یکشنبه، ۱۷ آبان ۱۴۰۵

دفاع پیش‌دستانه از منظر فقه؛ جنگ، دفاع مشروع و حقوق بین‌الملل

بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. ابتدا تبریک عرض می‌کنم ایام ماه مبارک رمضان و میلاد امام مجتبی علیه‌السلام را که در چند روز قبل گذروندیم، و خصوصاً تسلیت عرض می‌کنم شهادت مرجع بزرگوار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای را و کودکان مظلومی را که در شهر میناب و در سایر شهرها و مدارس محلات در این هفته به شهادت رسیدند؛ و مردم مظلومی که در خاک و خون غلتیدند با این جنگ ظالمانه تحمیلی که از شنبه گذشته آغاز شد و فضای کشور را تغییر داد. شما الان خودتان در همه شهرها می‌بینید، در همین شهر قم که ما مشرف هستیم، همین الان در خیابان‌ها و میادین تجمع مردم را می‌بینید. فضا، فضای پشتیبانی از رزمندگان است، فضای جنگ است، فضا و روحیات مردم، روحیه دفاع و روحیه سلحشوری است.

دفاع پیش‌دستانه از منظر فقه؛ جنگ، دفاع مشروع و حقوق بین‌الملل

بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

ابتدا تبریک عرض می‌کنم ایام ماه مبارک رمضان و میلاد امام مجتبی علیه‌السلام را که در چند روز قبل گذروندیم، و خصوصاً تسلیت عرض می‌کنم شهادت مرجع بزرگوار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای را و کودکان مظلومی را که در شهر میناب و در سایر شهرها و مدارس محلات در این هفته به شهادت رسیدند؛ و مردم مظلومی که در خاک و خون غلتیدند با این جنگ ظالمانه تحمیلی که از شنبه گذشته آغاز شد و فضای کشور را تغییر داد. شما الان خودتان در همه شهرها می‌بینید، در همین شهر قم که ما مشرف هستیم، همین الان در خیابان‌ها و میادین تجمع مردم را می‌بینید. فضا، فضای پشتیبانی از رزمندگان است، فضای جنگ است، فضا و روحیات مردم، روحیه دفاع و روحیه سلحشوری است.

خب، طبیعتاً در چنین فضایی با چنین آمادگی روحی که در مردم وجود دارد، انسان احساس می‌کند آن آرامش، آن طمأنینه و آن فضای آرامی که در آن بتوان چنین بحث‌های نظری را که ما امشب بنا بود خدمت شما داشته باشیم، ارائه شود و روی آن بحث و گفتگو شود، طبیعتاً وجود ندارد. خب، آن زمانی که قبل از ماه مبارک رمضان درباره امشب و این جلسه با من گفت، این موضوع به نظرم موضوع مناسبی رسید؛ موضوعی بود که تا قبل از شنبه گذشته بحث روز بود و چیزی بود که همه به دنبال نظر دین و نظر فقه درباره آن می‌گشتند. کشور چند ماهی بود که در آستانه یک جنگ بود و این بحث مطرح بود که آیا دفاع پیش‌دستانه هم خوبه؟ توجه داشته باشید بین پیشگیرانه و پیش‌دستانه بعضی وقت‌ها تفاوت خلط می‌شود. دفاع پیش‌دستانه یعنی آن کشوری که در معرض جنگ است و در آستانه آغاز حمله دشمن است و در شرف حمله از طرف دشمن است، این از باب دفاع از خودش آغازگر حمله باشد؛ چون احساس کند اگر صبر کند تا دشمن حمله کند، امکان دفاع را دیگر از دست می‌دهد. دشمن می‌آید آن مراکزی را که برای دفاع ضرورت دارد، از بین می‌برد. اگر این شروع‌کننده نباشد، اگر این جنگ یا حمله را آغاز نکند، امکان دفاع را دیگر از دست می‌دهد.

لذا یک مسئله چند سالی است مطرح شده به عنوان دفاع پیش‌دستانه. البته این مسلم مخالف ماده ۵۱ منشور ملل متحد است، یقیناً مخالف آن است؛ چون آنجا می‌گوید هر کشوری حق دارد در زمانی که مورد حمله واقع می‌شود از خودش دفاع کند، در حالی که هنوز حمله‌ای آغاز نشده. اینها البته سازمان ملل بالاخره پذیرفتند حمله پیش‌دستانه را هم به عنوان دفاعی که شخص کشور در معرض حمله است، این را بالاخره توانستند بقبولانند؛ اما آن پیشگیرانه را که آن هم دنبالش بودند که بگویند هنوز دشمن آماده حمله هم نیست، اما ما احساس می‌کنیم در ذهن او هست که ممکنه ده سال، پانزده سال، بیست سال دیگر بخواهد یک حمله‌ای آغاز کند، ما پیشگیرانه برویم و منابع او را از بین ببریم که ده پانزده سال دیگر هم این امکان حمله دیگر به ما نداشته باشد. خب، این را سازمان ملل نپذیرفت، این را گفتند مخالف ماده ۵۱ است و نپذیرفتند پیشگیرانه را؛ اما پیش‌دستانه را بالاخره توانستند برای حالا آن اهدافی که زورمندان داشتند. کما اینکه می‌بینید همین آغاز جنگ با ایران را هم به عنوان دفاع پیش‌دستانه می‌خواهند به خورد جهان بدهند و می‌خواهند بفروشند که این هم دفاع پیش‌دستانه بوده. اگر ما حمله نمی‌کردیم رسماً این را آمریکا اعلام کرد که اگر ما حربه نمی‌کردیم، ایران می‌خواست حمله کند، در شرف حمله بود. به محض اینکه اسرائیل ایران را می‌زد، آمریکا را می‌زد، برای همین ما دفاع پیش‌دستانه کردیم.

حالا این بالاخره بحثش که آیا دفاع پیش‌دستانه چه از لحاظ نگاه دینی، نگاه فقهی و بر اساس منابع دین اسلام آیا مجاز هست یا مجاز نیست، این حالا بحثش دیگر الان زمینه‌اش وجود ندارد؛ یعنی با این جنگی که آغاز شد و به کشور ما تحمیل شد و همه شما الان دارید لمس می‌کنید، دیگر این بحث در واقع تناسب ندارد که بحث کنیم، صحبت کنیم، بحث علمی که آیا استراتژی روابط بین‌الملل بر اساس جنگ است یا بر اساس صلح، و بعد حالا استراتژی وقتی تعیین شد، این دفاع پیش‌دستانه آیا جوازی پیدا می‌کند یا نه؟ این بحث را می‌گذاریم حالا ان‌شاءالله در یک زمان دیگر که این فضا بگذرد، ان‌شاءالله با پیروزی رزمندگان اسلام باز آرامش بر کشور حاکم شود، باز بتوانیم دور هم بنشینیم صحبت کنیم، بحث‌های علمی را با هم داشته باشیم و جناب آقای قاضی دوباره دعوت کنند، یک جلسه ما خدمت شما باشیم و این بحث را ان‌شاءالله در آن موقع داشته باشیم.

