موضوع: «گریز از کدام دین و گذار به کدام دین؟»
آیت الله محمّد سروش محلاتی
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه
عنوان این بحث، خود، متضمن مقدمه است و بحث دینگریزی را در دو قالب میتوان دنبال کرد:
1) افراد یا گروههایی از دین، گریزان میشوند و در نقطه مقابل، به وادی بیدینی، گام میگذارند.
اولاً: آیا چنین چیزی در جامعه ما وجود دارد یا خیر؟
ثانیاً: در صورتی که چنین گریزی هست، بهلحاظ میدانی در چه حد و حدودی است؟
ثالثاً: علل و عوامل آن چیست؟
اما همه این مباحث از قلمرو بحث ما بیرون است.
2) در جامعه ما افرادی، «از یک نوع» دینداری به «نوع دیگری» از آن وارد میشوند؛ از یک گونه دینداری، گریزان میشوند و به دینداری دیگری، گذار پیدا میکنند. این بحث دیگری است که اتفاقاتی که بهلحاظ میدانی در آن میافتد، در قلمرو مطالعه بنده نیست و اگر چیزی هم در این باره ارائه، بکنم، مستند به پژوهشهای دیگران است؛ اما آنچه عرض میکنم، برحسب مشاهدات و ارتباطات شخصی است که با توجه به ارتباطاتی که با این نسل دارم؛ جلساتی که با آنان برگزار و پرسشهایی که از آنان دریافت میکنم، تحلیل خود را درباره این موضوع، ارائه میدهم و از همینجا معلوم میشود -و معلوم است- که درصدد ارائه یک نظریه کلیای که همه افراد را تحت پوشش قرار بدهد و انواع و اقسام دینگریزی را بررسی کند، نیستم و نمیدانم تحلیلی که عرضه میکنم، چند درصد افرادی را که از دین، گریزان هستند، شامل میگردد، بلکه فقط میتوانم بگویم که برحسب مشاهدات شخصی، درصد و عدهای از افراد، مشمول این تحلیلند نه بیشتر؛ و البته آنان طیف خاصی هستند که قهراً با بنده و امثال و بنده، ارتباط برقرار میکنند.
آنچه میبینم و حس میکنم، این است که عدهای از نسل امروز -کم یا زیاد که شمارشان برای ما روشن نیست- از یک نوع دینداری، گریزانند و آن، دینداری بر محور فقه است که بهخصوص از دینداری فقهی و مبتنی بر شریعت، گریزان هستند و نمیدانم در گذار به چه نوع از دینداریاند؛ چون طرف دیگر قضیه، هنوز مشاهده نگردیده و فقط میتوانیم حدسیاتی درباره اتفاقات آینده بزنیم و فعلاً در دوران این گذار، قرار داریم که استقراری برای نوع دیگر از دینداری پس از این نوع، بهصورت کامل نداریم؛ هرچند امکان مشاهدات پراکندهای برای ما وجود دارد.
در میان معارف اسلامی، یک بخش به عقائد، یک بخش به اخلاق و یک بخش به فقه، شریعت و دستورات شرعی، اختصاص دارد و بیشترین بخشی که با نسل امروز در اصطکاک، قرار دارد، بخش سوم است که به قلمرو زندگی افراد، وارد میشود و دمبهدم، دستور میدهد یا منع میکند؛ و انسان نمیتواند برای خلاصی یافتن از این امر و نهی، به جایی پناهنده بشود. این امر میتواند انسان را در اعماق دریا و اوج آسمان، در مسائل فردی و اجتماعی و در حوزه اقتصادی و سیاسی همراهی کند و بهتعبیر حضرت امام، «تئوری زندگی انسان از گهواره تا گور» است؛ یعنی از زمانی که بچه به دنیا میآید، فقه حضور پیدا میکند و تا زمانی که جنازه او را در قبر میگذارند، مفرّی از این احکام برای او وجود ندارد و این بخش، سنگینترین بخشی است که عدهای مردم در آن، احساس سنگینی و تنگنا میکنند؛ و الا در دو بخش دیگر، ممکن است پرسشهایی وجود داشته باشد، ولی نه به سختی و سنگینی بخشهای دیگر.
در اینجا ذکر چند مقدمه میتواند به ما کمک بکند تا منشأ و ریشه این نوع دینداری یا دینگریزی -اگر وجود دارد- شناسایی کنیم و بدانیم که آیا امکان اقدامی در این زمینه، هست یا خیر؟ این مقدمات شامل چند مقدمه است که برای یک فرد مسلمان با هر نوع دینداری، قابل تردید نیست:
- انسان بنده خداست.
- خدایی که انسان را آفریده، حقّ حکم و فرمان دادن به او را دارد؛ «له الخلق و الامر».
- انسان باید مطیع امر خداوند باشد.
هر فرد مسلمان، علی الاصول، این مقدمات را میپذیرد و با آن کنار میآید، و میتوان گفت در دینداری بهمعنایی که ما دربارهاش بحث میکنیم، جزء ارکان است؛ هرچند امکان دارد که دینهای مختلفی در دنیا باشد که همینها را هم نداشته باشد، اما دینی که ما میشناسیم و تعریف میکنیم، این مقدمات را در خود دارد.
- ما مستقیماً نمیتوانیم حکم خداوند را از حق تعالی یا پیامبر اکرم (ص) اخذ کنیم. تمام افراد نمیتوانند چنین ارتباط مستقیمی با مبدأ شریعت، برقرار سازند.
- حکم الهی از کتاب و سنت، قابل استخراج و استنباط است. احکامی در این منابع، وجود دارد که خداوند آنها را مقرر فرموده و پیغمبر اکرم6 بیان کرده است. فعلاً بحثی در کمیت این احکام نیست، اما میدانیم که فیالجمله، چنین احکامی وجود دارد.
- استنباط و استخراج احکام از این منابع، یک امر تخصصی است و قهراً از عهده همه بر نمیآید؛ بلکه یک شخص باید مقدماتی را بگذارند تا بتواند آنها را از منابع به دست بیاورد و کسی که چنین تخصص و توانائیای را مییابد، اصطلاحاً «فقیه» نامیده میشود.
نتیجه: مردم باید احکام را فقها اخذ، و از فهم، اجتهاد و استنباط آنان تبعیت کنند.
این سیر انسان را به این نتیجه میرساند که فقها اهل استنباط و امر تخصصیاند و وظیفه ما نیز اخذ به قول آنان است. اما این امر، چه پدید میآورد که باعث میشود انسان در مقام تبعیت (تقلید) دچار مشکل گردد؟
در همه یا بسیاری از دانشها به خبره، مراجعه میکنیم؛ مثلاً زمانی که خودرو عیبی پیدا میکند، آن را نزد مکانیک میبریم و طبق نظر او -هرچه باشد- اقدام میکنیم. یا چنانچه گوشی تلفن ما دچار ایرادی بشود، به کسی که در این فن، تخصص دارد، مراجعه میگردد و بقیه امور نیز چنین وضعیتی دارند؛ چون همه انسانها همه علوم را نمیدانند؛ لذا در زمینههایی که مستقیماً فاقد تخصصند، به افراد خبره، مراجعه میکنند و این یک قاعده عقلائی است که نباید مشکلزا باشد، اما چرا این قاعده عقلائی زمانی که در مسأله اخذ احکام از فقها تطبیق پیدا میکند، ما را دچار مشکل میسازد؟ مگر کسی هست که پزشکگریز باشد؛ درحالی که پزشک دانشی را آموخته و هرکه آن دانش را ندارد، به وی مراجعه میکند، سخنش را میپذیرد؛ نسخه میگیرد و به او اعتماد میورزد و جز این نیست که همه این اقدامات، مبتنی بر آن اصل عقلائی «رجوع به خبره» است؛ پس چرا در اینجا دچار مشکل میشویم اما در حوزههای دیگر، مشکلی پدید نمیآید؟
مشکلاتی که در اینجا بهخصوص در اخذ احکام شرعی از فقه وجود دارد، عبارت از چند مشکل است که اگر قدرت حل آنها را داشته باشیم و پاسخی منطقی و معقول به آنها بدهیم، میتوانیم جلوی دینگریزی فقهی بهصورت خاص را بگیریم؛ و چنانچه پاسخی برای این نسل نداشته باشیم، این داستان ادامه مییابد و ممکن است که نوع دیگری از دینداری با آن، جایگزین باشد که نقش محوری با فقه و فقها نخواهد بود. این مشکلات را بنده از زبان فقه گریزان و یا کسانی که در مسیر فقه گریزی قرار دارند و اعتمادشان را به استنباطهای فقهی فقها از دست دادند، تقریر میکنم. ممکن است اشکالات آنها به این صورت منقّح و منظّم نباشد، ولی بنده تلاش میکنم تا ایرادات آنها را در شکل و قالبی مرتب ارائه کنم، لذا بحث ما جنبه آسیبشناسانه، آن هم از نگاه فقه گریزان دارد. و قهراً در این جا وارد نقد نظرات آنها نمی شویم. اما مشکلات:
(1) تعارض استنباطهای فقهی و فتاوای فقها
استنباطهای فقهی و فتاوای فقها کاملاً متعارض است؛ بهگونهای که یکی چیزی را حلال میداند و دیگری حرام میشمارد؛ یکی در مورد نماز جمعه، قائل به وجوب میشود و دیگری قول به حرمت را بر میگزیند. از این دست مسائل در فقه، کم نیست؛ و الزاماً نیز همیشه شاهد دَوران امر بین وجوب و حرمت نیستیم، بلکه انواع و اقسام فتاوا جولانگاه این تعارض است و گاهی در یک مسأله فقهی، بیش از ده فتوا وجود دارد؛ مثلاً حکم خمس در عصر غیبت و تکلیف سهم امام بیش از ده نظر را در خود دارد که ممکن است برخی از آنها منسوخ شمرده بشود، ولی شماری از آنها نیز اکنون و بالفعل، دارای طرفدار است.
