روحانی نه به عنوان کسی که امر و نهی یا در امور دیگران دخالت کند، عملاً یک نوع خویشتنداریهایی را در افراد، پدید میآورد. سابقاً اگر در خیابانها میرفتیم و خانمی هم حجاب نداشت، با دیدن روحانی، کمی مواظبت میکرد ولی الآن بهعکس شده؛ یعنی قصد دارد ضدیت خودش را با روحانیت، نشان بدهد. بنابر این، معتقدم که بر روی بخش آخر سخن شما، کار کنیم و مطالعاتی در روشها انجام بدهیم، اما حرف من این است که اگر بخوانیم همبستگیهای بنیادین را تقویت و روی آن، کار بکنیم، در روند و فرایند … چهل سال است که داریم کار را خراب میکنیم و خراب کردم هم آسانتر از درست کردن است؛ لذا زمانبر است و نباید تصور کرد که اگر امروز، کار کردیم، روز بعد، همه چیز به وضعیت مطلوب میرسد. چنین نیست، ولی باید از الآن، فکری برای نسلهای آینده بکنیم و روی محوریتش تکیه نماییم. من روی برخی از مسائل، تکیه بسیاری دارم و معتقدم که در مسائل خانواده، ایمان و مسائل اخلاقی (مثل راستگویی، امانتداری و برخی نمونهها که تأثیر بسیار مستقیم بر این نوع همبستگی دارد) کار بکنیم. به نظرم در غرب، اتفاقاً در برخی مسائل؛ مثل راستگویی، بسیار دقیق کار شده است.
یکی از دوستان ما تعریف میکرد و میگفت: در اتوبوس، نشسته بود و بچهای هم در کنار مادرش گریه میکرد. دوست ما برای ساکت کردن بچه، به او وعده داد که اگر سکوت کند، چیزی برایش میخرد. بچه ساکت شد و وقتی از ماشین، پیاده شدند، میخواست راه خود را در پیش بگیرد که مادر بچه گفت: شما به فرزند من، وعده دادهای؛ چرا به آن وفا نمیکنی؟ پاسخ داده بود: من چیزی گفتم که بچه ساکت بشود. مادر گفت: تو دروغ گفتی و فرزند مرا فریب دادی! یعنی آنان در تربیت اجتماعی مردم، بر روی این مقولهها کار کردهاند و این میتواند به این مسأله، کمک بسیاری بکند.
سؤال: بسم الله الرحمن الرحیم. از حضرتعالی بسیار متشکریم که مقاله را در اختیار دوستان قرار دادید و یک راهکار ارائه کردید که برای ما یک گام به جلو محسوب میشود. من مقاله را مطالعه کردهام ولی از این باب که احتمالا آن را نفهمیدم، چند ابهام برایم پیش آمده. یکی اینکه در ذهن بنده است و ظاهرا عملاً نیز همین طور است که یکی از کارکردهای دین، اساساً همان همبستگی اجتماعی است؛ یعنی اگر شما تندترین قرائت از دین را هم ارائه بفرمایید یا هر کسی که نگاه حداکثری در دین دارد، یکی از کارکردهای همان نگاه افراطی هم همین همبستگی اجتماعی است؛ بدین معنا که نمیشود در یک جامعه، دین باشد ولی همبستگی اجتماعی ایجاد نکند؛ یعنی در معتقدان آن جریان، همبستگی پدید میآورد. این پیشنهاد شما چه چیز اضافهای دارد؟ چون حضرتعالی ایمان و اخلاق را مطرح کردید؛ یعنی ما باید ایمان و اخلاق مردم را تقویت بکنیم و جنبه احکامش میماند که برخی از مناسک را جدا کردید. مثلاً امر به معروف و نهی از منکر را آوردهاید که اتفاقاً الآن ابهام در آن هست و آیا اصلاً ما چنین ولایتی بر دیگران داریم یا نه؟ یا در جامعه، مورد پذیرش هست یا نیست؟ آن را هم اضافه کردید؛ یعنی از اعتقادات تا اخلاق تا بخشی از احکام در این پروژه شما آمده که همبستگی اجتماعی ایجاد میکند. برای من ابهام پیش آمد و اتفاقا مناسک -و بهتعبیر شما «شعائر» – را جدا کردید در حالی که کارکرد اجتماعی آنها بیشتر است. یعنی کارکرد اجتماعیای که عزاداریهای ما دارد، هیچ چیز دیگری ندارد. هیچ وقت، ایمان یا اخلاق، چنین کارکردی ندارد. پیشنهاد شما چه چیز اضافهای دارد که برای من راهکار باشد؟
