بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع بحث ما حقوق انسان در قرآن بود که با اشاره به حق حیات عنوان یکی از انواع حق در قرآن کریم بحث را شروع کردیم و بعد به مسالهی حق کرامت انسانی یا مکرم بودن انسان پرداختیم که در جلسهی گذشته گفتیم زمینههای کرامت انسانی چند چیز است و به آنها اشاره کردیم از جمله بهترین خلقت برای انسان از جمله اعطای اختیار، مسخر کردن عالم یا تسخیر عالم برای انسان، مورد دیگر اعطای جانشینی به انسان و مسالهی خلافت اللهی که مورد بحث قرار دادیم. یکی از دوستان اشاره کردند که یکی از این موارد هم بحث مسجود ملائکه بودن است؛ اینکه انسان مسجود ملائکه است این هم باز میتواند زمینهی کرامت انسان باشد و در این زمینه آیات متعددی داریم که هم به مسالهی مسجود بودن انسان اشاره میکند و این را هم یک فضیلت برای انسان میداند. از جمله در سورهی مبارکهی بقره میفرماید (وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ) که این البته تعبیر آدم است اما ازآیات دیگر میشود استفاده کرد که اختصاص به حضرت آدم ندارد این سجده بر انسان است.
مورد دیگری که هست در سورهی اعراف (وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ) این آیهی شریفه اجمالا این طوری شروع میکند که خلقناکم ثم صورناکم یعنی اینها را با ضمیر جمع میآورد بعد به ملائکه گفتیم که به آدم سجده کنید که اینجا معلوم میشود آدم از باب اینکه نمونهی انسان هست در قرآن کریم مسجود قرار گرفته است. ملائکه موظف بودند به اینکه سجده کنند به جنس آدم که ممثل یا نماینده شان حضرت آدم ابوالبشر میشده است. آیهی مشابه در سورهی اسراء آیهی 61 (وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إَلاَّ إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا) که این نشانگر آن است که اولا این سجدهای که برای آدم است نشانگر یک شرافتی است لذا ملائکه که مطاع پروردگار بودند سجده کردند ابلیس سجده نکرد دلیلش را هم آورد گفت من از آتش هستم او از خاک است. باز دوباره آیهی دیگر هم شبیه این است که (فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاء مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا) بعد آخرش ذکر میکند ابلیس از اجنه بود و از امر پروردگار روی برگرداند و بعد هم میگوید شما او را ولیّ خودتان نگیرید.
اجمالا این مورد هم که چند تا آیه دارد که همه اش مضمون واحدی دارد به بعضی از نکاتش هم اشاره میشود؛ این است که مسجود ملائکه بودن هم یکی از زمینههایی است که در حوزهی کرامت میشود از آن یاد کرد. اما همهی اینها مقدمهای است برای اینکه از قرآن استفاده کنیم بالاخره قرآن در آیهی 70 سورهی مبارکهی اسراء مسالهی کرامت ذاتی انسان را مطرح میکند. این آیه همانطور که گفتم تقریبا یک حاشیهای است بر یکی دو تا آیهای که در چند آیهی قبل ذکر شده آیهی قبل این است میگوید (وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إَلاَّ إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا) که این را خواندیم (قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إَلاَّ قَلِيلاً) در آیهی 61 سورهی مبارکه اسراء مسالهی سجده به حضرت آدم مطرح میشود بعد اشکالش هم این است که کسیکه از خاک است من به او سجده کنم؟ بعد این نوع در حقیقت تصویرگری که خداوند متعال برای انسان و رابطهی ملائکه و اجنه با انسان طراحی کرده این را جناب ابلیس این طوری تحلیل میکند میگوید (أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَِّنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إَلاَّ قَلِيلاً) این کسیکه او را بر من کرامت دادی اگر من زنده بمانم تا روز قیمت غالب ذریهی این آدم را من آنها را به دنبال خود میکشانم.
این آیهی شریفه به صراحت ابلیس میگوید (أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَِّنْ) همانطور که ما تحلیل کردیم گویا درخواست سجده از ملائکه برای آدم دلالت بر کرامت انسان میکند لذا مثلاً فرض کنید که در نگاه ابلیس معنا ندارد کسیکه از نار خلق شده بر کسیکه از طین خلق شده سجده کند و با این تعبیر که او را بر ما کرامت دادی از او یاد میکند. بعد از چند آیه این آیهی شریفه مشهوری است که در باب کرامت ذکر کرده اند (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً) در این آیهی شریفه 70 سورهی اسراء پنج مطلب و ویژگی را برای انسان ذکر کرده اول کرمنا بنی آدم میگوید اینجا بنی دارد کسی نمیتواند بگوید این اختصاص به حضرت آدم دارد گرچه آیات قبل هم این اختصاص را نداشت معلوم بود از نوع تحلیل که جنس آدم است و اگر شخص آدم هم هست به عنوان نمایندهی بنی آدم است. وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ یعنی اینها را در زمین بر کردیم و سیر دادیم وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ از طیبات به او روزی کردیم وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً و انسان را بر کثیری از مخلوقات خود برتری دادیم.