اگر اجتهادها متعدد؛ استنباطها متنوع؛ و فتاوا گوناگون باشد، از این جهت، مشکلآفرین است که ما به خبره، مراجعه درصدد استفاده از دانش او هستیم. ما به خبره، مراجعه میکنیم تا از دانش او استفاده ببریم و به امر واقعی برسیم، اما وقتی که تعارضها در نظرها پیدا میشود، همه از اعتبار میافتد و دیگر رسیدن به حکم واقعی، اصلاً معقول نیست. آری، اگر یک رأی و نظر بود، انسان به وثوق و اطمینان میرسید، اما کسی که فتوایی را از مجتهد خود میگیرد و در عین حال، پنج فتوای دیگر هم وجود دارد، چطور به اطمینان و وثوق، دست مییابد؟ مثلاً وقتی یک فقیه اجرای حدود را در عصر غیبت، واجب میداند و دیگری حرام میشمارد، هیچ طرفی نمیتواند به آن، اطمینان کند، بلکه اعتماد خود را به آن از دست میدهد، درحالی که در مراجعه به خبره در رشتههای دیگر، تعارض تا این حد که موجب تحیر انسان میشود، وجود ندارد و اختلافنظر، بسیار کمتر است.
اگر مبنای مراجعه به فقها در باب تقلید، بنای عقلا باشد نه دلیل شرعی بر اعتبار قول فقیه، -چنانکه فرمودهاند رجوع به خبره، مبناست و عقلا در این دست موارد، تعبّداً نظر ندارند که باید یک فتوا را برای عمل، انتخاب کرد- در این صورت نیز همه بیاعتبار میشوند و تساقط پیدا میکنند. این مشکلی است که مردم با فقه ما دارند و انتقاد میکنند که در این حد، متعارض، نظر میدهید و همه نیز آن را حکم خدا میدانید. مگر میشود همه اینها حکم خدا باشد؟ ما از گروه «مصوّبه» نیستیم که هر مجتهدی هر نظری داد، معتقد باشیم در لوح محفوظ نیز همان، وارد میشود، بلکه از «مخطّئه» هستیم که باور داریم یا یکی از این فتاوا حکم خداست و یا هیچکدام؛ چون امکان دارد که احتمال دیگری نیز باشد که به آن، دست نیافتهایم؛ پس چگونه میتوانیم مطمئن شویم که با این استنباطها و اجتهادها به آن میرسیم؟
در حدود سال 1330 شمسی، که حضرت امام خمینی در پایان دوره اول اصول، بحث اجتهاد و تقلید را برای شاگردانشان -مخصوصاً شاگردان دوره اولشان مثل شهید مطهری و آقای منتظری- تدریس میکردند، با این اشکال، مواجه شدند که ما از یک سو حجیت فتوای فقیه را با بنای عقلا درست میکنیم و از سوی دیگر، این فتاوا چنان متعارض است که عقلا در اینگونه موارد، چنین بنایی ندارند و از خیر همه میگذرند؛ لذا معتقد میشوند که هیچیک از این فتاوا نمیتواند ما را به حکم خدا برساند. با این فتاوای متعارض چه باید کرد؟ ایشان میفرماید چنین تقلیدی را نمیتوان با بنای عقلا توجیه کرد و اگر قائل به وجود اجتهاد در عصر ائمه: نیز باشیم، چنین اجتهادی با این حد از اختلاف نبوده، بلکه دسترسی به ائمه: مستقیماً امکان داشته و اختلافات نیز نادر و جزئی بوده نه بهصورتی که فقیه اقوال و ادله را در کنار هم میچیند و جواهر را مطالعه میکند. اصلاً اجتهاد امروزی، مسبوق به سابقه نیست و اگر ائمه: افتاء را برای برخی از بزرگان اصحاب خویش (مانند محمد بن مسلم و زراره) تأکید کردهاند و فرمودهاند که به فتوا بنشینند، از سنخ اجتهاد امروزی نیست. ایشان با ردّ وجود بنای عقلا و سیره متشرعه در عصر ائمه (ع) بر این اجتهاد، زمانی که به اشکال دچار میشوند، مطابق آنچه خود ایشان در بحثشان مطرح کردهاند و آنچه شاگردانشان مانند آیت الله سبحانی، مرحوم آقای تقوی و اخیراَ آیت الله جوادی آملی، تقریر کردهاند، آخرین مطلبی که فرمودهاند، این است که ائمه (ع) پیشبینی روزگار ما و وضع فتوا و تعارضات و فقها را میکردند و میدانستند که شیعه در آینده، دچار چنین عویصهای میگردد و با سکوت و عدم ردعشان همین روش را برای ما تأیید کردند و اعتبار بخشیدند، با اینکه این سیره در باره تقلید از فقها به این شکل، متصل به عصر معصومین (ع) نیست بلکه یک امر جدید است ولی ائمه از پیش آن را امضا کردهاند و ااگر این وضع موجود را قبول نداشتند راه دیگری در مقابل ما مینهادند.
با صرفنظر از بحث ماهوی، به این مطلب میرسیم که بزرگان مانند حضرت امام نیز متوجه هستند که اگر بخواهیم در چارچوب بنای عقلا به پیش برویم و به فقها مراجعه کنیم تا به احکام الهی، دست بیابیم، به مشکل میخوریم؛ لذا باید بگوییم همین چیزی را که وجود دارد، ائمه: تأیید کردهاند و البته این وضع در چارچوب بنای عقلا هم نمیگنجد؛ یعنی جنبه تعبدی دارد و چارهای جز این نیست.
آری، میتوان گفت که این رویه در تقلید با وجود فتاوای متعارض، چیز جدیدی نیست، بلکه در قدیم و گذشته هم، چنین رویهای وجود داشته و مقلدان مسلمانی که اهل دین و مذهب بودهاند، چون مردمانی بسیار خوشبین، سادهلوح و زودباور بودند گمان داشتند مرجع تقلید هرچه را در توضیح المسائل آمده، از امام زمان (عج) گرفته؛ آنها به فتوای مرجع خود «وثوق» پیدا می کردند لذا توجه و التفاتی به این مسائل نبود، اما زمان ما زمانی است که شک، اعتباری پیدا کرده است، آن هم نهفقط در فقه، بلکه همه دانشهای بشری با شک و تردید، روبهرو گردیده و اگر این در دیروز، عیب به شمار میرفت، امروزه نقص نیست. این شک که دامنهاش علوم مختلف را گرفته، تا فقه و احکام شرعیه ما هم رسیده است و اطمینان از فتوا را به خصوص با وجود فتاوای متعارض، از بین برده است و کسانی مثل مرحوم آیت الله منتظری که خواستهاند مسأله را اصلاح کنند، آن را خرابتر کردهاند؛ چون ایشان فرمودهاند بنای عقلا در رجوع به خبره، بر مبنای وثوق شخصی است و انسان باید به اطمینان برسد، اما اگر شک داشته باشد، در مثل مراجعه به پزشک، به نسخه او عمل نمیکند. و چون با این فتاوای متعارض هم کسی به وثوق شخصی نمیرسد؛ پس در این صورت باید «تقلید» را کنار گذاشت و به «احتیاط»، عمل کرد[1]؛ یعنی احتیاط، جایگزین تقلید میشود و بدینمعناست که چون به «وثوق» نمیرسیم؛ «تقلید» حجت نیست و فتوا نیز تعبداً حجت نیست، پس در عمل باید هر «محتمل الوجوب» را انجام داد و هر «محتمل الحرمه» را ترک کرد، اما گرفتاری این شیوه زندگی، بسیار بیشتر از روش تقلید است. یعنی زندگی بسیار محدودتر میشود.
اینها نکات و مطالبی است که علمای ما هم به آنها توجه داشتهاند، اما قبلاً توجهشان مدرسهای بود و امروزه، از مدرسه بیرون آمده. امام خمینی در یکی از پیامهایشان در سالهای آخر عمرشان بیان کردند که بسیاری از اموری که الآن مورد اختلافنظر است از قبل در بین فقها و مجتهدین بوده، ولی اکنون در سطح جامعه، مطرح میگردد و مورد ابتلا و سؤال است. به هر حال، اعتماد به فقه و استنباطی که فقها میکنند –نه حکم واقعی الهی- بسیار فرو ریخته و گاهی در قالب مطالب طنزی مطرح میشود که نشاندهنده ارتکازاتی از ابهامات و اشکالات در ذهن است.