مسأله دیگر این است که به نظرم وضعیتی که ما دچارش هستیم و اصلاً فلسفه وجودی این جلسات ماست، این است که دین داعیه حکمت پیدا کرده و متولیان دین، متولیان حکومت شدهاند و عملکرد اینها در چهار دهه گذشته، باعث شتاب در دینگریزی شده. ما برای فرار از این وضعیت، همین که همبستگی اجتماعی را مطرح میکنیم، گویی از آن حداکثری و نگاه حکومتی و سیاسی به دین میگریزیم و میخواهیم به اجتماع، رو بیاوریم. ولی در پروژه شما مسائل پارامترهایی مطرح شده که باز هم به حکومت بر میگردد و اصلاً به دست ما نیست. مثلاً شما مسائل آموزش، پیشگیری و تشویق رسمی و غیررسمی را مطرح کردید در حالی که حتی مساجد هم در دست ما نیست؛ یعنی بسیاری از راهکارهایی هم که ارائه فرمودید، باز به همان دین حداکثری یا دین حکومتی بر میگردد که اساساً در دست ما نیست. ما اصلاً چطور میتوانیم در جامعه به معنای جامعه (مثلاً به معنای شهر تهران) در آموزش یا تشویقهای عمومی، دخالت داشته باشیم؟ تلقی من این است که با اینکه حضرتعالی میخواستید از آن نگاه حداکثری و سیاسی بگریزید و به مسائل اجتماعی، رو بیاورید، دوباره مسائلی را مطرح کردهاید که از اختیار ما خارج است.
مساله سوم این است که ده شاخص را بیان فرمودهاید که همه، راهکاری برای همبستگی اجتماعی است، ولی اولا اینها سنخ هم نیستند؛ یعنی برخیها معرفتیاند اما برخی اصلاً رفتاری و عملیاند. مثلاً صله رحم با برخی چیزهای دیگری که مطرح شده، از یک سنخ نیسند. چطور میشود صله رحم را با تبلیغ و اقناع در کنار هم قرار داد؟ افزون بر این، شاخصهای رفتاری، ملاکش چه بوده است؟ مثلاً چرا صله باید برجسته بشود و مثلاً انفاق یا دستگیری به جای آن قرار نگیرد؟
استاد ایازی: انفاق در ابتدا مطرح شده است.
سؤال: در این شمارشها نیامده است و بسیاری امور اجتماعی دیگر هم هست. تلقی من این است که اگر بخواهیم الآن راهکاری ارائه بدهیم، باید بگوییم یک نگاه حداکثری هست که دین حکومت و الزام بکند و الآن صرفنظر از آنکه آن را قبول داریم یا نداریم، کنار میگذاریم و باید دین را در یک سطح پایینتر، معرفی کنیم که یک سطح شخصی است و باید به مردم بگوییم که اعتقاد داشته باشد؛ اخلاق را رعایت کنید و به دنبال معنویت برویم. یکی هم این است و یکی هم نه؛ یعنی من فکر میکنم الآن باید به این سمت برویم. فرض کنیم که چون دین یا متولیان دین، مقداری متهم شدهاند، بگوییم اصلاً به سراغ کارهای اجتماعی برویم و اقدامات اجتماعی بکنیم. مثلاً اگر کرونا آمده، میتوانیم به کمک و دستگیری برویم و به همدیگر ایثار کنیم، پس الآن دین مدنی را ترویج کنیم که غیرمستقیم باشد که حضرتعالی هم فرمودید الآن به صورت غیرمستقیم، مؤثر است. من به عنوان یک روحانی بستههای غذایی تقسیم کنم یا در جاهایی که مشکل دارند و مثلاً کسی وامی دارد که فاقد توان پرداخت اقساط آن است، حاضر بشوم. شما شغل را یکی از این مؤلفهها آوردهاید، در حالی که اشغال در دست ما نیست تا ما اقدام کنیم، ولی من میتوانم بستههای اجتماعی به مردم بدهم یا ایثارگری را به آنها بیاموزم و یا برایشان دارو تهیه کنم. به نظرم پارادوکسهایی در طرح شما هست که برای من قابل فهم نبود. اگر شما توضیح بفرمایید، شاید بیشتر متوجه بشوم.
