نشست علمی
کرامت بنی آدم از دیدگاه فقه
سخنران: آیه الله محمد عندلیب همدانی
الحمد لله رب العالمین و صل الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد و علی اهلبیته الطیبین الطاهرین المعصومین.
باعث افتخار است برای حقیر در جمع شما اساتید بزرگوار مطالبی را پیرامون یکی از اساسی ترین مطالب قرآنی و روایی عرض کنم.
عنوان بحث را من متخذ از قرآن مجید گرفته ام و بحث هم کاملا و صددرصد درون دینی و با رعایت موازین اساسی فقه است؛ یعنی اینکه ما پیشاپیش پذیرفته ایم که حکم به غیر ما انزل الله، علامت کفر و ظلم و فسق است به صراحت قرآن و نیز پذیرفته ایم که هر مطلبی را که به ذهن ما خطور کرد، تا حجت شرعی نداشته باشیم نمی توانیم به دین، قرآن و سنت نسبت بدهیم. اینها اصولی است که ما پیشاپیش پذیرفته ایم و در این چهارچوب داریم حرکت می کنیم. نگاهی معتقد است بشر الی یوم القیامه، محتاج هدایت نبی خاتم است.
با توجه به این مقدمه که شاید تذکرش لازم بود عرض می کنم، پیشنهاد بنده این است که عنوان را به جای کرامت ذاتی انسان، بگذاریم کرامت اعطائی خداوند به بنی آدم تا از اول روشن بشود حد و مرزها و مباحث.
ما در بحثی که امشب خدمت شما سروران گرامی ارایه خواهیم کرد، حول چند محور خواهد بود. معتقدیم کرامت اعطایی به بنی آدم بسان یک قاعده ای اصولی است و همان فوائدی که یک قاعده اصولی دارد که در مواردی از آن برداشت های فقهی می توان کرد، این قاعده هم دارا است.
مبانیی که تفسیر می کند این قاعده را از نظر ما:
یک تفکیک لازم بین شریعت نازله و شریعت موجود است. شریعت نازله همان چیزی است که در قلب مقدس معصوم است، حقایقی که خداوند متعال به آن قلب اعطا فرموده است. آن دین نازل است، شریعت نازله است، حق است. اما آنچه الآن داریم شریعت موجوده نسبت بین این دو به نظر می رسد عموم و خصوص من وجه است. بسیاری از آن چیزهایی که به نام شریعت نازله می نامیم، الآن هم در دست ما است. ماده اجتماع است. دو ماده افتراق دارد، اموری است که ما الآن جزء شریعت می شماریم ولی چه بسا جزء شریعت نازله نباشد. ما مخطئه ایم، چه بسا چیزی را به عنوان دین فرض کنم که این دین نباشد و به خطا رفته باشد و از آن طرف چه بسا اموری که در شریعت نازله است به دست ما نرسیده است، این اثباتش یک جلسه مستقل می خواهد. من یکی دو تا شاهد می آورم کافی است فعلا. این را ما مفصل بحث کردیم. مرحوم شیخ انصاری اعلی الله مقامه در رسائل می فرماید: روایاتی که به دست ما نرسیده است بیش از روایاتی است که الآن دست ما است، همه اینها که تکرار نیست مطالبی دارد که نیست الآن. اضافه کنید جعل و تزویری که صورت گرفته، اضافه کنید نقل به معنا را، اضافه کنید حتی نقل به مضمون را فرق است بین نقل به معنا و نقل به مضمون، و شواهدی دیگری. این نتیجه می دهد که ما خیال نکنیم بین آنچه می فهمیم و در دست ما است با آنچه شریعت واقعی است و در قلب معصوم است تساوی برقرار است نه، البته مواد اشتراک زیاد است.
دو، لزوم تفکیک از حیث زمانی -این نکته را دقت بیشتری داشته باشیم بهتر است- بین کسی که دسترسی به منبع عصمت دارد و دین را از او می آموزد با بنده و حضرتعالی که با وسائطی داریم با دین آشنا می شویم، حتی آن کسی که درک محضر معصوم کرده است، معمولا برایش پیش می آید که یقین ندارد این حکم الله واقعی باشد و اصالت الجد و الجهه در آن رعایت شده باشد، لذا شما در روایاتی می بینید شخصی رفته از امام چیزی را پرسیده بعد می آید خدمت زراره، خدمت محمد بن مسلم مخصوصا زراره که این چیست من از امام پرسیدم؟ حق چیست؟ ببینید! او با رموز کلام امام آشناست پس تفکیک قائل بشویم.
سه، لزوم تفکیک –هرکدام از اینها بحث دارد- بین مسائل تأسیسیه فقه که عمدتا در باب عبادات است با امضائیات فقه، امور عقلایی فقه که نهایتا شارع تبصره ای بر آن زده است. دیده شده است در بعضی از مباحثی که در همین موضوع کرامت مطرح کرده اند، این تفکیک صورت نمی گیرد بعد اشکال می کنند به قائلین کرامت، محدوده روشن بشود.
چهار، لزوم تفکیک بین غیر مسلمین. تعبیر می کنیم به کفار، مشرکین. تفکیک قائل بشویم بین آنهایی که آزاری، ظلمی، اذیتی به ما ندارند و کسانی در پی آزار و اذیت و ظلم اند، این صراحت قرآن است که حالا بعدا اشاره ای خواهم داشت،این محور اول.
محور دوم:
ما یک شیوه ای پیشنهادی دارم در استنباط که نامش را گذاشتم، تعقل فقیهانه، می شود در نام تجدید نظر هم بکنیم.
یک، هیچگاه شعار کفانا را نداشته باشیم؛ نه کفانا کتاب الله، نه کفانا روایات و نه کفانا الاحکام. این راه را شاید به انحراف بکشد در مورد کفانا کتاب الله راه را به انحراف کشاند و اخباری ها هم از کفانا روایات، مسیرشان یک مقداری عوض شد. نه عقل به تنهایی، نه روایات به تنهایی، نه قرآن. آن طوری که ما قرآن را می فهمیم، البته حقیقت قرآن جای خود، ما فهم خودمان را می گوییم.
دوم، اینکه این شیوه تعقل فقیهانه را توضیح بدهیم که اینها زمینه است برای آن قاعده کرامت. ما سهم قرآن را در استنباط یقیقنا باید بیش از آنچه که هست رعایت کنیم، کفانا نیست، ولی سهم خیلی بیش از اینها است. لذا بنده معتقدم آیاتی که ولو به دلالت التزامیه می شود در مسیر تفقه قرار بگیرد، بیش از آن آیاتی است که به عنوان آیات الاحکام معرفی می شود. بسیاری از آیات کریمه قرآن توانایی این را دارد که ما یک برداشتهای فقهی از آن بکنیم لا اقل در مسیر تفقه قرار بگیرد ولو مستقیم هم دخالت نکند.
سه، بنده مُصِر بر مسلک وثوق به صدور روایت هستم، نه اعتماد به صرف خبر ثقه و برای آن مسلک آفاتی برشمردیم و وثوق به صدور هم مدیون نقد سند و نقد متن است. نمی گویم بحث های رجالی نشود، می گویم کافی نیست. هم باید سند نقد بشود و هم متن. حالا شیوه نقد متن خود یک بحث مستقلی است.