(2) توجه مردم به مقیاسهای بیرونی
در قدیم، چون روح تعبد در میان مردم، قوی بود، به مقیاسهای بیرونی، توجه نداشتند و زود به اطمینان میرسیدند، اما امروز، وقتی که فقه را مطالعه میکنند، با مقیاسهایی دست به سنجش میزنند؛ مثلاً با استناد به کتب فقهی (مانند «تحریر الوسیله») اشکال میکنند که فقها عقد رضیعه را نه صرفاً برای محرمیت، بلکه برای استمتاع جنسی پذیرفتهاند، اما این فتوا با چه موازینی، سازگار است و کدام اخلاق آن را تأیید میکند؟ این سخن، استنباطی جدید نیست که تازه در این کتاب، پیدا شده باشد؛ بلکه قرنها این مسائل و مانند آنها بوده[2] و هیچ کس هم زبان به اعتراض نمیگشوده؛ چون آن را حکم خدا میدانستهاند؛ اما امروز نمیتوان آنها را بهعنوان حکم خدا ارائه کرد؛ چون مردم هر فتوایی را که مرجع تقلید میدهد، با معیارهای وجدانی اخلاقی میسنجند و چنانچه با معیارهای شهودی اخلاقی، سازگار نباشد، آن را بیاعتبار میشمارند و چون موضوع فتوا را یک امر واضح البطلان –نه مشکوک- میدانند؛ لذا نهتنها خود فتوا، بلکه مفتی و دیگر فتواهایش نیز از اعتبار میافتد. نتیجهگیری کلیای که این نسل میکند، این است که باید این کتابها را به کناری نهاد و رها کرد.
گاهی میتوانستید بگویید که این فتواها مربوط به گذشته (مانند زمان علامه در چندصدسال پیش) است و یک فتوای شاذ بوده، و اکنون فقه ما تهذیب و پالایش شده است، اما اشکال جامعه، به فتاوای موجود و مفتیان فعلی است؛ لذا یک احساس بدبینی در اینجا پدید آمده است که مشکل دوم ماست.
(3) بیمرزی فقه
هم چنین میگویند: فقه، دانشی است که مرز نمیشناسد و اگر فقه وارد زندگی انسان و جامعه بشری، وارد شد، تمام حوزهها را تسخیر میکند. فقه، ماهیتی یکهخواه است که اجازه عرضاندام به هیچ دانش و اندیشهای دیگر را نمیدهد. مثلاً کسانی که روانشناسی میخوانند، به بحث، بررسی و استدلال درباره تأثیر منفی تنبیه بدنی بر دانشآموزان و فرزندان میپردازند و آن را روا نمیدانند، اما فقه با ورود خود، مدعی میشود که روایاتی بر جواز آن وجود دارد و گذشته از دانشآموز و فرزند، درباره مادر او نیز جایز است. فقه در حوزههای جامعهشناسی و اقتصاد هم وارد میشود و اگر دائماً پسوند «اسلامی» به علوم انسانی میخورد، به همین دلیل است که همه دانشگاهها باید تابعی از فقه باشند و بیشترین ظهور و بروز «اسلام» در احکام شرعی است. کدام حوزه و در کدامیک از علوم رفتاری است که میتواند مستقل باقی بماند در حالی که همه را در برابر فقه، وادار به تسلیم میکنند و باید تابع آن باشند؟ و الا علوم دیگر با آن، تقابل پیدا میکنند و فقه کنار میرود. اگر فقه را به حوزهای، وارد کردیم، باید توجه داشته باشیم که فقه، مرزناشناس است و افزون بر این، فقیه هم بهعنوان متولّی فقه، مرزی نمیشناسد؛ چون فقه در فضا معلق نیست و کسی که باید آن را استنباط و ارائه کند، فقیه است؛ لذا همانطور که دانش فقه عرصه را بر دانشهای دیگر، تنگ میکند، خود فقیه نیز میدان را بر همه دانشمندان علوم دیگر و ارباب سیاست، تنگ میسازد و قصد دارد که نقش محوری داشته باشد.
براینمونه؛ وقتی که در سال 1358، قانون اساسی جمهوری اسلامی نوشته میشد، به اصل 91 رسیدند که مسأله ترکیب شورای نگهبان است. در پیشنویس نیز آمده بود که هم فقها در شورای نگهبان، حضور داشته باشند و هم حقوقدانان. فقها در مجلس خبرگان (مجلس نهایی بررسی قانون اساسی) زبان به اعتراض گشودند که چه نیازی به حقوقدان است؟ مگر ما حقوق منهای فقه داریم؟ حقوق در جامعه اسلامی، برگرفته از کتاب و سنت است؛ پس وقتی فقیه اظهارنظر کند، بهمعنای تأمین حقوق اسلامی است؛ پس نباید حقوقدانی را در جمع خود بپذیریم، بلکه شورای نگهبان باید یکدست باشد و حضور حقوقدانان، نقصی برای سیستم ماست؛ چون اضافه شدن حقوقدان، این پیام را مخابره میکند که فقها برای بررسی مصوبات مجلس از نظر انطباق با شرع و قانون اساسی، دچار کاستیاند و از عهدهشان بر نمیآید؛ لذا حقوقدانان برای کمک در آنجا حاضر میشوند؛ درحالی که فقه اسلامی و فقها هیچ کمبودی ندارند.
افرادی هم در آن مجلس، سخنرانی کردند ولی مرحوم آقای «صافی» نظرشان را مکتوب نوشتند و به آنجا فرستاده و خوانده شد: «فقه اسلام از همه جهت، غنی است. مراجعه به حقوقدانها اگر صرفاً بهمنظور شرح اصطلاحات حقوقی است، موجب نمیشود که شورا مرکّب از دو گروه فقها و حقوقدانان باشد»؛ ایشان معتقد بودند که هرجا فقها کلمه و اصطلاحی را بلد نباشند، از حقوقدانان میپرسند، اما لزومی به عضویت آنان در شورای نگهبان نیست «و الا توهم پیش میآید که فقه اسلام ناقص است و مسائلی پیش میآید که باید به حقوق، مراجعه کنیم»[3] ولی ما چنین مسألهای نداریم و اسلام، غنی است. هم فقه، دانشی است که همه نیازها و مسائل دیگر را تحت نظر میگیرد، و فقیه نیز متصدی دانشی چنین گسترده است.
البته آقای بهشتی در اینجا مقاومت و ایستادگی کرد و اجازه نداد که حقوقدانان را بیرون برانند، و الا طبق قاعده باید عذر همه را در قانون اساسی میخواستند؛ لذا حضورشان به تصویب رسید، ولی فقها علی المبنا این را قبول نداشتند.
مثال دیگر از تنگ شدن عرصه برای اصحاب علوم دیگر با حضور فقه، داستانی است که بعداً در بحث تعیین رهبری توسط مجلس خبرگان در بازنگری (سال 1368 شمسی) رخ داد. شرائط اعضای مجلس خبرگان در قانون اساسی نیست؛ لذا این بحث مطرح شد که بنویسند مثلاً فقهای آگاه به زمان، عضو مجلس خبرگان میشوند. آقای مهندس «موسوی» به برخی، پیشنهاد کردند اجازه بدهید غیرفقها هم در مجلس خبرگان، عضو بشوند؛ چون شما در قانون اساسی، صفاتی را برای رهبر بر شمردید و یکی از آنها فقاهت است و تشخیص مرتبه فقاهت یک شخص با علماست، اما صفات دیگری هم برای رهبری، وجود دارد؛ مانند برخورداری از بینش اجتماعی، مدیریت و تدبیر که برای مردم نیز قابل فهم است، پس باید به نخبگان جامعه، اجازه بدهید وارد بشوند و بتوانند نظر بدهند.[4] البته علما این استدلالها را نپذیرفتند و معتقد بودند خود علمایی که عضو خبرگان میشوند، اهل سیاست هم هستند و جنبههای دیگر در رهبری را خودشان تشخیص میدهند؛ لذا نیاز به ورود دیگران نیست.
(4) حساسیت فقه در برابر پیشرفتهای بشری
مشکل دیگر این است که این فقه و فقها در برابر پیشرفتهای بشری، بهشدت، حساسند و موضع میگیرند؛ اصلاً به پیشرفتها بدبینند و معتقدند که اساس اخلاق و دیانت را به هم میزند و بهاندازه امکان باید بهرهبرداریمان از این پیشرفتها را کاهش بدهیم تا اخلاق و دیانت جامعه ما سالم بماند؛ لذا مسأله این است که تضادی بین پیشرفت و توسعه از یک سو؛ و حضور فقه و فقها بالتبع، از سوی دیگر، وجود دارد و هرگاه هر چیزی از صنعت و تکنولوژی وارد کشور شده، با آنها مشکل وجود داشته است که به چند نمونه، اشاره میشود. مثال در این زمینه فراوان است از برق تا بلندگو، ولی به چند قضیه جدید اشاره میکنم:
در سال 92 که نامزدهای ریاستجمهوری، متعدد بودند، هم آقای «غرضی» کاندید بود و هم آقای دکتر «عارف» که هر دو نیز سابقه وزارت پست، تلگراف و تلفن داشتند. یکی از جاهایی که صنعت باید از دانشهای جدید، استفاده کند، سیستم مخابرات و امثال آن است. در مناظرات ریاستجمهوری، هریک با بیانی متفاوت به این مطلب، اشاره کردند و آقای غرضی در ضمن خاطراتش از دوران وزارت گفت: «من هم پوستم کنده شد تا این تکنولوژیها را وارد کشور کنم؛ در این زمینه آنقدر مورد اذیت و آزار قرار گرفتم؛ حتی اجازه نمیدادند فکس بیاید؛ میگفتند تلفن لازم نیست؛ و برای ورود موبایل که اصلاً ریختند رو سرم که اعدامم کنند!». با توجه به اینکه مناسبات ایشان بهلحاظ گرایشهای سیاسی، با حکومت، مناسبات خوبی بوده و مشکلی از آن حیث، وجود نداشته. روشن است که این برخوردها و معارضهها در جبهه دیندارها وجود داشته نه در جبهه غیردیندارها.