اما نکته‌ای که حالا اجمالاً فقط عرض بکنم و رد بشوم به بحثی که امشب دوست دارم خدمت شما داشته باشم: اسلامی که در ذاتش صلح‌طلبی است و این را ما زیاد داریم در آیات، در روایات، در عمل پیامبر، در سیره پیامبر، در سخنان امیرالمؤمنین و عمل امیرالمؤمنین؛ ما شواهد زیادی بر صلح‌طلبانه بودن دین اسلام داریم. این تردیدی در آن نیست. حتی من حالا چیزی را یادداشت کردم اینجا برای خدمت شما بخوانم. در تفسیر «نور الثقلین» این را می‌آورد ذیل آیه «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلَّهِ» و «وَعَلَیْهِ فَتَوَکَّلُوا» نقل می‌کند، می‌گوید این آیه در زمان جنگ بدر نازل شد؛ آن زمانی که بالاخره می‌دانید جنگ بدر را که حالت دفاعی داشت، پیامبر اکرم در یک مانور نظامی بودند، خبر رسید که لشکرهای مشرکین دارند می‌آیند برای جنگ. پیامبر همان‌جا جمع کرد اصحاب را و با اصحاب مشورت کرد. خود همین مشورت نشان می‌دهد پیامبر برای جنگ از مدینه خارج نشده بود. لشکرکشی و غزوه بدر کبری برای جنگ نبود، آن زمان آمد یک مانور نظامی بود، آمادگی نظامی برای مسلمانان. لذا وقتی که خبر می‌رسد در منطقه بدر وقتی مسلمان‌ها هستند، خبر می‌رسد که مشرکین لشکرکشی کرده‌اند دارند می‌آیند، پیامبر اصحاب را جمع می‌کند و می‌گوید خبر اینچنین رسیده، سپاه مشرکین دارد می‌آید و ما ناگزیر به جنگیم، نظر شما چیست؟ مقداد بلند می‌شود می‌گوید: بله پیامبر، ما با شما هستیم. پیامبر دعایش می‌کند. حالا در نقل‌ها از ابوبکر بلند می‌شود می‌گوید: ما هستیم. پیامبر دعایش می‌کنند. باز پیامبر می‌فرمایند نظر شما چیست؟ مشخص است مقداد و ابوبکر هر دو از مهاجرین بودند. پیامبر دنبال جواب انصار می‌گردد. این را ابن هشام هم دارد، می‌گوید چون انصار در پیمان عقبه‌ای که با پیامبر بسته بودند، به پیامبر تعهد کرده بودند که از مسلمانان در شهر مدینه حمایت کنند که اگر حمله‌ای به مسلمانان شد، انصار آنجا حمایت کنند. الان خارج شهر مدینه است و پیامبر از انصار این را آنجا می‌پرسد. خود همین نشان می‌دهد پیامبر به قصد جنگ نیامده. والله اگر به قصد جنگ آمده بود، در مدینه این سوال از انصار می‌پرسید که الان که ما قرارمان، پیمانمان، آن تعهدی که با هم بستیم، عقبه در داخل شهر مدینه است، ما می‌خواهیم برویم خارج شهر بجنگیم، موقعیتتان چیست؟ اگر پیامبر به قصد جنگ لشکرکشی بدر را کرده بود، این صحبت و این مشورت را در شهر مدینه با انصار مطرح می‌کرد؛ ولی خب آنجا از انصار سوال می‌کند. انصار هم ظاهراً سعد بن عباده است، بلند می‌شود خدمت پیامبر می‌گوید: ظاهراً مقصودتان ما هستید؟ پیامبر می‌فرمایند: بله. و آن می‌گوید: نه ما با شما هستیم، ما مثل آنهایی نیستیم که گفتند «اذهب أنت وربک فقاتلا»، نه ما همراه شما هستیم، با شما همراهی می‌کنیم. پیامبر دعاشان می‌کنند و مسئله بدر اتفاق می‌افتد.

خب، باز در تاریخ دارد که اینطور که حالا در این روایت نور الثقلین نقل می‌کند، که وقتی مشرکین رسیدند و انبوه جمعیت سپاه مشرکین، و یک مقداری خوف در دل مسلمانان افتاد، جمعیت کم در برابر جمعیت انبوه آن همه با عده و عده فراوان، این آیه آنجا نازل شد که «إِنْ یَکُنْ مِنکُمْ مِائَةٌ صَابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ». اگر آن‌ها پیشنهاد صلح دادند، خب یعنی معلوم است که شما در موضع قوت قرار خواهید گرفت، در موضع دست بالا را پیدا خواهید کرد و آن‌ها به موضع ضعف خواهند افتاد. این یک دلگرمی دادن. این روایت می‌گوید عبدالله بن سلام که نقل می‌کند، می‌گوید این آیه برای دلگرمی کردن مسلمانان در واقع اینجا نازل شد.

علی‌ایحال، پیامبر اینجا فردی را می‌فرستد که «بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَی قُرَیْشٍ»، پیامبر فردی را فرستاد. زمانی است که لشکرکشی شده، صفوف آماده جنگ است. در این آخرین لحظه می‌خواهم صلح‌طلب بودن پیامبر را عرض بکنم. در این آخرین لحظه که مسلمانان صفشان را آماده کرده‌اند، مشرکین صف‌بندی کردند، دو تا لشکر آماده جنگ است، باز پیامبر کسی را سراغ قریش می‌فرستد که: یا معشر قریش، «إِنَّا أَجْدَرُ مِنَ الْعَرَبِ أَنْ لَا نَبْغِیَ الْعَیْبَ»، هیچ‌کس را در شما در عرب پیدا نمی‌کنید که تنفرش از شروع جنگ بیشتر از من باشد. من از همه نسبت به شروع جنگ ناراضی‌تر و متنفرتر هستم. «تَخَلُّوا بَیْنَنَا وَبَیْنَ الْعَرَبِ»، ما را با بقیه تنها بگذارید. اگر من صادق بودم و آن‌ها پذیرفتند من را و به من ایمان آوردند که بالاخره منم از قریش هستم و شما در واقع سرافراز می‌شوید؛ اگر هم من دروغگو بودم، کاذب بودم، آن‌ها من را سرکوب خواهند کرد و شما از جنگ راحت می‌شوید، رها کنید. پیامبر با این ترتیب می‌خواست جلوی آغاز جنگ را بگیرد. که بعد عتبه می‌گوید: والله ما افلح قومٌ قطُّ و ردوا و هیچ قومی نیست که چنین حرفی را بشنود و رد بکند و به پیروزی برسد. بعد می‌گوید که عتبه سوار یک شتر قرمزی شد و در لشکر خودشان، لشکر مشرکین می‌چرخید و می‌گفتش که وارد جنگ نشوید، پیامبر دارد این حرف را می‌زند، نمی‌خواهد بجنگد. شما هم که پیامبر فرمود: «إِنَّ فِیکَ لَخُلُقًا یُحِبُّهُ اللَّهُ»، «صَاحِبَ الْجَمَلِ الْأَحْمَرِ»، اگر یک نفر در این قوم خیر درش باشد، این کسی است که نشسته روی این شتر قرمز. «إِنْ یُطِیعُوهُ یَهْتَدُوا»، اگر به حرف او گوش بکنند، در واقع رشد خواهند کرد و رها خواهند شد، نجات پیدا خواهند کنند. یعنی این‌چنین صلح‌طلب اسلام.

