سلسله جلسات سخنرانی و عزاداری محرم(4)
آوردگاه کربلا در آئینه قرآن (ساختار، اهداف و ویژگیها)
سخنران: استاد محمدعلی مهدوی راد
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا ابی القاسم مصطفی محمد صلی الله علیه و آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین.
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم :
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِين
شب عاشوراست و قطعا شب بی نظیر در تاریخ بشریت و صحنه ای که در آن سرزمین، امشب رقم خورده است، سرزمین کربلا یا طف، صحنه ای شگفت انگیز و حیرت آوری است ودر محضر علمای اعلام و استادان و بزرگواران هستیم . شب عجیبی است من نوعا شبهای عاشورا ابتدا اگر جایی صحبت کنم، این مطلب را می گویم که یکی از نیک اندیشان روزگار ما سخن بسیار لطیفی دارد که متذوقانه است نه مستدل ، وی در یک گفتار بسیار شنیدنی و خواندنی گفته بود که من فکر میکنم که این شب وروز را خداوند سبحان برای پاسخ به نق نق های کسانی که با خلقت آدم اعتراض داشتند، رقم زده است، این حادثه را درست کرده است تا به آنها بفهماند که در اردوی اباعبدالله الحسین کسانی هستند که به طفیل یکی از آنها می ارزد که خداوند کل هستی را بیافریند، به طفیل اباالفضل ، به طفیل یک علی بن الحسین و الی آخر، شب عجیبی است.
تاویل آیات قران به وقایع بعد از نزول
قبل از آن که به آن نکته که میخواهم برسم که الهامی است از همین دو آیه کوتاهی که خواندم، یک نکته ای را عرض میکنم در نهایت اختصار: یکی از معارف قرآنی که همه ی عزیزان توجه دارند، بحث تاویل در قرآن است. یک وقتی من با تاملاتی که داشتم و بحث های با فراز و فرودی که در این معقوله داشتم، نوشته بودم که تاویل در فرهنگ اسلامی ما و در میان آثار و مآثر عالمان در تمدن اسلامی خودشان مبتلا به تبهیم شده است، و آن همه گفت و گو به جای اینکه راه روشنی باز کند، برای این مفهوم و جایگاه آن در فهم قرآن، بر ابهام افزوده است.
مدتی تقریبا زیادی است که به این اندیشه رسیده ام که در مَآثر اهل بیت علیهم السلام و همچنین در بیان و بنان عالمان، حتی کسان معمول در قرن اول و دوم و کم کم قبل از آن که بحث های کلامی و مدرسه ای راه بیفتد، تاویل همان معنای معروف در میان معانی دیگر، یعنی تحدید مفهوم عام در یک مصداق است. مرحوم شهید سید محمد باقر صدر رضوان الله تعالی علیه در یک بحث خیلی لطیفی که تفسیر را تقسیم می کنند، به تفسیر لفظ و تفسیرمعنا و بعد در تفسیر معنا، که با دقت بیان می کنند، می گویند: که عملا تاویل همین است، از وقتی که بحث های اصولی و به دنبال آن کلامی و بعد کم کم فلسفی و بعد کم کم عرفانی در آستانه آیات قرآن شکل گرفت، این معانی مختلفی هم بر تاویل بار شد، شاید اولینش که برگزیدن احتمالی با قرائن و یا دلایل بیشتر بر احتمالات دیگر که ره آورد بحث های اصولی بود و آغازش هم از شافعی چه در الرساله و چه در کتاب الام ، بقیه اش دیگر ادامه پیدا کرد، تا چیز های دیگر، این بحث بیشتر بحث تمدنی است تا بحث هدایت پذیرانه آیات و فهم آیات باشد.
می پذیرم که در تاویل معنای عمقی و لایه های زیرین هم بکار رفته است، هم در روایات و هم در جاهای دیگر، ولی نه آنقدری که این موضوعی که الان میخواهم عرض کنم. من فکر میکنم جاودانه سازی مفاهیم قرآن و معارف قرآن کریم از جمله در گرو این است که این موضوع بدرستی تبین بشود. ائمه علیهم السلام از دو زاویه این بحث و موضوع را برای معتقدان به کتاب الهی و کسانی که با این معارف میخواهند، آشنا شوند پی گرفتند.
یکی در روایاتی که فرموده اند:

عن الباقر ع قال: مَا مِنَ الْقُرْآنِ آيَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ قَالَ ظَهْرُهُ [تَنْزِيلُهُ] وَ بَطْنُهُ تَأْوِيلُهُ وَ مِنْهُ مَا قَدْ مَضَى وَ مِنْهُ مَا لَمْ يَكُنْ يَجْرِي كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ كُلَّ مَا جَاءَ تَأْوِيلُ شَيْءٍ
نظیر این روایات هم دارد ، ائمه به صراحت فرموده اند که این قرآن یک ظاهری دارد که آن ظاهر همان مصادیق و جهت گیری هایی است که در آن آیات نازل می شد و تاویلش هم همانیست که بعد ها رقم میخورد و آن مفاهیم در آن مصداق ها تطبیق میکند و روشن گری و هدایت آفرینی میکند. از وقتی که به این نکته توجه کردم، روایاتی که ائمه فرمودند یا بعضی از عالمان بصورت مصداقی از آیات کم نیست، اما آنچه را که شخصا تفسیر کردند، خیلی زیاد است. یک بار حضرت آقای مرادی می گفتند: تاویل روایاتی که به سبکی می شود آنها را تأویل نامید آمارش نزدیک هزار و پانصد تا است ،الان یک نمونههایی را عرض میکنم.