آقای عارف نیز در بخشی از سخنانش گفت: «در بحث اینترنت، از ابتدا مشکل داشتیم و باید بسیاری از نهادهای فرهنگی را متقاعد میکردیم. در آن زمان برای اینکه راه را برای ورود اینترنت به کشور، باز کنیم، از دفتر نمایندگی آیت الله سیستانی شروع کردیم و مجوز گرفتیم تا تفکر شیعه از طریق اینترنت به دنیا معرفی شود»؛ با اینکه ایشان انسان محتاطی در تعبیرات خویش است، میگوید ما باید نهادهای فرهنگی را متقاعد میکردیم؛ لذا ابتدا به دفتر آیت الله سیستانی، اینترنت دادند تا با معرفی این بستر بهعنوان قالبی برای شناساندن شیعه در دنیا، بتوانند رضایت نهادها را بگیرند. خلاصه آنکه با این کلنجارها توانستند اینترنت را رفتهرفته وارد کنند. هر گامی که در این دوره جمهوری اسلامی، بر داشته شده، چنین پیشینهای را در مسأله توسعه دارد.
به خاطر دارید که در سال 1391، زمانی که قرار بود تلفنهای تصویری «رایتل» به ایران بیاید، آقایان فقها در ایران، فتوا دادند اگر تصویر کسی را که با او صحبت میکنند، ببینند، حرام است. برخی از پاسخهای علما بدینشرح است:
- آیت الله مکارم در پاسخ به سؤالی درباره سرویس مکالمه تصویری گفتند: «بهیقین، مفاسد این کار از فواید آن، بیشتر؛ و منشأ مفاسد جدیدی در جامعه ماست و با توجه به اینکه ضرورتی برای این کار اصلاً وجود ندارد، بنابر این، شرکتهای خصوصی و دولتی باید از آن، خودداری کنند».
- آیت الله سبحانی نیز در این باره گفتهاند: «نباید دولت چنین امکاناتی در اختیار مردم قرار بدهد».
- آیت الله نوری نوشتند: «با توجه به اینکه مفاسد آن، بسیار زیاد است و عفت عمومی را مورد تهدید قرار میدهد، بنابر این، اقدام به آن جایز نیست».
- آیت الله علوی گرگانی هم پاسخ دادند: «نظر به اینکه نسل سوم اپراتور تلفن همراه، با آموزههای دینی در تضاد است، هرگونه اقدامی در این باره، خلاف شرع است».
تاریخ این فتاوا 21 بهمن است و کسانی که این استفتا را میکردند، میدانستند که چه زمانی باید آن را آماده کنند. آنان این پاسخها را در روز 22 بهمن، در خلال راهپیمایی، در میان مردم، منتشر کردند و تظاهراتی علیه تلفن تصویری شکل گرفت و آن را امری خلاف شرع و موجب از دست رفتن اسلام، معرفی کردند که فقها را نگران کرده است؛ لذا در این راهپیمایی، شروع به نوشتن طومار و جمعآوری امضا کردند.
اینها چیزهایی است که ما تجربه کردهایم و نه از زبان خودمان، بلکه از زبانی کسانی مطرح میکنیم که میگویند: ما از این فقه، دلزده شدهایم حکم خدا را بروی چشم خود میگذاریم، ولی این فقها حکم خدا را نمیفهمند، بلکه افکار بسته و منجمدی دارند و چون فقه به دست آنان است، اگر بر اوضاع ما مسلط باشند، دنیای ما دنیایی عقبمانده است و مقداری هم که پذیرفتهاند، بهزور و از روی ناچاری است؛ و الا هر زمان، هر پدیده نو و جدیدی که برای زندگی بشر، مفید است، وارد شده، مقاومت کردهاند.
امری مانند بیمه، سابقهای طولانی ندارد و از حدود 120 سال قبل، از زمان مرحوم «آسید محمدکاظم طباطبایی» یزدی به جوامع اسلامی، راه یافته است. شیعیان هند از ایشان استفتا کردهاند که ما کالاهایمان را با کشتی، حملونقل میکنیم و شرکتهایی انگلیسی هستند که آنها را بیمه میکنند تا اگر حادثهای رخ داد، خسارت ما را بپردازند. ایشان پاسخ داد که اصل بیمه، کاری خلاف شرع است و یک معامله غرری به شمار میرود؛ چون روشن نیست که در مقابل پولی که میپردازیم، چیزی به دست میآوریم یا نه. ممکن است کسی دهها سال، کالای خود را بیمه بکند، اما حادثهای رخ ندهد و چیزی به دست نیاورد. آیت الله نائینی نیز در پاسخ، این معامله را غرری، و بیمه را باطل دانست، اما وقتی که امور بهآرامی پیش رفت؛ بیمه در جامعه، جا افتاد؛ مردم به آن، اقبال نشان دادند و از افراد نادر، گذر کرد، فقها چارهای جز این ندیدند جز اینکه موضوع را درست کنند؛ لذا کسی مثل آقای خوئی فرمودند که این هبه معوضه است؛ یعنی پرداختکننده بیمه، پول را هبه میکند. پس از آن هم فقها فرمودند بیمه اشکالی ندارد و عقدی جدید است که «اوفوا بالعقود» شامل آن میشود و بدینگونه، همه اشکالات به پایان رسید؛ آنگاه خود علما شروع به استفاده از آن کردند و معتقد شدند که حوزه، روحانیت و قضات باید بیمه داشته و آتیه ما روشن باشد. آنان در این روند، انواع و اقسام بیمه را تأیید کردند و ما هم به بیمه رسیدیم، اما با تأخیر؛ یعنی 50 سال در بهرهبرداری از یک نهاد که برای رفاه و معاش مردم، مفید است، تأخیر کردیم. ما همیشه میرسیم، ولی دیر و زمانی میرسیم که دیگر نمیتوان جلوی این موج را گرفت.
موقعی که در زمان رضاشاه، حق رأی زنان، مطرح بود، مرحوم مدرس رض اصرار کرد که رأی دادن زن و رأی گرفتن او فرقی ندارد و مشارکت زنان در انتخابات با «الرجال قوامون علی النساء» مخالف است و موجب عقبنشینی زنان شد، اما مجدّد اقدام کردند و با حمله علما مواجه شدند.
البته این مربوط به پیش از قیام امام خمینی است و مرادم نظر شخص ایشان نیست؛ چون استدلالها مختلف است و برخی اشکال فقهی میکردند و برخی نیز اشکال سیاسی داشتند که رژیم قصد دارد به این وسیله، مردم را سرگرم کند، اما اشکال فقهی هم وجود داشت و استدلال میکردند. به هر حال، موجی پدید آمد که از این پس، هیچ فقیهی جرأت نمیکند حق رأی زنان را انکار کند، اما اگر این موج به وجود نمیآمد، علمای ما چنین محاسبهای نکرده بودند که زنان چنین حقی دارند و مصلحت جامعه در حضور آنان است.
بنابر این، یکی از اشکالات آقایان، این است که میپذیرند، ولی دیر میپذیرند و این دیرپذیری، خسارتی برای جامعه اسلامی دارد، اما کسی این خسارت را جبران نمیکند؛ درحالی که دانشجویان دیگر کشورها در دانشگاهها دهها سال جلوتر از ما از ابزارهایی مانند کامپیوتر و اینترنت استفاده کردند ولی ما پیوسته، عقبتر از دیگران هستیم. در موضوعات دیگر نیز به همین شکل، عمل میشود و مشکل هم از خدا و پیغمبر نیست.
در اینجا به نوشتهای از آقای «محسن رنانی» اشاره میکنم. ایشان یکی از اساتید دانشگاه است که در سالهای اخیر، بحث و گفتوگوی زیادی میکند. ایشان بعد از شلوغیهای ماههای اخیر، مقالهای با عنوان «تقلید و توسعه» نگاشته است که در آن، بین مراجعه بیمار به پزشک و مراجعه یک مقلد به فقیه، مقایسهای میکند و معتقد است که در این بین، مغالطهای رخ میدهد؛ چون فقها میگویند همانطور که به پزشک، مراجعه میکنید، برای دریافت احکام شرعی، به ما مراجعه کنید. ایشان ده تفاوت را بر میشمارد و مینویسدکه مراجعه در به پزشک، یک امر عقلائی، شکل میگیرد اما مراجعه به مرجع تقلید، چنین ویژگیای ندارد؛ چون پزشک به شما نسخهای میدهد که شما به آن عمل و آن را تست میکنید و واقعیتها نشان میدهد که عمل به این نسخه، وضعیت بیمار را بهبود بخشیده یا بدتر شده است. افزون بر این، پزشک در هر حادثهای که در روند درمان، رخ میدهد، مسؤولیت میپذیرد و پاسخگوست، اما در تقلید، فقیه فتوا میدهد و هیچکس نیز هیچ نتیجهای را به عهده نمیگیرد و نمیتوان آزمایش برای برآورد نتیجه فتاوا انجام داد. در مراجعه به پزشک، شخص اگر از عملکرد یک پزشک، ناراضی باشد، میتواند به پزشکی دیگر، مراجعه کند، اما در تقلید، فقط باید به اعلم، مراجعه کرد و روجوع به دیگران جایز نیست.