چهار، غیر از اینکه به صراحت روایات ما هر روایتی مخالف قرآن مجید بود، فاقد حجیت است –غیر از این مطلب که جزء مسلمات ما است- روایت باید موافقت روحی با قرآن و سنت قطعیه داشته باشد. حالا یک مقداری این موافقت روحی را مثال ها و اشاراتی به آن خواهم داشت و الا روایتی که موافقت روحی با کتاب کریم و سنت قطعیه نبوی نداشته باشد، نمی پذیریم.
پنج، تعقل فقیهانه یعنی جایگاهی که شایسته عقل است در تفقه از آن نگیریم، نه محلی بیش از آنچه که عقل توانایی دارد به عقل بدهیم و نه کم بگذاریم برای عقل. عقل در مسند توسیع و تضییق ادله قطعا می نشیند. مثالهایش را هم من این شب یک اشاراتی خواهم داشت. عقل می تواند جلو اطلاق ادله و عموم ادله را بگیرید، غیر از آنکه عقل می تواند در مسند دلیلیت بنشیند که آن تعریف جدایی دارد، حداقل در مسند تأیید بنشیند.
شش، آنچه نامش را تعقل فقیهانه گذاشتم، بسنده نمی کند به ادله جزئیه، بگوید: این روایت صحیحة السند، تامة الدلاله، فتوا تمام، نه نگاه خرد دارد نه اینکه ندارد به ادله نگاه جزئی اما در عین حال نگاه کلان به ادله دارد مجموعی می بیند چه بسا یک روایت وقتی به تنهایی ملاحظه بشود حاویی یک نکته ای نباشد یا ضعیف باشد آن دلالت ولی وقتی اینها را کنار هم می چینیم نگاه مجموعی به ادله می کنیم قصه فرق می کند. ما این را در فقه موارد متعدده ای آزمایش کردیم و نتیجه هم از آن گرفتیم، نگاه مجموعی.
هفت، یقینا دو عنصر زمان و مکان با توجه به اصول و ضوابطی در فهم ادله مدخلیت دارد ببینیم زمان صدور روایت چگونه بوده، مکان روایت چگونه بوده است اینها را همه را در مباحث اجتماعی هم لازم نیست ما تطبیق بکنیم حتی در بعضی از مسائل دیگر بحث فرض بکنید مقدار کر، روایات را ببینید اختلافاتی با هم دارد در تعیین مقدار کر.
هشت، تعقل فقیهانه یعنی اولا، اهداف عالیه شارع در استنباط ملاحظه بشود حالا اسمش را می گذارید مقاصد بگذارید من هیچ مشکلی با این اسم ندارم اسمش را می گذارید روح شریعت بگذارید اهداف عالیه شریعت و هرچه. مهم این است که آن مقاصد واقعی نه خیالی، مقاصد واقعی شارع مدنظر باشد که مهم ترین آنها سه چیز است: عبادت؛ عدالت؛ کرامت. اینها نباید فراموش ما بشود. ثانیا، باید سیره تقنینه ای شارع مقدس در استنباط مدنظر باشد من اسمش را گذاشتم سیره تقنینیه، چون بعضی ها کلمه مذاق را می پسندند به مذاق شان جور است گاهی نه به مذاق شان کلمه مذاق مناسب نیست باز هم بنده هیچ اصراری روی کلمه مذاق شرع ندارم اگرچه کاشف الغطاء دارد جواهر دارد ولی سیره تقنینیه شارع که عمده اش سمحه و سهله بودن شریعت است و حکیمانه بودن؛ مبتنی بر مصالح و مفاسد.
نهم، آنچه بنده نامش را گذاشتم تعقل فقیهانه قطعا تفکیک جدی بین اخلاق و فقه قائل نیست، این را من رویش مصرّم. که حالا یک بحثی ظاهرا در آینده داریم در مورد اخلاق آنجا شاید عرض بکنم. این تفکیک را من قائل نیستم و معتقدم این تفکیک بلاهایی هم بر سر هم اخلاق آورده است و هم فقه، اینها دو علم درهم تنیده اند، می شود بگویید دوتا و می شود بگویید یکی، هیچ فرقی نمی کند حالا دلیل چیست بماند. و نیز دانش بشری حقوق، علم فقه بی نیاز از تعامل با اخلاق تعامل با حقوق در آن مسائلی که مربوط می شود به حقوق، قطعا عبادیات نه، مسائلی که مربوط می شود به حقوق، بی نیاز از تعامل نیست. چنانچه آنها هم بی نیاز نیستند دادوستد علوم، تعقل فقیهانه آنجایی است که اینها را در نظر بگیرد نه این دو، من این دو تا را نام بردم هر علمی که ولو بشری بتواند کمک کند فقیه را در یک تعقل فقیهانه در تعقل فقیهانه یقینا فتوا و نتیجه و حصیله استنباط را ملاحظه می کند، نمی گوید من عملیات استنباط را انجام می دهم هرچه شد شد، گاهی اوقات فقیه خیال می کند دارد درست می گوید، ولی وقتی به یک نتیجه ای می رسد که اگر خودش دقت در نتیجه کند متوجه می شود اشتباه رفته است.
مثالی دارم برایش از جواهر، صاحب جواهر می فرماید: فقیهی را دیدم می گوید اگر کسی را زندان کرده اند در یک زندان غصبی این حق ندارد دستش را تکان بدهد، حق ندارد جابجا بشود چون همه اینها لایجوز لاحد ان یتصرف فی مال غیره الا باذنه این دیگه تصرف است، شد حصیله فتوا صاحب جواهر، می گوید تو که او را بیشتر زندان کردی با این فتوایت اگر آن ظالم این را زندان کرد تو با این فتوایت او را در یک زندان بیشتری قرار دادی، چیست این فتوا! در جای دیگری می گوید حصیله ای –به تعبیر بنده – فتوا نباید طوری باشد که عقول سلیمه از آن ابا کند این را صاحب جواهر می گوید، هرچه می خواهید بگویید به صاحب جواهر بگویید. نتیجه و حصیله فتوا باید رعایت بشود.
اجازه بدهید مثال دیگری بزنم، چون این را بعدا خواهم گفت، عروة الوثقی را نگاه کنید – احدی حاشیه نزده است- یجوز الاستمتاع بالصغیرة بل الرضیعه مادون الوطی، چرا؟ اطلاق ادله جواز استمتاع از زوجه، یک کسی با اجازه پدرش به عقد یک نفر درآمده جواز استمتاع دارد فقط وطی من الدبر، حتی بعضی ها آن یکی را اجازه داده اند متأسفانه بحث علمی است باید مطرح کنیم استمتاعات چرا به اینجا رسیده است اطلاق می گوید ادله اطلاق دارد این زوج است و آنهم زوجه و للزوج ان یستمتع من زوجته بسیار خوب استمتاع کن. این توجه نکرده که حصیله فتوا به کجا می رسد، ما روایتی نداریم که یک چنین مطالبی را داشته باشد کاملا از اطلاق یک روایتی استفاده کرده اند تصریح هم می کنند مرحوم آقای خویی را مراجعه کنید تصریح می کند این فتوا به دلیل اطلاق ادله است، این هم محور دوم.
محور سوم:
تمام آیاتی که در قرآن مجید درباره کرامت است من چهار کرامت از آنها استنباط می کنم، هرکدام را یک نام برایش می گذارم.