در ذیل آیه :وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِين
امام صادق علیه السلام فرمودند: انما جاء تأویل هذه الآیه یوم البصره و هم اهل هذه الآیه وَ اتَّقوا فِتنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَموا مِنکُم خآصَّة، دوستان و فاضلان من توجه کنند که ذیل این آیه، هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعه، از طبری بگیریم تا این طرف، عناوین و عبارات چند گونه است، یکی از آن این است که زبیر بن عوام میگوید: آن وقت که این آیه نازل شد ما گمان نمی کردیم که خودمان مصداقش باشیم و اکنون فهمیدیم، که این آیه ما را مراد کرده است، این را در وسط جریان جمل گفت، یعنی حادثه ای اتفاق افتاد یک کسی این آیه را خواند، وقتی این آیه را خواند زبیر گفت: که هرگز گمان نمی کردم که ما مصداق فتنه باشیم.
اینجا تعبیر "نزل" است یعنی هیئت نزل است، یک تعبیر دیگری از همین زبیر است که لقد "قرئناها" زمانا و ما نری انّا من اهلها، ولی الان فهمیدیم که اذا نحن المعنیون، از کسی دیگر باز نقل شده است. همین طور یک نقل دیگر هم از زبیر است که گمان نمی کردم، که من و همراهان من مصداق این آیه باشیم، غیر از امروز در نبرد با علی بن ابی طالب فهمیدم که ما مصداق این آیه هستیم و گوناگون از اینها تعبیر شده است.
عمار یاسر رضوان الله تعالی علیه فرمودند: (در روز صفین) که نحن ضربناکم علی تنزیله فلیوم نضربکم علی تأویله. یک روزی حجاج بن یوسف که از شمشیرش خون میبارید و از نگاهش مرگ و از پلید ترین انسان های روزگار بود و هوس او خون ریختن بود گفت: که میخواهم یکی از یاران علی بن ابیطالب را پیدا کنید و آنرا بکشم، با یک تعبیر هایی، بالاخره قنبر را پیدا کردند و آوردند و یک گفت و گوی خیلی عجیبی بین قنبر و حجاج اتفاق افتاد. بعضی از کسان گفتند از خود او نقل کردند یا این را اجتهاد کردند که مثلا قنبر حدس زده است که او را می کشند، لا اقل حرفش را بزند گفت: نسبت تو با علی بن ابیطالب چه بود؟ و تو علی را چگونه میپنداشتی؟
سخن بلندی را درباره علی علیه السلام گفت: که او نماز گزار به کعبه بود و دوبار هجرت کرد و هرگز شرک نورزید و ... بالاخره حجاج خیلی دگرگون شد و بعد گفت: تو چکاره بودی عملا کنار علی بن ابیطالب؟ گفت: من برایش آب وضو می آوردم، وضو میگرفت، گفت: عجب، بعد وقتی که از وضو فراغت پیدا می کرد چه میگفت؟ قنبر گفت: که میفرمود:
فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّىٰ إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا ۚ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
حجاج یک تکانی خورد و به این اطرافیانش نگاه کرد و به یکی خطاب کرد و گفت: کان یتأولها علینا، این را برای ما تأویل کرد، این آیه را که خواند می خواست بگوید که ما که اینجا هستیم تاویل این آیه هستیم، آن کس هم گفت: که بله، همین طور است ما را تاویل این آیه دانست، بعد رو کرد به قنبر گفت: اگر من بکشمت و گردنت را بزنم چه خواهد شد؟ گفت: در آن صورت من سعادتمند خواهم شد و تو شقی خواهی بود. اینها صریح است و از این موارد باز هم است، هم در آثار و مَآثر تابعان و هم از میراث اهل بیت علیهم السلام داریم.
تاویل آیات قرآن در بیان امام حسین و یاران
یکی از جلوه های بسیار مهم و دیده گشا و بیداری آفرین کربلا، بکار گرفتن آیات به همین سبک تاویلی، هم در بیان امام علیه السلام و هم در یاران امام و خیلی اینها نکته های عجیبی است، الآن فرصت اندک است من همه این آیات را نمی توانم بخوانم، مثلا این خطبه ای که امام علیه السلام، این قسمتش دیگر آخرین خطبه ای است که امام قرائت میفرمایند، در ضمن خطبه قسمتی از آیه مربوط به حضرت نوح است که خداوند سبحان فرموده است: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ؛ وقتی که به قوم خود گفتند: که به حرف من خوب گوش نمی دهید، بعد از نهصد و اندی سال اگر این جایگاه ما بر شما سنگین و بزرگ شده، من دیگر توکل می کنم به خدا، از اینجا به بعد را امام علیه السلام قرائت فرمودند: «...فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً» هر کاری می خواهید، بکنید.