استاد ایازی: نکات بسیار خوبی فرمودید. اولا دو نکته اولیه را عرض میکنم: اولا نوشته من، شاید اگر بخواهد یک نوع بحثبندی با طرحها و روشهای رایج دیگر باشد، دو ویژگی دارد:
1) مسألهاش یک بحث رویکردی است؛ یعنی با چه رویکردی میخواهیم به مفاهیم و مقولههای دینی، عمل کنیم. میبینید که در این زمینه، مثال زدهام. شما میخواهید یک نوع اسلام رحمانی را ارائه بدهید، یا یک اسلام غیررحمانی را؟ این خود در حقیقت، دو نوع رویکرد را مشخص میکند؛ چون ما قصد نداریم یک دین جدید بیاوریم، بلکه همان را که داریم، ارائه میکنیم و میگوییم تفسیر ما از دین، این است نه آنچه جریان دارد.
2) ویژگی دیگری که در نوشته، بر آن، تأکید کردهام و یک امر شعائری است و من هم اصلاً منکر آن نیستم، اولویتهاست. من نمیخواستم بگویم آنها نیست. بعد از جلسه اول آقای «حسام مظاهری» طی یادداشتی نوشتم و آن را هم برای خود ایشان و هم برای شما فرستادم که: وقتی بحث از تغییر شد، قرآن در آیاتی مانند «أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» یا «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» از چه تغییری، سخن میگوید؟ آنجا مفصل بحث کردم و به جز از یادداشت، تلفنی با آقای «حسام مظاهری» نیز مفصلاً گفتوگو کردم و گفتم آن نوع اطلاعات و آماری که از افزایش این نوع مجامع و محافل میشود، دلیل بر تغییر و تحول مثبت نیست. این را به یاد داشته باشید تا به حرف اصلی بپردازم.
غیر از بحثهای رویکرد و اولویتسنجی، اولا یکی از جهات فرقی که بین آن نوع همبستگیهای بنیادی با همبستگی عائری میگذارم، این است که همبستگیهای شعائری اگر پشتوانه بنیادی نداشته باشد، بیشتر، جنبه هویتهای کاذب، درست میکند؛ مثلاً جریانهایی که خودشان همبستگی زیادی که دارند، حتماً جنبه سلبی هم دارند؛ یعنی مقابلش را اصلاً تحمل نمیکنند و میخواهند با آن مبارزه و مقابله کنند در حالی که وقتی تفسیری از این نوع همبستگیها ارائه میکنیم، یکی این است که این چیز را میپذیریم؛ برای مثال، ما از هر نوع دگراندیشیای که بتواند به مجموعه همبستگیهای اجتماعی نیز منجر بشود، استقبال میکنیم. یعنی به عبارت دیگر، فرض کنید که قبل از انقلاب، دستههای هیأتهای سینهزنی و هیأتهای عزاداری به راه میافتاد و در محلات هم بودند. گاهی میان برخی دستهها چند چاقوکشی و دعوا و زدوخورد، رخ میداد و اکثر اینها از آنجا ناشی میشد که عرقخوران و چاقوکشانی که امامحسینی شده بودند، ادعا میکردند که هیأت محله ما باید زودتر عبور کند. بارها در مشهد، شاهد بودم که برای ورود زودتر به حرم، میان هیأتها نزاع رخ میداد و برای جلوگیری از درگیری، مأمور میگماشتند و الآن هم این سنت، وجود دارد و الا حتماً