یک، همان مورد بحث ما که به آن می گویند کرامت ذاتی. ذاتی من نمی گویم چون می آیند می گویند آقا ذاتی باب ایساغوجی، می گویی ذاتی باب برهان، اصلا وارد این مسائل نمی خواهیم بشویم. کرامت اعطائی پروردگار به تمام انسانها بلا استثناء؛ چرا چون گفت بنی آدم، حالا آیه را بعدا اشاره خواهم کرد.
دوم، کرامت اکتسابی در سایه تقوا. این دیگر روشن است. این حرکت می کند با حرکت این استحقاق کرامت است.

سه، کرامت اعطائی ثانویه ای است که اسمش را می گذارند توفیق در روایات. آن کسی که در مسیر تقوا افتاده، خدا غیر از آن کرامت های استحقاقی، تفضلاتی به او می کند این هم یک کرامت است که خودش یک بحث مستقلی دارد.
چهار، کرامت استحقاقی و اعطائی در روز قیامت. رزق هم حتی رزق کریم می شود.
این سه تای اخیر مورد بحث ما نیست، ولی با اینها می توانید آیات قرآن را در مورد انسان تفسیر کنید، کما اینکه قطب مقابل کرامت، لئامت، دنائت، ذلت و هر تعبیری که می کنید، بکنید این هم سه قسم است: اکتسابی؛ دیگر اینجا ابتدائا کسی لئامت ندارد، حالا ممکن است برای بعضی از موارد اقتضائی باشد در حد علت تامه هیچی نیست. لئامت اکتسابی. بعد خذلان دونیوی سپس خذلان اخروی لئامت و دنائت اخروی.
آنچه بنده نامش را گذاشتم کرامت اعطائی، به خاطر این استکه بدانیم داریم در حیطه دین صحبت می کنیم در حیطه فقه صحبت می کنیم و همه اش عنایت خدا است. این را بنده زیرمجموعه ای یک قاعده بزرگ تر می دانم قرآنی به نام قاعده حسن و احسان. این فرق دارد با آن قاعده احسان «و ما علی المحسنین من سبیل» نه آن منظورم نیست. قاعده حسن و احسان مبنایش این است که تمام آفرینش جلوه زیبای الهی است، آیت زیبای الهی است حالا اگر کلمه جلوه را هم نمی پسندیدیم، آیت که کلمه قرآنی است آیت زیبای الهی است و عنایت کنید نظام جهان، نظام احسن است نمی گویم احسن در این نظام احسن، انسان است چنین ادعایی را لزوما لازم نیست داشته باشم. ممکن است باشد ممکن است نباشد. من می گویم یکی از زیباترینها انسان است این دیگر حداقل ادعا است.
آیاتش در قرآن مجید قابل توجه است: سوره مبارکه سجده آیه 7، 8 و 9 : عنایت بفرمایید: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ» آمد سراغ انسان « ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ» این زیبایی ها است «وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ» این زیباییهای انسان است «قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ».
سوره مبارکه مؤمنون آیه 14 از آیه 12 من می خوانم: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ» اینجا میفرماید «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ».
سوره مبارکه غافر آیه 64 : «اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَارًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَرَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» مراجعه کنید سوره تغابن آیه 3 همین سوره تین.
حالا می آییم سراغ سوره مبارکه اسراء، از آیه شریفه 61 شروع می کنم: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا» ابلیس می گوید «قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ» این همانی است که بر من تکریمش کردید «لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ...» تا آخر.
حالا آیه 70 ، همان آیه مشهور : «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا» ادعای من لزوما این نبود که انسان برترین است، ادعای من این است که انسان این کرامتها را دارد، من همین را می خواهم. حالا آن ذیل آیه چطور باید معنا بشود، ضرری به این استدلال بنده نمی زند. اجمالی به صدر آیه نمی آورد، چرا؟ چون اول معنا می کنیم آن آخر را، ولی حالا فرض می کنیم که نتوانیم درست معنا کنیم آخر را «فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» بسیار خوب، یک موجوداتی هستند بالاتر از انسان، قصه بالاتر از این که نیست، باشد حرفی نداریم، اما انسان که کرامت دارد: لقد کرمنا بنی آدم، این که با آن کاری ندارد. علاوه براین آیات دیگری که اشاره کردم که با زبان دیگری، تعبیر دیگری، این حقیقت را بیان کرده بود. بنده در پی این نیستم که انسان برترین مخلوق به قول مطلق است، نه، شاید هم باشد بتوانیم این را اثبات کنیم، ولی نبود هم هیچ مشکلی در راه استدلال به این آیه مبارکه ندارد چرا؟ دلیل فنی اش این است اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال، وقتی است که آن احتمالات آن محط استدلال را مخدوش کند و الا اگر مربوط به اینجا نبود، استدلال بود این به آن معنا ممکن است و به این معنا هم ممکن است، ربطی ندارد استدلال سرجایش محفوظ است.
ما معتقدیم به اینکه این آیه ولو به قول مطلق هم انسان را برتری ندهد، کرامت بر انسان را صراحتا بیان می کند.
دو، آیه مبارکه یک مطلب تکوینی را بیان می کند باید در آیه نیست، لقد کرمنا بنی آدم، منتها اعتقاد بنده این است که ملازمه ای است که بین این و یک باید است. این تکریم حکیمانه است انسان بیهوده تکریم نشده است و حکیم در عالم تکوین حکمتش را نشان داده است، نمی تواند این حکیم در عالم تشریع نظری بدهد که با آن تکریم فی عالم تکوینش منافات داشته باشد. اینجاست که با این ملازمه مثل همان ملازمه ای بین وجوب مقدمه و ذی المقدمه که می گوییم در اصول چیزی شبیه به آن است. این هم محور سوم.
محور چهارم: به نظر می رسد کرامت انسان با عدالت گره خورده است دو عنوان است ولی درهم تنیده که مواردی هم است باید جدا بحث بشود، قاعده کرامت از قاعده عدالت. به مقتضای تعقل فقیهانه رعایت کرامت در تشریع:
یک: لزوم عدالت در آنچه از حقوق مربوط به بنی آدم است.
دو: -هرکدام از اینها الحمدلله مستحضر هستید که بحث می خواهد- لزوم عدالت در مجازات؛ لایجرمنکم شنئان قوم تا آخر.
سه: لزوم عدالت در گفتار و در رفتار با همه. همان احسانی که عرض کردم. عرض کردم حسن و احسان، اینجا دلیل می آوریم از جمله قولوا للناس حسنا.
چهار: کرامت انسان به عدالت است، یعنی لا تزر وازرة وزر اخری از جمله پدر و مادرش به فرزند چه کار دارد، حالا گناهی پدر و مادر دارند لا تزر وازرة وزر اخری این عدالتی است که عقل هم درک می کند.
پنج: کرامت انسان –همان که عرض کردم- یعنی همگان را از غیر مسلمین در یک ردیف نبینیم. سوره مبارکه ممتحنه در اینجا واقعا کارساز است آیه 9 سوره ممتحنه، ببینید! اول اینجور شروع می شود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ» اینها درست، بعد به 9 که می رسد «إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» اما آیه قبلش چیست؟ «لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ» ، آیه مربوط به مشرکین است «أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» حالا ببینید بعضی از آقایون مفسرین از عامه شاید در بین خاصه هم باشد، فوری می گویند آیه منسوخ است تا نمی توانند درک کنند حقیقت آیه را، حکم به نسخ می کنند، محور چهارم هم این بود.