در صحنه کربلا آخرین لحظات امام در آستانه شهادت است، آنها هم عربده می کشیدند، در این ماجراها چقدر کشته شدند براساس نصوص تاریخی که وجود دارد، خیلی جمعیت آنجا عظیم بود،البته درست است که اعداد را آن زمانها خیلی دقت نمی کردند حالا هراندازه کشته شدند،امام است و تنها و این همه آدم در مقابل، با اینهمه عظمت و ابهت، جایگاه نوح را برای خودش رقم می زند و خود را در جایگاه تاویل این آیه میبیند، هرکاری می خواهید بکنید و بعد در ادامه اش امام چنان سخن می گوید و روشن می کند خیال نکنید برای شما ها هم اتفاق خواهد افتاد، نه بعد از این حادثه شما هم نخواهید بود «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللهِ».

و از این موارد فراوان است و گاهی من فکر می کنم که یاران و همراهان امام اینقدر هوشمند بودند، و سوالهایی که می کردند سوالهای خیلی لطیفی بود که شاید می خواستند آنها برای بعدها بماند که همه بیاندیشند که ماجرا چیست؟ و از چه قرار است؟ وقتی که این بنده خدا سوال می کند از امام علیه السلام که این آیه یوم ندعوهم،آن روزگاران هر کسی را با امامش می خوانند، معنایش چیست؟ امام توضیح می دهند که پیشوایان نار و نور وجود دارد، برخی مسیر را به بهشت را می گشایند و برخی مسیر را به آتش و الی آخر.
یکی از نکات خیلی جالب باز این است که ابن شهرآشوب این را نقل کرد، این است که هر شهیدی که در خون می افتاد و می رفتند بیاورند در خیمه شهدا به کمک امام یا خودشان، امام این آیه را می خواندند و همه اصحاب هم این آیه را می خواندند که «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» این تعبیر و ما بدلوا تبدیلا، خیلی تعبیر بلندی است، انّ اصحاب الحسین بکربلا کانوا کل من اراد الخروج
ثمّ قالوا: و كان كل من أراد الخروج ودّع الحسين عليه السّلام و قال: السلام عليك يا بن رسول اللّه، فيجيبه: و عليك السلام و نحن خلفك، و يقرأ صلوات اللّه عليه:«فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»
من گمان می کنم که یکی از مسیرهای فهم قرآن و قرآن را در گذرگاه زمان جاری و ساری کردن به این بحث، با تأمل و دقت اندیشیدن است، آن زمانی که این نکته به ذهن من آمد،این روایات را و این بحث ها را متوجه نبودم، شاید لطف خدا بود،
خاطره منبر
من این خاطره را بگویم که یک زمانی خوب منبر می رفتم توفیق داشتم و واقعا بد توفیقی است، که حالا منبر نمی رویم یا کم منبر می رویم، من به طلبه های جوان توصیه می کنم که حیف است این موقعیت را از دست ندهید، خدا حفظ کند آقای قاضی زاده را، اگر نبود هم باید یک جایی منبر میرفتم، به توصیه مرحومه والده ام که خودشان هم روضه می خوانند، مجبورم در حد دو تا سه که صدق بکند منبر بروم، خودم این طرف آن طرف برای خودم منبر پیدا کنم، امشب را ایشان لطف کردند و فرمودند من هم آمدم. آن وقتها که منبر می رفتم یک روزی نزدیک غروب تاسوعا بود، خیلی دلم سنگین و قلبم گرفته بود، یک حسینه ای بود که سالها آنجا منبر رفته بودم، شاید پنج یا شش تا محرم بود که پی در پی منبر رفته بودم، همینجوری بغض داشتم تنها بودم و گریه می کردم.
صاحبخانه من یک کتابخانه خوبی داشت، در آنجا نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که امشب به مردم چه بگویم؟ چند سال شب عاشورا آنجا منبر رفته بودم،خدا میداند یک مرتبه این آیه در ذهنم آمد «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في أَحْسَنِ تَقْويم؛ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلين»، یعنی انگار در جلوی من یک آیینه ای باز شد، که این اردو را خداوند سبحان دارد به من نشان می دهد، یک طرف این اردو اسفل سافلین است و یک طرف دیگر این اردو احسن تقویم است. من آن شب کتاب حیات الامام الحسین، مرحوم باقر شریف قرشی که حقا و انصافا کتاب کم نظیری است، با اندک وقتی که داشتم نگاه کردم و آن شب منبر رفتم و بعد هم یک، دو، سه تا بحثی را هم در این زمینه نوشتم، از جمله آن بحث آوردگاه طف در آیینه قرآن.