دعوا، نزاع و دشمنی، پدید میآید؛ چون این نوع همبستگیهای شعائری، گاهی هویتسازیهای کاذب میکند. حرف ما این است که اگر آن همبستگیهای بنیادی معنایی، درست نشود، منجر به آن نوع همبستگیهای کاذب میشود و لذا ما برای آنها ارزشی قائل نیستیم. فرض کنید که هیأت هم داشته باشند و هر کسی یک هیأت تشکیل بدهد و بهخوبی هم سینه بزنند و عزاداری بکنند اما در آخر شب بر سر بساط عرقخوری مینشستند تا صبح روز بعد بتوانند بهتر عزاداری کنند یا برای اینکه عَلم را بهراحتی حمل کند، چند بسته شیشه مصرف میکند. به نظرم اگر اندیشه دینی درست نشود، شکلی که در همبستگیهای شعائری، وجود دارد، مرتفع نمیشود و الا اگر شکل بگیرد و اصلاح گردد، آنها را هم باید ترویج کرد. این نکته اولیه است.
نکته دومی که قضیه را معنادار میکند، این است که من از روشهای معرفتی، تبیینی، اقناعی و مانند آن را مطرح کردهام، اما هر یک از اینها یک نوع عمل است و جنبه عملی دارد؛ ذهنی نیست؛ بدین معنا که رویکرد ما در مواجهه با افراد و جامعه، باید خط اقناعی یا خط تبیینی و یا خط گفتوگویی باشد نه بر پا کردن دعوا و جبهه و تکفیر کردن و خارج کردن دیگران از صحنه.
یک چیز دیگری هم که در این جهت میآید، بحث شغل است. دو مقوله در اینجا وجود دارد: یکی اینکه ایجاد شغل را از ناحیه حکومت، مطرح میکنیم. اولا در بحث اولیه گفتهام که باید در نظام آموزشی و معرفتی، اهمیت بدهیم که افراد، خودشان شغلساز بشوند؛ یعنی در فرهنگ گذشته جامعه ما چنین بود که مثلاً پدر ما روحانی محله بود و وضع مالی خیلی خوبی داشت، اما از همان کودکی که ما به مدرسه میرفتیم، میگفت در تابستان باید کار و مهارتی بیاموزید واین امر برایش اهمیت بسیار داشت. به یاد دارم که وقتی بچهای کوچک در حدود دهساله بودم، مرا به مغازهای سپرد و مغازهدار هم یک جعبه بر دوش من نهاده بود. وقتی که از مسجد عبور میکردم، پدرم که از در میآمد، همینکه چشمش به من افتاد، راهش را عوض کرد. این نوع فرهنگسازی است ولی امروز متأسفانه وضعیت از نظر ذهنی، آموزشی و تربیتی، به شکلی است که خانوادهها واقعاً دچار مشکل شدهاند و همه فشارها بر دوش پدر و مادر گذاشته شده و بچهها رها شدهاند و وقتی که بزرگ میشوند در سن بیستسالگی نمیتواند حتی آچار به دست بگیرد و پیچی را سفت کند یا کار اولیهای انجام بدهد در حالی که مطالب بسیاری آموخته اما از جنبه عملی، به کار نمیآید. روایات بسیاری درباره کسالت، تنبلی و مانند آن، نقل کردهام و این بدان جهت است اگر یک فرهنگ میخواهد اصلاح بشود، باید فرهنک کار و کارآفرینی باید بهینه گردد. درست است که حکومت به دست ما نیست، ولی ما به حکومت، کار نداریم اما به لحاظ آموزشی، این نقد را داریم.