خب اینجا بحث خیلی زیاد است ما از آن منظری که میخواهیح بحث کنیم نکته مان سر همان (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ) که انسان مورد تکریم قرار گرفته شده شاید هم بشود گفت اینهایی که بعدا ذکر شده (وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ) اینها هم صفات انسان است و البته بعضیها بین کرامت و فضیلت فرق گذاشتند که من انشاءالله از عبارت مرحوم علامه طباطبایی فرقی که ایشان گذاشتند را ذکر میکنم. اما این کرمنا بنی آدم اگر یادتان باشد جلسهی قبل یک مقداری صحبت کردیم که کرامت و تکریم یا کریم اینها واژگانی است که به بهترین چیزی که از یک نوع است اطلاق میشود و اگر گفتیم که کرامت به خداوند اختصاص پیدا کند احسان ویژهی خداوند، عنایت ویژهی خداوند است حالا اینجا کرمنا بنیآدم نه مؤمن دارد نه مسلمان دارد نه شیعه دارد کرمنا بنی آدم برای همین مخصوصا خیلی از مفسران معاصر به یک معنا وجه تکریمی که اینجا هست را چیزی دانستند که در همهی انسانها وجود دارد چیزی ندانستند که اختصاص به مومنین یا متقین دارد این یک کرامت ذاتی است برای همهی انسانهاست و باید بگردیم ببینیم که مصداق این کرامت یا اقتضای این کرامت چیست؟
در برابر هم البته مفسران متقدم ما بعضا این کرامت را برای همهی انسانها ندیده اند و توجیهاتی کرده اند که گفتند کافر که کرامتی مثلاً ندارد پس چرا آیهی شریفه این طوری گفته است؟ حالا یکی از آنها که تفسیرش را اجمالا از نظر میگذرانیم اولیش مرحوم طبرسی در مجمع البیان است میگوید کرمناای فضلناهم کرمنا را به معنای فضلنا میگیرد که این احتمالا قابل نقد است چون کرمنا خود اینجا دوتاست. ایشان میگوید ابن عباس در یک تعبیری لقد کرمنا را لقد فضلنا دانسته. بعضیها گفته اند در آن بخش کثیر به معنای جمیع است بعضیها هم گفته اند مراد این است که این کثیر همهی موجودات إلی الملائکه هستند بهخاطر اینکه ملائکه در بعضی از مصادیق فضیلت مساوی یا بیشتر از انسان دارند اما مرحوم علامه طباطبایی یک تفسیر دیگری دارد ولی مجمع البیان میگوید و اجریة الصفت علی جمیعهم من اجل من کان فیهم علی هذا الصفه میگوید این را از باب تقریب خدا به همه گفته چون همه که فضیلت ندارند، کافر که فضیلت ندارد اینکه گفته ابن عباس فضلناهم اجریة الصفة علی جمیعهم گفته همهی بنی آدم مکرم هستند من اجر من کان فیه علی هذه الصفه یک عده شان این طوری هستند مثلاً اولیاءالله، ائمه (علیهم السلام)، صلحا اینطور هستند.
این یک معنا به اینکه کرمنا یعنی فضلنا، و قیل انما امهم بتکرمة مع أن فیه عن کافر ؟؟ معنای دیگر ایشان گفته که چطور بگوییم خداوند تکریم کرده در حالی که کافر است و خداوند کافر را هیچوقت تکریم نکرده گفته این برای این است که خداوند کافر و مؤمن را اکرام کرده به نعم دنیویه کصور الحسنه کفار هم بعضا ؟؟ و تسخیر الاشیاء لهم وبعث رسل الیهم اینکه در جامعه رسل آمدن خود این تکریم انسان است یعنی ارزش دادند پیامبر برایشان فرستادند این هم یک معنا که در حقیقت تکریم را باز برای همه نمیبیند میگوید که تکریمشان بهخاطر این است که در حقیقت امور مادی است یا پیامبر برایشان فرستاده این طور نیست که همه از هر جهت مکرم باشند.