من الآن به آن بحثی که انسان خود را می سازد و شأن خود را و جایگاه خود را و شاکله خود را، به قول مرحوم استاد شهید مطهری نظر قرآن این است، که انسان همه کمالات را بالقوه دارد و باید آنها به فعلیت برساند و این خود اوست که باید معمار خویشتن باشد و شاید زیباترین آیه ای که این موضوع را پیگیری می کند این است «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا» بالاخره همه امکانات و همه زمینه ها وجود دارد و این انسان باید خودش را بسازد و اینها خودشان را ساختند، یا آن نگاه گوهر آفرین امام بود که اینها را بدانگونه، رقم زد و درست کرد که از نوجوان گرفته تا پیر مرد، مواضع شان و حرف زدنها شان حیرت آور است.
یک نکته ای را می خواستم عرض بکنم و آنهم به بحثم کمک می کند، از علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه استفاده بکنم که فرصت ما کم است، این دو تا اردو یک ترکیب عجیبی دارد، من پایه این ترکیب و این ساختار را همان بحثم، چه در آن نوشته و چه در آن گفتارها از مرحوم باقر شریف قرشی گرفتم و بعد خیلی خودم به آن افزودم و منابع و مستنداتش را زیاد کردم، بدون آنکه الآن مستندات را بگویم به سرعت می گذرم تا به آن نکته های اصلی مان برسیم.
ویژگی های اردوی یزیدی
اردوی یزید مرکب است از این مجموعه که یک عده فرصت طلبند، آدم های نان به نرخ روز خور، مثل شبث بن رِبعی و رَبعی هر دو تا ضبط شده است. این خیلی موجود عجیبی است، یعنی آن آخرین باری که به درک رفت تا آنجا شش تا موضع عوض کرد و گویا انسانها همیشه همینجوری هستند، یعنی حافظه تاریخی انسانها خیلی قوی نیست، یک بنده خدایی می گفت: بعضی ها به سرعت خط عوض می کنند و وقتی که خط عوض می کنند، در همان اول خط اند، یعنی هیچ وقت نمی پسندند که وسط باشند یا ته باشند، مردم هم اصلا تو ذهن شان نیست که این تا دیروز یک جوری دیگری بود و امروز یک جور دیگری است، اینها یک عده ای بودند که بعضی ها شان فرمانده بودند، یعنی از فرماندهان لشکر هستند. یک گروه دیگری هم انسانهای پست و رذل و جیره خواری بودند که در جایگاه فرماندهی یا با عقبه شخصیتی که داشتند، در کربلا مرتکب کارهایی شدند که جز همین تعبیر بسیار ژرف قرآن، اسفل سافلین که این باید باز بشود، به قول استاد مفسر جلیل القدر مرحوم استاد محمد تقی شریعتی، باید چندین صفحه نوشت تا معلوم بشود که این اسفل سافلین چه جوری است، واقعا نمی شود بر اینها چیز دیگری گفت، قیس بن اشعث مثلا فرمانده است، لباس امام علیه السلام را درید و برداشت برد، آن یکی دیگر اخنس انگشتر امام را برد.
ذهبی می گوید و اخذ رجل، یک مردکی آمد و زیورهای فاطمه بنت الحسین را در حالی به زور ازش می گرفت گریه هم می کرد، فقالت: لم تبکی؟ گفت: انا أَسْلُبُ بِنْتَ رَسُوْلِ اللهِ وَلاَ أَبْكِي؟ من دارم وسایل فرزند پیامبر به زور می گیرم گریه نکنم؟ گفت: مردک ول کن. گفت: من اگر این کار را نکنم، یک کسی دیگری می کند. او می آید این کار را می کند، می شود به اینها گفت انسان؟
یک تعبیری امام حسین علیه السلام دارد، حضرت امام صادق علیه السلام هم دارد، که اینها مسخ شده بودند، مسخ همان تعبیری که در قرآن «لعن الذين مسخوا قردة و خنازير» ، در ضمن صحبتم به زهیر شاید برسیم، امام علیه السلام زهیر را خطاب قرار دادند و گفتند: زهیر خدا لعنت کند قاتلان تو را، اینها مسخ شدند، اینها خنزیر و قرده هستند اینها انسان نیستند. شمر ایستاد مقابل امام و گفت :اعرفک حق المعرفه، من تو را کاملا می شناسم، مادرت فاطمه است، پدرت علی است، جدت محمد مصطفی است،اما با این حال من این کار را می کنم. این دیگر معلوم می شود که از کرامت انسانی سقوط کرده و دیگر انسانیتی در او وجود ندارد و در کنار کعبه هم که آن حرفها را می زد، آنها را بعدا خواهیم گفت.

یک مسأله دیگری که وجود دارد یک بخش عظیمی از اینها ترسویان ناخوشنود بودند، یکی از شاید بختیاری های تاریخ کربلا این است، که خیلی نص دارد. البته از درون این نصها، ما هو الحق و الواقع را بیرون کشیدن ، کار سختی است، ولی دارد و حتی به قول یکی از مورخان،اینهایی که مانده بودند، بعد وجدان شان به آنها فشار می آورد و می رفتند، حوادث را نقل می کردند. خیلی از اینها نقل می کنند، وقتی که پرچم ها را برمی افراختند که بروند به طرف کربلا جمعیتی می آمد، مثلا هزارتا، ششصدتا، هفتصدتا، تا به کربلا می رسیدند، شاید ده، دوازده تا می ماندند و بقیه شبانه فرار می کردند.