به یاد دارم که در قبل از انقلاب، یکی از کارهایی که روحانیان میکردند، این بود که فرهنگ کار یا کارهای اجتماعی را به راه میانداختند. در اردوهایی که درست میکردند، همین کار را انجام میدادند و خودشان هم در صحنه، حضور داشتند و در روستاها به مزرعه میرفتند و کار دستهجمعی میکردند یا اگر کسی میخواست خانهای بسازد، روحانی در مسجد، اعلام میکرد که فلانی فردا قصد ساختن خانه دارد؛ لذا به اتفاق هر کسی که توانایی دارد، به کمک او خواهیم رفت.
درباره انفاق هم شکی نیست و در اولین بحثی که کردهام، حدود ده آیه را مطرح کردهام و بحث از انفاق به میان آورده که غیرمستقیم ولی بسیار مهم است. اصولاً من در نوشتهام تأکید کردهام که تبلیغ همه مقولههای دینی را با روشهای غیرمستقیم، بر روشهای مستقیم، ترجیح میدهم و در نوشتههای مختلف هم پیرامون آن، بحث کردهام.
سؤال: نخستین چیزی که پس از قرائت مقاله، توجهم را جلب کرد، این بود که نتوانستم ارتباط چندانی با مقاله برقرار کنم و این به جهت تلفیق بحثها با مباحث «دورکیم» یا هر دلیل دیگری بود که بهسختی میتوانستم به پیش بروم و حس میکردم که پلهها به ترتیب، چیده نشده و چیزهایی نیز از قلم افتاده یا تعمداً صلاح ندیدهاید که مطرح کنید. وقتی این مقاله را میخواندم، این سؤال را مدام در ذهنم تکرار میکردم: عوامل دینگریزی چیست یا چه عواملی میتواند به تقویت دینداری در جامعه، کمک کند؟ اما نسبتی با این پرسش، مقاله و وضعیت حاضر دینداری در جامعه، شاهد هستیم، پیدا نمیکردم. نکاتی را دوستان اشاره کردند که اساسا دغدغههای بنیادین انسان امروز با دغدغههای دینی، تفاوتهای جدی پیدا کرده؛ مثلاً آزادی مهم است یا عدالت و یا برابری؟ اکنون چگونه میتوان نسبتی بین مسائلی که در این مقاله بر شمردهاید، برقرار کرد که دغدغههای بنیادین بسیار درجه چندم محسوب میشوند؟
مواردی هم اشاره کرده بودید؛ مثلاً درباره همبستگیهای بنیادین فرمودهاید که یکی از مهمترینهایش تقویت ایمان به خدا و معنویت است؛ اما حالت بسیار کلی دارد و نمیدانیم که چگونه میتوان ایمان به خدا را تقویت یا معنویت را در جامعه، جاری کرد؟ یعنی نمیتوان به صورت کاربردی، استفادهای از آن برد.
دیگر اینکه در نهایت نفهمیدم مخاطب این مقاله چه کسی است. شما در ضمن صحبتهایتان دولت را نفی کردید و گفتید فارغ از اینکه دولت در این زمینه، وظیفهای دارد یا نه، این مقاله میتواند متوجه ما باشد؛ یعنی مردم باید خودشان خودبهخود این را انجام بدهند یا نخبگان دینی یا علمی در منابر، جلسات و جاهای مختلف به بحث بنشینند و مردم با این مفاهیم، آشنا بشوند چون معمولاً این مباحث را سالیان سال هست که داریم و معمولا در منابر به شکلهای گوناگون گفته میشود؟
آنچه در ضمن سخنانتان دریافت کردم، این بود که فرمودید یکی از موضوعات مهم در همبستگی دینی، تحمل مخالف و به رسمیت شناختن آن است و در جایی اشاره کردید برای اینکه بتوانیم فعلا با آن کنار بیاییم، آن را به رسمیت میشناسیم. به رسمیت شناختن در نظر شما و در مقاله، یک رسمیت جدی است یا مصلحتاندیشانه که فعلاً او را به زمین بازی ما بیاورد و بعداً خواستههایمان را به او تحمیل کنیم؛ چون مخاطبان امروزی، بسیار هشیارند و خیلی سریع تشخیص میدهند که چه کسی وارد یک گفتوگوی جدی با ما میشود و چه کسی مصحلتاندیشانه به تعامل میپردازد؟
استاد ایازی: واقعاً من چنین حرفی زدم؟
سؤال: من چنین احساس کردم.