ایشان بحث کرده و من در مقام تأیید مضمون این مقاله نیستم، بلکه مرادم نشان دادن چیزی است که در ذهن این نسل میگذرد و موجب فاصلهگیری آنان میشود. نتیجه بحث ایشان این است که کشور نیاز به توسعه دارد و توسعه، نیازمند تعقل، گفتوگو، مفاهمه و پرسشگری است، اما فقه، فقها و تقلید با آن در تضاد است؛ و تا زمانی که فقه و فقها هستند، کشور به توسعه نخواهد رسید. این هم یکی از استدلالهای کسانی است که این نوع دینداری را نمیپذیرند و از بحث توسعه، دست به استدلال میزنند.
(5) ناسازگاری فقه با حقوق بشر امروزی
یکی از اشکالاتی که به فقه، وارد میشود، این است که این فقه، مبتنی بر مجموعهای از احکام است که با حقوقی که امروز برای بشر، شناخته شده، سازگار نیست؛ چون شهروندان را تقسیم میکند و مثلاً آنها را کافر و مسلمان؛ یا کافر ذمی و کافر حربی میداند. احکام نیز بهشکلی است که متناسب زمان نیست و ترمیم آن در فضای جمهوری اسلامی، آن را به فقه پویا تبدیل نمیکند. مثلاً فقه میگوید دیه یک مسیحی که اهل کتاب و در ذمه است، کمتر از یکدهم یک مسلمان (یکسیزدهم) است، اما امروز با لطایف الحیلی، بیمه را ضمیمه کردهاند و مابه التفاوت را از صندوقی میپردازند، ولی این، فقه نیست و اگر فشارها و توقعات بیرونی جامعه نباشد، آنچه فقها اجرا میکنند، جامعهای میسازد که بسیاری از این حقوق در آن، از بین میرود؛ چون آنها از جای دیگر آمدهاند و مهمان ما شدهاند و فقها نیز هیچ میانه خوشی با این مهمانان ندارند؛ چراکه نظام فقهی را به هم میزنند و ما از روی ناچاری، به آنها تن میدهیم و به باب مصلحت میرود؛ یعنی از باب مصلحت، آنها را میپذیریم.
(6) شیوه اجرای فقه
فقه شیوه اجرای خاصی دارد و آن، پس از اندکی مدارا، عبارت از زدن و تحمیل کردن است و تعزیر و حدود، بیش از سه مرتبه ندارد و هرکس مرتکب گناه کبیرهای مانند سرقت یا روزهخواری عمدی بشود، در بار اول و دوم، حد میخورد و در مرتبه سوم یا حداکثر در بار چهارم، گردنش زده میشود. روش اجرا هم استفاده از همین اقتدار است و در جایی هم شاهد نهایتِ همراهی فقها هستیم، بهجای شلاق، تعزیر اقتصادی و مالی، اعمال میشود تا مثلاً به جای اینکه مثلا شخص بدحجاب را شلاق بزنند، جریمه مالی میکنند و تازه، این هم نظر فقهای روشنفکری است که خواستهاند اجتهاد و استنباط جدید بکنند، و الا در فقه ما چنین سابقه نداشته و معنای تعزیر، بسیار روشن است. بنابر این اگر در یک جامعه فقهی، قرار باشد که آزادانه بر مبنای فقه، عمل بشود، استفاده از زور و تحمیل کاملا رایج و عادی خواهد بود.
ممکن است کسی دلائل نامبرده را تصورات واقعی نداند یا دارای پاسخ بشمارد، اما آنچه در ذهن این دسته از مخاطبان است، این است که فقه را به این شکل میشناسند و لازمهاش این است که شخص اعتماد نکند؛ فاصله بگیرد و اگر قصد دارد دین خود را حفظ بکند و نمیخواهد تعلقات دینی و اعتقادات خود را از دست بدهد، قهراً به نوع دیگری از دینداری، گرایش پیدا میکند که این مشکلات را نداشته باشد. لذا افراد میکوشند که خود را از این مشکلات، رها کنند و روند رهایی نیز بدینصورت است که در مرحله اول (مرحله گذار) جنبههای عبادی کمتر، دستخوش اینگونه مشکلاتند؛ مثلاً نماز و روزه را میتوانیم حفظ کنیم، اما در زندگی باید بهسراغ راه دیگری برای زندگی دنیای خود را بجویم، و گرنه، این راه، پایان و نتیجهای ندارد.
با این توضیحات، مورد گریز نسل امروز، روشن میشود و عرض کردم که آماری در این زمینه، وجود ندارد، ولی آنچه براساس ارتباطات میتوان کشف کرد؛ فهمید و جمعبندی کرد، این است که فعلاً درحال خروج از این حوزهاند و خروجشان نیز مشخص است. اما تعیین نقطه و منطقه ورود و استقرارشان فعلاً چندان قابل پیشبینی نیست که فقط از این احکام، فاصله میگیرند یا ممکن است که توسعه پیدا کند و به جنبههای دیگر هم سرایت بیابند؟ که شاید نیاز به بررسی دیگری داشته باشد.
آنچه گفته شد، چیزی بود که بدواً و بدون انجام کار تحقیقی بر روی آنها، بلکه براساس برخی از شواهد و قرائن به ذهن رسید.
پرسش و پاسخ
پرسشگر: شما به تحولات درونی فقه، چقدر امید دارید؟ درست است که مثالهایی که زدید، بیشتر نشاندهنده این است که تا فشاری نباشد، فقه عقبنشینی نخواهد کرد، اما دو تحول هم داریم که فقه با آن، همراهی بسیاری کرده؛ یکی انقلاب مشروطه است و دیگری انقلاب سال 57. به هر حال، حداقل شاید بتوانیم تفکیکی بکنیم که فقه در مقابل مسائل فرهنگی و تکنولوژیکی مرتبط با فرهنگ، بهشدت، مقابله میکند اما در برابر تحولات سیاسی، دستکم در دو تحول اصلی ایران معاصر، مقاومت نکرده، بلکه همراهی نیز کرده است. میخواهم بدانم آن جنس کاری که برخی از اصلاحگران یا نواندیشان، در حوزههای علمیه، انجام میدهند و به دنبال تحول درونی یا اصلاح درونی فقه هستند، چه مقدار امیدوارید و گمان دارید که به نتیجه میرسند؟
سروش: من مقدار امیدواری را دقیق نمیدانم، ولی دو مثالی که حضرتعالی فرمودید، بیشتر مؤید همان نگرانیهاست؛ چون آنجا هم وقتی مرحوم نائینی وارد شد، در مجموع در حوزه، بهلحاظ جریان فکری، در برابر جریان غالب، ورود پیدا کرد و بعد هم کورسویی که روشن شده بود، بلافاصله به خاموشی گرایید. چه ایشان بعداً کتاب خود را جمع کرده باشد و چه نکرده باشد، تفاوتی ایجاد نمیکند؛ چون هیچ اثری (به قول آقای جوادی، هیچ یعنی هیچ) هیچ اثری را بعد از دوران مشروطه و تألیف کتاب، در بین علمای نجف و قم، پیدا نمیکنید که از نظر مضمون یا استدلال، کمترین اشارهای به این کتاب، داشته باشند، زیرا جریان قطع شد و رگباری بود که در جایی زد و تمام گردید. حتی اگر امام خمینی را در «حکومت اسلامی» ببینید، هیچ اثری از آن مباحث را نمیبینید بلکه مقبوله «عمر بن حنظله» را ذکر کرده و فرموده است که دلالت بر نصب فقیه میکند، اما از ابتدا تا انتهای کتاب، به حقوق مردم درتشکیل حکومت، اشارهای نشده است؛ بلکه مانند بقیه فقها بحث شده است. در انقلاب اسلامی نیز همین رویه ادامه یافت و همین حادثه رخ داد. حضرت امام مباحثی را قبل از اوجگیری انقلاب، در نجف و «کتاب البیع» مطرح کردند که طبق همان سنت متعارف حوزوی است، اما بحثهایی را در چند ماهی که در پاریس، سکونت داشتند، بیان کردند که مورد سؤال، قرار میگرفتند و پاسخی میفرمودند و این پاسخها در حوزه سرنوشت دموکراسی، رأی مردم، اقلیتهای مذهبی و زنان، ارائه شده و بهصورت پاسخهای کلی است و سابقه نداشت. اما پس از آنکه قانون اساسی مطرح شد، آن جریان طبیعی حوزه و علما نمیخواستند همین مقدار از مباحث نویی مانند حقوق ملت را هم که در قانون اساسی آمده، بپذیرند، اما از یک طرف، انقلاب شعارهایی را مطرح کرده، و امام هم فرمایشهایی فرموده بودند و البته فی الجمله، افرادی مثل آقای بهشتی هم بودند که مجموعاً دست به دست هم دادند و طبیعت آن فضا که میطبید حرکتی صورت بدهد، اما پس از آن، همان کسانی را که از بهترینهای حوزه بودند و امام انتخاب میکردند که به شورای نگهبان بروند، هیچ همراهیای با این سنخ تفکرات نداشتند و از آن جمله، در فرمایشهای امام هست که فقهای شورای نگهبان تلاش میکردند که انتخاب زنان، خلاف شرع است و باید جلوی آن در مجلس، گرفته بشود. مسائل دیگر نیز همین وضعیت را داشتند و این دو مثالی که زدید، نشان میدهد که حرکتهای اصلاحی و این اجتهادها بهتعبیر حکما «حرکت قسری» است نه حرکت طبیعی که در حوزه بهصورت عادی و طبیعی بجوشد و الآن هم، چنین نیست.