در کوفه ابن زیاد اعلام کرده بود مردی باید گردنش زده شود، یک بنده خدایی از یمن آمده بود، از یک کسی پول می خواست تا این ثابت کند که یمنی هستم و اصلا ربطی به این کارها ندارم، گردنش را زدند و تمام شد. اینها از ترس می رفتند، امان از این ترس. اگر کسی همین الآن هم بگوید یک بخشی مهمی از قرائت معارف اسلامی با قرائتی که آن سو هست، اموی است، شما شک نکنید.
خدا رحمت کنداستاد مرحوم محمد تقی شریعتی را، چون من خیلی از ایشان بهره بردم با اینکه هفده، هجده سالم بودم و مکرر می رفتم خدمت شان، در کتاب خلافت و ولایت نوشته اند و تیتر زده اند که معاویه یکی از سیئات شیخین است.این را آنها کاشتند در دمشق و شام و بعد ادامه پیدا کرد و هرچه انسان پلید و رذلی بود، اینها آفریدند. بازهم ایشان می گوید: اینها وقتی آمدند، ابوسفیان از علی علیه السلام مأیوس شد و آن گفتگوهایی که شما عزیزان بیشتر از من بلدید، رفتند آن طرف وقتی که رفتند آن طرف، قرارداد بستند که من خواهم بود به شرط اینکه از حاکمیتی که به اصطلاح به عنوان سقیفه شما رقم زدید، دوروبریهای ما سهمی و ارثی میبرند.
و جالب است ایشان می گوید و من هم یک کمی که پیگیری کردم، ظاهرا درست هم است، یک وقتی به خود ایشان هم عرض کردم که ای کاش این همه مطالبی که داخل این کتاب است، همه آنها مستند می شد، می فرمایند که عمر یک شعاری داشت، به نام از کجا آوردی؟ که این را، روشنفکران اهل سنت خیلی هم به این پرداخته اند، این شعار را یک بنده خدایی یک کتاب نوشته که فی حد نفسه کتاب قابل توجهی است، نظام الحکم و الاداره فی عهد عمر بن الخطاب، همین شعار را خیلی بلندش کرده که وقتی کسی را می فرستاد، فرماندارش می کرد، بخشدارش می کرد، وقتی که برمی گشت اموالش را محاسبه می کرد.
استاد می گوید یک شخص عمری را محاسبه نکرده است، برای اینکه قرارداد بود. یک بار عمر به معاویه یک نامه نوشت، که من اینجا بر بوریا می نشینم و شما آنجا شنیدم داری کاخ درست می کنی، او هم نامه نوشت که اگر یکبار دیگر به من تذکر بدهی، تو آنجا و من هم اینجا ، خلاص. و امویان سوار براین ماجرا شدند.
گروه دیگر ناآگاهان اسیر تبلیغات بودند، خیلی عجیب است، وقتی که علی علیه السلام که جلوه حق و تجسم کرامت، انسانیت و شرافت و عبادت و همه چیز آنطوری که برایش فتنه می کنند و تا بعد که برسد به دوره امام حسین علیه الصلاة و السلام چه اتفاقاتی افتاده است؟ علی علیه السلام وقتی که آمدند خودشان فرمودند: ان بلیتکم قد عادت، این بلیه ای که عادت شده بود، مگر علی علیه السلام توانست در عرض آن چهار سال کاری کند، بقیه هم که برگشتند به همان بلیه ای که بودند برگشتند.
قیل رجل من زعماء الشام و اهل العقل و الراءی من ابوتراب؟ تازه این شخص هم سرش به تنش می ارزد، یک اینجوری کرد و گفت: نمی دانم. گفت: این همین ابوترابی که الآن دیدید در مسجد دارند لعنش می کنند، این کیه؟ مثلا تو از اهل خرد و اهل رأی هستی، گفت: اراه لصاً من لصوص الفتن. در ماجرای کربلا هاشم مرقال که شأن بزرگی دارد، چقدر اینها ارجمندند و عظیم اند یک کسی از هاشم نقل می کند که من دیدم یک جوانی به چپ می زند به راست می زند، رفتم جلوی او را گرفتم گفتم: بچه چیته؟ گفت اقاتلکم لأن صاحبکم لا یصلی، من با شما می جنگم به خاطر اینکه رییس تان که علی بن ابی طالب باشد، این نماز نمی خواند، دردش اینجاست کما ذکر لی، در نسخه دیگری دارد کما یقولون، همانطور که می گویند.