استاد ایازی: من گفتم برای اینکه بتوانیم به او گفتکو کنیم، باید او را به رسمیت بشناسیم، ولی اگر چنین گفته باشم، کتاب «آزادی در قرآن» که حداقل، بیست سال قبل نوشتهام و همه نوشتهها و مقالاتم این را تکذیب میکنند. چنین حرفی اصلاً در ذهنم نیست تا چه رسد به اینکه نوشته باشم.
سؤال: مسأله جالب هم این است که شاید بیش از اینکه به دنبال همبستگی مردم باشیم، روحانیان باید با مردم، همبسته بشوند؛ یعنی مردم ما معمولاً همبسته هستند و چنانکه دکتر سروش گفتهاند اولین تفرقهافکنان یا جداییاندازان، هستند، این روحانیان هستند که مدام، اذیت و جدایی ایجاد میکند یا اینکه همسو با رشد و تحولات مردم، پیش نمیآید.
در نهایت، فکر میکنم به جای اینکه بیشتر بر توصیههای دینی، تمرکز کنیم -چنانکه در مقاله هست و مواردی را شمردهاید- شاید بد نباشد که به تجربه صدر اسلام بر گردیم و ببینیم که مشخصا پیامبر و ائمه ما(علیهم السلام) در سیره عملی خودشان چگونه همبستگی اجتماعی را در جامعه، ایجاد میکردند و جدا از اینکه چه سفارشهایی فرمودهاند، عملاً چهکاری انجام میدادند. نمونه این رفتار، عملکرد پیامبر در قانون اساسی مدینه و به رسمیت شناختن قبایل مختلف، سنن و ربحههای آنان دیده میشود.
استاد ایازی: اولاً اگر نتوانستهاید با مقاله من، ارتباط برقرار کنید، شاید اشکال از من باشد که نتوانستهام چنین ارتباطی را شکل بدهم اما واقعیت، این است که میخواستهام از دانش علوم اجتماعی نیز برای سخن مورد نظرم استفاده کنم و بدین منظور، کتابهای بسیاری مطالعه کردهام، اما به طور کلی باید عرض کنم که ما در این نوشته به دنبال حل کردن مسائل نظری و بنیادین نیستیم، بلکه میخواستهایم یک راهکار و روش عملگرایانه را پیشنهاد بدهیم. البته اعتراف میکنم که چون اولین جلسهای است که از خدمت دوستان شورا میآیم، شاید دوستانی بعداً این بحث را پختهتر و متکامل کنند و قهراً این بحث من آغاز راه است. این هم که گفتم قبلا مطالعه و فکرکنید و سخن بگویید، بر این اساس بود که ذهن دوستان، آشنا باشد که چه نوع عملی باید انجام بدهیم. غرض ما در این نوشته، یک نوع پیشنهاد عمل است نه بحثهای نظری؛ چون بحثهای نظر در جای خود بحث میشود. الآن اگر بخواهیم به صورت عملی واقعاً کاری برای جامعه بکنیم، باید چهکار کنیم و چه راههایی بپیماییم. من یک سری اصول و محور را در این نوشته، مطرح کردهام که نمیتوانستیم چندان طولانیتر سازم، اما اگر الگو و چارچوب کلی آن، مورد پذیرش باشد، میتوان بر اساس آن، بحث را تکامل بخشید؛ آن را نقد کرد و روشهایی از آن را مقداری گشود. این چیزی نیست که آخر ما یمکن ان یقال باشد یا نهایۀ الکلام نیست، چون در این زمینه، واقعاً کار کمتری شده است. به یاد دارم که حدود سال 51، آقای دکتر شریعتی کتابی به نام «چه باید کرد؟» منتشر کرد. آقای اسلامی ندوشن هم در اوایل انقلاب، این کتاب را نگاشت که «ایران چه سخنی برای گفتن دارد؟». من خودم حدود ده سال پیش، در یادداشتی نوشتم که امروز، اسلام چه حرفی برای گفتن دارد؟ حرف ما این است که اگر امروز بخواهیم در یک جامعه، زندگی کنیم، برای کاهش وضعیت موجود و ارائه الگویی از نوعی دینداری باید به چه محورهایی تکیه کنیم؟ حرف من این است و اگر نتوانستهام آن را بیان کنم، تقصیر از قلم من و مسائلی از این دست بوده، اما سعی من این بوده که بتوانم این سخن را مطرح کنم.