محور پنجم: من آیاتی را اشاره می کنم معتقدم این آیات بدون اعتقاد به کرامت اعطائی یا بگو کرامت ذاتی معناپذیر نیست یعنی آن را باید پشتوانه قرار داد، آیه 125 نحل: « ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» اینها از زیر مجموعه همان قاعده احسان است. آن طوری که بعضی از فقها می گویند غیر شیعه اصلا انسان نیست، ادع الی سبیل ربک را چطوری می خواهید معنا کنید؟ من چطور کسی را که اصلا انسان نمی دانم، دعوتش کنم آنهم با حکمت موعظه حسنه جدال بالتی هی احسن یا حداقل باید مخاطبم را انسان بدانم، بنی آدم بدانم، دارای یک منزلت بنی آدمی بشمارم. آیه46 عنکبوت: « وَلَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» آیا این یک نحوه شخصیت دادن به مخاطبتان نیست؟
سه، آنجا که در سوره مبارکه آل عمران آیه 64 دعوت می کند: قل یا اهل الکتاب، تعالو الی کلمة سواء بیننا و بینکم. تعالو! من با یک حیوان یا با یک انسان! ولو تفکرات آن انسان با من متفاوت باشد. کلمة سواء بیننا و بینکم. همین آیه لا ینهاکم الله که الآن خواندم، اگر انسان غیر مسلمان هیچ احترامی ندارد، این آیات را من نمی توانم معنا کنم کمک کنید بتوانیم این آیات را معنا کنیم. کسی که می گوید کرامت همین را می گوید بیشتر از این نیست. با دیگران کار ندارم، خودم را دارم عرض می کنم.
محور ششم: برخی از روایات راهگشا را من فقط آدرس می دهم، خوب حالا نامه امام به مالک اشتر و اینها را زیاد گفتند و دیدید، دیگه قابل تکرار نیست. بلاذری در انساب الاشراف جلد 2 صفحه 256 وصیت مولا را نسبت به ابن ملجم نقل می کند: «اطیبوا طعامه و الینوا مکانه [فراشه]» شما این را معنا کنید یعنی چه؟ حالا به دست من بدهند می گویم ابن ملجم است اشقی الاولین و الآخرین است شبهه ای هم در این نداریم، پس دیگر هر کاری، هر بی احترامی شد، شد، نه، اطیبوا طعامه و الینوا فراشه/ مکانه».
یک روایتی است در خصال مرحوم صدوق صفحه 354-355 خیلی روایت طولانی است ذیلش را مراجعه کنید، فرق بین امارت بنی امیه و امارت ما اهلبیت چیست؟ می گوید امارت آنها ظلم است و جور است و خشونت، اما امارت ما رفق است تألف و وقار و تقیه و حسن خلق، ورع و اجتهاد، فرقبوالناس فی دینکم و فی ما انتم فیه.
روایتی است در کافی جلد 2 صفحه 67 طبع اسلامیه درباره حسن صحبت امام امیر المؤمنین سلام الله علیه با یک ذمی که همراهش بود و موجب شد ذمی مسلمان بشود. این آدرس و دیگر خواندنش وقت می گیرد.
کافی جلد 2 صفحه 636 این روایت را ملاحظه بفرماید، صحیة السند هیچ اشکالی در سند نیست «عن معاویه بن وهب، قال قلت له: كيف ينبغي لنا ان نصنع فيما بيننا و بين قومنا و بين خلطائنا من الناس» با مردم، چگونه رفتار کنیم که شیعه نیستند «مما ليسوا على امرنا؟ فقال: «تنظرون الى ائمتكم الذين تقتدون بهم» همان کاری که ما می کنیم شما هم بکنید، ما چطور با آنها رفتار می کنیم «فتصنعون ما يصنعون، فو اللّه انهم (یعنی ائمه شما) ليعودون مرضاهم و يشهدون جنائزهم و يقيمون الشهادة لهم و عليهم (مثل دیگران در دادگاه) و يؤدون الامانة اليهم» ائمه شما اینطوری اند شما هم همین طور باشید.
حالا اینها را مقایسه کنید با این روایتی که الآن می خوانم:
دعوات راوندی، صفحه 237، حالا خوشبختانه سند ضعیف و مرسل است: قال علیه السلام في أهل الذمة، لا تساووهم في المجالس (ردیف در یک مجلس با هم ننشینید شما بالاتر بنشینید) ولا تعودوا مريضهم (بالاتر هم می رود) ولا تشيّعوا جنائزهم، واضطروهم إلى أضيق الطریق(در راه که می روید در کوچه های باریک راه را برای شان تنگ کنید جلوشان را بگیرید) فان سبوكم فاضربوهم (ناسزا دادن بزنیدشان) وإن ضربوكم فاقتلوهم» اگر بناست ما محور کرامت را برداریم، حالا خیال نکنید یک روایت به تنهایی است آنچه در تفاسیر و کلمات فقها در مورد «حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ» بیان کرده اند بعضی از مفسرین خیلی کم تر از این نیست که صاغرون را چطور معنا کرده اند، مرحوم آقای طباطبایی بسیار لطیف و درست معنا کرده است. جالب این است که به بنده و امثال بنده می گویند: این کرامتی را که تو می گویی اولین نفر ابلیس بوده، این کرامت را گفته است «أرأیت الذی کرمته علی» من از نارم او از گل است، من کرامت دارم پس سجده نمی کنم. ببینید! کرامتش را حد وسط قرار داد برای اینکه سجده بر آدم نکند، شما هم کرامت را حد وسط قرار می دهید، این جوابش که خیلی واضح است و اصلا قابل جواب نیست.
بعد می گویند شما پیرو شافعی هستید اولین کسی که قاعده کرامت را مطرح کرده و از آن استنباط کرده در بحث نجاست یا طهارت منی و مردار شافعی است. این یک جواب کلی دارد بماند. بنده به اینها عرض می کنم آن تفسیری را که شما برای «حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ» دارید، ابتدایش مال شافعی است بروید نگاه کنید تذکره علامه. حرف شافعی است که آن طور ذلیلانه با اهل ذمه برخورد کنید. چطور شد اگر پیروی از شافعی خوب است، ما هم پیروی می کنیم و اگر بد است ما هم پیروی نمی کنیم، ما قرآن را مطرح کردیم، فقه اهلبیت را مطرح کردیم چه کار داریم به آقای شافعی! از مدار قرآن و عترت هم بیرون نرفتیم.
آخرین حرفی را که زدند این است که آقا ما کرامت را قبول داریم درست است، بعد از این همه حرفهایی که حالا زده شده است می گویند قبول داریم، ولی عقل ما درک نمی کند چه چیزی کرامت است و چه چیزی کرامت نیست. این محور آخر حرف است. باید سپردش به دین هرچه که دین گفته همان کرامت است. ذهن انسان کجا می رود؟ هرچه که دین گفت همان کرامت است. اینها تفکر اشعری است پس هرچه خدا گفت، عدل است حالا نمی خواهیم باب این حرفها باز بشود، برای اینکه غلط است، این خلاف آنچیزی است که ما در امامیه به آن معتقدیم.