بله قبلاً هم در حوزه، افراد روشنفکر و محقق بودند؛ اکنون نیز هستند و بیشتر هم شدهاند اما بهصورت یک جریان طبیعی قوی در نیامده است. آقای مصباح، چند تن از شاگردانشان به کشورهایی مانند آمریکا و چند کشور دیگر فرستادند. قاعدتاً کسانی که چنین سفرهایی میکنند، باید در بازگشت، تغییری پیدا بکنند، اما بسیاری از آنها در باز گشت، بهلحاظ درک شرایط و محیط، از فضاهای عادی حوزه نیز عقبتر هستند و ما ما دانشگاه امام صادق7 درست کردیم و روحانیت به این مدرسه رفت و اعلام کرد که میخواهیم با معیارهای دینی، تعلیم بدهیم و علم دینی داشته باشند، اما خروجی آن، کسانیاند که امروز در کشور، حکومت دارند.
من امیدی که یک افق روشن کلی و گسترده داشته باشد، ندارم. اگر افق روشن کلی، در جانعه وجود داشت، اشکالات این سنخ، در ذهنها چندان جا نمیافتاد؛ یعنی واقعیتها میگفت که اینها اشکالات واردی نیست و بیشتر به اشکالتراشی، شباهت دارد، اما شرائط کلی، خیلی خوب نیست.
پرسشگر: از سخنان شما چنین برداشت کردم که نگاه شما یک نگاه حداکثری به فقه، و بیشتر ناظر به ایران قبل از انقلاب یا جمهوری اسلامی ایران است. طبیعتاً این نگاه، همین اشکالاتت نامبرده را خواهد داشت؛ چون حضور حداکثری فقه است و معضلاتی که بهتبع آن، ایجاد میکند. اما اگر نگاه را کمی وسیعتر کنیم و نهفقط به ایران بلکه به کشورهای اسلامی یا شیعه دیگر بنگریم و از حوزههای غیرمنصوصی که نائینی فرمود، یا منطقة الفراغی که شهید صدر فرمود، نگاه کنیم و انتظار حداکثری از فقه نداشته باشیم، حوزههایی را که فقه، نصی ندارد، به عدهای واگذار میکنند که ممکن است منحصراً فقیه هم نباشند. مثلاً مرحوم نائینی از «قوای نوعیه» استفاده میکند که مصداقش مجلس است و یا شهید صدر هم بحثهایی ارائه میدهند. به نظرم اگر از این دید بنگریم و فقه را حداکثری نبینیم -یعنی یک نگاه بدیل داشته باشیم و دیدمان را فراتر از ایران ببریم- احتمالاً این معضلات پدید نمیآید.
پرسشگر: همانطور که فرمودید، شما از نگاه مخالفان، سخن گفتید ولی این اشکالات هم جواب دارد. مثلاً تعارض در میان پزشکان هم وجود دارد و پزشکی نظر به عمل جراحی دارد و دیگری نظری دیگر دارد؛ یا یک فقیه درجهیک غیرحکومتی نداریم که ماهواره یا اینترنت را تحریم کرده باشد. با صرفنظر از درستی همه این مطالب، آنچه واقعیتر است، قرائت غالب فقهی تکلیفگرایانه و بهشت و جهنمی است؛ یعنی اگر یک روحانی در جایی سخن میگوید، پیشبینی میکنیم که یا میخواهد بگوید موضوعی حرام است و عذاب دوزخ در انتظار مرتکب آن است، ولی اگر قرائت اخلاقی و عرفانی را غالب کنیم، مثلاً حوزههای ما این قرائت از دین را ارائه کنند، به نظرم خیلی راهگشاتر است و بهفرمایش شما همه این شبهات، قابل رفع است اما چندان به آن، پرداخته میشود.
پرسشگر: در سیر فقاهت موجود، از زمانی به بعد (زمان شیخ کلینی یا شیخ مفید) رساله نوشته شده و پیش از آن، هرکس هر استنباطی میخواست بکند، از روایات و احادیثی بود که جمع شده بود خود میکوشید که حکمی را برای خودش استنباط بکند. نمیخواهم بگویم که این کار درست بود یا نبود، ولی این مشکل امروزی، وجود نداشت و یک نفر در آنجا نم یایستاد که یک حکم را بیان بکند و به گردن بگیرد بعداً بخواهد پاسخگو باشد یا مردم، همه تقصیرها را به گردنش بیندازند. همانطور که فرمودید، فقه در همه جا از زندگی فردی تا زندگی اجتماعی مردم، ریشه دوانید و من از سخنان شما چنین متوجه شدم که اگر کسی بخواهد دیندار و متشرع باشد، میتواند خودش رساله را به دست بگیرد و در خانهاش همان را انجام بدهد؛ یعنی انتخاب خود اوست و وقتی که ما در درصدی گسترده در جامعه، بیان میکنیم و قوانین را بر اساس آن، شکل میدهیم، اعتراضها و مشکلات، پدید میآید. چطور میشود که این آسیبپذیر بودن فقه را تا این دوره و زمانه میبینیم ولی هیچ کاری نمیکنیم؟ من که چند مرحله دورتر از این فضا هستم، نگران میشوم و از این قضیه، ناراحتم، اما مراجع ما متوجه این شرائط نمیشوند یا کسانی که در پیرامونشان هستند، این آسیبشناسی را پیدا نکردهاند تا این قانون برآمده از فقه را -طبق فرمایش شما خود را بر جامعه، تحمیل کرده و از توان همه، خارج است- بیان بکند؟ چرا ما نمیپذیریم که از این فضای جامعه، پا بیرون بکشیم؟ اگر دغدغه دین و اسلام را داریم و از اذیت و آزرده شدن مردم، اندوهگین هستیم، واقعاً باید نشست و نگاه کرد؟ البته از دست ما واقعاً کاری بر نمیآید، روی سخنم با مراجع است.
پرسشگر: شاید مسائل روزی مثل «متاورس» و «بیتکوین» را افراد فنی برای مراجع، توجیه نمیکنند و این منجر به پاسخهای غیرمفید میشود. به نظر میرسد که شاید افرادی برای دفاتر علما یا خود علما، بهخوبی توضیح نمیدهند؛ یعنی مثلاً یک مسلمان مهندسی که مؤمن و معتقد باشد، وجود ندارد که این موضوع را بهدرستی، باز بکند تا فقها نیز موضوع را دقیقاً فهم کنند تا بتوانند حکم بدهند. حتی در مورد خرید و فروشی که در «متاورس» انجام میشود، برای بسیاری از مردم؛ مخصوصاً شیعیان ساکن آمریکا جای سؤال است و موضوع روز شده، اما شاید افرادی واقعاً نمیتوانند این موضوعات را برای علما باز کنند.
پرسشگر: در تمام کشورهای پیشرفته دنیا دو حزب، جریان و تشکل وجود دارد که یکی، مشیش محافظهکاری و حفاظت از نهاد سنت و نگهداری میراث و مردهریگ فرهنگی گذشتگان است؛ و نهاد دیگری که در مقابل آن، کارویژهای که برای خودش تعریف کرده، گذر از سنت، آوردن دستاوردهای مدرن، ایجاد موقعیتهای تازه و رصد کردن افقهای جدید است و کشور توسعهیافته، با متعادل کردن این دو جریان، مسیر توسعه و پیشرفت خود را طی میکند. اتفاقی که در کشور ما رخ داده، این است که نهاد سنت بهطور کامل، حاکمیت سیاسی و اجرایی را در اختیار گرفته و آن نهاد و جریان دوم، بهشکلی، قدرت اجرایی خود را بهدلایل اجتماعی و سیاسی، واگذار کرده. به نظر میرسد که حوزه در این سالهایی که گذشته، تلاش کرده تشکل دوم را درون خودش پرورش بدهد و نقدهای حضرتعالی نیز ناظر به همین وضعیت است؛ یعنی آن نگرش را نقد میکنید. مثلاً بسیاری، از انعطافپذیری اخلاق برای گشودن راههای تازه، استفاده کردهاند و برخی به عرفان، به عتوان یک راهکار اندیشیدهاند. عرضم این است که به نظر شما (بهعنوان یک فقیه که بهروزترین و گشودهترین ذهن را در مقابل تحولات جدید دارید) خود فقه، چه پتانسیلهایی دارد؟ بالاخره چیزهایی باید در دانش سنت، وجود داشته باشد که به تحولات تازه، راه بدهد. دوست دارم این را از زبان شما بشنوم.