سؤال: من وقتی بحث را دنبال کردم و به متن و فرمایش شما نگریستم، این گونه به ذهنم میآمد که ما مشکلی به نام «دینگریزی» داریم و در پی یافتن و نشان دادن راهحلی هستیم که ظاهر دینی ندارد و به همین روی، همه افرادی که هدف و مخاطب ما هستند، میتوانند به آن، رو بیاورند اما این راهحل به دینداری یا کاهش دینگریزی میانجامد. تلقی من این طور است و عنوان نیز «همبستگی اجتماعی؛ راهی برای رشد فرهنگ دینی» است؛ اما وقتی محتوا بحثهای این جلسه را دنبال کردم، به نظر میرسید که گاهی بحث به این سو رفت که دین چه نقشی میتواند در همبستگی اجتماعی داشته باشد یا همبستگیهای اجتماعی متنوعی را میتوان تشخیص داد که برخی از آنها مثلاً دینمحور است و برخی چنین نیست و از قسمت دینمحورش آنها که متکی به ایمان، اخلاق و مانند آن است، بنیادین است. به نظر میرسد که اگر سنخ دوم و سوم بحث به این سو میرود، مقداری دور شدن از غرض اصلی است که دنبال میکنیم پس یک بار، فارغ از دینداری، دینورزی و دینگریزی، بحث میکنیم که چه مدلی از دینداری پرجاذبهتر است یا چگونه دینداری ای میتواند به نتایج مثبتتری بینجامد؟ یک بحث که داشتهام و شاید حضرتعالی هم دیده باشید، انواع تشیعهاست؛ چون از انواع آن، تشیع شعائری، تشیع آموزهای و تشیع سلوکی است و هر یک نیز نتایج و تأثیراتی دارند. مثلاً همان طور که فرمودید، تشیع شعائری عمدتاً هویتساز است و به جنگ هویتها میانجامد. آن بحثهای جالب و خوب است که به نظر میرسد میشود دنبال کرد، اما بحث اصلی که شایسته تمرکز است و عنوان هم همین را نشان میدهد، این است که بگوییم یک غایت به نام «کاهش دینگریزی» یا «افزایش دینداری و دینورزی» داریم و برای نیل به آن، راهحلی را پیشنهاد میکنیم که لزوماً نام و نشان دینی هم ندارد و برای همه انسانها میتواند مفید، مؤثر و مقبول باشد و آن «همبستگی اجتماعی» است که اگر آن را دنبال کنیم، منتهی به دینداری میشود. البته این نکته هم هست که اگر همبستگی اجتماعی پیدا بشود، در نهایت به دینداری یا دینورزی بهتر میرسد یا نه؟ در واقع، من ایده اصلی در این کار را گم کردهام؛ اگر خودتان صلاح میدانید، توضیحی بفرمایید.