سروران گرامی ما که نگفتیم عقل در همه جا می تواند تشخیص بدهد، آن تفکیک ها را برای همین کردیم، اینکه آمدم بین تأسیسیات و غیر تأسیسیات، بین آنجا که خود من مستقیم از امام چیزی بشنوم یا روایت ببینم، ابلیس مستقیم از خدا حرف شنیده است آمده اشکال کرده و زیربار نرفته است. ملائکه هم اعتراض کردند به اعتراض نرم، پذیرفتند و گفتند لا علم لنا الا ما علمتنا، ولی این نه استکبار کرد.
یا آمده اند می گویند از امر به قتل بالاتر داریم قبیح خلاف کرامت، خلاف نفس محترمه، نفسی که ریختن خونش مباح نیست حرام است، از این بالاتر، بدتر داریم می گوییم نه، می گوید ببین! عقل هم این را می گوید ولی خداوند به ابراهیم گفت فرزندت را سر ببر، اگر خداوند به او امر کرده حالا عقل من و تو می گوید کشتن فرزند امر قبیحی است خوب، این خلطی است بین اوامر امتحانی و اوامر غیر امتحانی اولا. ثانیا ابراهیم از کجا حرف را گرفت با ده تا واسطه مثل من و شما؟ یا وحی به او شد؟ چرا یقین پیدا کرده چون وحی به او شده است، سه بار در خواب دیده با آن تفاسیری که هست و آن رویا هم رویای وحی بود. این قیاسا برای این است که انسان از زیربار بعضی از حرفها بیرون برود.
شما ببینید در بعضی از کتابهای فقهی چه شده؟ بحث –با کمال معذرت- نگاه به عورت کافر بعضی از فقها گفته اند جایز است همین ها چرا؟ چون احترامی ندارد، به حدائق نگاه کنید حدائق دارد توجیه هم می کنند، روایاتی هم برایش می آورند که عورت آنها کعورة الحمار. ما اگر می گوییم کرامت انسان برای این است که جلو این روایات را بگیریم. یعنی چه نگاه به عورت کافر؟ چون کافر است دیگر حرمت ندارد نگاه به عورت هم بکن. اینکه عرض می کنم نباید اخلاق را از فقه جدا کنید و الا هر دو ضربه می بیند، همین است. یک نمونه اش هم که آن بحث جواز استمتاع صغیره بود، بلکه رضیعه. مورد دیگر هم حدائق را نگاه کنید بحار را نگاه کنید، کوشش کردند در بحث ولد الزنا که اینهمه تقبیح شده ولد الزنا و اهل آتش شناخته شده که چجوری توجیهش کنند. حدائق می گوید روایات مستفیضه است نمی توانیم از این روایات بگذریم. در بحث نجاست ولد کافر، ما که اصلا به نجاست کافر معتقد نیستیم حالا اگر هم به نجاست کافر معتقد شدیم این بچه چه گناهی کرده بچه که الآن متولد شده است روایتی هم نداریم خواستند یک جوری جور کنند می گویند الحیوان المتولد من حیوانین نجس العین، سگ و خوک با همدیگر آمیزش کنند یک حیوان متولد بشود چطور او نجس است، این بچه کافر هم نجس است. خوب این فقه قابل عرضه است؟ این استدلال قابل عرضه است به اسم اهل بیت علیهم السلام! حاشا و کلا.

ببخشید، مصدع شدم خداوند توفیق تان را بیشتر کند. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
پرسش و پاسخ
یکی از حضار: بسم الله الرحمن الرحیم. طیب الله انفسکم استفاده کردیم واقعا خیلی نکات مفصل و دقیقی را مطرح کردید نشان می دهد که واقعا دغدغه ذهنی شما بوده برای یک مدت خیلی طولانی و نشان می دهد که چقدر اهمیت می دهید به این موضوع. من در کل و من حیث المجموع خیلی موافق و همدلم با نتایجی که از این بحث گرفتید ولی چندتا سوال دارم و چند جا ابهام دارم که می خواهم اگر توضیح بفرمایید.
یکی اینکه آن آیه اصلی که حضرتعالی به آن تمسک کردید «لقد کرمنا» کرمنا در واقع به معنای تکریم کردن است به معنای اعطای کرامت نیست، تکریم کردن در واقع به معنای به رسمیت شناختن کرامتی است که آن فرد از قبل و پیش از تکریم دارد اگر اینجوری باشد آنوقت این کرامت اعطایی نخواهد بود این یک چیزی است که با صرف نظر تکریم خداوند دراینجا است خداوند می گوید من این کرامت را به رسمیت شناختم.
استاد عندلیب همدانی: عرض کنم که من دقیقا همین را می خواهم بگویم شاید بیانم یک مقداری ناقص بود. ببینید! این موجود یک زمینه هایی دارد که «کرمنا» ما او را تکریم کردیم. حالا این عقل است، قدرت انتخاب است، هرچه است که مفسران بحث دارند، بله این کاملا حق با شماست زمینه هایی، قوه ای در این انسان نهفته شده است که آن تکریم را خداوند به او انجام داده است. اعطا به این معنا که کرمنا دارد؛ هرچه هست مال او است حتی آن قوه درونی را هم او عنایت کرده است ما می خواهیم جدا بشویم از دیگر مسالک.
یکی از حضار: نکته دیگر این که به نظر می رسد که این کرامت بنی آدم یکی از پیش فرض های فقه است،یعنی پیش فرضی که در خود فقه حضرتعالی به رسمیت می شناسید اصلا به عنوان هم چارچوب استفاده می کنید برای استنباط و هم به عنوان مبنا و مقدمه ای برای برخی از استدلالهای فقهی و هم به عنوان قرینه ای برای رفع ید از ظهور برخی از آیات و روایات، بنابراین، این در واقع یک پیش فرض فقه است خودش یک بحث فقهی نیست.
استاد: نه، بحث فقهی نیست، بحث اصولی است و عرض کردم که قاعده اصولی است. حرف حضرتعالی درست است پیش فرض است یعنی قاعده اصولی.
یکی از حضار: حالا اگر قاعده اصولی شد باید شما بحث بکنید که این قواعد اصولی را ما چجوری توجیه می کنیم.
استاد: قواعد اصولی منظور قاعده ای است که در طریق استنباط حالا با آن مبانی که مختلف است در تفصیل مسائل اصول ولی این کلی اش است در طریق استنباط قرار می گیرد و حاکم بر روایات است مثل لاضرر.
یکی از حضار: نکته بعدی اینکه به نظر می رسد که کل بحث شما یک حلقه ای مفقوده دارد آن حلقه مفقوده اش هم حجیت ظن عقلی است. اگر شما حجیت ظن عقلی را مفروض نگیرید و نپذیرید آن کسانی که شما ردشان می کنید و آنها شما را رد می کنند، در همان تلقی سنتی از استنباط که این کرامت آن جایگاهی را که شما در فقه قائلید قائل نیستند آنها خیلی راحت می توانند دیدگاه شما را ...
استاد: کاملا صحیح می فرمایید، لذا بنده در اصول تجمیع قرائینی ام و در تجمیع قرائن از ظنون عقلیه هم استفاده می کنم.
یکی از حضار: به عنوان شاهد؟
استاد: بله، حتی قیاس! حالا دلیل دارم برای این حالا ممکن است حرفهایی بزنند ولی گفتند.
یکی از حضار: آنچه مهم است این است که حتی اگر به حد قطع و یقین نرسد.