پرسشگر: وقتی به شش موردی که حضرتعالی بر شمردید، نگاه و فکر میکردم، میدیدم که عمده بحث، مخالفت با امر جدید است؛ یعنی هر چیز جدیدی از حقوق اولیه انسان، حقوق بشر، تکنولوژی و دانشهای انسانی جدید میآید، فقها بهشکلی، با آن دچار مشکلند و با عرض معذرت از همه دوستان و بزرگواران، گویا در جامعه، جزء عقبماندهترین گروههایی که از لحاظ روزآمدی، زندگی میکنند، فقها هستند. آیا این، ریشه در آن دارد که مدینه فاضله و آرمانی ما، در گذشته و در پیامبر و ائمه ما قرار دارد که ما دوست داریم همیشه عقبتر باشیم و به عقب باز گردیم؟ آیا میشود چیزی را در آینده، تعریف کرد که انرژی، نیرو و انگیزهای بدهد که ما بیشتر، رو به آینده داشته باشیم نه گذشته؟
سروش: دوستانی که اظهارنظرهایی فرمودند، عمدتاً در مقام حلّ این مشکلات بود و اگر بنا باشد که در مقام رفع بر بیاییم، میتوان از این نکات، استفاده کرد و من منکر آن نیستم. دیدگاه اولی که مطرح شد، این بود که اینها را برخاسته از فقه حداکثری میدانست که در ایران، مبنا قرار گرفته، اما در کشورهای دیگر، چنین نیست. اکنون در مقابل فقه حداکثری، چیست؟ مثلاً شهید صدر «منطقة الفراغ» را مطرح فرمودهاند. اولاً این نظریه، فراغی که شما مد نظر میگیرید را اصلاً به وجود نمیآورد، بلکه اصطلاحی است که برای یک سری از مسائل غیر الزامی، گذاشته شده و با نظرها و فتوای بقیه آقایان، تفاوت ماهوی چندانی ندارد و به هرحال، منطقة الفراغ در دایره مباحات است و بقیه آقایان هم در مباحات، مشکلی برای قانونگذاری ندارند.
در پاسخ به اینکه فرمودید باید به کشورهای دیگر هم نظر داشت، عرض میکنم که ما کشوری در میان کشورهای دیگر نداریم که نظام اجتماعی و سیاسیاش بر مبنای فقه باشد و چنین ادعایی هم ندارند. بله، چنانکه پیش از انقلاب، بخشی از قانون ما برگرفته از فقه بود، برخی از قوانین در بسیاری کشورهای اسلامی (مثل قانون مدنی، قانون خانواده، نکاح و طلاق) متّخَذ از فقه است اما تجربهای وجود ندارد که نظام کیفری یک کشور، براساس فقه باشد، و لذا اولاً: نمیتوان در این زمینه، مقایسهای صورت داد. ثانیا: ما نیستیم که قلمرو فقه را حداکثری یا حداقلی، تعیین کنیم. ما از بیرون، چنین امکانی نداریم، بلکه باید دید چه کسی قلمرو فقه را مشخص میکند. خود فقه یعنی فقها میگویند که فقه تا کجا باید برود، مگر من و شما میتوانیم به آنان بگوییم آنچه شما میگویید، خارج از فقه است درحالی که خود، عین فقه میداند؟ شما پذیرفتهاید که فقها دانش فقه را میدانند و آنها تبیین میکنند.
بعد بهسراغ فقه سنتی میرویم که میگوید «ما من واقعةٍ الا و لله فيه حكمٌ». طبیعت قضیه این است، حالا ممکن است شما با یک سازوکار و فرمول، این قلمرو را اندکی بکاهید، ولی این بهمعنای حل مشکلات مطرحشده نیست، بلکه اکثرش به قوت خود باقی میماند و تنها بخش اندکی از آن، کاهش مییابد. این بسان بیماری است که علاج واقعی برایش ممکن نیست، بلکه فقط تخفیفی در بیماری او میدهند که شرائط بهتری داشته باشد و دوران بیماری را راحتتر بگذراند، ولی به هر حال، بیمار است. کسانی که اشکال میکنند، معتقدند که تا فقه هست، این بیماری هم هست.
پرسشگر: در تاریخ فقه و فقها داریم که هم مرحوم نائینی و هم مرحوم آخوند در زمان مشروطه، حوزه گستردهای از حکام را واگذار میکنند و حتی امور حسبه را که حوزه تخصصی ورود فقها بوده و به هیچکس اجازه ورود نمیدادند، به مجلس وا مینهند و یا حتی مرحوم نائینی در امور غیرمنصوص، آنها را به مجلس میسپارد. پس اینکه میفرمایید فقها اجازه نمیدهند، اتفاقاً چرا فقهایی بودهاند که چنین اجازهای دادهاند.
سروش: همه اینها جواب دارد. نکته اول در مورد مشروطه، این است که تصور آقای آخوند و آقای نائینی این بود که با توجه به ورود تمدن جدید، ظرفیت اجرای بیش از این، از احکام اسلامی نیست نه اینکه فقه چنین وظیفهای را برعهده ما نمیگذارد، بلکه ما بیش از این، قدرت نداریم؛ لذا در نقاطی، تکلیف از ما ساقط است درحالی که فقه زنده است و تکلیفش را مشخص کرده. ثانیا همانجا با وصلهای که مرحوم نائینی میزند، نمیگوید که این کار ذاتاً محوّل به مجلس است، بلکه میگوید برخی از فقها در مجلس، حضور دارند و با تأیید آنها، مسأله، شرعی میشود؛ یعنی باز هم امضای فقیه را لازم میداند و الا آنها ذاتاَ نمیتوانند تصمیم بگیرند و تصمیمشان هم نافذ باشد. آقای نائینی در «تنبیه الامّة» چنین چیزی را نمیپذیرد و اصلاً راهی هم نشان نداده؛ یعنی ایشان با همه آنچه که با تمام مقدماتش چیده، در پایان به این میرسدکه تنفیذ فقیه برای مصوبات مجلس، لازم است و اگر فقیه هم تشخیص نداد و تشخیصش با نمایندگان مجلس، تفاوت داشت و تنفیذ نکرد، هیچ راهکاری ارائه نمیدهد.
پرسشگر: عدم مخالفت را چطور میدانند؟
سروش: الآن هم، همان عدم مخالفت معیار است و نه در گذشته و نه در حال، احراز موافقت لازم نبوده است. هیچ تفاوتی با الآن ندارد؛ یعنی طرح آقای نائینی اگر به مقام عمل میرسید -که نرسید- همه مشکلات فعلی یا بیش از آن، بروز میکرد؛ ولی چون اجرا نشد، آقای نائینی خوشنام شد که طرح خیلی خوبی داده بوده و الا چنین نیست و ایشان مطمئناً مشکل اصلی را حل نکرده است، هر چند کام های خوبی برداشته است.
در نکتهای دیگر فرمودند که این اشکالات، کلی نیست. بسیار خب، من هم نگفتم کلی است، بلکه گفتم در تلقی این نسل، چنین است.
بعد فرمودند که اگر گرایشهای اخلاقی، وجود داشته باشد، این محظورات را ندارد. بله، آن یک نوع دیگری از دینداری است که این مشکلات در آن وجود ندارد، ولی دینداری مورد نظر فقها که احکام شرعی و استنباط است، دچار این مشکلات است و امکان دارد زمانی، جامعه برای رهایی از این مشکلات، به نوع دیگری از دینداری، مراجعه کند یعنی دینداری اخلاقی را جایگزین دینداری فقهی سازد؛ چنانکه الآن هم گاهی نمونههایی از آن، کمابیش در جامعه دیده میشود. این تأیید این مشکل است نه رفع آن.
اما فرمودید رسالههای عملیه یک پدیده مستحدث است و نتیجه آن این است که مردم باید به «فرد»، مراجعه بکنند. اولاً رسالهها، مستحدث نیستند، ارائه فتاوای فقهی در قالب یک متن، سابقهای بیش از هزار ساله دارد، ثانیاً باید گفت مشکل این نیست که به یک یا چند نفر مراجعه کنند، به هرحال، افراد مختلفی به این دانش، وارد میشوند که اهل فقاهت و اجتهاد میگردند؛ چه رساله بنویسند؛ چه ننویسند؛ نظر آنها از جنبه فقهی اعتبار دارد ثانیاً اگر موانعی وجود داشته باشد که مثلاً جلوی انتشار رسالهها را بگیرند، مشکل را کم نمیکند، بلکه موجب افزایش آن میگردد؛ چون روشن نیست کسی که میخواهد فیلترگذاری کند، چه رسالهها و گرایشهایی را حذف میکند و کدام را باقی میگذارد و این، موجب افزایش مشکلات میشود. اجتهادها وجود دارد و مردم در انتخاب مجتهدان، قطعاً آزاد خواهند بود؛ مگر اینکه بگوییم مشکل همان باز بودن باب اجتهاد است؛ لذا باید همانند جوامع اهل سنت، عمل کنیم که جلوی آن را گرفتند؛ آن را قدغن ساختند و گفتند حکم شرعی، همان است که حکومت اعلام میکند و بقیه نیز حق اجتهاد و استنباط ندارند. آنان با این رفتار، این بساط را جمع کردند، ولی این نه با مبانی ما سازگار است و نه مصالح، چنین چیزی را اجازه میدهد. به نظر من، راهحلی از این جهت نیست.