اما همین قرآن کریم وقتی حمله از جانب دشمن شروع می‌شود، وقتی مسلمانان در موضعی قرار می‌گیرند که دشمن حمله کرده، آیات متعدد، یکی‌اش را آنجا یادداشت کردم، می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» یا «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی الْقِتَالِ»، تشویق کن مسلمان‌ها بروند به جنگ. «إِنْ یَکُنْ مِنکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ»، اگر شما بیست تا باشید به دویست تا پیروز می‌شوید، اگر صد تا باشید به هزار تا، یک به ده شما برنده هستید. همون اسلام، همون قرآن، همون پیامبر که انقدر صلح‌طلب است، اگر در موضع دفاع باشد، موضعی باشد که جنگی بر او تحمیل شده، دشمن به او حمله کرده، مردانه مقاومت می‌کند، مردانه می‌جنگد. و منافاتی ندارد این جنگ قهرمانانه، جنگ دلاورانه با صلح‌طلبی که در ذات اسلام هست. این بحث را می‌گذاریم ان‌شاءالله برای زمان دیگری.

نکته‌ای که حالا من امشب چند دقیقه‌ای را می‌خواهم به آن بپردازم این است که ما الان در شرایط تاریخی ویژه‌ای قرار داریم. تحلیلگران را شما اگر ببینید در این یک هفته صحبت‌هایی که می‌کنند، می‌گویند این جنگ یک تغییر اساسی در روابط بین‌الملل ایجاد خواهد کرد. دیگر شرایط دنیا قبل و بعد از این جنگ، ایران در این جنگ پیروز بشود یا پیروز نشود، شرایط دنیا تغییر دارد می‌کند. این یک نقطه عطف تاریخی است. الان شرایط، شرایط ویژه‌ای است. توصیفی که می‌کنند می‌گویند یک رودخانه‌ای است که این رود در حال حرکت است و جامعه در هر زمان برشی از این تاریخ است؛ یعنی آن لحظه‌ای که مثلاً ده سال قبل، یک برشی از این می‌شود از این تاریخ، دیگر تاریخ رد شده در آنجا نمانده. تاریخ یک رودخانه است. گاهی از اوقات در یک صحرایی این رود جریان پیدا می‌کند. لذا شما می‌بینید دویست سال، سیصد سال تغییر خاصی در زندگی مردم، در سبک زندگی، در روابط اجتماعی، در فرهنگ و آداب و رسوم مردم اتفاق نمی‌افتد. پسر همان کاری را می‌کند که در همان شرایطی زندگی می‌کند که پدرش بود، در همان شهر که پدربزرگش بود، اجدادش بودند. هیچ تفاوتی خاصی، هیچ تغییر خاصی اتفاق نمی‌افتد. این را می‌گویند تاریخ دارد در یک دشتی حرکت می‌کند. گاهی از اوقات یک پستی و بلندی‌هایی هست، اتفاقاتی می‌افتد. گاهی از اوقات این رودخانه دارد در یک کوهستان حرکت می‌کند، دائم تغییرها، دائم تحول‌ها. و الان سرعت تغییر شرایط به نحوی است که اصلاً انسان نمی‌تواند خودش را تنظیم کند و به سرعت دارد شرایط تغییر می‌کند. لذا مطالعه تاریخ و آن چیزی که بر گذشتگان گذشته تا امروز ضرورت دارد، برای اینکه انسان بفهمد الان چه کاره است، الان کجا ایستاده. همه این تاکیدی که ما در قرآن داریم، قرآن گاهی از اوقات به صورت امری می‌فرماید: «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ»، بروید بررسی کنید، بروید ببینید در زمین بگردید، تاریخ گذشتگان را ببینید. گاهی از اوقات به صورت بازخواستی می‌فرماید: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ»، در زمین بگردند و ببینند گذشتگان چه شد. در واقع تاکید قرآن بر این است که آقا شما احوال گذشتگان را مطالعه کنید، تاریخ را بخوانید، ببینید چه سابقه‌ای بوده، چه اتفاقاتی افتاده، گذشتگان شما چه مراحلی را طی کردند. امیرالمؤمنین در این زمینه خیلی تاکیدات فراوانی دارند. در آن نامه معروفی که حضرت به امام مجتبی دارند، «وَلْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِبَادِ اللَّهِ» به امام مجتبی، در آنجا حضرت تاکید فراوانی بر مطالعه تاریخ دارند، می‌فرمایند: من آنقدر تاریخ گذشتگان را مطالعه کردم، حتی که «کَأَنِّی بِأَحَدِهِمْ»، حالا سر تو که «أَحَدُهُمْ»، انگار من یکی از آن‌ها شدم، دیگر در آن حال و هوا دارم زندگی می‌کنم، در آن حال و هوا دارم نفس می‌کشم، بسترش را لمس می‌کنم. بالاخره مطالعه تاریخ مورد تاکید هم قرآنی است، هم امیرالمؤمنینی است، هم بزرگان ما بر این مسئله خیلی تاکید کردند.

و خب چیزی هم هست که در یک دو قرن اخیر خیلی مورد مطالعه قرار گرفته، بحث‌هایی که فلسفه تاریخ به عنوان رشته مطالعاتی که اصلاً تاریخ را به عنوان یک موجود زنده‌ای که می‌شود روی آن مطالعه کرد، چه مراحل را طی کرده، چه احوالی داشته و بر این اساس پیش‌بینی نسبت به آینده. یکی از مشهورترین در واقع بحث‌هایی که در این ماجرا اتفاق افتاده و همتون هم شاید کم و بیش شنیده باشید، آن بحث‌هایی که مارکس دارد. مارکس می‌آید تاریخ را به ادوار تاریخی تقسیم می‌کند، چهار دوره گذشته، و بر این اساس پیش‌بینی می‌کند دوره پنجمی را. می‌گوید: آن ابتدایی که انسان در واقع شروع به زندگانی کرد، یک کمون اولیه‌ای بود. انسان‌ها نه ابزار تولید داشتند، نه غارنشین بودند، از میوه درختان استفاده می‌کردند. حالا شاید حیوانات را هم می‌کشتند و می‌خوردند. هیچ برتری بر همدیگر نداشتند، همه یکسان زندگی می‌کردند، هیچ کس بالاتر، همشون غارنشین بودند و می‌آمدند از میوه درختان، از گیاهان می‌خوردند. حالا ممکن بود حیوانی را هم می‌کشتند و می‌خوردند. و آن در واقع مالکیتی و برتری کسی بر دیگری نداشت.

بعد، در دوره بعدی، دوره دومی که مارکس مطرح می‌کند، دوره برده‌داری است؛ زمانی که بالاخره یک کسی با قوت بیشتری که دارد، دیگری را به استخدام می‌گیرد و دیگری را به کار می‌گیرد، از او استفاده می‌کند. بالاخره دوره مالکیت، یک مقداری افراد، افراد دیگر را به استخدام می‌گیرند و از آن‌ها بهره‌برداری می‌کنند. دوره سوم، دوره‌ای است که حالا انقلاب کشاورزی اتفاق افتاده. بشر یاد گرفته می‌تواند کاشت و کشاورزی کند. انقلاب کشاورزی مدت‌های مدیدی بعد از حضور بشر بر روی زمین اتفاق افتاد. آن ابتدایی که بشر بر روی زمین بود، خب از گیاهان، از درختان، از میوه درختان، از این‌ها استفاده می‌کرد، بلد نبود خودش بکارد و گیاه را پرورش بدهد. تعبیری که می‌کنند، انقلاب کشاورزی تحولی که در زندگی بشر اتفاق می‌افتد، می‌فهمد که می‌شود کاشت، می‌شود درخت را کاشت، می‌شود گندم را کاشت، می‌شود محصولات کشاورزی داشت و از آن‌ها استفاده کرد؛ نه اینکه منتظر بماند تا درختی یا یک گیاهی اینجا بروید و میوه‌ای بدهد و ما استفاده بکنیم. بعد از انقلاب کشاورزی است که دوره فئودالی شروع می‌شود؛ یعنی افراد ثروتمند دیگران را در واقع به کار می‌گیرند و از آن‌ها بهره‌برداری می‌کنند، برای اینکه زمین‌های بیشتری را بتوانند کشت کنند. و این چیزی است که شاید در خود ایران و در خود افغانستان و این سرزمین‌های این طرف هنوز تا حدی وجود داشته باشد.