سومی میگوید یک معنای دیگر این است که اینها واقعا همه شان مکرم نیستند ولی ما با این حال معامله مکرم قرار دادیم بخواهیم اینجا یک مبالغهای بکنیم به بعضیهایشان کرامت قائلیم بعضیها را نه؛ ولی از باب مبالغه گفتیم حتی آنهایی هم که همینطوری ؟؟ هستند آنها را هم مکرم دانستیم که این را به کسی نسبت نداده است بعد میگوید حالا به چه کرامت داده شدند؟ بعضیها گفتند که این نیروی ویژهی انسان دارد، عقل، تکلم و تمیز دارد میتواند از هم تشخیص بدهد که این را ابن عباس و وهاب گفته اند و قیل انکم یاکلون بالید اینها با دست غذا میخورند و کل دابة تاکل ؟؟ و قیل بتعدیل القامه اینکه راست قامت هستند و امتدادها این هم یک مفسر دیگر و قیل ؟؟ یعملون بها ما یشائون گفته که کرامت انسانی است که انگشت دارد با این انگشت خیلی کارها میکند. به قول آقای قرائتی که میگوید بیمار است و خدا شفایش بدهد میگفت با یک دست شما میتوانید دکمه را ببندید. این بهخاطر اینکه سلطهی بر غیر دارند و تسخیر سایر انسانها لهم و قیل ؟؟ محمدا منهم که این هم باز محمد بن کعب گفته و قیل بانهم یعرفون الله و یعترفون بامر گفته اند انسان مکرم است چون خدای را میشناسد و به امرش در حقیقت سر فرود میآورد؛ یعنی اوامر خدا را گوش میدهد.
خود صاحب مجمع البیان میگوید و قیل بجمیع ذلک و غیره من النعم التي خصوا بها و هو ؟؟ میگوید همه اش هر چه بودهم قد و هم زیبایی و هم عقل و هم برایش پیامبر آمده همه را روی هم بگذاریم میشود وجه کرامت انسان؛ پس در حقیقت کرامت انسان را به این میگیرد که انسان در خلقت یک تفاوتهایی با دیگران دارد حالا بعضیها تفاوتهای بدنی است مثل انگشت وقامت و زیبایی بعضی به یک معنا کرامتهای معنوی است مثل داشتن عقل و داشتن اختیار و بعضیها بالعرض است مثل اینکه کسانی هستند که در آنها پیامبر امده مثلاً کارکرد شناخت پروردگار و امر پروردگار را دارند امور مختلف را همه آورده اند و ایشان میگوید همهی اینها کرامت است. شبیه این روایات متعددی ایشان دارد قبل از این هم مفسران دیگر ذکر کردند که کرامت انسان را در امور مختلفی ذکر کردند که همانطور که گفتیم بعضا بدنی است بعضا بر اساس نیرو و تفکر و تعقلش است بعضا محیطش است یا ارسال رسل است. اما این متاخرین معمولا دو چیز را میگیرند، میگویند کرامت ذاتی انسان یکی به عقل است یکی به اختیار و اراده اش است. مرحوم علامه طباطبایی از کسانی است که میگوید کرامت انسانی به عقلش است اول ایشان آن نکتهای را که عرض کردم میگوید فرق تکریم و تفضیل این است که تکریم یعنی آن چیزی که این دارد بقیه دارند یا ندارد دیگر به آن توجه نمیکند تخصیص شیء بالعنایه ولایوجد في غیره اما تفضیل میگوید تکریم آن وقت به این صورت که گفتیم یک معنای لفظی است و هو جعله شریفا ذاکرامة في نفسه اما تفسیر معنای اضافی است و هو تخصیص بزیادة ؟؟ بنسبة إلی غیره مع اشتراک في اصل العطیه میگوید آن فضلناهم علی کثیر معنایش این است که دیگران هم این چیزهایی که انسان دارد بعضیهایشان آنها دارند ولی انسان بیشتر دارد. آن چیزهایی که حیوانات دیگر دارند انسان بیشتر دارد آن میشود تفضیل آن چیزهایی که انسان دارد چیزهای دیگر ندارند آنها را ایشا میگوید تکریم. بعد لذاست که از آن موارد متعددی که قبلا ذکر شد ایشان میگوید ویختص من بین الموجودات الکونیه بالعقل انسان آن چیزی که دارد عقل است و یزید علی غیره في جمیع الصفات في احوال التي توجد بینها والاعمال یاعطی بها میگوید یک سری چیزهایی است که انسان دارد آنها هم دارد مثلاً حرکت حیوانات هم حرکت میکند انسان هم حرکت میکند، مثلاً لذت بردن از غذا خوردن این هم دارد این تنوع غذایی دارد اینها میشود فضیلت آنها فقط ساده میخورند اینها مرکب هم میخورند. بعضا حیوانات گوشت خوارند اینها ساده میخورند آنها گوشت را با چیزهای دیگر مخلوط میکنند میخورند. ایشان میگویداین بخش دومش فضیلت است ولی آن چیزی که انسان دارد و بقیه ندارد هو العقل الذي یعرفون ؟؟ و خیر من الشر خب شما میگویید که جناب علامه قبلیها موارد متعددی را ذکر کرده اند که در روایات هم آمد که کرمه الله به النطق او تعدیل القائمه ؟؟ یعنی نگارش او حسن الصورة و التصور علی ؟؟ یا ان الله خلق ابا آدم بیده او انه جعل محمد صلوات الله علیه منهم.