در مورد اینکه قانون را براساس فقه، قرار بدهیم، خودش یک بحث مستقل است؛ چون به هر حال در جامعه اسلامی، قانون نباید مخالف فقه باشد و این حداقل است؛ اما باید روشن باشد که براساس نظر و فتوای چه کسی انجام بگیرد؛ چون ممکن است یک فقیهی، مصوبهای را مخالف اسلام بشمارد و دیگری مخالف نداند. این بحث هم مطرح است که مبنای شورای نگهبان در داوری، فتوای خود اوست یا نظر رهبری و یا نظر مشهور بین فقها و یا اینکه در مخالفت باید حداقلی، نگاه بکند که اگر یک فقیه هم صاحب این رأی باشد، کافی است؛ ولو اینکه مشهور نیز این نظر را نداشته باشند. ولی به هر تقدیر، آنکه عملاً وجود دارد، این است که خود شورای نگهبان نیز چندان اهل اجتهاد و استنباط نیست، بلکه به رهبری، نظر دارد تا هرچه را فتوای ایشان باشد، مبنایی برای داوری قرار بدهند. من در مقالهای که در سال گذشته نوشتم، مبانی مختلف و مثالهایش را توضیح دادم.
در مورد توضیح موضوعات جدید برای فقها، باید گفت که اصلاً این سیستم موجود توضیحپذیر نیست؛ چراکه مرجع تقلید فعلی، کهنسال است و نمیتوان یک پدیده نوپیدا و پیچیده را برای او توضیح داد. انسان یک ظرفیت خاص دارد و باید در فضای این ارتباطات، حضور داشته باشد تا مسأله را بهخوبی درک کند، لذا توضیح یک مطلب بهصورت حفظی برای دیگری تا تأیید بکند یا نکند، چندان مفید نیست، بلکه باید برای او ملموس باشد که در جهان، چه میگذرد اما این افراد در شرائط، زمان و موقعیتی به این مناصب میرسند که امکان ارتباطات برایشان وجود ندارد و توضیح هر کسی میتواند با توضیح دیگری، تفاوت داشته باشد و موجب شود که بهجای اینکه خودشان اهل تشخیص باشند، باید توضیحاتی را که دیگران میدهند، بپذیرند؛ لذا حداقل، از جانب کسانی که این اشکالات را میکنند، مشکل به این شکل و از این راهها حلشدنی نیست.
نکته دیگر، پتانسیل فقه برای راه دادن این تحولات است. پتانسیل فقه، بسیاز فراوان است اما در شرایط موجود پتانسیل فقها، چندان زیاد نیست و این یکی از مشکلات، محسوب میشود؛ یعنی نیاز به کسی دارد که بنشیند و بررسی کند که با تحولاتی که در دنیا رخ میدهد، چگونه باید برخورد کرد. باید جمعها و گروههایی باشند که این مسائل را به بحث بگذارند. همه این راهها ممکن است و بهلحاظ مبانی، راهش مسدود نیست، اما عملاً چنین کاری شدنی نیست و واقعیتها گویای این است، نه اینکه استحاله عقلی داشته باشد؛ چون شرائط مناسب این گونه تحولات نیست. شما که مستقیم در حوزه، حضور ندارید تا دستتان در کار باشد و مشکلات طلبهها و ما را لمس بکنید. در شرائط موجود، برگزاری یک درس و بحث عادی در حوزه، برای کسانی که تفاوتی در نگاههایشان وجود داشته باشد، کاری سخت و دشوار است و همیشه عدهای در صدد هستند که بهگمان خودشان این علفهای هرز را بهنحوی، وجین کنند و آسوده گردند!. شما برخورد با آیت الله صانعی را به خاطر برخی فتاوای جدید فراموش کردید؟ قضایای آقای سدکمال حیدری را نشنیدهاید؟ پس اگر بنا بر این باشد که بخواهیم امیدمان را به چنین تغییری ببندیم تا یک تحول اساسی تفاق بیافتد، شدنی نیست، بلکه باید صبر کرد و افراد باید خودشان کار بکنند و البته این کار کردن، هزینههایی هم دارد؛ لذا باید آماده پرداخت هزینهها هم باشند تا این مرحله گذار و عبور، پشتسر گذاشته بشود و فضای دیگری پدید بیاید. فعلاً شرائط همین است و در این شرائط البته منظورم این نیست که محققان و اساتید تسلیم بشوند -و تسلیم هم نمیشوند؛ چون علم را نمیتوان به چیزی تسلیم کرد- ولی شرائط به این شکل است که بسیاری از کسانی که بهگونهای دیگر میاندیشند، چندان مجال ظهور و بروز در مسائل ندارند. مشکلات در این زمینه، مختلف است؛ یک بخش از آن به سیستم موجود در حوزه از نظر مدیریت، بستگی دارد و بخشی از آن به یک جریان فکری متصلب، مربوط میشود ولو اینکه در مدیریت هم نباشند، اما خودشان در کنار زدن افکار جدید و نو، مؤثرند. مشکل دیگر، جامعه است که بحث را میپذیرد یا واکنش منفی از خود نشان میدهد.
آیت الله اراکی، کتاب النکاحی نوشتند که تقریرات درس «حاج شیخ عبدالکریم حائری» و مربوط به صد سال قبل است و چاپ شده. بحث اول این کتاب، بحث نظر و نگاه کردن است و به موضوعاتی چون نگاه حلال و حرام، مقدار پوشش زنان، حرمت و جواز نگاه به وجه و کفّین پرداخته، ولی در کتاب النکاح آقای اراکی نیامده است. چند روز پیش، وقتی از خیابان «ارم» میگذشتم، دیدم که انتشارات «صدرا»، ناشر آثار آقای مطهری، کتابی جدید را منتشر کرده. این کتاب را که درباره روابط زن و مرد نوشته شده، خریدم. در مقدمه این کتاب آمده است که آقای مطهری در ماه رمضان سال 1344 در مسجد «هدایت» تهران –واقع در خیابان استانبول سابق و جمهوری فعلی که آقای طالقانی نیز امامجماعت آن بوده- منبر میرفته و سوره «نور» را در آنجا مطرح کرده است. بحث پیرامون آیاتی چون «قل للمؤمنین یغضّوا من ابصارهم …» در آنجا مفصّل است.
آقای مطهری در یکی از مجالس این کتاب فرمودهاند آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری، 40 سال قبل که مسأله بیحجابی برای اولین بار در جامعه ما مطرح بوده، آقای حاج شیخ، بحث کتاب النکاح میکرده، ولی بحث نگاه به نامحرم و لزوم و عدم لزوم پوشاندن صورت را مطرح نمیسازند با اینکه محلّ طرحش همانجا بوده است؛ چون فتوای مشهور و مطابق احتیاط، لزوم پوشاندن صورت زنان و عدم جواز نگاه مردان به چهره زنان بوده. استدلال حاج شیخ برای ترک این مباحث، این بود که اگر به نتیجه برسم که پوشاندن صورت بر زنها واجب نیست و بر مردها نیز نگاه کردن، حرمت ندارد، نمیتوانم نظرم را اظهار کنم و از سوی دیگر نیز بیان خلاف این نظر هم برای من امکان ندارد؛ پس بهتر است همانطور که قبلاً گفتهایم، مردم در این مسأله، احتیاط بکنند.
جامعه در بسیاری از مسائل، چنین شرائطی دارد و امروزه هم، چنین است؛ یعنی گروههای مختلف با گرایشهای مختلف، وجود دارند و فتوا و نظر دادن، گاهی هزینههای سنگینی دارد. حضرت امام در زمانی، فتوایی در مورد شطرنج دادند که عدهای از علمای قم علیه ایشان قیام کردند، با اینکه اعضای جامعه مدرسین، شاگردان ایشان بودند و عددی در مقابل ایشان محسوب نمیشدند. آنان که امام دربارهشان فرمودند به من تهمت میزنند که حرام خدا را حلال کردهام، چه کسانی بودند؟ کار کردن در چنین فضایی، خیلی آسان نیست؛ لذا باید آرامآرام و با ملاحظه، کار کرد و من معتقدم که همین کارهای کوچک –انشاءالله- نتایج بزرگی خواهد داشت.
[1]. حسینعلی منتظری، دراسات فی ولایة الفقیه، ج2، ص 102
[2]. سید محمدکاظم یزدی در عروة این مسأله را مطرح کرده است: «الاستمتاع بما عدا الوط ء من النظر واللمس بشهوة والضمّ والتفخیذ فجائز فی الجمیع ولو فی الرضیعه (العروة الوثقی، المحشی، ج5، ص 510) محشیان عروة نیز عموماً این فتوا را تأیید کردهاند.
[3]. مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی، صفحه 951.
[4]. مشروح مذاکرات مجلس بازنگری قانون اساسی، صفحه 691.



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.