استاد: بله.
یکی از حضار: این تجمیع قرائن همان تراکم ظنون است؟
استاد: بله، همان تراکم ظنون است که به حد اطمینان برسد اطمینان شخصی. ببینید! مهم است که راه، راه عقلایی باشد نه شخصی، من بگویم خواب دیدم فلان حکم این است و از خواب خودم هم یقین پیدا کردم. من بگویم خواب دیدم که این حکم این است نماز جمعه واجب عینی است و از خواب خودم هم یقین پیدا کردم ما این را قبول نداریم ولو یقین آمده است ما می گوییم راه، باید راه عقلایی باشد. راهی که عقلایی باشد برو و لزومی به یقین ندارد اطمینان کافی است ولو در منطق بهش بگویند ظن. بگذار بگویند ظن مشکلی ندارد.
یکی از حضار: ولی یک مطلب دیگر هم به نظرم شما باید بپذیرید اینجا آنهم اینکه حجیت قطع ذاتی نیست!
استاد: قبول داریم بله ذاتی نمی دانیم. دارید لوازم حرف بنده را می فرمایید، کاملا درست است. کاملا لوازم را بهش پایبندم و اتفاقا صراحتا هم در بحث اصول گفتیم که حجیت قطع، ذاتی نیست چون حجیت را معنا کنیم اصلا ذاتی از آن بیرون نمی آید.
دکتر فاطمی: من دو، سه تا ملاحظه دارم دو، سه تا سوال: جلسه قبل خدمت تان عرض کردم که کرمنا اجمال دارد من هنوز ایستاده ام که اجمال دارد، خود آن تکریم اجمال دارد یعنی چه؟ ببینید! حضرتعالی امروز یک کمی تکریم را باز کردید، حالا من آن را قبول دارم به عنوان رفع ابهام فرمودید کرامت با عدالت تعریف می شود، یعنی اینطور تکریم یعنی رفتار عادلانه خیلی عالی دست تان می بوسیم تکریم یعنی رفتار عادلانه از قرآن هم شاهد آوردید «ولا تزر وازرة وزر اخری» پس رسیدیم به همان حرف هفته پیش بنده که تکریم می رسد به اینکه رفتار عادلانه البته رفتار برابر حالا حضرتعالی به لوازم ولاتزر وازرة وزر اخری در بحث ولد زنا ملتزم هستید؟ یعنی می تواند امام جماعت بشود؟ می گذارید قاضی بشود؟ می گذارید مرجع تقلید بشود؟
استاد: من یک جواب کلی عرض می کنم چون این مثالهایش زیاد است. ببینید! ما در بحث تزاحم دوتا اصطلاح داریم: تزاحم ملاکی و تزاحم امتثالی. تزاحم امتثالی همانی که معروف است «ازال النجاسة عن المسجد صل» مثال معروف. تزاحم ملاکی مربوط به ما مکلفین نیست، این در ناحیه جعل است، یعنی خداوند متعال فوائد خمر را دیده، مفاسد خمر را هم دیده است بعد فرموده: اثمها اکبر من نفعها و حکم به حرمت خمر فرمود. این تزاحم قبل از حکم است یعنی ملاکها با هم می جنگند خمر منافعی دارد و مضراتی دارد، اینها با هم جنگیدند با علم باری تعالی او ترجیح پیدا کرد. من وقتی که می گوید خمر حرام است، می روم تجزیه اش می کنم، می گویم پس اگر هم خمر منافعی دارد به اندازه ضررش نیست، پس خمر حرام است. عدلیه اینجوری حرف می زند.
حالا می آییم بر بقیه دستورها، من مخصوصا این مثال را عرض کردم در بقیه مثالها تزاحم ملاکی بوده، ما هستیم و این ادله. اگر دلیلی قطعی بود صدورش معنای اصل کرامت همین است دلیلی قطعی بود صدورش و قطعی بود دلالتش، جای توجیه نداشت، جای ان قلت نداشت گفت: ولد الزنا جایز نیست امام جماعت بشود، قاضی بشود، مرجع بشود، این فرض است، همه اش فرض دارد، هی می گویم داریم، اگر داشتیم من کشف إنی می کنم، کشف من المعلول عن العله کشف إنی. حالا که این را شارع قاطعانه فرموده، پس مفاسد امام جماعت شدن این ولد الزنا بیشتر از حکم به جوازش است و من هم که صراحتا گفتم عقل کمبودهایی دارد، ما نگفتیم عقل در همه موارد فعال مایشاء است، ما داریم درون فقهی صحبت می کنیم.
دکتر فاطمی: هم کرامت و هم عدالت و هم صریح قرآن را برای خبر واحد گذاشتید کنار.
استاد: نه، خبر واحد را نگفتم. نگفتم یک خبر شیخنا! دوتا تعبیر داشتم قطعی السند، خبر واحد که قطعی السند نیست، خبر متواتر و قطعی الدلاله. خبر متواتر قطعی الدلاله. فرض آمد گفت این نباید باشد ما این را می خواهیم در اینجا به صرف یک خبر من فتوا نمی دهم به اینکه جایز نیست، امام جماعت بشود. من دارم می گویم این یک مثال، بقیه مثالهایش هم همین است. اگر متواتر بود که صدور قطعی است یا آیه قرآن بود و دلالتش هم قطعی یعنی ظهور نداشت دلالت هم قطعی، من اینجا عقل خودم را تخطئه می کنم.
آقای آریانی: فتوای حضرتعالی چیست در این مورد؟
استاد: این مورد را من الآن چیزی نمی گویم، چون جای بحث دارد من هیچ چیز نمی گویم، من دارم مثال می زنم.
آقای واعظی: شمااصولی هستیداین را باید بگذارید کنار؟
استاد: چرا باید بگذاریم کنار؟
آقای واعظی: درسته قطعی است اما این یک شاهد ایجابی است اما شواهد سلبی هم از آن ور زیاد است.

استاد: اگر در مجموع آن طرف شواهد بیشتر بود، درست من مثال عرض کردم. ببینید! شما روی این ولد الزنا متمرکز نشوید، یک مثال فرضی بگیرید مانندالف، حکم الف، منتها به این شرط که قطعی السند، قطعی الدلاله جلو ما را نگیرد؛ چون گفتم درون فقهی حرف می زنم. قطعی السند، قطعی الدلاله این دو تا خیلی حرف است.
دکتر فاطمی: این نحوه استدلال شما دو تا اشکال دیگر دارد: یکی اینکه کرامت، آبی از تخصیص است آنطوری که حضرتعالی گفتید، اگر آبی از تخصیص باشد، آنوقت این را ما بخواهیم مقایسه کنیم بین مصلحت و مفسده و چیزها دیگر در یک ترازو جا نمی شوند. شما نمی توانید موردی را فرض کنید که اگر روایت قطع السند و قطع الدلاله داشتید آن را از طریق توزین مصلحت و مفسده بگویید آنجا حتما یک مفسده ای بوده که آن مفسده بر کرامت می چربد.
استاد: چرا نمی توانم بگویم آقای دکتر؟
دکتر فاطمی: برای اینکه شما گفتید که کرامت بنی آدم!
استاد: خوب باشد من که نگفتم تخصیص خورده من بردم به باب تزاحم. تخصیص بله. یعنی اگر می گفتم لقد کرمنا بنی آدم الا ولد الزنا حق با حضرتعالی است. من نگفتم.