اینها را ایشان میگوید فانما ذکر علی سبیل تمثیل یعنی اینهایی که ذکر شده این طور نبوده که همهی کرامت انسان مثل استوای قامت باشد یا انگشتان باشد.
البته من خیلی متوجه نمیشوم که مرحوم علامه طباطبایی چطور اینجا ذکر میکند فانما ما ذکر علی سبیل التمثیل چون اینها که همه اش مثال نیست بعضیهایش است چون انسان عقل دارد مثلاً قوت زیادی دارد چون انسان عقل دارد انتخاب میکند نیرویش زیاد است حتی مثلاً میگوییم انتخاب میکند تنوع غذا و نوع خوردن را؛ ولی چون عقل دارد دیگر انگشاتنش این طوری حرکت نمیکند استوای قامتش بهخاطر عقلش نیست اینکه ایشان ذکر کرده اند گویا تحلیل مرحوم علامه طباطبایی این است که حقیقت کرامت انسان به عقل است بقیه هر چه گفته اند مثالی از این عقل است از باب مثال گفته اند این و آن، ولی همه را که جمع کنی عقل میشود در حالی که بالاخره آن مواردی که تفاوتهای بدنی کرامت گونهی انسان شمرده شده مثل استوای قامت، مثل داشتن انگشتان و آوردن غذا به سوی دهان اینها که ربطی به عقل انسان ندارد و اگر انسان عقل کل باشد دولا باشد بالاخره دولاست یا مثلاً انگشت نداشته باشد، عقل داشته باشد که انگشت درنمی آورد لذا شاید بشود این طوری گفت که آنها هم که در نقلها و روایات آمده واقعش این است که بخشی از کرامت ذاتی انسان است بخشی از کرامت بدنی انسان است اما شاید کسی بگوید آن چیزی که متمایز میکند کرامت را و در حقیقت قسمت عمدهی کرامت انسانی است برمی گردد به امور معنوی اش و امور معنویش هم بر اساس عقل و اختیار است و البته این دو تا بعضیها عقل را میگویند و میگویند اختیار در صورت در پرتو عقل است که بهوجود میآید و میتواند شخص اختیار کند اگر کسی قدرت اراده داشته باشد اما عقل نداشته باشد فایده ندارد بعضیها هم میگویند اصلش اختیار است و لازمهی اختیار این است که خداوند عقل هم بدهد حالا این جناب آقای مدرسی هم من نگاه کردم دیدم بد نوشته گفتم این را بیاورم که ایشان میگوید کرامت انسان بالعقل بالاراده و بالاستوای الخلقه و قدرت الجسم علی الحرکة باستقامه ووجود ؟؟ دقیقة لهو ؟؟ علی تحکم في الطبیعه، عقل، قدرت جسمانی بر حرکت وجود یک دستگاههای دقیقی که به آن اجازه میدهد که نسبت به طبیعت حکمرانی بکند بالاخره نوع در حقیقت حرکتی که فرض کنید دست انسان دارد جهازی که در تفکر انسان وجود دارد همین عالم را دیدید مسخر خودش قرار داده است و هکذا کرمه بالهدی و بعد الانبیاءو الصدیقین منهم و انزل بهم رسالة و کرمتهم بستخیر طبیعه لهم. یعنی اگر ما دو موجود را در نظر بگیریم که یکی روی دو تا پا راه میرود یکی روی چهار تا، یکی مثلاً غذا را میآورد به دهانش یکی دولا میشود اینها را نمیشود گفت یک کسی محکم است. اینهایی که از قدیم ذکر کردند مقصودم این است که من فقط اشکالم این است که اینکه علی سبیل تمثیل ایشان ذکر کرده اند این شاید درست نباشد که بگوییم علی سبیل التمثیل شاید یکی از مثالهایی برای کرامت انسان که بر اساس عقل است این است که بگوییم استوای قامت دارد عقل نداشت مثلاً فرض کنید استوای قامت نداشت این مورد اشکال است والا همین که فرمودید عقل، اراده یا جمع این دو تا خمیرمایهی اصلی کرامت انسانی است.