مرحله چهارم بعد از انقلاب صنعتی است؛ یعنی وقتی که تحول بزرگی در زندگی انسان اتفاق می‌افتد، کارخانه‌ها تاسیس می‌شود. تا قبل، در دوره فئودالی، یک کسی برده‌های متعددی داشت، برده‌های فراوانی داشت، زندگی آن‌ها را تامین می‌کرد، آن‌ها برایش کار می‌کردند، زمین‌های کشاورزی بزرگ بود، بایدش می‌چرخیدند و او ریاست می‌کرد و او در واقع ولی بود. در دوره صنعتی دیگر این بار، این جمعیت فراوان برده‌ها را به دوش کشیدن، سنگینی را بر دوش ثروتمندان، کارخانه‌ای داشتند، کارگری می‌آمد آنجا هم تعداد خیلی کمتر، هم بهره‌وری خیلی بیشتر. لذا این که در آمریکا جنگ‌های شمال و جنوب اتفاق افتاد، شمالی‌ها بیشتر صنعتی بودند، بورژوا بودند و جنوبی‌ها بیشتر فئودال و طرف کشاورزی‌ها بودند، این مخالفت با برده‌داری و انقلابی که در آمریکا اتفاق افتاد به عنوان ضد برده‌داری، این‌ها دلشان بر آن برده‌ها نسوخت، چون بیشتر در واقع صنعتگران بودند، کارخانجات بودند، بار تحمل این برده‌ها را از دوش خودشان می‌خواستند بردارند. لذا این مرحله اتفاق افتاد، مرحله صنعتی.

و این چهار دوره‌ای که بر انسان گذشته، طبق آنچه که مارکس مطرح می‌کند، بعد هر یک از این دوره‌ها هم با تضادی که در بین دو قطب در جامعه شکل می‌گیرد، پیش می‌رود به مرحله بعد می‌رسد. بعد مارکس می‌گوید: تا اینجا آمدیم، الان در مرحله صنعتی و در واقع بورژوازی هستیم. بعد بین کارخانه‌دار و کارگر، چون کارخانه‌دارها و سرمایه‌داران در رقابت با همدیگر برای اینکه جنس و قیمت را بیاورند پایین‌تر که بازار بهتری بتوانند پیدا کنند، مجبورند فشار بر کارگر زیادتر کنند، بیشتر کار بکشند و کمتر پول بدهند که محصول ارزان‌تر دربیاید که بتوانند در بازار رقابت کنند با همدیگر و بازار را به دست بیاورند. بنابراین دائم فشار بر کارگر بیشتر می‌شود، بیشتر از او کار می‌کشند و کمتر به او پول می‌دهند. و این فشار بر کارگر نهایتاً منجر به انقلاب کارگری خواهد شد و این کارگرها انقلاب خواهند کرد و نظام سرمایه‌داری را برکنار خواهند کرد، او را کنار خواهند زد و کشورها را خواهند گرفت. و این پیش‌بینی‌ای است که نسبت به آینده مارکس می‌کند که انقلاب «پرولتاریا» اتفاق خواهد افتاد و حکومت دست طبقه پرولتاریا خواهد افتاد و کارگران. این مدل فلسفه تاریخ بر اساس ادوار تاریخی‌ای است که مارکس مطرح می‌کند.

و خب خیلی تا چندین سال قبل که دیگر با فروپاشی شوروی این مباحث کنار رفت، خیلی زمینه داشت. دیگر حالا کسانی که یک مقدار سنشان بیشتر باشد، خاطرشان هست که در خود همین کشورهای خود ما چقدر این مباحث مارکسیست‌ها و مباحث فکری ایشان، مباحث خیلی هم ظاهرشان در واقع عدالت‌طلبانه و دوست‌داشتنی جلوه می‌کرد. بعد از از بین رفتن مارکسیسم و شکستی که تئوری مارکس خورد در این پیش‌بینی که کرده بود نسبت به آینده (که بحثش طولانی است، نمی‌خواهم وارد بشوم که حالا در مقابل همون سرمایه‌داران تحلیل غیر تحلیل عقلایی بود که مارکس کرده بود که چنین ماجرایی اتفاق خواهد افتاد و چنین نتیجه‌ای خواهد داد)، ولی از آن طرف این‌ها آمدند و پاتک زدند، در واقع آمدند به چه ترتیب؟ حالا این بحث‌های طولانی نمی‌خواهیم واردش بشیم. به هر حال این تئوری مارکس موفق نبود و نتیجه نداد و جهان وارد آن دوره پنجمی که آن می‌گفت انقلاب کارگری و آن حکومت پرولتاریا، وارد آن نشد و همه ما دیدیم که به فروپاشی شوروی انجامید.

بعد از فروپاشی شوروی، خب نظریه‌ها باز مطرح شد، حالا جهان به کجا خواهد رفت؟ دو تا از مشهورترینشان، یکی مال فوکویاما که آمد و کتاب «پایان تاریخ و انسان واپسین» این کتاب را نوشت در سال ۱۹۹۲. این کتاب منتشر شد که گفت: خب الان با از بین رفتن مارکسیسم دیگر تاریخ تمام شد، چون موتور محرکه تاریخ جنگ است، آنی که تاریخ را پیش می‌برد و مراحل مختلف را پیش می‌آورد جنگ است. و الان دیگر با از بین رفتن مارکسیسم دیگر رقیبی برای سیستم لیبرال دموکراسی وجود ندارد و طبیعتاً جنگی نیست و وقتی جنگی نیست دیگر تاریخ تمام خواهد شد، پایان تاریخ. این نظریه‌ای که فوکویاما مطرح کرد که حالا مفصل است. در مقابل هانتینگتون آمد ابتدا در یک سخنرانی در رد نظریه فوکویاما و بعدش هم او را به صورت مقاله و شاید کتاب هم درآورد که نه، «جنگ تمدن‌ها» خواهد بود، برخورد تمدن‌ها، نبرد و جنگ تمدن‌ها خواهد بود. درست است که دیگر ایدئولوژی‌ها از بین رفته، ولی حالا تمدن‌ها با همدیگر جنگ خواهند کرد، لذا پایان تاریخ نخواهد بود، تاریخ به انتها نخواهد رسید، باز هم جنگ‌هایی خواهد بود، باز هم در واقع پیش خواهد رفت. این‌ها چیزهایی است که در این مدت در واقع یک گزارش خیلی اجمالی و سریع از اینکه دیگران چطور تاریخ را تحلیل کردند، ادوار تاریخی را چجور تفسیر کردند.