استاد ایازی: سخنم این است که اگر امروز در حوزه دین، نگرانی و دغدغه داریم و گمان میکنیم دینگریزی رخ میدهد، راهحل ما چیست و باید چهکار کنیم که جلوی این امر را بگیریم؟ یک بار، روشهای رایجی را در پیش میگیریم که حکومت در پیش میگیرد و روشهای خاص خود است، اما میخواهیم بگوییم اینها به دینداری بیشتر نخواهد انجامید. من نمیگویم باید همبستگیای بیاوریم که احیاناً به دینداری برسد یا نرسد، من اصلاً میخواهم رسماً همبستگی دینی را مطرح کنم اما این همبستگی دینی، به شکلی نیست که با دیگران و دیگراندیشان ضدیت و مبارزه بکند. حرفم این است که میتوانیم الگوئی از نوعی دینداری و همبستگی ارائه کنیم که رفتهرفته بتواند مجموعههای دیگر را هم تحت پوشش خود قرار بدهد. برای روشن شدن مطلب، مثالی میزنم. در مسأله تشیع میدانیم کسانی که با امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیعت کردند، به جز تعداد انگشتان دست، موالیان خلفای اول و دوم بودند اما واقعاً کارکرد ائمه دیگر تا امام صادق(علیه السلام) چگونه بود که چنین جریانی را درست کرد؟ اتفاقا زمانی در مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله و سلم) داستان مفصلی برای پسر من رخ داد که و نزد یکی از علمای اهل تسنن رفتیم. حرف من همین بود که اتفاقاً ائمه اهل بیت(علیهم السلام) روشی را انتخاب کردند که در عین ترویج معنای خاص خودشان، عملاً به جمعیت میافزود. در روایت امام باقر(علیه السلام) تعبیری وجود دارد که در پاسخ به کسی که پرسید: شما بنی امیه را نفی میکنید، اما خودتان چه میگویید؟ فرمود «أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِي أُمَيَّةَ كَانَتْ بِالسَّيْفِ وَ الْعَسْفِ وَ الْجَوْرِ» بعد نمیفرماید «اما امارتنا» بلکه میفرماید: «وَ أَنَّ إِمَارَتَنَا بِالرِّفْقِ وَ التَّأَلُّفِ وَ الْوَقَارِ وَ التَّقِيَّةِ وَ حُسْنِ الْخُلْطَةِ وَ الْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ» ایشان الگو ارائه میکند و میفرماید آن نوع دینداری با ابن ابی العوجاء و آغازِ کار هشام بن حکم نیز میسازد و با انواع و اقسام افراد و مذاهب نیز سر مدارا دارد. شاگردانی که از امام صادق(علیه السلام) استفاده میکردند، هیچ کدام نبودند ولی آرامآرام آمدند. واقعاً این یک تعبیر را از فخر رازی استفاده میکنم که بهمناسبت تفسیر آیه «انا اعطیناک الکوثر» گفته است. من وقتی تاریخ تفسیر را نگاه کردم، ندیدم قبل از فخر رازی، کسی درباره «کوثر» چنین معنایی را ارئه بدهد. میگوید: معنای «کوثر» فاطمه زهرا(سلام الله علیها) است به قرینه «ابتر»؛ چون وقتی که ما چیزی میگوییم، باید بدانیم که جایگزین یک چیز دیگر بوده است. ایشان این جمله مهم را بیان میکند که واقعاً اگر نگاه بکنید، اینکه بیشترین تمرکز در فرهنگ اهل سنت، بر روی امام صادق(علیه السلام) شده، این جهت است که: این هم جزء اِخبارات غیبی قرآن کریم است که فرموده: «انا اعطیناک الکوثر». چرا؟ جعفر بن محمد را نگاه کن و ببین چهکار کرده!
من راجع به همبستگی دینی، سخن میگویم و نمیخواهم کسی را فریب بدهم، اما نوع همبستگی دینی مورد نظر من که جنبه اخلاقمدارانه دارد و یک نوع از ایمان را ترویج میکند، میتواند بسیاری را پوشش بدهد؛ بر جمعیت بیفزاید و «یدخلون فی دین الله افواجاً» را به نمایش بگذارد. الگویم واقعاً همین است اما دوستان باید بحث و گفتوگو کنند و در جلسات خود در گروههای خود به تقویت آن بپردازند تا روشن شود که وظیفه در این زمینه چیست.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.