این بحث روشن است بعضیها یک اشکالی معمولا مطرح میکنند میگویند در عبارت مجمع البیان هم بود که انسان کافر که کرامت ندارد جوابش این است که ما کرامت را دوسطحی میبینیم لذاست که حتی در احکام هم در فقه ما این دو سطح دیده شده بعضی از احکام مخصوص انسانهاست بعضی از احکام مخصوص مومنین است بعضیها شاید مخصوص مومنین خاص باشد علتش هم این است که ما در کنار آیهی کرمنا بنی آدم ان اکرمکم اتقاکم هم داریم لذا مؤمن نسبت به کافر ترجیح دارد مؤمن با تقوا نسبت به بی تقوا ترجیح دارد اتقا نسبت به کسیکه تقوای کمتری دارد ترجیح دارد و این را اسمش را کرامت اکتسابی میگذارند نکتهای که مورد توجه است این جای بحث نیست ک یک سریها هستند در نزد خدا کریمتر هستند کرامت بیشتری در نزد خدا دارند اتفاقا اینجا تعبیر دارند که اکرمکم عندالله اتقاکم اما آن بخشی که تحت عنوان کرامت ذاتی است همانطوری که عرض کردیم که یک نوع اقتضائاتی و یک نوع در حقیقت بنیانهایی دارد مثل دادن عقل، دادن اراده و اختیار و نوع دیگری که ذکر کردند باید که بگوییم آن یک سری اقتضائاتی هم در مواجه با انسانها نسبت به او دارد که از این به عنوان حق کرامت استفاده میکنیم یعنی اگر یک انسانی قرار شد مختار باشد دیگر نمیشود دیگرانی که او برخورد میکنند اصلاً اختیارش را کان لم یکن حساب کنند بگویند بی خود میخواهی اختیار کنی اگر عقل دارد دیگران نمیتوانند عقل او را به طور کلی نادیده بگیرند و شاید برخی از اموری که تحت عنوان آزادی عقیده و آزادی بیان و آزادی فهم مطرح میشود اینها چیزهایی است که در این سطح قابل توجه است و باید به آن توجه کرد این بحث کرامت است البته همانطور که بحث کردم از منظر حقوق نگاه میکنم بعد نیست بدانید که تقریبا در دنیای جدید، خیلی از مباحثی که تحت عنوان حقوق انسان مطرح میشود معتقدند که پایه و مایهی آن بحث کرامت است و کرامت را هم به این معنا میگیرند که انسان چون مکرم هست باید که ما نسبت به همهی انسانها این حق کرامت را رعایت کنیم لذا مثلاً فرض کنید گفتیم این انسان مکرم است عقل و اراده دارد اختیار دارد، این انسان میخواهد برود فلان شهر زندگی کند، شما این حق را از او بگیرید این خلاف کرامت انسانی است شما چه کار دارید، این ارادهی الهی به آن تعقل گرفته اختیار دارد تشخیص داده برود شهر دیگر زندگی کند یک شغلی را میخواهد انتخاب کند شما بگویید ممنوع است شما این شغل را داشته باشید این باز منافی کرامت انسان ست یک عقیدهای را میخواهد ابراز کند شما میخواهید با آن مخالفت کنید این بنده خدا مگر خدا به او عقل نداده، مگر به او اراده و اختیار نداده این عقلش به یک چیزی رسیده میخواهد بگوید شما بگویید نه! گفتن این ممنوع است. خیلی ازاین فضاهایی که شاید یکی دو تا نیست خیلی از مواردی که تحت عنوان حقوق بشر یا حقوق انسانی حقوق شهروندی در دورهی جدید مطرح شده اینها بر اساس همین بحث کرامت انسانی است که ما ریشه اش را در قرآن کریم داریم. شاید بشود گفت که حتی فقهای ما و حتی در برخی از روایات ما، به این مسالهی کرامت به عنوان دلیل حکم اشاره شده مثلاً اینکه ما نباید به مردهی کافر بی احترامی کنیم، ما نباید تشنگی کافر را نادیده بگیریم کسی تشنه است ولی کافر است ما نادیده بگیریم بگوییم به مؤمن آب میدهیم به او نمیدهیم و موارد متعددی اهانت کردن به جنازهی غیر مسلمان، رها کردنش در بیابان از این مواردی که در جاهای مختلفی ذکر شده هم دربعضی از روایات ما به عنوان مستند آمده و هم در فقه ما هم مورد توجه قرار گرفت که البته جای بحثهای فقهی زیادی دارد اینجا، که الان به نمیرسیم یکی از بحثهایش هم این است که اگر ما یک سری احکامی داشتیم که در اصل یا در زمان حاضر منافی کرامت انسانی به حساب بیاید باید چه کار کنیم؟ مثلاً فرض کنید الان خیلیها ذکر میکنند که شاید در دنیای جدید مثلاً شلاق زدن منافی کرامت انسانی به حساب میآید حالا یک موقعی من یادم است که در سعودی بودم یک ماشینی که تخلف میکرد پلیس همان جا راننده را میکشید بیرون دو تا ضربه میزد و میگفت برو. یک بار دیدم جالب بود تخلف که کرد پلیس یک لگد زد گلگیر این را غر کرد و گفت برو ولی الان در دنیای جدید یک چنین چیزهایی را به عنوان مثلاً یک نوع جریمهی مقبول نمیپذیرند و جای بحث دارد اگر یک موقع اینها منافی با کرامت انسانی تلقی میشد انجام این امور لااقل این در حد در دورهی معاصر مجاز است یا نیست؟ میدانید برخی از اینها را که لااقل به طور موقت مسئولان فقهی نظام یا مرحوم امام در دورهی خودشان یا برخی دیگر مانع میشدند که انجام بشود مثل بحث رجم که یک نوع به یک معنا احساس منافات با کرامت انسانی در آن دیده میشد یا به عنوان مواجهه غیر انسانی با یک انسان تلقی میشد گفتند از رجم بگذریم الان هم غالبا این است که در خیلی از جاها رجم انجام نمیدهند نه اینکه بگویند حکم رجم است یا نیست در قرآن نیست ولی به عنوان حکم در کتب فقهی ما آمده است ولی لااقل اجرایش را بهخاطر همین بحثهایی که در حوزهی کرامت مطرح است مورد توقف قرار داده اند.
سؤال این است کسیکه گناه کرد مثلاً قتل انجام داد آیا آن کرامت ذاتی به طور کلی زائل میشود یا نه؟ صاحب مجمع روشش این است که از قدما مخصوصا از جامع البیان طبری روایاتی را که صحابه یا تابعین آورده اند اینها را جمع آوری میکند و ذکر میکند اینجا هم تقریبا گویا ایشان یک موردی را آخر ذکر کرد که به نظر من همه اش است درست است ولی بقیه را هم گفت و هو اوجح اصلاً از این هم گذشت یعنی همهی اینها و نعمتهای دیگر همه اینها هستند آن وقت اگر این طوری باشد حالا این دیدگاه ایشان است اگر یک کسی مثل علامه طباطبایی که اختیار را ذکر کردند بالاخره سؤال این است که با مجرم هم باید طوری رفتار کرد که کرامت ذاتی اش حفظ شود گرچه آن کرامت اکتسابی ندارد بلکه یک مقداری در اثر افعال خودش خودش را در حقیقت در معرض مجازات قرار داده است .
یک بحث دیگر هم عرض کنیم که از حقوق انسان میشود شمرد حق عدالت اجتماعی و حق مساوات اجتماعی است. میدانید که ما در اهداف پیامبران یکی از اهدافی که پیامبران دارند مسالهی قیام ناس به قسط است (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) اینکه پیامبران آمدند اینکه کتاب آمد میزان آمد اینها که به یک معنا شاخص شناخت حق و باطل یک نوع در حقیقت معیارسنجیهای روشنی برای تمیز خوب و بد اینها آمده است (لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) تا اینکه مردم به عدالت قیام کنند. اینجا یک نکتهای است بعضیها میگویند اینجا آیهی شریفه نمیگوید لیقیم الناس بالقسط خداوند اینها را نفرستاد که پیامبران مردم را به قسط وادارند بلکه اینها باید زمینهای باشد که مردم خودشان به قسط در حقیقت قائم بشوند قیام هم میدانید معمولا کاری که آدم خیلی محکم انجام بدهد میگوید پایش ایستاده و ایستاده انجام میدهند. اینکه میگویند تا قیام به قسط کند یا جای دیگر قوام که داریم یعنی خیلی پایش میایستد در پارسی هم گاهی اوقات میگوییم فلانی پای کار است و میگوییم پای کار ایستاده است. با این تعبیری که گفته شد قیام به قسط یا برپاداشتن قسط در اجتماع به واسطهی مردم نه به واسطهی پیامبران، این به عنوان یکی از اهداف مهم رسالت پیامبران است.
دو تا آیهی دیگر هم داریم شبیه به هم است یک تفاوتهایی هم دارد هر دو در سورهی نساء است (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى)ای افراد با ایمان خیلی قیام لله داشته باشید قوام صیغهی مبالغهی قائم، و شهادت شما بر اساس قسط و عدل باشد اینجا دارد بعدش دشمنی سبب نشود که از عدالت و قسط دور بشوید که این با توجه به نوع بیانی که هست همان چیزی که عرض کردم مهم این است که در اینآیه امر به گسترش قسط در جامعه خصوصا در مواردی که احتمال است انسان از قسط دوری بجوید آن هم اینکه دشمنی کسی وجوددارد سبب میشود که قسط را رعایت نکند.