ابو شعثا آن کسی را که نامه را آورد برای حر، شناختش گفت: این چه کاری است داری می کنی نامه برداشتی آوردی که چی؟ گفت: من امامم را اطاعت کردم اطعت امامی، ابو شعثا گفت: بل عصیت ربک و اطعت امامک فی هلاک نفسک و کسبت العار و النار و بئس الامام امامک و بعد ببنید: جلعناهم ائمة یدعون الی النار. آنها اسیر تبلیغات بودند،
ویژگی های اردوی حسینی
ولی این طرف اوضاع عجیب است، آن کلام امام حسن علیه السلام و امام سجاد علیه السلام، شما علما خودتان در منبرهایتان خواندید که این جمله زیارت اربعین که «اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْهَدُ أَنَّهُ وَلِيُّكَ وَ ابْنُ وَلِيِّكَ ... وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ ... (بعد:) وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَيْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْيَا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى»
اما یک چیزی هم بگویم و اجازه دهید یک چند دقیقه ای هم به آن طرف بپردازم، که خیلی هم شیرین است و اینها کام انسان را تلخ می کند. این اردو اردوی بی اراده ای است، اردوی تذبذب دارد، اضطراب دارد، سرگردان است. مرحوم قرشی یک نکته خیلی جالبی متفطن شده می گوید که اصلا در ادب عربی و در فرهنگ جهاد و رزم جاهلی، این بود که در عرب رویاروی که می شدند، رجز می خواندند، خودشان را معرفی می کردند، دلاوریهای شان را می گفتند، می خواستند دل طرف را خالی کنند. شما یک نفر از اردوی یزید را پیدا نمی کنید که رجز خوانده باشد، به چه بنازد، چه چیزی را تعریف کند، فسق، فساد، اطاعت کورکورانه، کان شمر یصلی معنا، راوی می گوید در کنار کعبه بعد برگشت به من گفت: من شریف هستم، شریف یک تعبیری است در ادب عربی برای غفران من دعا کنید، من بهش گفتم: چطور برای تو دعا کنم که تو فرزند رسول الله را اقدام به کشتنش کردی و کشتی؟ گفت: ویحک این حرفها را نزن من چه کار می کردم، کیف اصنع امرئنا هوءلاء امرونا، اینها امر کردند و ما هم آن دستور را اجرا کردیم و ادامه اش هم بماند.
عرض کنم که یاران امام یک عده موالی اند پانزده نفر عرب هستند، از اینها هفده یا هجده یا بیست و هفت نفر از بنی هاشم اند، هشت تن از صحابیان پیامبرند حبیب، مسلم اینها انسانهای بزرگی هستند، بیست نفر از اصحاب علی علیه السلام هستند، شصت و هشت نفر از کوفی ها هستند، نه نفر از بصری ها هستند. من همینجا یک نکته ای را عرض کنم که این دوست بسیار خوب ما حضرت آقای هدایت پناه، یک پژوهشی بسیار خوبی هم کرده است، تعبیر الکوفی لایوفی، واقعا کوفه در سال 61 کوفه علوی نیست، معاویه سه یا چهار بار تهجیر کرده است، یعنی همین کاری که الآن امروز انجام میدهند در بعضی از جاها شیعه ها را بیرون می کنند، یا تو اسرائیل انجام دادند، بعضی از این کسان یعنی فرماندهان لشکر یزید و اردوگاه یزید دقیقا عنوان اموی دارند، این جور نیست که شامیان آنجا نباشند یا بودند، آمدند در کوفه ساکن بودند و الی آخر، اینها بالاخره همه اینجوری نبودند که کوفی باشند و آن کوفیانی که گاهی مثلا آن تعبیرها را امام علیه السلام درباره شان دارد.

نزدیکهای غروب تاسوعا بود که وقتی که یک هجومی تا نزدیک خیمه ها آمدند، امام علیه السلام فرمودند: یا عَبّاسُ، ارکَب بِنَفسی أنتَ یا أخی، برادر من ابوالفضل جانم فدایت برو بگو آنها چه می گویند حرف شان چیست، بعد که برگشتند گفتند، اینها می گویند یا پذیرش آنچه که ما می گوییم یا جنگ، امام علیه السلام فرمودند: «اِرْجَعْ اِلَیْهِمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلى غُدْوَة» برگرد اگر توانستی از ایشان امشب را وقت بگیری که ما نماز بخوانیم، قرآن بخوانیم، من نماز را خیلی دوست دارم، تلاوت قرآن را هم دوست دارم، و یکی از همین گزمه های بی سروپا نقل می کند که ما کشیک داشتیم دوروبر خیمه های حسین بن علی، وقتی که من رسیدم آن نزدیکی ها دیدم که «لَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحْلِ و هم مَا بَیْنَ رَاکِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِدٍ» اینها مثل زنبور داشتند ندا می کردند، زمزمه می کردند یا در حال رکوع بودند یا سجود بودند، طمع خواب دیگر از چشمهای اینها رفته بود، همه به مناجات الهی روی آورده بودند.
فقط عناوین را عرض می کنم که هدف اردوی امام علیه السلام دفاع از دین است و ماندگاری دین، حتما دوستان اهل مطالعه اند و شاید جسارت باشد عرض کنم یک کتاب بسیار قابل توجه و خواندی است که آقای انوار حیفاء نوشته که از شیعیان سوریه است، حادثة کربلاء فی ضمیر الحی الانسانی یا العالمی، آنجا از یک تعدادی روشنفکر غیر مسلمان یا غیر متدین از مسیحی از سنی و از تحلیل گران شیعی کسانی مثل عبدوه، بنت شاطی، عقاد، سعد رستم، سامین نشاط، اینها با تحلیل گفتند: که اگر حادثه کربلا نبود، قطعا از دین خبری نبود، فاتحه اسلام خوانده شده بود این حادثه، نگاه داشت. اینها محو در حق بودند، یعنی دین و امام!
یک متنی را می خواهم نقل کنم سه یا چهار خط است، بعد از عزیزان می خواهم که متن کامل را بخوانند، حر هجرتی که فاصله ای که میان بتخانه شرک تا مدینه شهادت را در نیم روز با یک تصمیم و چند گام طی کرده است. کجا؟ اینها را من نقل به معنا می کنم درس خوانده، فلسفه خوانده، هنر دیده است، مدرسه رفته، واحد گذرانده، چه کار کرده است، نه حر برای پیمودن فاصله ای که به درازای ابدیت است و از شیطان تا خدا، راه انتخاب انقلابی کرد، ناگهان جهت خویش را عوض کرد هر انسانی یک فلش است و حر صبح عاشورا فلشی به سوی یزید بود و ظهر عاشورا فلشی به سوی حسین، امام، ولایت، رهبری، پیشوایی، این گونه با جان انسان کار می کند، یک تحلیل جامعه شناسی هم کرده که آنها را می گذارم و من فکر می کنم که واقعا آن نگاههای امام اینها را ساخت، یوم ندع کل اناس بامامهم، همه را بگذارید فقط این نوجوان را یادتان و یادمان باشد که «أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاَمیرُ *** سُرُورُ فُؤادِ الْبَشیرِ النَّذیرِ / عَلِیٌّ وَ فاطِمَةُ والِداهُ *** فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظیر».
خدا رحمت کند استاد شهید مطهری را یک تأملی کرده در اینجا، خیلی جالب است می گوید: همه اینهایی که رجز خواندند، حالا جوان بودند، بزرگ بودند، از قبیله شان حرف زدند، از پدرشان حرف زدند، از خانواده شان حرف زدند، ولی این جوان چه نورانیتی پیدا کرده بود. می گویند «غلام» باید یازده یا دوازده یا سیزده سالش بوده باشد، چه طور این نور مشتعل شده و چقدر این نورانیت پیدا کرده است، که صاف بگوید: به شما چه ربطی دارد که قبیله من چه کسی است، پدرم چه کسی است، مادرم چه کسی است، آن چیزی که برایم مهم است، این است که من امام دارم و امام من حسین است، حسین یک شاقول است به قول انوشه یک فلش است یک فلش به سوی خداست وقتی او هست دیگر همه چیز هست، وقتی که او نباشد گویا هیچی نیست و این عبارت نافع بن هلال (الله اکبر): والله ما كرهنا لقاء ربنا » این دو تا کلمه، وقتی که به امام علیه السلام گفتند که هرگز ما شما را رها نمی کنیم، مگر امکان دارد همچین چیزی، ما آمدیم اینجا «فانا علي نياتنا و بصائرنا» ما با آگاهی اینجاآمدیم، ما مسیر را با روشن بینی انتخاب کردیم و همینجا می خواهم عرض کنم که زهیری که در آنجا می گوید: اگر من را یکبار، دوبار، ده بار، صد بار، آتشم بزنند و خاکستر شوم و دوباره زنده شوم و در راه تو این جان را می دهم، در حالی که این شهادت است و سعادت است. اولین کسی که این حرف لق و بی مزه را گفته که زهیر، عثمانی بوده به همان تعبیر تاریخی اش، یعنی گرایش عثمانی داشته، انساب الاشراف بلاذری است و آنهایی دیگر هم که گفتند پایه درستی ندارد، البته یک مدتی هم کسی بود که می خواست بگوید: نه این سو است نه آن سو، ولی در مسیر حق اینطوری دگرگون شد، تا به اینجا رسید.
امام علیه السلام به یارانش فرمودند: که من اصحابی اوفی و نیک اندیش تر و پاک تر از شما نمی شناسم، هر کدام از شما دست یکی را بگیرید ولِيَأخُذ كُلُّ رَجُلٍ مِنكُم بِيَدِ رَجُلٍ مِن أهلِ بَيتي فجزاکم الله جزاء خیرا، بروید ثم تَفَرَّقوا في سَوادِكُم، اینها با من کار دارند، فردا صبح چشم شان را باز می کنند، می بینند که من هستم هر کاری با من دارند، انجام می دهند. یک مرتبه از میان این جمعیت، صدایی برآمد که لِم نفعل ذلک؟ چرا این کار را بکنیم، لنبقی بعدک، برای اینکه بعد از شما بمانیم، لا ارانا الله ذلک ابدا، خدا هرگز چنین روزی را نیاورد، که ما باشیم و تو نباشی. مسلم بزرگ بود، شأن و شخصیت داشت، برادرانش هم بودند، امام علیه السلام فرمودند: حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا فقد اذنت لکم، من اجازه دادم شما بروید، یک مسلم بس است برای شما. گفتند: که اگر ما برویم، به مردم چه بگوییم انا ترکنا شیخنا، ما بزرگ مان را واگذاشتیم و عموی مان و پسر عموی مان را واگذاشتیم شمشیری نزدیم، نیزه ای نیفکندیم، لا والله لا نفعل، هرگز به خدا این کار را نخواهیم کرد، تا اینکه جان مان را و مال مان را و فرزندان مان را در راهت فدا کنیم. واین جمله چقدر درخشان است، فقبح الله العیش بعدک، روی آن زندگی سیاه باد که در آن تو نباشی.
آخرین را که بخوانم سعید بن عبدالله است، سعید بن عبدالله مقدماتی عجیبی دارد،این حضورش حرف زدنش بالاخره وقتی که مسلم یا حبیب یکی شان آمدند و گفتند: که آخرین نماز را هم می خواهیم با شما بخوانیم، سعید آمد و گفت که آقا اینها گرچه که اجازه دادند در وقتی که شما نماز می خوانید تیر نیاندازند، ولی اینها کی به قول خودشان عمل کردند که حالا عمل کنند، من در جلو شما می ایستم که شما نماز را بخوانید.
مرحوم مقرّم یک استدلالی می کند که این یک نماز عادی نبود، نماز قصر بود، چون حالا امام که بنا نبود آنجا بماند و اگر به غیر علم امام هم بود، طبیعتا می دانستند که نماز کوتاه بود، ولی عجیب است که این مرد چشمان را تیز کرده بود به طرف این تیرها و این کمان ها که امام ضربه نبیند، از طرف راست تیر می آمد خودش را کج می کرد، از روبرو می آمد خم می شد، اینقدر این آماج تیر شد که وقتی که امام علیه السلام «السلام علیکم» را گفت، این بی اختیار افتاد، دیگر جانی نداشت. عجیب است بعد امام آمده، این تا حدی که بعضی از قسمت های صورت و بدن هم تیر داشتند، امام سر را روی زانو گرفت، خون از بالا سرازیر شده و جلو چشم را گرفته بود و امام علیه السلام این خونها را گرفته از چشم پاک کرد، برای اینکه سعید را ببیند و سعید هم او را ببیند، و بعد گفت: آقا جان تو از من راضی هستی؟ من وفای به عهد کردم؟ و امام در حالی که او را می ستود گفت: حتما همینطور است در حالی که قیامت به پا شود آنوقت تو جلو من حرکت می کنی.
من نمی توانم هیچ وقت از متن ها بگذرم، خیلی از این ها را با یک دقتهایی و تأملهایی نوشته بودم، ما نوعا میگویم جون (با ضمه)در حالی که جون (با فتحه و سکون) است، هرچند که در ذهن می آید که جوانی است یا میان سالی است، در حالی که بر اساس آنچه که میگویند حدودا نود سالی داشته است. این متن عبارتش را هم حالا فرصت نیست بخوانم، این غلام اباذر بود و اباذر اهدا کرده بود به این خانواده، این هم آمد اجازه خواست، امام فرمود: از اینجا به بعد من یک امکاناتی بهت می دهم که بروید دیگر برای خودت زندگی کنید با آرامش با آسایش! گفت: آقا یعنی چه؟ من آنوقتهایی که آسایش کنار سفره تان بود، من بودم حالا که شما در تگنا و سختی هستید من بروم!
من فکر می کنم که حالا جون می خواست که دل امام را راضی کند که بهش اجازه بدهد، خم شد که دست امام را ببوسد، امام از زیر چانه اش را گرفت و نگذاشت، غلام به امام یک نگاهی کرد گفت: که آقاجان من خوشبو نیستم؟ بدنم هم سیاه است، جایگاهی هم ندارم به تعبیری حسب و نسب آنچنانی هم ندارم، دلم می خواهد اجازه بدهید بروم، وقتی که من شهید شدم آنوقت برایم دعا کنید که منم خوشبو بشوم و این پوستم هم سفید بشود، این را همه مقتل ها نوشته اند که امام فقط صورت را به صورت علی اکبر گذاشت، وقتی هم که نوعا برای اینکه بدانند کسی زنده است یا نه، می بینند که قلب می زند یا نه، امام گوشش را روی قلب علی هم گذاشت، وقتی که دید قلب نمی زند گفت: و علی الدنیا بعدک العفا، و تنها کسی که صورت را به صورت گذاشت، حالا حر را هم سرش را گذاشت روی زانو و گفت تو در دنیای آخرت آزاده ای نه آزاد، ولی اینجا وقتی که آمدند کنار جون امام خم شدند و صورت را به صورت جون گذاشتند و بعد بلند شدند گفتند: خدایا بدنش را خوشبو کن بعد از چند روزی بنی اسد آمدند، آنها گزارش کرده اند که از دور یک بدنی می درخشید مثل آفتاب روشن .
کربلا این اردوگاه این طرفش هرچه در هستی انسانیت، آزادی، کرامت، برنادلی، شرافت، شهامت، رهایی، رهایی از همه چیز، هرچه تو هستی وجود دارد در این مجموعه کوچک وجود دارد، یعنی یک جهانی است تنیده درهم با همه زیبایی ها و دلپذیری ها.
خدا یا ما را قدردان این همه عظمت و نعمت قرار بده
والسلام علیکم و رحمة الله.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.