و خیلی از متفکرین مسلمان هم وقتی که می‌خواهند تاریخ را بحث کنند، در همان ادوار تاریخی مارکس بحث می‌کنند، چند چیز پذیرفته شده‌ای است. این چهار مرحله‌ای که بر انسان گذشته، که نه آن قالب را می‌پذیرند و در آن قالب می‌خواهند حالا بحث را از دیدگاه اسلام مطرح کنند. حالا ما می‌خواهیم یک مروری بر قرآن بکنیم که قرآن چگونه تحلیل می‌کند تاریخ را و قرآن چگونه این ادوار تاریخی را مطرح می‌کند، چه دوره‌هایی بر انسان گذشته بر اساس گزارشات قرآنی. قرآن مطرح می‌کند که خب اول: «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً»، آن کمون اولیه‌ای که حالا مارکس مطرح می‌کند، قرآن هم کنه هم آن را می‌پذیرد. امت ابتدا، انسان‌ها امت واحده بودند، هیچ برتری، هیچ اختلافی، هیچ نزاعی بینشان نبود. طبق همان مطالبی که حالا مارکس هم مطرح می‌کند. این که حالا من اینجا آوردم، دیگر حالا فرصت شاید نباشد که مرحوم آقای طباطبایی هم در المیزان تقریباً همان تحلیل مارکس را مطرح می‌کند؛ یعنی امت واحده‌ای که قرآن دارد مطرح می‌کند و خروج از این امت واحد به مراحل بعدی که حالا در قرآن هست، آنچه که مارکس می‌گوید و آنچه که مرحوم آقای طباطبایی هم می‌گوید، در خیلی جاها در واقع مشابه است؛ یعنی آقای طباطبایی هم بحث «اسْتِخْدَامُ النَّاسِ» را مطرح می‌کند که انسان کلاً به دنبال استخدام و بهره‌کشی از دیگران است. این یک خصلت انسانی است و همین موجب شد که انسان از حالت امت واحده بودن دربیاید، وارد مرحله بعدی بشود.

در دو جای قرآن صحبت از امت واحده شده. یک جا در سوره یونس می‌فرماید که: «وَمَا کَانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا»، مردم امت واحده بودند سپس اختلاف کردند با همدیگر. در سوره بقره می‌فرماید: «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ»، که مردم امت واحده‌ای بودند، انسان‌ها، بعد خداوند پیامبران را به عنوان مبشرین و منذرین، نویددهنده و بیم‌دهنده، با آنها کتاب و دستورات الهی را فرستاد تا در آنچه که مردم با هم اختلاف داشتند داوری بکنند. جالب است که ابن کثیر نقل می‌کند، می‌گوید ابن عباس این آیه سوره بقره را اینطور می‌خواند: «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ»، که نه این دو تا آیه را با همدیگر تلفیق می‌کند. ابن کثیر و اینطور که ابن کثیر می‌گوید اینطور می‌خواند، چون آیه قبل نمود که «وَمَا کَانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» در سوره یونس، و در سوره بقره «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّین»، این ترتیب را می‌خواند: «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّین». پس معلوم است که آغاز بعثت انبیا در آن زمانی است که از امت واحده بودن انسان‌ها درآمدند و بینشان اختلاف ایجاد شد.

حالا چقدر فاصله است بین آغاز حضور انسان بر روی زمین، آدم ابوالبشر، تا زمان بعثت انبیا، تا آن زمانی که از حالت امت واحده درآمدند؟ چقدر فاصله است؟ این جایی قرآن ذکر نکرده که این فاصله در چه زمانی، در چه مدتی بشر امت واحده در روی زمین زندگی می‌کرد تا مرحله دوم آغاز شد که بعثت انبیا بود. بعثت انبیا با نوح آغاز می‌شود دیگر. در سوره شوری می‌فرماید: «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحًا وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَمَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ»، این دینی که بر تو پیامبر نازل شده، بر نوح نازل شد، بر ابراهیم، موسی، عیسی، تا مثل پیامبر اکرم. یعنی از زمان نوح، شریعت و به عنوان احکام، به عنوان قوانین که بشر بهش نیاز داشت، چون از حالت امت واحده بودن خارج شده بود، اختلاف در بشر ایجاد شده بود، نیاز به قانون داشت، نیاز به ضوابطی داشت در تنظیم روابط اجتماعی انسان‌ها با همدیگر. شریعت با نوح آغاز شد. فاصله بین آدم تا نوح چقدر بوده؟ این جایی در قرآن ذکر نشده ولو اینکه حالا مثلاً تخمین‌هایی هست، من جایی دیدم از ابن عباس که ده هزار سال فاصله مثلاً بین آدم و نوح بوده. به هر حال، با نوح آغاز می‌شود این مرحله، مرحله دوم تاریخ بشر که بعثت انبیاست، و تا بیست و هشت سفره سال یازده هجری که دیگر به انتها می‌رسیم. دین یکی است: «إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ»، هم نوح مسلمان بود، هم ابراهیم مسلمان بود، هم موسی، هم عیسی، هم پیامبر اکرم، یک دین. حالا به تعبیر امروز، ورژن‌های مختلفی از یک دین بود. دین اسلام با نوح آغاز شد، طبق این آیه با نوح آغاز شد، با ابراهیم، با موسی، با عیسی تکامل پیدا کرد، با پیامبر اکرم به کمال نهایی رسید. بعد در آن آیه فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی». پس یک دانه ما در قرآن، حالا من جایی یادداشت نکردم، بگردید دقیقاً هست، تعبیر مسلمان بودن را هم برای نوح ما داریم، هم برای ابراهیم داریم، هم برای موسی، هم برای عیسی. حالا آقایان در ترجمه‌ها می‌گویند یعنی تسلیم امر خدا، نه مسلمان بود. دین اسلام، دین اسلام است. دین اسلام دین خاص پیامبر اکرم که نیست، دین نوح هم دین اسلام بوده، شریعت‌ها مختلف بوده، دین یکی بوده، شریعت‌ها مختلف بوده. یک ورژن ورژن اسلام نوح، یک ورژن ورژن اسلام ابراهیم، ورژن موسی، و ورژن اسلام عیسی، و ورژن کامل و نهایی که اسلام پیامبر اکرم است. بنابراین این مرحله دوم در تاریخ بشر که دوره بعثت انبیاست، با رحلت پیامبر اکرم وارد دوره سوم تاریخ بشر می‌شویم که امیرالمؤمنین فرمود در موقع رحلت پیامبر: «انْقَطَعَ السَّمَاعُ»، آنقدر محکم، عالم آنقدر متعهد بود که با مرگ تو رسول الله چیزی قطع شد که با مرگ هیچ کس دیگری قطع نشده بود. همون ارتباط وحی از آسمان به زمین، ارتباط آسمان و زمین قطع شد با رحلت پیامبر اکرم. یعنی این دوره از زندگانی بشر هم که دوره بعثت انبیا هست، به اتمام رسید و وارد در واقع دوره بعدی شد که دوره دیگر رها شدن بشر در وَهْوَتِ عالم هست، که بر اساس آن تعالیمی که از انبیا به دست بشر رسیده، خودش دیگر در واقع خودش را مدیریت بکند. و اگر این انحرافی که در سقیفه اتفاق افتاد، پیش نمی‌آمد، خب به طور طبیعی امیرالمؤمنین زندگانی معلوم خودش را می‌کرد، بعد سایر ائمه بعد می‌رسید به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، ایشون هم زندگی طبیعی خودش را می‌کرد و تمام می‌شد. خب بعدش چی می‌شد؟ یعنی اگر آن انحراف سقیفه اتفاق نمی‌افتاد، تا قرن چهارم ائمه هم یکی یکی زندگی طبیعی خودشان را داشتند، و بعد در واقع باز بشر باید با بهره‌گیری از همون تعالیمی که از انبیا گرفته بود، مسیر خودش را پیش می‌برد.