آیهی دیگری که هست (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لِلّهِ) اینجا قیام به قسط و شهادت لله است که البته اینجا در بستری دارد طرح میکند میگوید (وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ) یعنی اینجا حب به افراد گاهی اوقات است که انسان از عدالت دوری می جوید چون با یک گروهی دشمن است گاهی اوقات از عدالت دوری میجوید چون با یک سری دوست است. این هر دو خلاصه آمده و قرآن کریم به مسالهی عدالت قسط به عنوان اهداف انبیا و امر به انسانها و توجه به اینکه در مواردی که ؟؟ است توجه کنند اشارهی جدی دارد. البته روشن است که آن چیزی که به عنوان حق میخواهیم ذکر کنیم همینطوری که من عرض کردم من اسمش را عدالت اجتماعی میگذارم و این آیات دال بر عدالت اجتماعی است نه عدالت فردی حاکم ما یک عدالت فردی حاکم داریم یک عدالت اجتماعی، آن چیزی که عدالت حاکم است همین است که حاکم ملکهی انجام واجبات و ترک محرمات را دارد و اشکالی هم ندارد که یک حاکمی عادل باشد ولی با خطای خودش مردم را به کام مرگ هم فرو ببرد آقا عادل است نماز شبش هم میخواند ولی فکرش طوری است که خلاصه خطا کرده هر چه هم میگویند میگوید این راه من بهتر است و درست است عدالت حاکم با خطا جمع میشود ولی با وجود خطا عدالت اجتماعی محقق نمیشود. لذا آن چیزی که است من نوشتم عدالت حاکم اینجا مورد نظر نیست داشته باشد خوب است و گاهی اوقات عدالت حاکم سبب میشود که گناه نکند یا خیلی از اوقات فرض این است ولی اینکه حاکم در اثر عدالت خطا نمیکند این دلیل خاصی ندارد. اگر میگوییم انسان عادل یا حاکم عادل این اوصاف شخصی اش این طوری است آدم خوبی است.
در تمام این کتابهای فقهی که اوصاف حاکم ذکر میکنند یا سیاست نامهها را نگاه کنید نمیگویند حاکم عادل یعنی آن که میتواند بیشتر تشخیص بدهد آن یک وصف دیگری است یا مثلاً فرض کنید سازوکار عدالتش در جامعه اثر میکند میگوید آدم همین که محرمات را ترک میکند واجبات را انجام میدهد آدم خوبی است شما ببینید هیچ جا عدالت حاکم لذاست که حتی در قانون اساسی ما در شروط رهبری میآیند آن شروط دیگری که احیانا سبب میشود که کارآمدی بیشتری داشته باشد جدا ذکر میکند والا میگفتند چون این تناسب دارد کسیکه عادل است یعنی جامعه را هم بهتر میتواند اداره کند پس مدیر و مدبر را برای چه گذاشته اند، عدالت حاکم همین است با عدالت شخص فرق نمیکند البته این نکته هست که بعضیها به این نکته توجه کرده اند که حاکم باید در همان داشتن ملکهی عدالت از بقیه قوی تر باشد به قول مرحوم آقای حکیم یک جا بحث از عدالت مرجع تقلید که میکند ایشان میفرماید آیا مرجع تقلید چیزی بیشتر از عدالت لازم دارد؟ میگوید نه چون بعضیها میگفتند مثل مرحوم امام، عادل باشد، ورع باشد، زاهد هم باشد، یعنی از محرمات اجتناب کند، ورع باشد یعنی از شبهات اجتناب کند؛ زاهد باشد یعنی از حلال هم حتی الامکان اجتناب کند. بعضیها مثل امام این را دارند اما خیلیها ندارند مثل مرحوم آقای حکیم بعد ایشان یک حاشیهای میزند میگوید تجربه ثابت کرده که کسی اگر به مقام مرجعیت نرسیده در یک مرتبهی ؟؟ عدالت نباشد تا به مرجعیت رسید همان عدالت هم از بین میرود که میگوید باید یک عدالت بیشتری داشته باشیم اما بالاخره آن چیزی که تحت عنوان عدالت تعریف میشود، عدالت فردی همین است که یا انجام واجبات، یا ترک محرمات است شما بگویید ترک شبهات هم بکند ورع هم باشد ولی اینها هیچ کدام مانع خطا نمیشود یعنی میتواند این اوصاف را داشته باشید ولی در جامعه یک دستورهایی بدهد که خطا باشد عدالت حاکم در همین حد است ولی عدالت اجتماعی به نظر میرسد که مقصود تحقق عینی مساوات و عدالت در جامعه است و جامعهای که در آن تحقق عینی مساوات نباشد این باید که حاکمش خطا نکند یا خطایش خیلی کم باشد و إلّا رابطهی عدالت اجتماعی و عدالت فردی به تعبیر طلبگی عام و خاص من وجه یعنی قدرت دارد عدالت اجتماعی هم رعایت میکند مثل حضرت امیر گفتند که این مال که مال خداست اگر مال خودم هم بود مساوی تقسیم میکردم. عدالت فردی و اجتماعی اینجا هست. بعضیها هستند عدالت فردی دارند عدالت اجتماعی نمیتوانند پیاده کنند مثل حاکمهایی که بی عرضه هستند حاکمهایی که خطایشان زیاد است زیردستانشان از آنها فرمان نمیبرند و گاهی اوقات هم یک کسی عدالت اجتماعی را در جامعه پیاده میکند اما خودش به لحاظ فردی اینطور نیست که از محرمات به طور کلی اجتناب کند این مورد، مورد توجه باشد و روشن است که این عدالت دیگر حق اجتماعی است با توجه به این اوامری که ذکر شد و جالب است بدانیم که این عدالت اجتماعی با این معنایی که گفتیم به قول امیرالمؤمنین از جود بالاتر است یک بخشش داریم یک عدل، عدل یعنی مساوات، جود یعنی شما به یک سری بیشتر بدهید این جملهی بلند امیرمومنان (علیه السلام) که در کلمات نهج البلاغه کلمهی 446 است از حضرت سؤال کردند که عدل بهتر است یا جود؟ جود یعنی شما بیشتر بدهید این الان یک کاری انجام داده اقتضائش این است که امروز 400 هزار تومان بدهی حالا شما یک میلیون بدهی مثلاً فرض کنید که یک کارمندانی کاری انجام دادند شما بیشتر بدهید یا یک کسی قراردادی بسته شما بیشتر بدهید بخشش کنید؛ مثلاً شما در روستایی رفتید در این روستا ده میلیون تومان بدهید چون حاکم از اینجا رد شده است چیزی که خیلی از اوقات اتفاق افتاده است. حضرت میفرمایند عدل امور را سر جایش میگذارد جود از جایش خارج میکند یعنی عدل که باشد آدم میفهمد کار باید بکند در مقابلش هم پول بگیرد ولی جود نه توجه دارد یک کسی بیاید مثلاً محلهی ما رد شود یا طوری بشود که دست ما به فلانی برسد یا چیزی بشود طرف خوشش بیاید. دلیل دیگر را هم فرمودند عدل یک چیزی است که عمومی است ولی جود را نمیشود همه جا به کار برد بخشش در یک جای خاصی شاید صورت بگیرد اگر بنا باشد حاکم رفت یک جا روستا بودجهی آن را دوبرابر کرد بخواهد همهی مملکت را دوبرابر کند پول ندارد لذا باید به این محله بدهد به آن کارمندان خاص بدهد و نمیشود اگر بشود عدل میشود لذا حضرت فرمودند عدل اشرف و افضل است.
این هم یک مورد دیگر است که من به آن اشاره کردم که به نظر میآید غیر از آن عدالت فردی که ما بر اساس نصوص و متون برای حاکم یا برای مسئولان دولت اسلامی لازم میدانیم اما امر به عدالت در جامعه درخواست عدالت از مردم، هدف عدالت که در حقیقت تارک اهداف پیامبران ذکر شده اینها هم یک حقی برای کسانی که در جامعه هستند ایجاد میکند لذا مردم از اینکه عدالت پیاده نشود در حقیقت حق آنها از بین رفته خصوصا در دنیای جدید که مسالهی حق و مسالهی حوزههای لازم در تحقق عدالت اجتماعی زیاد شده قدیمها شاید وقتی میگفتند عدالت اجتماعی میگفتند بیت المال را به اندازهی هم تقسیم کنیم ولی الان موقعی که میگوییم عدالت اجتماعی تنها مسالهی توزیع بیت المال نیست مسالهی داشتن شرایط مساوی در ارتقای علمی، داشتن شرایط مساوی در ارتقای کاری، داشتن شرایط مساوی در به دست آوردن مناصب دولتی باید همه مساوی باشند در اینکه میخواهند معلم شوند آن که میخواهد کارمند جایی بشود و باز از همه مهمتر داشتن شرایط مساوی در به دست آوردن اطلاعاتی که در زندگی آنها، مؤثر است. همهی اینها باز میشود در حوزهی حقوق انسان که باید مورد توجه قرار بگیرد.



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.