دکتر فاطمی: یعنی می خواهید بفرمایید که منطقا احتمال دارد یک مفسده ای باشد.
استاد: بله،این مثال را عرض می کنم یک نفر را دارند می کشند، ناحق هم می کشند من اگر یک دروغ بگویم این از مرگ نجات پیدا می کند، این را همه عقلای عالم می گویند دروغ بگو یک نفر از کشتن نجات پیدا کند، اما این هرگز به معنای تخصیص ادله کذب نیست. ما نگفتیم ادله کذب الا در جلوگیری از قتل. نه، حتی همانجا هم که من می گویم همان هم قبیح است، منتها یک مصلحت اهم آمده جلو، نجات یک انسان چنانچه که ادله کذب ابدا تخصیص بردار نیست و اگر یک جایی می گوییم کذب جایز است از باب تزاحم است، این مال امتثال است. در مقام سنجش پروردگار هم همین است، یعنی یک بار هم کرامت انسان تخصیص نمی خورد، منتها همه چیز که کرامت انسان نیست ما می بینیم گاهی اوقات یک مصالحی که من و شما از آن بی اطلاع هستیم با توجه به این قطعی السند و قطعی الدلاله من تکرار می کنم قطعی السند، قطعی الدلاله، نه خبر واحد، نه ظهور، نه ظهورات را در اینجا می آورم نه خبر واحد را، قطعی السند، قطعی الدلاله و لذا خیلی نادر خواهد بود و در عمل با شما یکی هستم.
یکی از حضار: بحث سر این است که فقط کرامت نیست، آن کرامتی که شامل بنی آدم است، کرامت برابر است، این برابری را شما اینجوری دارید نقض می کنید، وقتی بین ولد الزنا و یک انسان عادی تفاوت قائل می شوید یعنی می گویی آن کرامتی که این را دارد آن را ندارد این را چطوری حلش می کنید؟
استاد:آیا معنای لقد کرمنا بنی آدم این است که ما با همه به یک نحوه رفتار کنیم یا اقل حقوقش را رعایت کنیم، یعنی اگر من آمدم گفتم ولد الزنا حق زندگی اصلا ندارد از ابتدایی ترین امور باید محروم بشود مدرسه نباید او را بگذارید و چه و چه، بله حرف شما صحیح است، اما حقوق شهروندی اش سرجایش محفوظ است.
یکی از حضار: اگر قطعی السند و قطعی الدلاله، دلیل قطعی السند و قطعی الدلاله باشد.
استاد: اصلا چنین چیزی نداریم. مثل اینکه مرحوم آقای صدر دارد یک دلیل قطعی عقلی با یک دلیل قطعی روایی یا قرآنی مخالفت کند، ایشان می گوید این یک تصور است یک چنین چیزی نداریم.
آقای واعظی: شما می گوید قطعی نداریم، پس می شود مرجع تقلید بشود؟
استاد: اگر دلیل قطعی نباشد بله. اگر عادل بود و شرایط دیگری در آن بود، این مانع نیست. اشکال ندارد ولی فقط یک اگر می گذارم، برای مواردی که دلیل قطعی صدوری و دلالی داشته باشد.
آقای واعظی: اول این که در مبانی تشریع فرمودید: من اینجا ملتفت هستم به اینکه اگر ما یک شأن اجتماعی را مثلا به این مورد محل بحث ندادیم، این منجر نمی شود به اینکه ما به او اهانت کردیم، مثل اینکه من قائل می شوم که این خانم امام جماعت نشود حالا امام جماعت نشدن این خانم یعنی می شود گفت که من به ایشان اهانت کردم؟ ما می گوییم که موجب اهانت نیست، این حق اجتماعی را ندارد. این کرامت را دارد یعنی من نمی توانم بهش اهانت کنم. اما این حق اجتماعی را به او نمی دهیم به اینکه او امام جماعت بشود یا مرجع تقلید بشود.
استاد: ببینید! مثلا اگر شارع بیاید بگوید در ولد الزنا یک خصوصیاتی است، و خودش هم مقصر نیست. لهذا گفتم آن روایاتی که می گوید اهل نار است آنها را باید بگذاریم کنار، آنها کنار است اما یک خصوصیاتی دارد که شما این حق را نمی توانید به او بدهید.
آقای واعظی: نکته ای که می خواهم بگویم از یک مدتی ذهنم درگیر است ما کفر سلبی و کفر ایجابی داریم، کفر سلبی منجر به این نمی شود که ما به این کافری که بهش حق نرسیده اهانت کنیم. آن حق دارد که از همه حقوق اجتماعی فردی بهره مند است اگر هم مرد ما نمی توانیم جنازه اش را رها کنیم . آن روایتی که می گوید شما دفنش نکنید کافر را و لا کرامت، اینجا این تابع ایجابی است نه سلبی.
استاد: اجازه بدهید من همین را عرض بکنم چون در تأیید حرف من باشد به ایشان. یک وقت است شما می گویید میت را غسل بدهید، حنوط بکنید، کفن بکنید، نماز بخوانید ما با صراحت می گوییم این تکریم را کافر ندارد، چون خودش معتقد به اینها نیست اصلا معتقد به اینجور تکریم نیست، اما نمی گوییم این جنازه را رها کنید تا حیوانات بیایند او را بدرند، طبق آن چیزی که خودش معتقد است یا عقلای عالم دفن می کنند یا کاری می کنند، دفنش کنید.
آقای واعظی: شما حربی را در نظر بگیرید.
استاد: حربی هم همین است هیچ فرقی نمی کند. جنازه اش را دفن کنند.
آقای واعظی: بعد اینکه این آیه شریفه که در ابتدا خوانده شد «وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ» این اهانت اینجا مقابل کرامت قرار گرفته است.
استاد: این اهانتی که خودش زمینه هایش را درست کرده است آن تقسیم بندی بنده را رعایت کنید.
آقای واعظی: این «فماله من مکرم» کرامت ذاتیش را دارد؟
استاد: بله قطعا دارد.
آقای واعظی: لوازم آن کرامت هم از حقوق اجتماعی است؟
استاد: بله از همه اش است «و من یهن الله...» یعنی کسی که با اراده خودش جاده باطل را انتخاب کرد.
آقای واعظی: یعنی همان خذلان!
استاد: خذلان. این را خدا می گوید کسی نمی تواند تکریمش بکند. آن تکریمهایی که برای مومن است برای این نیست، توفیقی که برای مومن است برای این نیست، هیچ رابطه ای هم با نبود حقوق ندارد.
دکتر فاطمی: سوالی که داریم کجا خداوند به حضرت ابراهیم دستور داد حضرت اسماعیل را سر ببرد؟ درست دقت بکنید یک چنین امری نیست در قرآن!
استاد: «يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ».
دکتر فاطمی: حضرت اسماعیل می گوید! کجایی قرآن گفته که خدا به ابراهیم دستور داده است؟

استاد: امر امتحانی که است.
دکتر فاطمی: این را در اصول گفتیم این راخودمان بافتیم.
یکی از حضار: «إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ».
دکتر فاطمی: خواب دیدم که تو را دارم سر می برم این کجایش امر است؟
استاد: خواب پیامبر وحی است.
