سلسله جلسات سخنرانی و عزاداری محرم(3)
نگاهی به آخرین نامه سید الشهداء
سخنران: آیتالله سید ضیاء مرتضوی
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین. الحمد لله رب العالمین بارئ الخلایق اجمعین باعث الانبیاء و المرسلین ثم الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا العبد المؤید و الرسول المسدد المصطفی الامجد حبیب اله العالمین و اشرف بریته سیدنا و سید ولد آدم ابی القاسم محمد صلی الله علیه و آله و سلم بهم نتولی و من اعدائهم نتبرء.
در شب تاسوعای حضرت ابی عبدالله الحسین در این مجلس محترم با حضور اساتید ارجمند علمای معظم و سروران گرامی این ایام را خدمت همه حضار محترم عرض تسلیت دارم و از خدای تبارک و تعالی عاجزانه درخواست می کنم که ما را مشمول عنایات خاصه خودش در ظل توجهات حضرت ولی عصر صلوات الله علیه و عنایت ویژه حضرت ابی عبدالله الحسین صلوات الله علیه و علی اصحابه قرار بدهد و اذعان با خود دارید که برای بنده در این محفل محترم با حضور اساتید ارجمند سخن گفتن راحت نیست پیشاپیش عذرخواهی می کنم اگر مصدع وقت شریف سروران ارجمند می شوم.
لزوم نگاه جامع به حادثه کربلا
موضوع بحث ما «نگاهی به آخرین نامه حضرت سید الشهداء صلوات الله علیه»است . آنچه که در کربلا قبل و بعد از آن اتفاق افتاد ابعاد مختلف اجتماعی سیاسی تاریخی و تربیتی و همچنین فقهی دارد. چنانکه در تحلیل آن ما نمی توانیم به صورت گزینشی فقط سراغ برخی منابع و برخی شواهد و برخی ادله برویم و مثلا با یک ذهنیت قبلی به تحلیل و تفسیر انگیزه و اهداف حضرت امام حسین علیه الصلاة و السلام بپردازیم برای اینکه این روش روشی است رهزن و ما را گرفتار قضاوتهای یک سویه و یک طرفه می کند . مثلا از نگاه فقهی حداقل شش تحلیل قابل توجه در منابع فقهی ما در میان فقهای گذشته و حال وجود دارد که درکنگره نخست امام خمینی و فرهنگ عاشورا یک مقاله ای آنجا ارائه شد و شرحی از این دیدگاه ها آنجا مطرح شد و بعد هم در قالب یک کتابچه ای منتشر شد و یک مرتبه هم به نظرم در همین مؤسسه آن بحث مطرح شد. این نکته را عطف به برخی از مباحثی که در گذشته اینجا در برخی شب های قبل مطرح شده تذکرش را لازم دانستم وقتی ما کاری را به شخصیتی چون سید الشهداء علیه السلام نسبت می دهیم و به ویژه وقتی که رویکرد کلی حرکت آن بزرگوار را ما می خواهیم تفسیر بکنیم آن هم بر پایه منابع تاریخی که می دانیم چه وضعی دارد وقتی می خواهیم نسبت بدهیم و یک قضاوت کلی بکنیم نمی توانیم یک جانبه و یکسویه به برخی منابع مراجعه بکنیم و برخی ادله یا شواهد را شاهد بگیریم این یک کار اجتهادی است که باید طبعا چهارچوبش رعایت بشود و علاوه بر جهات سندی همه ادله و شواهد باید دیده بشود و البته آن چهارچوب کلی مبانی معرفتی و کلامی و عقیدتی هم قطعا باید رعایت بشود و در آن چارچوب باشد و آن شناختی که ما باید از شخصیت حضرت ابی عبدالله الحسین داشته باشیم. البته من لزوما مقصودم این نیست که ما حتما باید به یک نتایج قطعی بیرسیم ولی اگر به همان ظن معتبر اجتهادی هم ما بخواهیم اکتفا بکنیم باید این موازین اجتهادی در اظهار نظرهایی که می شود رعایت بشود مثلا ملاحظه می فرمایید جناب علامه حلی ایشان قائل به تخییر شده یعنی وجوب تخییری را برای حرکت ابی عبدالله الحسین مطرح کردند ، هم در منتهی و هم در تذکر و اتفاقا جناب شهید ثانی علیه الرحمه هم همراهی کرده ایشان و معنایش این است که طبق بیان فقهی ایشان امام حسین الزام به مقاومت تا سرحد شهادت نداشتند ، مثلا می توانستند مثل امام حسن علیه الصلاة و السلام صلح بکنند یا ملاحظه بفرمایید جناب صاحب جواهر علیه الرحمه که مقاومت امام علیه الصلاة و السلام را تقریبا از آن قاعده مندی فقهی چنانکه می دانید بیرون آورده یا حضرت امام رحمة الله علیه که به نظرم من امام خمینی (ره) اینجا هنر فقهی و معرفتی و کلامی خودشان را به ی نشان داده اند ؛ در عین اذعان و ایمان به این که امام حسین سرانجام شهادت را و سرانجام حرکت را می دانستند ایشان تأکید دارند که امام حسین علیه الصلاة و السلام برای تشکیل حکومت حرکت کردند. البته حرکت سید الشهداء علیه الصلاة و السلام یک حرکت چند وجهی است و امام به گونه ای طراحی کرده بودند که اگر برخی از آن موارد هم به مانع برخورد اصل حرکت یک کار بیهوده ای نباشد، اگر ما فقط برخی جوانب را بینیم این خواهد شد که مثلا اخیرا دیدم که در یک کلیپی کسی (که خدا رحمتش کند انشاء الله) امام حسین را به گونه ای معرفی می کند که گویا یک شخصی است در حال فرار. از طرف دیگر این تحلیل را هم می دانیم در تاریخ همین حوزه محترمه سراغ داریم که برخی گفتند حرکت حضرت فقط برای تشکیل حکومت بود و این را نمی توانستند تحلیل بکنند که اگر برای حکومت حرکت کرده با آگاهی و علم به سرانجام شهادت این هم قابل جمع نیست و این دومی را انکار کردند و می دانیم که چه مسائلی پیش آمد. برخی از بزرگان وارد شدند و به هرحال جالب است که یکی از ناقدان محترم در نقدی که نوشت از این طرف حتی حکومت حضرت امیر و آن وجهه سیاسی حکومت حضرت امیر و امامت حضرت را در چاپ اول کتابش انکار کرد و بعد دید که این اشتباه بزرگی است یک اصلاحیه ای را در همان چاپ اول ضمیمه آن کتاب کرد. مشخصا هم عرض می کنم عنوان کتاب این بود که «کتاب هفت ساله چرا صدا درآورد» اینها نشان می دهد که ما اگر به صورت گزینشی سراغ منابع برویم و مخصوصا اگر با یک ذهنیتی مثلا در ذهن خودمان است یک تصوری از امام حسین علیه الصلاة و السلام به صورت خاص داریم یا بسته به نیاز روز می خواهیم یک شخصیتی را جلو بیاندازیم حرکتش را و گفته هایش را به روز معنا بکنیم ،آن وقت این مشکلات پدید می آید. یا یکی از مراجع معروف و معظم درگذشته سید الشهداء علیه الصلاة و السلام را کسی معرفی کرده که درخواست می کرد اجازه بدهید بروم دستم را در دست یزید بگذارم این که در منابع ضعیف هست و دیگران نقل کردند، ما نمی توانیم به این راحتی نسبت به حرکت بزرگی مثل حرکت امام حسین علیه الصلاة و السلام نسبت بدهیم . و وقتی تأکید می شود معنایش این است که یا ما سایر منابع و ادله و شواهد را ندیدیم و نمی بینیم یا اگر می بینیم آنها برای ما ارزش سندیت ندارد ؛برای اینکه برمی گردد به نوع شناختی که ما از حضرت ابی عبدالله الحسین داریم. این بحث مقدمه بود .
بعد معرفتی و توحیدی حرکت امام حسین
موضوع بحث حقیر یکی ابعاد مهم حرکت امام حسین علیه الصلاة و السلام و به نظر حقیر در واقع خاستگاه و اساس سایر ابعاد هست و آن بعد معرفتی و توحیدی حرکت امام حسین است که مستقیما به شخصیت امام و یاران پاک و والای ایشان برمی گردد مستندات این بعد هم کم نیست ، اما به نظر حقیر تجلی این بعد بسیار مهم حرکت حضرت در دو نامه ایشان به ویژه نامه پایانی هستش که توجه ویژه ای را می طلبد.
آنچه که در تاریخ در موضوع قضیه کربلا باقی مانده است کمتر از ده تا است . اما دو مورد آن دو نامه معتبر است که یکی در مکه و دیگری در کربلا نوشته شده است .آن دو نامه مخاطبش هر دو جناب محمد حنفیه است و از طریق ایشان به سایر بنی هاشم به اعتباری که ایشان بزرگ بنی هاشم بوده هر دو نامه را جناب ابن قولویه جعفر ابن قولویه با سند معتبر هر دو را از امام باقر علیه الصلاة و السلام نقل کرده که ایشان سه یا چهار سال شان بوده و در کربلا هم حاضر بوده البته حالا سخن ایشان به سندیتش به اعتبار اینکه آنجا حضور داشتند بوده است . اما اگر ایشان حضور هم نمی داشتند سخن ایشان برای ما بدون تردید معتبر بود ولی ایشان حضور هم داشته است. جناب ابن قولیه با سند معتبر از امام باقر علیه الصلاة و السلام این دو نامه را روایت کرده است . البته نامه اول را که مطرح می کنند جناب محمد بن حسن بن فروخ صفار صاحب بصائر الدرجات که متوفی 290هجری است . ایشان هم نقل کرده و پس از ایشان هم جناب کلینی در آن کتابی که در دسترس نیست ، در کتاب رسائل الائمه ، به نقل از امام صادق علیه الصلاة و السلام و البته بدون نام بردن از جناب محمد حنفیه این نامه نخست از زبان امام صادق هم نقل شد حالا باید اولا مفاد و هدف این دوتا نامه چیست؟ ثانیا آیا رابطه ای میان این دونامه وجود دارد؟ به نظر می رسد و می توان ادعا کرد که اولا: نامه دوم عطف به نامه نخست است ثانیا: از نگاه معرفتی و توحیدی کل حرکت سید الشهداء علیه الصلاة و السلام به حقیقتی برمی گردد که در متن نامه دوم نهفته است و این آخرین نامه ای است که از امام حسین علیه الصلاة و السلام برجای مانده است . آن حقیقتی بودش که در سطح معرفت و توحید امام علیه الصلاة و السلام و اصحاب خاص ایشان بود و البته می دانید که اصحاب امام حسین همه در یک مرتبه و در یک سطح نبودند.
البته همینجا یک هدف خودم را از طرح این بحث هم اشاره بکنم که گویا واقعیتش این است که ما خدا و قیامت را فراموش کردیم و همانگونه که ما نوعا به ابعاد سیاسی و اجتماعی و عاطفی حرکت امام حسین علیه الصلاة و السلام اهتمام داریم و به آن بیشتر می پردازیم و از این بعد بسیار مهم یعنی بعد معرفتی و توحیدی حرکت حضرت که زیربنای ابعاد مختلف حرکت امام است کمتر توجه داریم یا غافل هستیم در رفتارهای اجتماعی و سیاسی به صورت عام و در حکومت و اهل سیاست و ریاست نیز این مشکل وجود دارد و انسان به وضوح می بیند که چقدر با تأسف خدا و قیامت فراموش شده و نادیده گرفته می شود چقدر به گونه ای رفتار می شود و سیاست ورزی صورت می گیرد که گویا هرچه هست و نیست همین چند روز قدرت و ریاست و جولان دادن است ریا و تکبر و حسادت و کینه ورزی و خودبینی و دنیاخواهی و ریاست طبی و لجبازی و ناآگاهی و نادانی چقدر برهرحال آسیب می زند به جامعه و کشور و کشور را آزار می دهد و متأسفانه چه حقوقهایی که در این وسط پایمال می شود خدا و ارزشهای اخلاقی در جامعه به دلیل برخی سیاست های موجود و به تبع رفتارهای برخی حکمرانان که به واقع هم فرمانروایی می کنند و نه مردم داری و کشور داری کمر رنگ شده و رفتارها به گونه ای است که گویا این جمله را خاطر شریف تان باشد تا متن نامه را که بعد می خوانم گویا کأن الدنیا لاتزال و کأن الآخرة لم تکن و لا تکن ابدا چشم انداز کلی بحث بنده را در کنار تلاش برای معرفت بیشتر نسبت به امام حسین علیه الصلاة و السلام همین تذکر است که دانسته بشود. بهرحال از خود حضرت سید الشهداء که قافله سالار این قافله معرفت و توحید بود و خواص از نزدیکان و اصحابش تا آن سرباز گمنام اسدی که در تاریخ نامی از او نیامده است ، اما پیداست یکی از مصادیق هر دونامه است این سرباز گمنام کسانی مثل حبیب ابن مظاهر و مسلم ابن عوسجه اینها البته افراد معروفی بودند ، ولی من در این آغاز صحبت می خواهم نامی و یادی بکنم از این سرباز گمنام که بعد که مقایسه می شود و اینکه چرا برخی شیعیان سوال می کردند که چرا کسی مثل محمد بن حنفیه با امام حسین همراهی نکرد ؟تا تفاوت معلوم بشود . جناب ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق خود آن تاریخ مبسوط با سند متصل خودش آورده است پس کسی به نام عریان بن هیثم این البته حالا صبغه و مثلا علاقه ای به اهلبیت داشته باشد اینگونه نبوده و مرتبط با بنی امیه هم بود و یک زمانی هم مسئول شرطه نیروی انتظامی کوفه بوده ایشان می گوید که نوشته: «کان ابی یتبّدا پدرم می رفت بادیه عادت داشت برود صحرا فینزلُ قریباً من الموضع الذّی کان فیه معرکة الحسین نوعا می رفت نزدیک همانجایی که بعدا قضیه کربلا اتفاق افتاد آنجا مثلا چادر می زد و منزل می کرد . فکنّا لانبدو الا وجدنا رجلا من بنی أسدٍ هناک ، ما هر موقعی می رفتیم صحرا یک نفری از بنی اسد را آنجا می دیدیم فقال له ابی اَراک ملازماً هذا المکان، پدرم به او گفت من تو را می بیبنم می آیی اینجا ملازم این مکان هستی برای چه توی این بیان تک و تنها چه کار داری اینجا قال بلغنی اَنَّ حسیناَ یقتل ههنا فَانَا اخرج لعلّی اصادِفَه فأقتل معه. من به این امید مکرر اینجا می آیم ، چون شنیده ام حسین بن علی اینجا کشته می شود من می آیم شاید بتوانم همراه او باشم و در زیر پرچم او قرار بگیرم و همراه او کشته بشوم فلمّا قتل الحسین قال ابی بعد از قضیه کربلا پدرم گفت : انطلقوا نَنظُر هل الاسدی فیمن قُتل ،برویم ببینیم این اسدی آیا در میان کشته ها هست یا نه؟ فاَتینا المعرکه و طوّفنا یعنی خیلی این ور و آن ور گشتیم فاذا الاسدیُّ مقتول دیدیم بله اسدی در کشته شدگان است .» این را مزین کردم بحث خودم را با یادی از این اسدی گمنام . می دانید در کربلا چندین اسدی تقریبا شش نفر نام برده شده عمده شان افراد معروفی بودند، البته جناب قیس ابن مسهر صیداوی اسدی که قبلا به شهادت رسید ، حبیب ابن مظاهر است، مسلم ابن عوسجه است ،عمر یا عمرو بن خالد اسدی صیداوی است از سران کوفه بود مرقع یا مبقع اسدی ،ایشان البته زخمی شد بعدا تبعید شد و با جراحتش در تبعید به شهادت رسید، یکی هم است ابراهیم بن حصین یا حُصین اسدی و این را ما نمی دانیم حالا آن اسدی که من نام این همان است یا نه برای ما مشخص نیست ولی یکی در میان شهدای کربلا است که یک کسی که شنیده بوده هر روز می آمده در این صحرا به انتظار اینکه این کاروان برسد و او در رکاب بماند.
نامه اول به محمد بن حنفیه
جناب ابن قولویه در باب بیست و سوم، عنوان باب این است: قول امیر المؤمنین علیه السلام فی قتل الحسین و قول الحسین له فی ذلک ، روایاتی را به این مناسبت آورده است شانزده روایت مسند آورده است ، روایت پانزدهم و شانزدهم موضوع بحث بنده است که پشت و یکی از آنها را فقط جناب ابن قولویه نقل کرده است . آن نامه دوم است که نامه اصلی و موضوع بحث ما است دو روایت پایانی که عرض کردم این همین دوتا نامه ای است که به جناب محمد بن حنفیه است من دنبال کردم به دست آوردم که ایشان آن زمان چهل و پنج سال دقیقا داشته است جناب محمد بن حنفیه. نامه اول نامه ای است از مکه سند موثق است اعتبار سند هم نه بر مبنای کلی که برخی بزرگان که البته بعدا عدول کردند گویا از آن نظرشان نه خود سند افراد دقیقا اینها مورد توثیق هستند بنابراین اعتنای ما به این دو تا نامه یک جهت عمده اش این است که سندها معتبر است یکی موثقه است و دیگری هم صحیحه موثقه بودنش هم به خاطر راوی پایانی یعنی در آن طرف که جناب عبدالله ابن بکیر فطحی است ابن قولویه که متوفی 367 است حدیثنی ابی رحمه الله و جماعة مشایخی عن سعد بن عبدالله (سعد بن عبدالله اشعری قمی که متوفی 301 یا 299) عن علی بن اسماعیل بن عیسی (ثقه است) و محمد بن الحسین ابی الخطاب (که این را می دانید از بزرگان هست از مشایخ بزرگ جناب صدوق است و نجاشی درباره اش دارد که جلیل من اصحابنا عظیم القدر کثیر الروایه ثقة عین حسن التسانید مسکون الی روایته یعنی اینجا که می رسد دو تا هم راوی دارد یکی جناب ایشان یکی هم علی بن اسماعیل) عن محمد بن عمرو بن سعید ضیاع (که این اتفاقا در روایت بعدی هم از اینجا به بعد همین جناب محمد بن عمرو نقل می کند که این ثقة عین عن عبدالله بن بکیر فطحی ثقة عن زاره عن ابی جعفر علیه السلام ان قال كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيّ مِنْ مَكَّةَ اِلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِىّ: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، مِنَ الحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ اِلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلُهُ مِنْ بَنِي هاشِمَ، أَمّا بَعدُ فَاِنَّ مَنْ لَحِقَ بِي اسْتُشْهِدَ، (این روایت معروف است) وَمَنْ لَمْ يَلْحَقْ بِي لَمْ يُدْرِكِ الفَتْحَ، وَالسَّلامُ.» دو جمله بیشتر نیست هرکس ملحق بشود به من این را از مکه نوشتند برای جناب محمد بن حنفیه کی؟ آنوقتی که خواستند حرکت کنند به طرف عراق متوجها الی عراق هرکس ملحق به من بشود شهید می شود این ادله روشنی است که حضرت می دانسته وَمَنْ لَمْ يَلْحَقْ بِي ... کسی هم که ملحق نشود گمان نبرد که به پیروزی می رسد یک فتح بزرگی را درک نخواهد کرد به پیروزی و به فتح نخواهد رسید والسلام. این نامه را همانطور که اشاره کردم از زبان امام صادق علیه الصلاة و السلام البته بدون نام بردن از محمد بن حنفیه نقل شده است. یک نکته ای در آن هست که من به خاطر آن نکته این نقلی هم که از حضرت صادق علیه الصلاة و السلام هست را بازگو می کنم که هم جناب صفار نقل کرده و هم جناب مجلسی علیه الرحمه با سند دیگری و خلاصه آن را جناب ابن شهرآشوب هم در منابع شان آوردند که آنها را دیگر لازم نیست بازگو بکنیم. آن سرباز گمنامی که از بنی اسد آنجا حاضر می شد جمله اش این بود که بلغنی ان حسینا یقتل ههنا فأنا اخرج لعلی اصادقه فاقتل معه .

علت عدم همکاری ابن عباس و محمد بن حنفیه
حساب کسانی مثل عبدالله زبیر و عبدالله بن عمر و اینها روشن بود اما برای برخی شیعیان این سوال بودش که چرا کسانی مثل ابن عباس و به ویژه جناب محمد بن حنفیه اینها همراهی نکردند؟ این پرسش با امام صادق علیه الصلاة و السلام مطرح شد در یک جلسه ای این را جناب صفوان نقل می کند: «حدثنا أيوب بن نوح عن صفوان بن يحيى عن مروان بن إسماعيل عن حمزة بن حمران (حمران هم برادر زراره) عن أبي عبد الله عليه السلام قال ذكرنا خروج الحسين و تخلف ابن الحنفية عنه (صحبت کردیم که امام حسین خروج کرد یعنی قیام حالا هرچه اسمش را بگذارید: قیام خروج، هرچه، فرار، هرچه، که البته فرار نبود از مدینه البته با همین هدف آمدند ولی جناب محمد بن حنفیه همراهی نکرد این علتش چه بود؟) قال أبو عبد الله يا حمزة انى سأحدثك في هذا الحديث ولا تسئل عنه بعد مجلسنا هذا (این نکته را چون اضافه داشت من به خاطر آن آوردم. احتمال من می دهم که نمی خواستند این بابهای حالا ما در مورد محمد بن حنفیه و ابن عباس و اینها چه قضاوتی بکنیم چه کار بکنیم از آن طرف یک سرباز گمنام اسدی حاضر شده آنجا هی هر روز انتظار می کشیده با این آرزو یکی هم مثل جناب حنفیه این توفیق بزرگ را از دست بدهد چرا؟ می گوید حضرت فرمود من پاسخت را می دهم ولی دیگر بعد از این جلسه این مسئله را دنبال نکن مطرح نکن) ان الحسين لما فصل متوجها (این فصل متوجها از مکه است) دعا بقرطاس و كتب بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن علي إلى بني هاشم اما بعد فإنه من اُلحِق (بعضی نقلهایش دارد: من لَحِق) بي منكم استشهد معي و من تخلف لم يبلغ الفتح (که برخی نقلها هم دارد: لم یبلغ مبلغ الفتح) معنای فتح، شما همه از بزرگان هستید صاحب نظر هستید و می دانید و من می خواهم کمک بگیرم از مرحوم علامه مجلسی در بحار که وقتی به اینجا می رسد معنایی که احتمالاتی که درباره فتح است که هرکس که همراه من نیاید چه ابن عباس چه محمد بن حنفیه چه سایر بنی هاشم با هر عذری بداند که لم یبلغ الفتح حالا باید دید این فتح چه بود؟ «قوله (جناب مجلسی نوشته اند): و من تخلّف لم يبلغ مبلغ الفتح أي: لا يتيسّر له فتح هیچ پیروزی سراغش نخواهد آمد گمان نبرد که او پیروز است وفلاح في الدّنيا، أو في الآخرة، أو الأعمّ و هذا اما تعلیل این سخن امام حسین علیه الصلاة و السلام اما تعلیل بأن ابن الحنفیه انما لم یلحق لانه علم انه یقتل ان ذهب . چرا امام صادق اینگونه جواب داد به حمزة بن حمران جناب مجلسی می فرماید حضرت امام صادق این نامه امام حسین را مطرح کردند تا بگویند که محمد بن حنفیه فهمید که سرانجام چه هست و نخواستش که به این سرانجامی برسد به اخباره علیه السلام او بيان لحرمانه عن تلك السعادة، او لانه لا عذر له في ذلك لانه (ع) أعلمه و امثاله بذلك» هم او را و هم امثال محمد بن حنفیه را آگاه کرد که سرانجام این است و اینها این توفیق را از دست دادند. به نظر می رسد مقصود همین نکته اخیر باشد براین اساس امام حسین علیه الصلاة و السلام از همان آغاز و زمانی که از مکه حرکت کرد خود را فاتح این میدان می شمرد خطیب ارجمند مان دیشب به درستی به این نکته تأکید کردند که امام حسین پیروز بود امام حسین اصلا قبل از اینکه برسد از آن زمانی که حرکت کرد خودش را فاتح این میدان می دانست و این بسیار مهم است و این منطق قرآن است که «هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ» در کنار این من به صورت کلی ترش اشاره بکنیم اساسا منطق قرآنی درباره فتح و پیروزی چه است؟ قرآن همانگونه که نظر به پیروزی در میدان دارد شهادت را نیز احدی الحسنیین می داند و بالاتر اینکه حتی صلح را آنهم صلح حدیبیه که در سال ششم هجری اتفاق افتاد نه فتح پیروزی بلکه فتح مبین نامید: «إنا فتحنا لک فتحا مبینا»، ملاحظه بفرمایید مفسران مخصوصا مرحوم علامه طباطبایی ملاحظه می کنید که چه استدلالی و چه تبیینی دارند بر اینکه این مربوط به صلح حدیبیه است صلحی که دستاوردهای آن برای مسلمانان غیر منتظره بود این تعبیر غیر منتظره را جناب علامه طباطبایی دارند که اینا با هزار و چهارصد نفر مجبور شدند عمره به جا نیاورده حج به جا نیاورده برگردند ولی دو سال بعد با ده هزار یا بنابر نقلی دوازده هزار نفر با آن زیبایی و با آن سلطه ای که پیدا کردند به آن شکل مکه را فتح کردند و پیامبر هم آقایی خودش را آنجا نشان داد. این هم پیروزی است مهم آن هست که رهبران جامعه بتوانند درست موقعیت را بشناسند تشخیص بدهند و ببینند که فتح و پیروزی در شهادت است در پیروزی میدان است یا نه مثل پیامبر اکرم وقتی موقعش است که پیروزی از این راه به دست بیاید این را اقدام بکند.
نامه دوم به محمد بن حنفیه
آخرین نامه ای موجود از امام حسین علیه الصلاة و السلام که به نظر می رسد که در معنا باید او را اولین و آخرین نامه ای حضرت دانست نامه ای عجیبی است و موضوع اصلی بحث است. سند صحیح با سند قبلی تا میرسد به محمد بن عمرو «قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو حَدَّثَنِي كَرَّامٌ عَبْدُ اَلْكَرِيمِ بْنُ عَمْرٍو (که نجاشی او را: ثقة ثقة عین) عَنْ مُيَسِّرِ بْنِ عَبْدِ اَلْعَزِيزِ (ثقة جلیل القدر) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : كَتَبَ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مِنْ كَرْبَلاَءَ بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ مِنَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ (حالا علیه السلام را اینجا گذاشته اند! از خود حضرت که نفرمودهاند!) إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّ اَلدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ اَلْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ. چه نامه ای است؟ چه می خواهد بفرماید حضرت؟ چرا اینقدر موجز؟ این را از کربلا نوشته است حالا مشخص نیست دوم بوده سوم بوده روز عاشورا بوده تاسوعا بوده؟ «کأن الدنیا لم تکن» نامه بنویسد من نمی دانم این نامه به دست محمد بن حنفیه رسید نرسید سرنوشت این نامه فقط نقل شده امام باقر فرمودند این نامه را نوشت به جناب محمد بن حنفیه و همه بنی هاشم: بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ مِنَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ مَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ (بعد چه؟) فَكَأَنَّ اَلدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ اَلْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ اَلسَّلاَمُ. من خیلی دنبال کردم که این نامه غیر از جناب قولویه در منبع دیگری پیدا نکردم در منابع حدیثی اهل سنت هم هرچه گشتم منابع مختلف پیدا نکردم و فقط عبدالقادر گیلانی که متوفی 561 است در جلسات موعظه شفایی خودش در یک کتابی چاپ شده از ایشان به نام «الفتح الربانی و الفیض الرحمانی» آنجا از قول پیغمبر این جمله را نقل کرده و بعدش هم محی الدین در فتوحات باز از پیامبر نقل کرده است در منابع مختلف هم مراجعه کردم که یک شرحی یک چیزی که حضرت چه می خواستند بگویند آن جنبه های عرفانی بالا در صلاحیت بنده نیست که بخواهم توضیح بدهم اما مفاد نامه بسیار موجز است و باید دید که در این ایجاز چه نهفته است و انگیزه نگارش آن چه بوده است؟ در ایجاز عبدالقاهر جرجانی در دلائل الاعجاز آورده که «هو باب دقيق المسلك، لطيف المأخذ، عجيب الأمر، شبيه بالسحر، فإنك ترى به ترك الذكر أفصح من الذكر (اعجاز این است که وقتی نمی گویی گویاتر از گفتن است)، والصمت عن الإفادة أزيد للإفادة (سکوت بیشتر از گفتن تأثیر می گذارد)، وتجدك أنطق ما تكون إذا لم تنطق (خودت را گاهی میابی که اگر سکوت کنی نگفتنت از گفتنت گویاتر است یک دنیا توش حرف است)، وأتم ما تكون بيانا إذا لم تبن. باید دید در این گفتن و به ویژه نگفتن حضرت چه بود؟ این جمله از سنخ برخی جملاتی که ما در مقام ابراز حسرت مثلا بیان می کنیم نیست برای اینکه صرف نظر از مقام صاحب سخن و شرایط نگارش نامه جمله دوم گویای جمله اول هم هست نمی خواهد بگوید که آقا حالا که عمر ما تمام شد دیدید که چه زود گذشت و چه شد ... این حسرت هایی که مثلا به آروزهایم نرسیدم پیداست تعبیر «کأن» ناشی از تردید نیست مثلا مثل قضاوت ما درباره یک عکسی که می بینیم و حالا نمی دانیم که است می گوییم گویا مثلا فلانی باشد این نیست. بلکه ناظر به دو لایه ای از حقیقت هستی در نگاه عارف است حقیقت دنیا و آخرت را بیان می کند و نه تنها حاکی از تردید نیست بلکه عین معرفت و شهود سید الشهداء علیه السلام است اساسا دنیا و آخرت از نگاه برخی عارفان و اهل زهد دو حالت هست آیا امام علیه السلام با این جمله موجز در پایان عمر شریف شان فقط یک پند می دهد؟ یا در راستای تبیین همان نامه نخست است که هرکس به من ملحق نشود لم یدرک الفتح. در واقع امام دارند بیان می کنند که چرا شهادت را فتح شمردند چرا کسانی چون محمد حنفیه یا ابن عباس که نیامدند اینها زیان کردند آیا می توان گفت این دو جمله به ترتیب ناظر به دو جمله نامه اول است جمله اول ناظر به من لحق به من استشهد و جمله دوم هم و من لم یلحق بی لم یدرک الفتح. این فتح همان فتح آخرت است و البته منافات عدم فتح در دنیا هم ندارد به نظر می رسد نامه دوم جمع بندی حرکت امام حسین علیه الصلاة و السلام است در یک نگاه کلی ما می توانیم از نگاه معرفتی و توحیدی که اساس حرکت امام علیه الصلاة و السلام بود این نامه دوم را جمع بندی آن حرکت بدانیم. حالا، مقصود از این «اما بعد» چه است؟ آیا اشاره ای بعد الحمد مثلا و الصلاة است؟ یا مثلا بعد از اتمام حجت بر شماست بعد از اینکه هرکسی راه خود را برگزید یا همه ای اینها است؟ اینها از نظر ادبی اینجا منم یاداشت کردم ولی مجال نیست توضیح بدهم که مثلا جناب زمخشری فایده ای این اما گفتن را که در واقع تأکیدی است بر آن چیزی که شما می خواهید بیان کنید با چه بیانی ایشان فرموده است در واقع به گفته زمخشری عبارت این می شود: مهما یکن من شئ فکأن الدنیا لم تکن و کأن الآخرة لم تزل چه بوده آن؟ اینکه از مدینه با آن وضع بیرون آمدند یا اینکه در مکه از یک سو مواجه با دعوت های فراوان شدم از طرف دیگر احساس ناامنی می کردم از طرف سوم بسیاری تأکید داشتند بر اینکه نرو اینکه مردم کوفه چه می کردند مسلم و هانی به شهادت رسیدند اینکه مواجه با سپاه حر و بعد محاصره شدیم اما اینها همه احتمال دارد. این جمله یک محذوف دیگری هم به نظر می رسد که می تواند درتقدیر داشته باشد تا باید دید که آن محذوف چه است؟ آیا می تواند همان حقیقتی باشد که غیر از قرآن بارها در سخنان حضرت امیر علیه الصلاة و السلام آمده و بنی هاشم هم با سخنان حضرت در این باره نا آشنا نبودند و در نهج البلاغه بارها آمده است مثلا در صفت (من موارد متعددی نوشته ام یک موردش بیشتر نمی خوانم) «في صفة الزُهّاد: كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا؛ عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ؛ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ، وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِم.»
یا آن جمله دیگر: أَلاَ وَ إنَّ الدُّنْیَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ (یعنی به سرعت)؛ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهَا إِلاَّ صُبَابَةٌ کَصُبَابَةِ الاْنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا (یک جرعهای آبی که شخص برای خورد خودش نگهمیدارد). أَلاَ وَ إِنَّ الاْخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ، وَ لِکُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الاْخِرَةِ، وَ لاَتَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا، فَإِنَّ کُلَّ وَلَد سَیُلْحَقُ بِأَبِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَ إِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَحِسَابَ، وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَعَمَلَ.
این نامه در واقع دوتا جنبه دارد یک جنبه بیرونی اش که برمی گردد به مخاطبان نامه که این دنیا مطاع زودگذر است و ارزش آن را نداشته و ندارد و فتح واقعی را شما از دست دادید چنانکه درباره قیامت آمده که « كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا» یک جنبه درونی برمی گردد که آن یافت توحیدی و عرفانی سید الشهداء علیه الصلاة و السلام است چنانکه در قرآن داریم «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ » با این تأکیداتی که دارد «لو کانوا یعلمون» یعنی همان وصفی حضرت امیر علیه الصلاة و السلام درباره متقین در آن خطبه معروف که می دانید: « لَوْلاَ الاَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْن، شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ. عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَادُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ، فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ، وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا، فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ.» در شب عاشورا آن قضیه مزاح جناب بریر؛ این قضیه معروف هستش که بریر ابن خضیر همدانی در شب عاشورا این شخصی که اصلا اهل مزاح نبوده اگر مزاح می کرد از خاستگاه همین فرمایش حضرت امیر علیه الصلاة و السلام و بعدش جمله و نامه امام حسین که «فکأن الدنیا لم تکن و کأن الآخرة لم تزل» به نقل طبری که جناب سید ابن طاووس هم آورده اند بریر با عبدالرحمن بن عبد ربه خزرجی در صف استحمام ایستاده بودند. وی با عبدالرحمن مزاح کرد، او هم اعتراض کرد که «دعنا فوالله ما هذه بساعة باطل» حالا چه وقت شوخی کردن و مزاح کردن است . فردا میدان جنگ داریم ما همه می دانید جناب بریر چه پاسخ دارد پاسخ داد «والله لقد علم قومی انی ما احببت الباطل شابا و لا کهلا» نه در جوانی در نه در پیری من اهل شوخی نبودم اهل مزاح نیستم «ولكن و الله اني لمستبشر بما نحن لاقون، و الله ان بيننا و بين الحور العين الا ان يميل هؤلاء علینا باسیافهم» چیزی نمانده است فقط اینان یک حملهای به ما بکنند ، ما به آن مقصود مان می رسیم « و لوددت انهم قد مالوا علينا باسيافهم.»
توضیح کلام : فکأن الدنیا لم تکن و کأن الآخرة لم تزل
من از اینجا برای توضیح فرمایشات حضرت ابی عبدالله الحسین که نگاهش به دنیا «کأن الدنیا لم تکن» شخصیت ابی عبدالله الحسین در دنیا هست و در دنیا نیست او آدم این دنیا نبود نیست اصحابش هم همین جور آن کسی که روزها می آید در آفتاب در همین نزدیک کربلا آن اسدی می ایستد منتظر هستد حضرت ابی عبدالله الحسین کاروانش برسد که او ملحق بشود کشته بشود این اهل دنیا نیست این دنیا برایش کأن لم تکن اصل دنیایی نبوده او از همین الآن در آخرت هست او مرد آخرت هست اینا یک مرتبه نبودند مراتب داشتند ولی همه می دانیم که اینا اهل آخرت بودند. اجازه بدهید من از بیان جناب ابن سینا در اینجا کمک بگیرم برای توضیح فرمایش حضرت ابی عبدالله الحسین: در نمط العارفین که می دانید که در نمط نهم آنجا جناب ابن سینا در الاشارات و التنبیهات این عبارات را دارند «من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثاني» چقدر زیبا! کسی دنبال عرفان به خاطر خود عرفان بیرود این نوعی شرک است قائل به ثانی شده «و من وجد العرفان كأنه لا يجده» که اگر برود سراغ علم و عرفان و معرفت ولی کأن نیافته نگاهش اصلا به خود علم به خود آن معرفت نیست «بل يجد المعروف به» در این معرفت دنبال آن معروف است خدای تبارک و تعالی «فقد خاض لجة الوصول» او خودش این هست که می توان به آن امواج سهمگین وصول به حضرت حق جل و علا نائل کند. در پیوست دعای عرفه که جناب ابن طاووس این را جزء دعای عرفه می داند اگرچه ثابت نیست اما به هرحال حتی اگر ثابت هم نباشد ما حضرت ابی عبدالله الحسین را در این مقام و آنچه که در این الفاظ ممکن است حتی رسا نباشد گویا نباشد اگر از خود حضرت نباشد ما امام حسین را این گونه می شناسیم «إلهي تَرَدُّدي في الآثارِ يُوجِبُ بُعدَ المَزارِ ، فاجمَعْني عَلَيكَ بِخِدمَةٍ تُوصِلُني إلَيكَ ، كَيفَ يُستَدَلُّ عَلَيكَ» من نمی خواهم مثل مردم عادی که قرآن: «أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ:» با شتر و با زمین و آسمان و کوهها و اینها بخواهم از این طریق تو را بشناسم نه «فاجمَعْني عَلَيكَ بِخِدمَةٍ تُوصِلُني إلَيكَ، كَيفَ يُستَدَلُّ عَلَيكَ بِما هُوَ في وُجودِهِ مُفتَقِرٌ إلَيكَ؟! أ يَكونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيسَ لَكَ (این جمله را امام خمینی اهلش بود که می خواند و توضیح می دادند) حتّى يَكونَ هُوَ المُظهِرَ لَكَ؟! متى غِبتَ حتّى تَحتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الاْ ثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ اِلَيْكَ؛ عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیبا وَ خَسِرَتْ (یا بنا بر نقلی حَسِرت) صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیبا إِلَهِی أَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إِلَی الآْثَارِ (اما) فَأَرْجِعْنِی إِلَیْکَ بِکِسْوَةِ الاْءَنْوَارِ وَ هِدَایَةِ الاسْتِبْصَارِ حَتّي اَرْجعَ اِلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ اِلَيْكَ مِنْها (به چه شکلی؟) مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ اِلَيْها (من نمی خواهم این درونم حتی این مقدار آغشته بشود به نگاه به آثار بکنم من علی اکبری نمی بینم من برادری نمی بینم من عونی نمی بینم من جعفری نمی بینم در چهره اینا همه اش تو را می بینم می خواهم به تو برسیم) وَمَرْفُوعَ الْهِمَّهِ عَنِ الْاِعْتِمادِ عَلَيْها، اِنَّكَ عَلي كُلِّ شَي ءٍ قَديرُ.»
جناب ابن سینا در ادامه این طوری می نویسد: « الْعارِفُ هَشٌّ بَشٌّ بَسَّامٌ» عارف گشاده رو است شادمان است بشاش است بسام است گرفته نیست متبسم است برای اینکه جایی که او نگاه می کند غیر از تبسم برخاسته از معرفت و توحید چیزی دیگری نیست «یبَجِّلُ الصَغیرَ مِنْ تَواضُعِهِ کما یبَجِّلُ الْکبیرَ»، عارف این گونه است که به همه احترام می گذارد همانگونه که تکریم می کند بزرگ را به همان شکل تکریم می کند افرادی که به چشم نمی آید در جامعه «وَ ینْبَسطُ مِنَ الْخامِلِ کما ینْبَسطُ مِنَ النَّبیهِ»، اگر کسی در خانه اش را بزند که اسم و رسمی ندارد همانگونه گشاده رویی می کند و خوشحال می شود و با فراخ روح و جان جواب می دهد که یک آدم مشهور و نام آوری باشد. «وَ کیفَ لا» عارف چرا چنین نباشد «کیف لا یهِشُّ وَ هُوَ (اینها را برای این جمله خواندم جناب خواجه هم که توضیح می دهند برای این جمله است) فَرْحانٌ بِالْحَقِّ (چرا عارف چنین نباشد در حالی که او شادمان به حق است شادمان به حق نه علم به حق یعنی با حق با وصول به حق او دارای فرح درونی است از حاق روحش و جانش با همه وجودش او مجسمه فرح و شادی است) وَ بِکلِّ شَییء فَإنَّهُ یرَی الْحَقَّ فیهِ» هرجا نگاه می کند حق را می بیند فرحان به کل شئ است «العارف شجاع ، وکیف لا؟ وهو بمعزل عن تقیة الموت» عارف شجاع است چه شجاعتی فردا و مخصوصا پس فردا این بزرگان قبیله توحید و معرفت حضرت ابی عبدالله الحسین و ابی الفضل العباس نشان داد هیچ یک از اصحاب به ویژه اصحاب خاص حضرت ضعفی نشان ندادند آنچه مانده همه نشان دهنده با مراتب بالای معرفت و ایمان است. بعد جناب اضافه می کند «و جواد (عارف جواد است)، وکیف لا؟ وهو بَمعزل عن محبّة الباطل» اصلا عارف توجهی به باطل ندارد همه وجودش جود است جودی که با طیب خاطر فرزند والا و بالا و پاکش حضرت علی اکبر را آن گونه به میدان می فرستد. جودی که در زیارت مأثور دو تا نقل دارد زیارت امام از زیارت مأثور اربعین: « و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة» خون پاک قلبش را می دهد این جود برای اینکه این مردم را از ناآگاهی و حیرانی و سرگردانی بیرون بیاوردند. عارف دیگه چیه است: «و صفّاح لذنوب (اعتنایی نمی کند)، وکیف لا؟ ونفسه أکبر من أن تجرحها زلّة بشر» نگاهی ندارد چون توجهی به دنیا ندارد این ذنوبه اینجا گفته می شود این ذنبهای حالا مردم عادی که نیست . وقتی ذنوب برای عارف مطرح می کند جناب ابن سینا آن ذنوبی است من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی آن ذنب است. «ونسّاء للأحقاد، وکیف لا؟ وذکره مشغول بالحقّ». این جمله آخر جناب ابن سینا «نساء للاحقاد» عارف کسی است که به صورت صیغه مبالغه هیچ حقد و کینه ای در درون او نیست نسبت به بنی آدم کینه جو نیست عداوت ورز نیست چرا چنین نباشد در حالی که ذکره مشغول بالحق توجه به این چیزها ندارد اصلا یک صحنه اش آمدن جناب حر بود «فَلَحِقَ بِحُسَینٍ(ع) فَقالَ لَهُ: جَعَلَنِی اللّهُ فِداک یابنَ رَسولِ اللّهِ، أنَا صاحِبُک الَّذی حَبَستُک عَنِ الرُّجوعِ، وسایرتُک فِی الطَّریقِ، وجَعجَعتُ بِک فی هذَا المَکانِ (من آن مجرم اصلی هستم راه را بر تو بستم محاصره کردم رهات نکردم مجبورت کردم در این صحرای بی یارویاور و بی آب علف. البته و) ما ظَنَنتُ أنَّ القَومَ يبلغون منك هذه المنزله» همه اش را خواندم برای این جمله جمله حر و بعد بازگشت: فهل لی توبة؟ فهل لی توبة.
لزوم توبه در مجالس امام حسین ع
آقا مجالس ابی عبدالله الحسین مجالس توبه هم هست. این آقایان که در سطح مملکت هیئات مسئولان از بالا تا پایین هرکس این مجالس را برپا می کنند که جزای خیر خداوند به همه شان بدهد همه را آقا این مجالس مجالس برگشتن برخی رویه های غلط هست دست کشیدن از لج بازی ها و کینه و دوئیت ها و خودبینی ها و ریاست طلبی ها و تکبرها هم هست «فهل لی توبة؟ قالَ: نَعَم، یتوبُ اللّهُ عَلَیک» این را جناب ابن نما نقل کرده است.
کلام خواجه نصیر الدین در شرح هو فرحان بالحق
اما جناب خواجه، این جمله را از جناب خواجه بگویم در شرح هو فرحان بالحق ایشان در شرح اشارات نوشته اند «وَ هَذانِ الْوَصْفانِ (این دو ویژگی در عارف که مصداق اتمش را حضرت ابی عبدالله الحسین می دانیم) أعْني الْهَشاشَةَ الْعآمَّةَ وَ تَسْويَةَ الْخَلْقِ فيالنَّظَرِ» این دو ویژگی که عارف به صورت عمومی این انبساط خاطر دارد گشاده رو است شادمان است گرفتگی ندارد روی ترش کردن ندارد و نگاهش به همه مردم یکسان است این از کجاست؟ « أثَرانِ لِخُلْقٍ واحِدٍ» اینا برخاسته ای از یک ویژگی است از یک خلق است از یک واقعیت و صفت درونی است که « يُسَمَّي بِالرِّضا» چون عارف به مقام رضا می رسد این ویژگی ها برایش پیدا می شود این حالت برای پیدا می شود. شادمان است و نگاه حقارت آمیز به بندگان ندارد تبعیض قائل نمی شود «وَ هُوَ خُلْقٌ لا يَبْقَي لِصاحِبِهِ إنْكارٌ عَلَي شَيْءٍ وَ لا خَوْفٌ مِنْ هُجومِ شَيْءٍ (از هیچی نمی ترسد) وَ لا حُزْنٌ عَلَي فَواتِ شَيْءٍ(اینها را خواجه نصیر طوسی نوشته است)، وَ إلَيْهِ أشارَ عَزَّ مِنْ قآئِلٍ: وَ رِضْوَانٌ مِّنَ اللَهِ أَكْبَرُ»؛ ایشان آنوقت می فرماید که این آیه «ورضوان من الله اکبر اشاره به همین است. شما می دانید در دو سه تا روایت این سوره شریف والفجر ائمه ما علیهم السلام فرموده اند سوره امام حسین است چقدر تأکید کرده اند بر این که شما این سوره را مداومت برش بکنید در یک مجلسی امام صادق علیه الصلاة و السلام وقتی فرمود «اقرءو سورة الفجر فی فرائضکم و نوافلکم فانها سورة حسین ابن علی وارغبوا فیها رحمکم الله»، جناب ابو اسامه که آنجا حاضر بود پرسید کیف صارت هذه السورة للحسین علیه السلام خاصة؟ چرا؟ حضرت فرمود «الا تسمع الی قوله تعالی «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» انما یعنی الحسین ابن علی علیهم السلام فَهُوَ ذُو النَّفْسِ الْمُطْمَئِنَّةِ الرَّاضِیَةِ الْمَرْضِیَّةِ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلوات الله علیهم الرَّاضُونَ عَنِ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَة وَ هُوَ رَاضٍ عَنْهُمْ» و از اینجا منتقل می شوم به آن جمله ای که از امام باقر علیه الصلاة و السلام به شکلی معروف شده ولی دقیقش را حالا عرض می کنم آن جمله «إنَّ أَصْحَابَ جَدِّىَ الْحُسَیِنْ لَمْ یَجِدُوا ألَمَ مَسِّ الْحَدِیْدِ؛ این البته متن درستش که در الخرائج جناب راوندی آمده است این است که امام باقر علیه الصلاة و السلام از پیامبر اکرم نقل کردند که پیامبر خطاب به امام حسین مطالبی فرمودند از جمله این: «وَ یُسْتَشْهَدُ مَعَکَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِکَ لَا یَجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَدِیدِ» کسانی همراه تو تویی حسین به شهادت می رسند خود حسین که معلوم بود اصحابی کسانی یارانی همراه تو به شهادت می رسند که چون فرحان بالحق اند چون ذوب در توحیدند چون به آن مقام وصل رسیده اند چون عارف واقعی بالله اند و اصلا درد شمشیر و ناراحتی و سوزش شمشیر را احساس نمی کنند اینجا حضرت استشهاد کردند «وَ تَلَا قُلْنا (این آیه را) «یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِیمَ» یَکُونُ الْحَرْبُ بَرْداً وَ سَلَاماً عَلَیْکَ وَ عَلَیْهِمْ» پیامبر طبق این نقل جناب راوندی به امام حسین و اصحاب امام فرمودند. آن قضیه ای حالا آن زنهای مصر هم که حالا در قرآن هستش. بر همین اساس جناب صدوق علیه الرحمه در معانی الاخبار از امام سجاد علیه الصلاة و السلام این جمله را نقل کرده اند مقدماتی ذکر مصیبتی هم باشد «لَمَّا اشتَدَّ الأَمرُ بِالحُسَينِ بنِ عَلِي بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام نَظَرَ إلَيهِ مَن كانَ مَعَهُ (آن ساعات آخر نگاه وقتی کردند به چهره ابا عبدالله) فَإِذا هُوَ بِخِلافِهِم (او رأس العارفین بود!)؛ لاِءَنَّهُم كُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ تَغَيَّرَت ألوانُهُم وَارتَعَدَت فَرائِصُهُم ووَجَبَت قُلوبُهُم، (اما) وكانَ الحُسَينُ عليه السلام وبَعضُ مَن مَعَهُ مِن خَصائِصِهِ تُشرِقُ ألوانُهُم (هی چهره حضرت و اصحاب خاص شان بازتر می شد نورانی تر می شدند یاد کنیم این شهدای عزیز دوران جنگ را آنهایی که یک شبه ره صد ساله را رفتند) وتَهدَأُ جَوارِحُهُم (آرامش بیشتری پیدا می کردند) وتَسكُنُ نُفوسُهُم، فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضٍ: اُنظُروا لا يُبالي بِالمَوتِ!» نگاه کنید اینا را حسین اصلا باکی از مرگ ندارد برای اینکه العارف شجاع این شجاع به ستبری تن و قوت بازو نیست. «فَقالَ لَهُمُ الحُسَينُ عليه السلام (امام حسین البته اینجا توصیحه به صبر کردند): صَبرا بَني الكِرامِ، فَمَا المَوتُ إلاّ قَنطَرَةٌ تَعبُرُ بِكُم عَنِ البُؤسِ وَالضَّرّاءِ إلَى الجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدّائِمَةِ، فَأَيُّكُم يَكرَهُ أن يَنتَقِلَ مِن سِجنٍ إلى قَصرٍ؟! وما هُوَ لاِءَعدائِكُم إلاّ كَمَن يَنتَقِلُ مِن قَصرٍ إلى سِجنٍ و عَذابٍ» بعد هم روایتی را از پیامبر خواندند درباره سرنوشت اصحاب. حالا همه شاید در میدان یا شاید نقل نشده مثل جناب عابس بن ابی شبیب شاکری نبود بدونید وقتی که با شجاعت جنگید و با دستور عمر سعد دستور داده شد که احاطه بکنید ایشان را و سنگباران بکنید جناب عابس را همه می دانید چه کرد جناب عابس؟ فلما رأي ذلك القي درعه و مغفره (زره و کلاه خود را گذاشت که اگر این سنگباران کنند این سنگها مستقیما به تن جناب عابس بخورد حالا یکی از یاران حضرت است. حالا شما مقایسه کنید حضرت علی اکبر را حضرت ابی الفضل العباس را آن بزرگان دیگر را جناب مجلسی علیه الرحمه نقل کرده ما از آن اسدی گمنام نام بردیم از یک اسدی دیگر هم نام می بریم اما در سپاه باطل یک اسدی خبیث و قال المفید دعا ابنه عبدالله، امام حسین تنها که مانده بودند جناب عبدالله (همان که ما می گوییم علی اصغر) این را خواست «فجعل یقبله و هو یقول وَیْلٌ لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ إِذَا كَانَ جَدُّكَ مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَى خَصْمَهُمْ و الصبی فی حجره (این بچه هم همچنان در دامن امام حسین بود) إذ رماه حرملة بن كاهل الأسدی بسهم فذبحه فی حجر الحسین (این همان عارف شجاع است) فتلقى الحسین دمه حتى امتلأت كفه ثم رمى به إلى السماء.» جناب سید ابن طاووس اضافه کرده «و قال السید ثم قال هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ» هون علی: چرا این مصیبتها برای من حسین آسان است چرا باکم نیست چرا همچنان هر لحظه که می گذرد چهره من بازتر می شود برای اینکه بعین الله است در پیشگاه خداوند است و می دانید هم این بیان همان بیانی است وقتی یزد علیه اللعنه در آن مجلس خواست تحقیر بکند خواست سوء استفاده بکند: کیف رأیت صنع الله بأخیک حضرت زینب چه جواب داد: ما رأیت الا جمیلا.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد

خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانة دل (عمر)
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
مرحوم مجلسی نقل کرده که «فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً» آن وقت تنهایی من نمی دانم لابد مثلا یکی دو ساعت از ظهر گذشته بوده کسی دور و بر حضرت نبوده جنگیده بوده تشنگی بر حضرت چیره شده لحظاتی ایستادند از جنگ دست کشیدند تا کمی خستگی درآورد «فَوَقَفَ یَستَریحُ وَ قَد ضَعُفَ عَنِ القِتالِ، فَبَینا هوَ واقفٌ اِذ اَتاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلی جَبهَتِه فَسالَتِ الدِّماءُ مِن جَبهَتِهِ، فَاَخَذَ الثَّوبَ لِیُمسِحَ عَن جبهَتِهِ» می دانید چه شد بعد: «فاَتاهُ سَهمٌ مُحَدَّدٌ مسمومٌ لَهُ ثَلاثُ شُعَبٍ فَوَقَعَ فَوَقَعَ السَّهمُ فی صَدرِهِ» در برخی روایات آمده که «فوقع فی قلبه» «فقال الحسین علیه السلام بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ(ص) و رفع رأسه الی السماء و قال: إِلَهِی! أَنْکَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقْتُلُونَ رَجُلًا لَیْسَ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ ابْنُ نَبِیٍّ غَیْرُه.» من به همین مناسبت از جناب سعدی دو مرتبه می خواهم کمک بگیرم و ثوابش برای همه اموات ارواح طیبه شهدا بزرگان مراجع معظم روح پر فتوح امام امت و همه خدمتگزاران به دین و دیانت یک غزل دیگری به عنوان زبان حالی از جناب سید الشهداء علیه الصلاة و السلام گویا در آن ساعاتی که فرض کنید دیگر افتاده و قدرت ایستادن ندارد:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
(من نمی دانم واقعا این جمله اسقونی شربة من الماء را حضرت ابی عبدالله الحسین فرمودند یا نفرمودند؟ برخی بزرگان انکار کرده اند .آقای مطهری و... ولی اگر فرموده باشند هم آن چیزی نبود که به خود حضرت برگردد این نشان بدهد در تاریخ که من با چه انسانهایی انسانهایی که در جامعه به نام اسلام زندگی می کردند و چقدر از انسانیت تهی شده بودند من با چه کسانی مواجه هستم. شخصی چون ابی عبدالله الحسین بفرماید اسقونی شربة من الماء!)
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
خدایا به عزت و جلالت قسمت می دهیم به ما توفیق معرفت فزون تر را به اهلبیت عصمت و طهارت عنایت بفرمایید.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.