یک اشکالی که ممکنه بر این نظریه ادوار تاریخی قرآنی که عرض کردم پیش بیاد، بحث هابیل و قابیل است که اینم خوب بهش پرداخته بشه؛ چون بر اساس این در واقع تصویری که ما از قرآن گرفتیم، از زمان آدم ابوالبشر تا زمان نوح، مردم امت واحده بودند، اختلافی بینشان نبود: «کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّین». پس در این دوره‌ای که حالا ده هزار سال بوده، کمتر بوده، بیشتر بوده، هرچقدر بوده، از زمان آدم تا زمان نوح، اختلافی نباید بوده باشد، چه برسه به برادرکشی، در حالی که ما داستان هابیل و قابیل را داریم که برای اینم باید در این نظریه یک فکری کرد. خب که آیه قرآن هست که «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ»، بعد آن گفت «لَأَقْتُلَنَّکَ» و نهایتاً اتفاق افتاد دیگر، در حالی که طبق این تصویری که ما از قرآن گرفتیم، تا زمان نوح نباید اختلاف ویژه و فراوانی بین انسان‌ها بوده باشد، چه برسه به برادرکشی که دیگر اوج اختلاف است.

خب ما وقتی که این ماجرا را می‌رویم در اقوال مفسران مطالعه می‌کنیم، می‌بینیم مرحوم علامه طباطبایی در المیزان می‌فرماید: بعضی از مفسرین گفته‌اند منظور از این آدم که «ابْنَیْ آدَمَ»، والله علیه، «ابْنَیْ آدَمَ» این آدم یک مردی از بنی اسرائیل است که دارای دو فرزند بوده و دو فرزندش در مورد قربانی که به درگاه خدا تقدیم کردند مشاجره نمودند و در آخر یکی از آن دو دیگری را به قتل رسانید. و آن شخص قاتل نامش قابیل یا قائیل، و شخص مقتول نامش هابیل بوده. و دلیل این معنا، آیه طباطبایی می‌فرماید دلیل معنا ذیل آیه است که می‌فرماید: «مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ» تا انتهای آیه. یعنی آدم آن آدم ابوالبشر نیست، یک فردی بوده از بنی اسرائیل. این قصه مال بعد از یعقوب است، چون بنی اسرائیل فرزندان یعقوب هستند. دیگر این ماجرای نزاع «ابْنَیْ آدَمَ» که یکی دیگری را به قتل می‌رساند، نه فرزندان آدم ابوالبشر، فرزندان آدم و حوا، بلکه دو نفر در بنی اسرائیل، مال بعد از یعقوب مثلاً بوده باشد. البته مرحوم علامه طباطبایی نام مفسر را ذکر نمی‌کند که این مفسر می‌گوید. بعضی‌ها مفسرین، رشید رضا در تفسیر المنار این را به حسن بصری نسبت می‌دهد که حسن بصری چنین اعتقادی داشته. شیخ طوسی در تبیان، محمد بن بحر و زجاج را هم هم‌رای با حسن بصری می‌داند. در مقابل، ابن عباس و عبدالله بن عباس و مجاهد و قتاده را هم هم‌رای اکثر مفسرین می‌داند که می‌گویند آدم همان آدم ابوالبشر بود و این دو فرزند همان آدم بودند. مرحوم آقای طباطبایی و رشید رضا، این تفسیر حسن بصری را که آدم آن آدم نیست، بلکه یکی از بنی اسرائیل بوده، این را ضعیف تلقی می‌کنند. شیخ طوسی هم موضع‌گیری مشخصی نمی‌کند، ولی روند صحبت ایشون نشان می‌دهد که نمی‌پذیرد این تفسیر را و باز تمایل به همون قول مشهور پیدا می‌کند. رشید رضا وقتی این داستان را نقل می‌کند، می‌گوید این از کتاب مقدس گرفته شده. کتاب مقدس را حالا ما ببینیم. در سفر پیدایش، در واقع پیدایش ۴، آیه ۱ تا ۸ این است: می‌گوید آدم زن خود حوا را بشناخت و او باردار شد قائیل را زایید و گفت به یاری خداوند مردی حاصل کردم. و دیگر بار برادر او هابیل را زایید. هابیل گله‌بان بود و قائیل کشت‌کار زمین، یعنی او دامدار بود، این کشاورز بود. پس از چندی قائیل هدیه‌ای از محصول زمین را برای خداوند آورد، ولی هابیل از نخست‌زادگان گله خویش و از بهترین قسمت‌های آن‌ها هدیه آورد. خداوند هابیل و هدیه او را منظور داشت، ولی قائیل و هدیه او را منظور نداشت. پس قائیل بسیار خشمگین شد و دل‌ریش گشت. آنگاه خداوند به قائیل گفت: از چه سبب خشمگینی و چرا دل‌ریش گشته‌ای؟ اگر آنچه را که نیکوست انجام دهی، آیا پذیرفته نمی‌شوی؟ ولی اگر آنچه را که نیکوست انجام ندهی، بدان که گناه بر درب کمین نشسته و مشتاق توست، اما تو باید بر آن چیره شوید. قائیل به برادر خویش هابیل گفت: بیا تا به صحرا برویم. و چون در صحرا بودند، قائیل برادرش هابیل را برخاست و او را کشت. قائیل بر برادرش هابیل برخاست و او را کشت. خب این همون داستان مشهوری است که در همه تفاسیر ما می‌بینیم، همین هست. حالا قائیل یا مرحوم آقای طباطبایی دیدید، قابیل یا قائیل، حالا در کتاب مقدس می‌گوید قائیل و هابیل، آنی که ما مشهورش شده قابیل و هابیل. یعنی اصل داستان همان طور که رشید رضا می‌گوید، می‌بینید عین این است که در سفر پیدایش، پیدایش ۴، آیه ۱ تا ۸، عین همین به تفاسیر ما منتقل شده.

خب این داستان چند تا مشکل دارد. اولاً ارکان این داستان: یک، برادران قاتل و مقتول در این داستان، در این داستانی که کتاب مقدس می‌گوید، فرزندان آدم و حوا بودند دیگر، صریحاً می‌گوید آدم زن خود حوا را بشناخت وار شد قائیل را زایید و فلان. پس این دو تا، قاتل و مقتول، فرزندان آدم و حوا بودند. دوم، هابیل دامدار بود، قابیل کشاورز. سوم، عدم قبول، علت عدم قبول قربانی قابیل، گناهکار بودن اوست، کما اینکه قرآن می‌فرماید که «إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»، «إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ». خلاصه این تعبیری که کرد. و چهارم اینکه قابیل با هابیل نزاع کرد و به قتل رساند. خب این ارکان با همدیگر نمی‌خونه. اولاً یک و دو با هم نمی‌خونه. یعنی در روی زمین آدم بود، حوا بود، قابیل بود، هابیل بود، یکی کشاورز، یکی دامدار، در حالی که آنی که تقریباً دیگر مسلم است، این است که انقلاب کشاورزی ده‌ها هزار سال بعد به عنوان یک انقلاب پیش آمد و آدم یاد گرفت. انسان یاد گرفت که می‌شود کاشت و می‌شود گیاه را رشد داد. اینطور نیست که چهار نفر، آدم روی زمین بود، حالا بگوییم چند تا دختر هم داشتند، پنج، شش نفر، یکی دامدار بود، یک کشاورز بود. لذا بعضی مثل مرحوم دکتر شریعتی می‌آید اصلاً داستان هابیل و قابیل را یک افسانه، یعنی اسطوره می‌گیرد، واقعیت نمی‌تواند داشته باشد. آن زمان که به اندازه انگشتان یک دست روی زمین انسان بوده، یکی کشاورز بوده، یکی دامدار بوده، این اصلاً قابل پذیرش نیست. پایان‌نامه‌های زیادی، رساله‌های دکتری، پایان‌نامه‌های ارشد در این زمینه راجع به اسطوره هابیل و قابیل به عنوان اسطوره، یعنی داستان واقعی نمی‌تواند باشد که در آن زمان ابتدای ورود انسان به زمین، کشاورزی و دامداری بلد بوده باشند و یکی کشاورز، یکی دامدار. که حالا ما یک بررسی که کردیم که چقدر فاصله است بین در واقع زمان حضور انسان بر روی زمین، یعنی چه مدت انسان روی زمین حضور داشت تا دامداری بلد بود، نه کشاورزی. این رو اقوال مختلف از دو و نیم میلیون سال گفتند تا ده هزار سال. یعنی این مقدار زمان بر انسان گذشته تا انسان یاد گرفته که می‌شود حیوانات را در واقع گله‌داری کرد و دامداری کرد، و می‌شود کشت و کار کرد و کشاورزی کرد. ببخشید، چی می‌پره؟ نه، از گیاهان، از درخت‌ها، میوه‌ها، این‌ها استفاده می‌کردند. چرا بله؟ بله، الان تو این همه جنگل‌ها هم مگه همه این‌ها را انسان کاشته اول؟ نه، دیگر اینکه بله و مسلم است، یعنی آدم که یاد گرفتند که می‌شود دانه‌ای را کاشت، می‌شود این شکلی پرورش داد، می‌شود آموزش می‌خواهد، کار می‌خواهد. تو نیست که آدم همین‌طور بلد باشد. حالا با آنک می‌رسیم، حالا فعلاً ببینیم داستان را بفرمایید.

خیلی خب، می‌گویم: در این فاصله‌ای که حالا ده هزار سال می‌گویند فاصله بود بین آدم تا نوح، در این فاصله خیلی خب یاد گرفته، خیلی یاد گرفته. نه، ببینید این داستان که بگیم همان ابتدا که چهار تا انسان روی زمین بود، کشاورزی و دامداری بلد بودند، از کی یاد گرفته بودند آخه؟ این‌ها که اصلاً هیچ وجهی نداره که آدم این را بپذیره. بفرمایید کدام یک از پیامبران را شما گفتید؟ آدم؟ یک چیز خوب. مرحوم مطهری دارد در، اگر اشتباه نکنم، در «تعالیم دینی در اسلام» یا یکی از کتاب‌های آقای مطهری است که آنجا ایشون می‌آید شبیه این مطلبی که شما گفتید، آن موقعی که در زمان یزید حمله کرد به مدینه و چه مقدار نوزادانی که در گهواره‌های طلایی بودند و فلان و این‌ها، آقای مطهری می‌آید می‌گوید: آخه اصلاً این قابل قبوله؟ این قابل پذیرش این‌ها را می‌شود پذیرفت؟ بعد آن را حالا نکته‌ای که ما از لحاظ علمی هم داریم، حرف آقای مطهری که استقبالی که آقای مطهری می‌کند، از لحاظ علمی هم ما بحثی که داریم در علوم حدیث، بحث «نقد الحدیث» است. یعنی شما حدیث را باید نقادی بکنید. می‌شود این حدیث از امام صادر شده باشد؟ یک نقد، نقد سندی؛ یعنی شما بیاید اسناد را بررسی بکنید که از لحاظ سندی آیا چه ویژگی راویان ک هستند، سند منقطع، فلان، این حرفا و این بحث رجال. و یک بحث هم نقد متنی است. شما می‌آید حدیث را با در واقع عقل، با حکم قطعی عقل، و با مسائل مسلم تاریخی و معیارهای دارایی می‌سنجید. اگر یک روایتی بیاید صحیح و سند هم باشد که بگوید اباعبدالله علیه السلام در مدینه آن زمان که داشت از دنیا می‌رفت، در آخرین لحظات چنین وصیتی را فرمود، قبول می‌کنید؟ شما قبول نمی‌کنید، می‌گویید امام حسین که در کربلا شهید شد، این مسلم تاریخ است. اینکه حدیث بیاید بگوید حضرت در مدینه در بستر مرگ چنین مطلبی را فرمود، قطعاً غلط است، چون مسلم تاریخ ناسازگار است. بنابراین احادیث باید سنجیده بشه.

نمونه‌هایی را من دارم، وقت می‌گذرد که بخوام خدمت شما بگم. یک نمونه را فقط می‌گویم. در تفسیر البرهان شما بروید ببینید ذیل آیه «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی»، «مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی»، هفت، هشت، ده تا روایت آورده. آنجا مرحوم بحرانی که آنجا می‌گوید: که در روزهای آخر زندگانی پیامبر، پیامبر در بستر مرگ افتاده بودند، اهل‌بیت می‌آیند سراغ پیامبر که جانشین تعیین نمی‌کنید برای خودتان، سرپرست برای ما معین نمی‌کنید؟ پیامبر روز اول جواب نداد. دوباره فرداش آمدند اهل‌بیت آمدند، روز دوم پیامبر جواب نداد. روز سوم اهل‌بیت آمدند سراغ پیامبر، جانشین، سرپرست، فلان. پیامبر فرمود که امشب نزدیک سحر یک ستاره‌ای از آسمان جدا می‌شود، می‌آید تو خونه یکی از شماها می‌افتد، تو خونه هر کسی افتاد او جانشین من است. بعضی از این روایت هم از ابن عباس نقل می‌کند که ابن عباس می‌گوید: آن شب پدرم عباس، خب بالاخره بزرگ بنی هاشم بود، از همه بیشتر امیدوار بود که این ستاره تو خونه اون بیفته. همه اصحاب شب تا صبح به آسمان نگاه می‌کردند که این ستاره کی از آسمان جدا می‌شود، می‌آید تو خونه کی می‌افتد. نزدیک‌های سحر، این ستاره از آسمان جدا شد، آمد، آمد، آمد و افتاد تو خونه حیاط خونه امیر بن ابی طالب و امیرالمؤمنین شد جانشین. آیا این حرف قابل قبوله؟ دو ماه قبلش ما قضیه غدیر را داریم. اینکه تا روز آخر اهل‌بیت، یعنی خود اهل‌بیت پیامبر، این‌ها نسبت به جانشین تردید داشته باشن و پیامبر با این ستاره‌ای که از آسمان... اولاً از لحاظ تاریخی این غلط است. ثانیاً از لحاظ علمی غلط است. ستاره از آسمان جا شده بیاید مثل و چیزی شود که می‌آید می‌زند داغون می‌کند زمین را؟ اینطور نیست که یک کاغذی باشد که از سقف کنده شود بیاید روی زمین که... و این اصلاً در حالا هفت، هشت روایت اینچنین، بروید البرهان ببینید آورده. اجازه بدهید بحث استاد تمام بشود بعد سوال جواب داشته باشید.

بله، بسیار خب. برمی‌گردیم سر بحث خودمان. بعد این سوال‌ها، سوال‌های خوبی ان‌شاءالله بعدش خدمتتون هستیم. علی‌ایحال، پس نکته اول با دوم قابل قبول نیست، با نکته سه هم قابل قبول نیست. ببینید در قرآن هم می‌گوید: «إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»، تقوا یعنی چی؟ تقوا یعنی انجام فرامین الهی، انجام واجبات، ترک محرمات را تعریف می‌کنند دیگر. کسی که خب وقتی هنوز شریعتی نیست، تقوا چه معنایی دارد؟ پس معلوم است این ماجرا بعد از ارسال رسول است، بعد از این است که شریعتی آمده، آن وقت هست که گناهکار و بی‌گناه معنی پیدا می‌کند. و الا اگر هنوز واجب و حرامی در کار نباشد، گناهکار هم معنا ندارد. پس اینکه هم در گزارش حالا تورات، کتاب مقدس، هم در گزارش قرآن، بحث از تقواست و اینکه قربانی را نپذیرفت چون گناهکار بود، یعنی معلوم است شریعت را زیر پا گذاشته بوده، با دستورات خداوند مخالفت کرده بوده. و این قاعدتاً باید بعد از در واقع نوح باشد، مال بعد از زمان نوح باشد که اصلاً دستورات الهی آمده. و بنابراین همه این‌ها موید این می‌شود که همون نظر حسن بصری و همراهانش را بپذیریم که این آدم، آن آدم ابوالبشر نبوده، یا این آدم آن آدم نبوده، یا «ابْنَیْ آدَمَ» که گفته می‌شود، همه ما می‌گوییم فرزندان آدم دیگر، ما همه فرزندان بنی آدم هستیم دیگر، به همه انسان‌ها بنی آدم گفته می‌شود. این دو نفر از بنی آدم بودند، دو نفر بشر بودند که بشر همشون فرزندان آدم هستند. یعنی یا بگیم این هابیل و قابیل، پسران آدمی بودند که این آدم آن آدم ابوالبشر نبود، یک انسانی بوده از بنی اسرائیل، اینطور که حسن بصری و این‌ها گفتند. که خب این الان هم ما داریم افرادی که اسمشان آدم هست دیگر. الان هم یک اسمی هنوز زیاد وجود دارد. ما خودمان در هامبورگ کسی را داشتیم، جوان خیلی خوبی هم بود، به اسم آدم. و یک اسمی است که هنوز هم روی افراد می‌گذارند دیگر. پدر صنایع غزنوی هم آدم بوده. و بنابراین یک آدمی بوده غیر از آن آدم ابوالبشر و دو فرزندش. به این ترتیب عرض می‌شود که خب پس این ادوار تاریخی، بیایید بروید بحث آخر که بخواهیم در واقع تاریخ را بر اساس قرآن نهایتش را و فلسفه تاریخ را از قرآن به دست بیاوریم. ادوار تاریخی گفتیم این سه دوره از قرآن درمی‌آید. نظریه در واقع فلسفه تاریخی قرآن در این آیه است: «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی»، «إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ». پیروزی نهایی با خدا و پیامبران خواهد بود. این چیزی است که همه ما داریم لمس می‌کنیم در طول تاریخ. هر پیامبری را شما ببینید، قرآن گزارش می‌دهد، همه‌شان تکذیب شدند، کشته شدند، باهاشان مخالفت شد. این همه در طول تاریخ با دینداری، با خدا دشمنی شد، ولی نهایتاً الان اکثریت مردم دنیا دین دارند. این پیروزی خدا و پیامبرانه با این همه مقابله، با این همه دشمنی که با دین و با خداپرستی و با انبیا در تاریخ اتفاق افتاد. پس این گزارش قرآن، این نظریه درست است: «کَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ»، غلبه با خدا و پیامبران بوده. الان اکثریت مردم در ممکن است در آن زمان بله، ابراهیم به آتش افکنده شد، پیامبران دیگر کشته شدند، عیسی حالا طبق نظریه اعتقاد مسیحیان به صلیب کشیده شد، و پیامبران دیگر مصیبت‌های مختلفی کشیدند و به قتل رسیدند و تکذیب شدند، ولی نهایتاً پیروزی با پیامبران بود. پیروزی با خود ما در این داستان اباعبدالله به آن ترتیب، حضرت به شهادت رسیدند، خانواده‌شان به اسارت رفتند، اما کی نهایتاً پیروز شد؟ در اشل تاریخ که شما نگاه بکنید، پیروزی با اباعبدالله یا پیروزی با دشمنان اباعبدالله؟ الان بیشتر در دنیا نوای اباعبدالله طنین‌انداز یا دشمنان آن حضرت؟ پس پیروزی با جبهه حق، و لو اینکه در ظاهر مثل اباعبدالله، مثل پیامبران، مثل امیرالمؤمنین، در ظاهر پیروز نشوند، اما در واقع پیروزی علیه، در واقع پیروز اباعبدالله، در واقع پیروز انبیا هستند.

پس این روند تاریخ است و این نهایت تاریخ است که در قرآن هم صریحاً در سوره اعراف دارد: «قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُهَا مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»، موسی به قومش گفت: از خدا کمک بخواهید و صبر کنید، زمین را خدا به بندگان خالصش خواهد داد و نهایتاً متقین پیروز خواهند شد. یا آن آیه معروف سوره قصص که همتون می‌دونید: «وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ». پس نهایتاً خیلی وقت‌ها سوال می‌شود کدام طرف انسان باید که طرف درست تاریخ ایستاده باشد؟ طرف درست تاریخ، طرف حق است. نبرد حق و باطل در طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود. اگر انسان طرف حق ایستاد، طرف درست تاریخ ایستاده و پیروزی در نهایت با حق خواهد بود، و لو اینکه ظاهر در آن زمان مثل اباعبدالله، مثل پیامبران، مثل امیرالمؤمنین، ظاهراً با شکست مواجه باشد، اما در واقع پیروزی با حق خواهد بود و نهایتاً تاریخ به آن سمت پیش خواهد رفت. امیدواریم خداوند به همه ما توفیق بدهد که طرف درست تاریخ و طرف حق را به خوبی تشخیص بدهیم و بر او استوار بمانیم و ان‌شاءالله پیروزی ظاهری علاوه بر پیروزی واقعی نصیب همه مؤمنین شود.

والسلام علیکم و رحمه الله.

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.

یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.
دیدگاه شما پس از تأیید ناظر منتشر می‌شود.

مطالب مرتبط

اندیشه سیاسی علامه نائینی؛ از حکومت امانی تا ضرورت قانون اساسی

بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدُ للهِ رَبِّ العالمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا وَ حَبیبِ قُلوبِنا أَبِی القاسِمِ مُحَمَّدٍ (صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ.

۴ آبان ۱۴۰۵