دکتر فاطمی: اصلا وحی مستقیم، شنیدم که دارم تو را سر می برم، خداوند متعال در بیداری به من گفت که شنیدم که خداوند می فرماید دارم تو را سر می برم، این کجایش امر است امر کجاست؟ آیا این امری که شما در اصول تعریف می کنید این است.
استاد: امر اصولی نیست، امر امتحانی است. مثل یک امری است که شما برای اینکه ببینید فرزندتان اطاعت از شما می کند یا نمی کند.
دکتر فاطمی: با این که آشناییم، ببینید! ما به عنوان یک اصولی نجفی نائینی بنشیند اینجا می گوییم کجا از این آیه امر در می آید؟
استاد: آقای نائینی هم خودش امر فهمیده از این آیه.
دکتر فاطمی: دائما گفتیم امر امتحانی، و امر امتحانی را دنبال کردیم.
استاد: حالا فکر کنم آن از بحث خارج باشد. حالا ارجاع تان می دهم آنجا مرحوم اصفهانی محقق بزرگوار فیلسوف ایشان یک تحلیلی از اوامر امتحانی دارد، این را سفارش می کنم مطالعه کنید در حاشیه کفایه است.
دکتر فاطمی: من دوتا نکته خیلی مهم برایم است که می خواهم یاد بگیرم از شما. فرمودید حکم به غیر ما انزل الله، شأن کفر و فسق را دارد، بله این در قرآن است. من شماره زدم این شماره اول از گزاره های شما بود. شماره چهار، تفکیک بین شریعت نازله و شریعت موجوده که شریعت موجوده یعنی آنچه که ما می فهمیم، حکم به غیر ما انزل الله اصلا یعنی چه؟ اگر هرآنچه ما داریم، شریعت نازله نیست؟ پس حکم به غیر ما انزل الله یعنی چه؟
استاد: حکم به غیر ما انزل الله یعنی حکمی که حجت شرعی ندارد این ما انزل الله.
دکتر فاطمی: بنابراین هرکس هر طور تفسیر کند حجت است؟
استاد: حجت یعنی چه؟ یعنی ما یصح الاحتجاج به. اگر ما یصح الاحتجاج به دارد حتی رفته کفر را انتخاب کرده، خوب دیگه هیچی قبول کردند.
دکتر فاطمی: عملا حکم به غیر ما انزل الله تهش همان حرف جاحز می شود که شما می دانید این است؟ می گوید می دانم این است ولی من قبول ندارم. این می شود.
استاد: ما به اصطلاح اصولی می گوییم حجت. حجت هم یعنی یصح الاحتجاج به.
آقای واعظی: اینکه حجت اثباتی است، ما انزل الله در دست ما نیست.
استاد: نیست. ببینید! من بخواهم حکم بکنم بگویم این، این تکلیف الآن من است، اگر بدانم یقینا ما انزل الله این نیست که نمی توانم بهش عمل کنم، نمی توانم بهش فتوا بدهم. اگر بدانم این ما انزل الله نیست می خواهم نزدیک بشوم به ما انزل الله چجور نزدیک بشوم؟ حجت. حالا این حجت تارة خطا است تارة صواب است.
آقای ماشی: جنابعالی این بحث را ارایه کردید و به اصطلاح دغدغه ای مبارکی دارید، ولی می دانید مشکل کجاس؟ مشکل این است که این دغدغه ای که شما دارید، ذیل آن اشکالی که الآن روشنفکران دینی هم مطرح می کنند که اکثر فتواهایی اجتماعی سیاسی فقهای ما چهار اشکال به آن وارد است: نه عقلانی است، نه عادلانه است، نه انسانی است و ضد حقوق بشر است. دغدغه شما ذیل این عناوین می گنجد. از این اشکال ها فراوان است. اما عده ای معتقدند که اگر واقعا آن چیزی که شما می گویید در فقه ما ظرفیت این وجود دارد چرا در طول 1400 سال فقهای ما، فحول شان برخلاف این عمل کردند. مثلا آقای بروجردی ابتدا قائل بودند به طهارت اهل کتاب نه کفار اهل کتاب و بعد هم عدول کردند. عده ای می گویند از طریق فروعات این حل نمی شود که شما بگردید دنبال یک آیه، یک روایتی که یک جوری اینها را توجیه کند، می گویند که باید اجتهاد در اصول انجام بدهید. یعنی بروید ابتدا نظریه انسان شناسی خودتان را از مبانی اخلاقی، دینی، فلسفی، انسان شناسانه در بیاورید و بعد با توجه به آن فتوا بدهید، شما مکانیسم تان چیست؟
استاد: نه، من آن بحثی را که جناب آقای کدیور گفته قبول ندارم.
آقای ماشی: خوب می دانم چیزی که شما می گویید یک امر فرعی است دیگه هر فقیهی یک جوری استنباط می کند.
استاد: حجت دارد هیچ اشکالی ندارد. ببینید! یک فقهی رسیده به نجاست اهل کتاب اگر حجت دارد اشکال ندارد. من توبیخش نمی کنم برای حجتش.
آقای ماشی: خوب ببینید! اشکال اصلی این است که مرحوم آقای طباطبایی و آقای مطهری هم همین را می گفتند که این کرامت ذاتی انسان بر انسانی بار می شود که نظرا و عملا ایمان داشته باشد.
استاد: نه، این را هم قبول نداریم. ببینید! ما آمدیم کرامتها را جدا کردیم چهارتا کرامت برشمردم آن کرامتی که منشأ حقوقی است برابر برای همه انسانها، اصل اولی است. این کرامت ذاتی است.
آقای ماشی: این وقتی ریزش نکند در فتواهای ما فایده ندارد!
استاد: خوب، ببینید! ما این را که قبول داریم به عنوان یک کسی که حالا یک اطلاعات اجمالی در فقه دارد که بعضی از فتاوا همچنانکه عرض کردم که نام بردم از صاحب حدائق و دیگران، صاحب حدائق مؤید شما می گوید زیدیه و دیگر فرق شیعه انجس من الکلاب الممطوره حالا اهل سنت را که ایشان نجس می داند هیچ زیدیه را نجس میداند، خوب این غلط است. یا صاحب جواهر می فرماید که ما اگر اهل سنت را پاک می دانیم برای این است که خودمان راحت زندگی کنیم! خوب اینها اشتباه است. ما این سبک استدلال را قبول نداریم.
آقای ماشی: اکثر مراجع ما ابتدای رساله در صفحه اول می نویسند که اصول دین تحقیقی است، تقلیدی نیست سه صفحه بعد نوشته که بچه مسلمان اگر دینش را عوض کرد مرتد فطری است.
استاد: ما بحث مان را مخلوط نکنیم. بحث ارتداد یک بحث کاملا دقیقی است که آقای قاضی زاده باید جلسات مستقلی برای بحث ارتداد بگذارد، من کلی در جواب آقای دکتر عرض کردم، همان را برای شما هم عرض می کنم.
ببینید! ما اگر بخواهیم از این اصل کرامت است، عدالت است، هرچه هست، دست برداریم و عقل مان را تخطئه کنیم که تو کرامت فهمیدی، این کرامت در اینجا یک چیزی بالاتری هم هست، آنجایی است که با قطعی السند و قطعی الدلاله روبرو بشویم من به این ملتزمم.




دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
یادداشت، نقد یا دیدگاه خود را بنویسیدبدون ترک این صفحه، برداشت خود را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید.